تاریخ انتشار : ۰۵ آذر ۱۳۸۸ - ۰۸:۳۸  ، 
شناسه خبر : ۱۰۴۴۹۶

عبدالحسین معتمدی
پنج شنبه گذشته حسینیه ارشاد شاهد برگزاری همایش یکسویه ای از سوی برخی مدعیان اصلاحات تحت عنوان «دین و مدرنیته» بود که از سوی موسسه ای وابسته به آقای محمدعلی ابطحی (موسسه گفت وگوی ادیان) برپا شد و از جمله آقایان سعید حجاریان، علیرضا علوی تبار، محسن کدیور، عبدالکریم سروش و... به ارائه مقالات و نظرات خود پرداختند.
اگرچه سخنان متنوعی در آن همایش گفته شد اما فصل مشترک تقریبا همه سخنرانی ها این بود که کدام دین می تواند با مدرنیته به سازگاری برسد یا برای سازگار کردن با مدرنیته باید چه جرح و تعدیلی در فهم دین انجام داد. یکی می گفت «علم، فلسفه و هنر و سیاست جدید، دین را به گرداب ناتوانی و نارسایی خواهند افکند» و دیگری تصریح می کرد «دینی با تجدد سازگار است که از تیزاب تجدد گذشته باشد» و قس علی هذا.
نگارنده هرچه بیشتر سخنرانی ها را مرور کرد، کمتر به این نکته دست یافت که در کنار جرح و تعدیل و نفی و نقد دین، یکی هم «مدرنیته» را به چالش کشیده و محتوا و عوارض و نتایج آن را مورد نقد و انتقاد قرار داده باشد. گویی جماعتی گردهم آمده بودند که مدرنیته را وحی مطلق و ارزش مقدس می پندارند و دین را به این سنگ محک عرضه می کنند تا عیار مدرن بودن آن را بسنجند که دین چقدر مدرنیته دارد یا چقدر با مدرنیته سازگار است و کجاهایش ناسازگار است! به عبارتی ظرف را مدرنیته غرب گرفته بودند و دین را در این ظرف تنگ و کم گنجایش می ریختند و افزون اگر آمد، زیادی است و مزاحم و دورافکندنی. این البته عارضه جدیدی بر روشنفکری در کشور ما نیست، بلکه دردی دیرپا و مزمن است.
ادعای بسیاری از جماعت مذکور این است که جوهر مدرنیته و روشنفکری و روشنگری، نقد و چون چراست در حالی که تفسیرهای موجود از دین به خاطر تقدس بخشیدن به آن است و راه را برای چون و چرا بسته است. فارغ از غلط و درستی این گزاره، پرسشی که همواره به عمد مغفول مانده این است که آیا خود مدرنیته، استثنای بر قاعده و وحی منزل است که نشود درباره اش چون و چرا یا از آن اعراض کرد؟ آنچه برخی مدعیان روشنفکری- بخصوص داعیه داران دروغین روشنفکری دینی- در شیوه و رویه و سلوک خویش به کار بسته اند، همین است که مدرنیته، امری مقدس و خدشه ناپذیر است و هر چیز دیگری را باید با آن سنجید. اما آیا این است مفهوم روشنگری و پرسش و نقد؟ این اصل بدیهی و تردیدناپذیر و مطلق و جزمی در جهان مدرنی که همه مطلق ها و باورها و بدیهی ها و مقدسات مورد تردید و انکار قرار می گیرند، از کجا و چگونه سبز شده است؟ آیا مدرنیته آثار و نتایج قابل دفاعی دارد که برخی مدعیان فکر و فرهنگ، سر و جان به آن سپرده اند و مانند میسیونرها و مبلغان، از مومنان و دینداران می خواهند به آن آیین ایمان بیاورند و خاشع شوند؟ راستی در آن سمینار پرطعنه و نقد در باره دین، یکی هم پیدا شد به نقادی و نفی کل یا جزیی از مدرنیته بپردازد.
مدرنیته غرب در لفظ هرگونه ترجمه و تعریف شود، در تاسیس مکتب، 3 جلوه بزرگ بیشتر نداشته است. فارغ از محتوای سکولاریستی و ماتریالیستی، مدرنیته در غرب جدید به 3 شکل جلوه کرد 1- کمونیسم 2- فاشیسم 3- لیبرال- دموکراسی. به راستی در منطق عملی و در آزمون اخلاق و عدالت و انسانیت، کدام یک از این 3 مکتب می تواند سر بلند کند که حالا ما بخواهیم دین را با او بسنجیم. آیا 2 جنگ بزرگ جهانی و ده ها جنگ خانمانسوز منطقه ای و کودتا و نسل کشی به قیمت جان ده ها میلیون انسان و تباهی حرث و نسل که به ویژه در سده اخیر رخ داد، غیر از مدرنیته مدعایی محصول چیز دیگری هم بود؟ می فرمایند آنها هم چنین جنگ هایی را محکوم می کنند- که آن هم البته ماجرایی دارد و تا در گوشه رینگ بحث مجبور نباشند محکوم نمی کنند- پس دیگر از کدام مدرنیته حرف می زنند؟ و مدرنیته مورد نظرشان در کدام گوشه عالم واقع شده تا بتوان از آن الگو و الهام گرفت؟ اگر می فرمایند هیچ جا آن صورت مثالی مورد نظرشان تحقق پیدا نکرده و فقط در ذهن و خیال و وهم آنهاست- و هرجا در عمل واقع شده درست خلاف دعاوی مدرنیته بوده- پس انگ و اتهامی را که به دیگران می زده اند، درباره خود آنها صادق تر و پذیرفته تر است؛ اتهام ذهن گرایی، توقف در الگوی آرمان شهری و اوتوپیایی و دوری از واقع گرایی.
تصور کنید صاحبان منطقی تا این حد سست- هم در عرصه عمل و هم در عرصه نظریه و ذهن- طلبکار و مدعی هم باشند که نسخه شفابخش را یافته اند و فقط مانده تفاسیر گل و گشاد و هرمنوتیک از دین- دین من درآوردی که هر آن قابل تفسیر به نقض خود است- تا بتوان در کسوت مدرنیته درآمد و مدرن شد!
اما می ماند جنگ زرگری مدرنیست ها و پست مدرن هایی که هر دو در آغوش سیاست و فکر و فرهنگ مغرب انسانی غنوده اند و اگرچه ظاهرا با هم مجادله می کنند اما در خاستگاه مشترکند. این که روزنامه ای مثل روزنامه شرق، بساط چنین جنگ زرگری هایی میان امثال عبدالکریم سروش و حسین نصر و دیگران باشد، جای تعجب نیست. اما پرسش این است که نمی توان منتقد و معترض مدرنیته مصطلح بود و لزوما در کسوت روشنفکری غرب نبود؟ آیا منتقد مدرنیته هم باید صرفا از درون آن تولید شود؟ آیا این فرار از بحث جدی و نشانه ضعف فترت در منطق نیست که بر حسب ظاهر فضای گفت وگو و نقد بین دین و مدرنیته را بچینند اما هر دو طرف را از جریان واحد انتخاب کنند. چه کسی گفته مثلا حسین نصر نماینده جریان دینی منتقد مدرنیته است؟ و کدام ذهن هوشمند و صاحب فکری از این جنگ زرگری در موسسه گفت و گوی ادیان و روزنامه شرق و...، دیالوگ انتقادی و روشنفکرانه را استشمام می کند و آیا این بازی، همان قصه شیرهای مرده ناصرالدین شاه نیست که خدمتکاران برای جبران مافات به مش قربان و اوس شعبان دستور داده بودند برای تحمیق شاه هر یک پوستین شیرها را به تن کنند و با ظاهرسازی به جنگ هم بروند؟!
چرا این جماعت بر همان شیوه چماقداران صدر مشروطه و چماقداران امروز در عرصه بین الملل تمسک جسته اند که گروه اول 100 سال پیش، هرکه را از مشروطه سؤال داشت و زیر علم آنها نمی رفت ولو آزادیخواه و مجاهد بود، مستبد می خواندند و گروه دوم هم امروز- در صدر آنها آقای بوش- هر کس تن به لیبرال دموکراسی خونریز او نمی دهد، تروریست و محور شرارت نام می نهد!
این ماسک زدن و تئاتر روشنفکری بازی کردن و جنگ مخالف و موافق را خود ساختن و پرداختن و به کار گرفتن چنان شیوه های فاشیستی هرچه باشد، نامش روشنفکری، آزاداندیشی و تحمل مخالف نیست. این ترفندها و شیوه ها، جملگی نفی و منع عقل و اندیشه است و دشمنان تفکر و تعقل، حق ندارند در نفی و اثبات دین یا مدرنیته یا هر چیز دیگری سخن بگویند اگرچه برای نوع آنها سفسطه و مغالطه، هرگز خرج و مالیاتی نداشته است.