تاریخ انتشار : ۰۵ آذر ۱۳۸۸ - ۰۷:۳۱  ، 
شناسه خبر : ۱۰۳۳۲۱

سرویس سیاسی
به همراه عکاس توی ماشین روزنامه به سمت میدان هفت تیر درحرکتیم. پشت چراغ قرمز ایستاده بودیم که چند نفری از روی خط عابر پیاده گذر می کردند و به سختی در تلاش برای پاک کردن نوک انگشت سبابه شان بودند. رنگ بلوغ و شعور سیاسی و حضور در سرنوشت کشور گرفته بود، این انگشت اشاره شان که اشاره ای هم بود به همه آنها که دغدغه ایران اسلامی دارند. چه آنها که در خارج، از ماه ها قبل همه را به تحریک تشویق می کردند و چه آنها که در داخل همه را به حضور آگاهانه در پای صندوق های رأی تشویق می کردند. این انگشت اشاره ملت ایران بود که سوی آنها نشانه رفته بود.
چراغ سبز شده بود و ما رسیده بودیم، میدان ولی عصر(عج) اتوبوسی در ضلع شمال غربی و توی میدان پارک کرده بود و جماعتی توی صف تا رأی بدهند. سرمای شب شبه زمستانی پاییز هم خودش را در بخار نفس های مردم ظاهر کرده بود. این اتوبوس نه راننده ای داشت و نه کسی که بلیط جمع کند، شناسنامه می گرفتند و چند دقیقه ای صندلی اتوبوس را به افراد می سپردند. به جای بلیط هم اثر انگشت می گرفتند. اتوبوس تنها جای 5 نفر داشت که در کنار هم بنشینند و رأی بنویسند برای همین هم تا بالای میدان و توی خیابان ولی عصر(عج) جمعیت ایستاده بود، برای این اتوبوس خط انقلاب ـ جمهوری اسلامی، ایستگاه عزت و اقتدار.
زن در حالی که دستکش از دست بیرون آورده بود، مرا دید و نگاه از روی برگه رأی گرفت. پرسیدم برای چه توی این سرما با این کالسکه بچه(!) آمده ای رأی بدهی! مقنعه اش را جلو کشید و گفت: «به هر حال ما رأی می دیم! اونی که می ره توی شورا باید به فکر مردم باشه»!
عکاس که داشت تمام تلاشش را می کرد از هر زاویه ای از این اتوبوس انتخاباتی عکس بگیرد، عکس جمعیت توی اتوبوس را گرفت و از اتوبوس خارج شدیم. آنها که رأی شان را در صندوق می انداختند و می آمدند بیرون یک آرامش خاصی توی چهره شان موج می زد، دیگر انگار سردشان نبود و این سه برگ رأی مأخوذه گرمشان کرده بود، حسابی.
رفتیم چرخی بزنیم توی خیابانها و بعد هم میدان هفت تیر، مسجد الجواد(ع). گرچه آفتاب پاییزی این روزهای تهران، چنان رمقی ندارد برای دوربین های دیجیتال!
توی مسیر کارکنان شهرداری مثل صبح که در هر خیابانی افتاده بودند به جان نرده های شهر، داشتند نرده ها و میله های کنار خیابان را تمیز می کردند، و در این چله پاییزی، آب می گرفتند به در و دیوار شهر آن هم در جمعه انتخابات.
وارد مسجدالجواد که شدیم، مسئول حوزه، کارت هایمان را چک کرد، همین هم گپی کوتاه را برایمان به ارمغان آورد، عکاس که رفت داخل کتابخانه مسجد ـ محل اخذ رأی ـ مسئول حوزه گفت: از صبح حدود ساعت 30/9 این جمعیت بوده است. تا ظهر که دیگر نتوانستیم و درخواست نیروی کمکی کردیم، این گروهی هم که می بینید ـ با دست به شرق در ورودی کتابخانه اشاره می کند- گروه سیار بوده اند که به درخواست ما آمده اند، اینجا مستقر شده‌اند.
بعد هم ادامه می دهد: اصلاً نمی توان گزارش تهیه کرد، خود من از صبح تا حالا ـ حدود ساعت 5 بعدازظهر ـ آنقدر صحنه های جالب دیده ام که کسی هم نبوده، فیلم یا عکس بگیرد. این را هم گفت که از صبح 11 خبرنگار و عکاس داخلی و خارجی برای تهیه گزارش به اینجا آمده اند و رفته اند و ما گروه دوازدهم هستیم. حساب همه چیز را داشت. تازه عکاس روتیرز را هم خودمان دیدیم که داشت عکس می گرفت با آن موهای طلایی و ریش‌های تنک‌اش.
مسئول حوزه لابه لای حرف هایش گفت که پیرمردی صبح با عصا و پای شکسته آمده برای رأی، جمعیت توی صف گفتند، شما نیازی نیست توی صف بایستی، بفرما جلو، زودتر کارت تمام شود. پیرمرد برگشته و گفته: نخیر! من هم مثل شما باید توی صف بایستم! و جماعت به قول مسئول صندوق که داشت حرف های ما را می شنید؛ شرمنده شدند!
توی این کتابخانه 70-60 متری تنها جا برای رفت و آمد دو نفر همزمان وجود دارد. همین هم باعث شده هر چند دقیقه یکبار صدایی التماس گونه به گوش برسد که: آقایون! خانوما! لطف کنین، اگه رای دادین، بفرمایین، جا کم است و بیرون هم سرد. بویژه وقتی چند تا پله از سطح زمین پایین آمده باشی و یکدفعه با این جمعیت انبوه یکجا جمع شده مواجه شوی.
پیر زن که با سختی از پله ها پائین آمده بود و معلوم نبود چطور می خواست برگردد از این 12 پله، شناسنامه را طوری که همه ببینند، گرفته بود دستش و هنوز نیامده دنبال خودکار می‌گشت.
مرد میان سالی هم با لباس های خاکی و گچی به قول خودش از سر ساختمان آمده بود، این انگشت های گچی اگر توی آن استامپ آبی بخورد چه می شود! روبروی لیست نامزدهای انتخابات ایستاده بود و فقط نگاه می کرد. کم نیست 1170 نفر نامزد شورای شهر، 96 نفر میان دوره ای مجلس و 32 نفر برای مجلس خبرگان.
دخترک که معلوم است رای اولی است چشم ها رو نازک کرده و زل زده به لیست ها. هر از گاهی هم آن شال سیاهی که نشسته بود روی سرش را جلو می کشید که خیلی عقب بود، اغلب! چند تایی اسم توی برگه شورای شهر نوشته بود و می خواست باقی را پر کند. پدر به کمکش آمد و کارش را راحت کرد.
گزارشگر تلویزیون که وارد سالن کتابخانه مسجد شد، آهی کشید و گفت: این جا هم غلغله است که... البته ناراحتی شان نه به خاطر جمعیت، به خاطر اینکه جایی نبود تا آنها خوب مانور بدهند، بود. سراغ هر کس هم که رفتند همان جواب هایی را گرفتند که از صبح گرفته بودند. سؤال ندارد که، اصلاً گزارش نمی خواهد، همین که رای می دهیم، خودش برای تمام دنیا گزارش است، چشم وا کنند، ببینند! اینها را پیرمردی می گفت که کلاه کاپشن اش را هم درنیاورده بود توی این کتابخانه.
دو نفر از خانم های مسن تر هم دارند آهسته باهم صحبت می کنند: «کی رای بیاره، مهم هست ولی مهم تر اینه که خارجی ها چشم شون درآد! و آن یکی که با سر تایید می کرد، برگشت و ادامه اش گفت: ایشالا ریشه شون از رو زمین کنده بشه که تو کار همه کشورها دخالت می‌کنن!»
چند جوان که تازه وارد کتابخانه شده اند، با ناامیدی کامل به هم می گویند: بیا! اینجام شلوغه و یک نفر از جمعیت پرید وسط حرف شان که: تا یه ساعت دیگه هستیم خدمتتون! بالاخره همین جا ماندگار شدند که خودشان می گفتند سومین جایی است آمده اند تا مثلاً خلوت باشه.
این نوشتن اسامی 33 نفر برای 3 برگه انتخاباتی کلی وقت می خواهد، بویژه که از قبل لیست هم نداشته باشی و بخواهی اینجا از روی لیست های به دیوار چسبیده، اسم بنویسی.
دخترک خودکار پدر را گرفته و می خواهد برگه رأی اش را هم قاپ بزند تا نقاشی بکشد! اصلاً گیر داده که روی کاغذ رأی پدر عکس دار و درخت بکشد! سالن را با آن لحن کودکانه گذاشته روی سرش! آخر سر هم یک کاغذ سفید می دهند دستش تا شاید ساکت شود. اصلاً این جمعیت رأی نده! که کم نیستند همراه پدر و مادرشان آمده اند «درس حضور و وظیفه» سرمشق کنند که چند سال دیگر خودشان باید درس پس دهند.
صدای اذان مغرب که به گوش رسید، گفتند یکی از مسئولین شورای نظارت بر انتخابات پیش بینی کرده تا ساعت 11 شب، مهلت شرکت در انتخابات تمدید شود. جمعیت حدس می زد که تمدید شود، شاید اصلاً همین حدس و گمان باعث شده تا مردم ساعات نزدیک غروب جمعه را بیشتر بپسندند!
دو نفری کنار هم داشتند از رأی رهبری می گفتند، می گفتند بی جهت نبود که رهبر صبح گفت، عبادت اول وقت بهتره! طعم صف های طولانی باعث شده بود کلام رهبر را به خوبی حس کنند.
باید برگه رأی توی دستت باشد تا حال و روز آن زنی را بفهمی که لب هایش را می گزید و برگه را پرمی کرد، اینکه حس می کنی یک رأی تو چه کارها که نمی تواند بکند، باعث شده، بعضی ها نزدیک نیم ساعت جلوی لیست های چسبیده به دیوار بایستند و با وسواس تمام نام چند نفر را بنویسند. خوب که جمعیت را نگاه کنی، آن هم علاوه بر سالن به تلویزیون توی مخزن کتابخانه چشم بدوزی، می فهمی که باز هم بازنده میدان، دشمن است و دارو دسته اش که مردم خودشان کارشان را بلدند، نیازی به قیم ندارند!
بازنشسته آموزش و پرورش بود و از گرانی برخی اجناس گله داشت، می گفت رأی می دهیم تا کارهایمان را بکنند، نه اینکه فراموش کنند و بروند سراغ سیاسی بازی، پشت سری اش هم همینطور انشاءالله می گفت و سر تکان می‌داد.
زن و شوهر تازه به خانه بخت رفته، داشتند برنامه بعد از رأی دادن را با هم هماهنگ می کردند، قرار بود بروند سینما! ولی خودشان هم توی این صف زیاد امیدوار نبودند که به سانس ساعت 30/18 برسند.
رأی داده بود و آمده بود پیش پدر. می گفت به چه کسی رأی دادی، پدر اسم هایی را گفت و پسرک شانه هایش را بالا انداخت و گفت: بابا! به ]...[ رأی ندادی؟ واقعاً که! و پدر هم گفت: اصل این بود که رأی بدیم، قرار نبود به هر کی که تو می گی، من رأی بدم! همینطور با هم کلنجار می رفتند و از سالن خارج شدند.
باید زودتر برمی گشتیم روزنامه که این راه رفتن های ما، عکاس را هم خسته کرده بود توی میدان هفت تیر هم جمعیت موج می زند. همه انگار فهمیده باشند، گوشه میدان و پشت اتوبوس های پارک شده برای تجریش، یک مسجدی است که در زیرزمینش رای می گیرند. سیل شده اند به سمت مسجد.
خیابان ها هم پر از ماشین شده، خیلی زودتر از هر جمعه تهران که داریم برمی گردیم روزنامه. توی راه فکر تیترهای روزنامه ها و خبرگزاری های خارجی بودم، احتمالا از اعلام آمار خودداری می کنند و مثل همیشه با این تیتر خبرهاشان را مخابره می کنند: انتخابات در ایران برگزار شد، همین!
توی تحریریه، همه بچه ها می گفتند هرجا که رفته اند، شلوغ بوده و ازدحام جمعیت آنقدر بوده که باید دقایقی توی صف بایستند، حتی مسجد لاله زار که در روزهای تعطیل خیلی کم مشتری دارد.
باید گزارش را تحویل دهم و معلوم نیست که امشب تا چه ساعتی شب عاشقی مردم ایران، ادامه دارد که جمعه شب، یلدای عزت و اقتدار جمهوری اسلامی ایران است و گذر از ایستگاهی دیگر از خیابان شکوهمند انقلاب. حالا آن 200 خبرنگار خارجی کدام بهانه را برای این شور و اشتیاق و حضور مردم دست و پا می کنند، خدا می داند و چگونه از فردای انتخابات به خاطر همه آن پیش بینی ها و خبرسازی ها، سربلند می‌کنند؟!
گرچه تا بوده همین بوده و درخت سبز و تناور انقلاب، هر روز با نشاط تر از دیروز شاخ و برگ می دهد و سایه اش را بر سر جهان می گستراند. راستی دموکراسی یعنی چه؟ یعنی حضور 30درصدی مردم در انتخابات ریاست جمهوری آمریکا؟!