* یکی از مکاتبی که این روزها در جهان غرب تسلط یافته و متولیان آن قصد تحمیل این مکتب را به سایر کشورها دارند، لیبرال دموکراسی است که آن را ضامن خوشبختی و سعادت انسانها معرفی می کنند. برای شروع بحث بفرمایید تحلیل شما از این مکتب چیست؟
** لیبرال دموکراسی برمبنای کاپیتالیسم یا همان سرمایه داری است. در سرمایه داری 3 محور وجود دارد. یک محور اصلی سرمایه است، یعنی حاکمیت و قدرت پول و سرمایه که برای این نظام بسیار مهم است. لذا دولت های غربی می کوشند تا قدرت اقتصادی آنها بر کل جهان حاکم شود تا از این قدرت سرمایه در جهان در راستای منافع خود سود ببرند. محور بعدی، محور سرمایه دار است. یعنی کسانی که دارای سرمایه و نفوذ ناشی از این سرمایه هستند. سومین محور کسانی هستند که استثمار شده سرمایه و سرمایه دار هستند. به عبارت دیگر این نظام جامعه را به دو دسته سرمایه دار و سرمایه ندار تقسیم میکند.
* آیا منظور از سرمایه ندارها همان فقرا و اقشار پایین جامعه هستند؟
** البته اینها یک بخشی از سرمایه ندارها هستند، لذا این دسته صرفا به فقرا محدود نمی شود. به قول مارکسیست ها یکی از دلایلی که باعث شد سرمایه داری غرب سرعقل بیاید این بود که گفت: طبقه مقابل من، نباید محروم باشد چرا که در این صورت شورش می کنند، بلکه ما باید حداقل ها را برای اینها تامین کنیم، تا آنجا که اینها کارگر ما باقی بمانند و ابزار کسب و افزایش سرمایه ما باشند.
* نتیجه ای که از این نوع نظام حاصل می شود، چیست؟
** مبنا و محور اصلی سرمایه است و نتیجه ای که از آن حاصل می شود کسب منافع است. حاکمیت منافع در نظام لیبرال دموکراسی غرب اساس تمام امور است. کسی که می خواهد در خصوص غرب تحلیل دقیقی داشته باشد باید منافع خود را مورد مطالعه قرار دهد، لذا شما می بینید که در مسائل سیاسی، همه آنها به دنبال منافع خود می گردند. اگر احساس کنند که در جایی منفعت بیشتری نصیب آنها می شود به آن سمت کشیده می شوند. اساس کارشان این است که کجا و با چه کسی منفعت بیشتری نصیب آنها شود و چه بسا که ارزش های خود را برای کسب منفعت زیرپا بگذارند، البته اگر به ارزش معتقد باشند. آنها حتی حزب را هم تشکیل می دهند می گویند حزب ابزاری است برای کسب قدرت و لذا در بین این مکتب اخلاقی ابزاری برای کسب منفعت و سود است.
* آیا این موضوع را به صورت نظریه و در قالب تئوری هم بیان کرده اند؟
** غربی ها وقتی می خواهند مفهوم سیاست را مورد بررسی قرار دهند، می گویند علم سیاست،علم دولت است. شخصی به نام “هارولد هاس ول” که آمریکایی است و کتاب او در اندیشه سیاسی غرب مبنا و منبع به شمار می رود، می گوید: «مطالعه علم سیاست عبارت است از مطالعه نفوذ و صاحبان نفوذ. صاحبان نفوذ کسانی هستند که حداکثر آنچه را که بتوان به دست آورد، به دست می آورند.” او می خواهد در این تعریف سران سرمایه دار غرب را نیز جزء حکومت و سیاست بداند، مانند شرکت های چند ملیتی.
در اینجا این بحث مطرح می شود که اگر قرار شد سیاست، علم قدرت باشد، اخلاق در کجای این تعریف جا دارد. شخصی به نام “پیتر اوده گارد” نیز که از اندیشمندان سیاسی غرب است می گوید سر و کار علمای سیاست کاملا با ماهیت و تغییرات قدرت سیاسی است. اعلام مشخصه قدرت سیاسی همانا حق استفاده از زور است در ضمانت اجرای فرمانی که صادر کرده. فرمان در اینجا دستور حکومتی و قدرت است، این قدرت می خواهد فرمانش اجرا شود. مبنای پذیرش انسانها و حقوق آنها ارزشها نیست بلکه زور است. قدرت سیاسی حق استفاده از زور به منظور ضمانت اجرای فرمانی که داده را دارد و تنها دولت است که قدرت سیاسی را در دست دارد. آقای لاسکی که از اندیشمندان سیاسی غرب است نیز همین بحث را می کند. اندیشمندان دیگری چون دوورژه، راسل و امثالهم نیز همین نظر را دارند.
* بالاخره اینها در خصوص اینکه اخلاق در کجای سیاست آنها قرار دارد چه جوابی می دهند؟
** صریح ترین حرفی که زده شده، حرف ماکیاول است. ماکیاول مشابه عمروعاص است. عمروعاص کسی بود که سیاست و حیله های سیاسی را به صورت مقبول و مشروح می داد، ولی چون کسی نبوده که ایده ها و نظرات او را مکتوب کند، اسم او مانند ماکیاول مشهور نشده است. اگرچه عرب ها او را به عنوان یک چهره سیاستمدار زیرک می شناسد اما مشهور نیست. اما ماکیاول چون که ایده ها و نظرات خود را به صورت مکتوب درآورده در میان اندیشمندان غربی مشهور است.
او می گوید اخلاق باید در اختیار قدرت باشد اگر قرار است که قدرت مبنای اصلی حکومت و سیاست باشد دیگر چه لزومی دارد که ما براساس اخلاق، اعمال قدرت حکومتی کنیم. او به حاکمان و سیاستمداران غرب می آموزد که اگر شما می خواهید حکومت کنید، چگونه باید دروغ بگویید و کلک بزنید و بعد این موضوع را به زیبایی توجیه می کند. او می گوید که شاه حق دارد به مردم دروغ بگوید و مردم را فریب دهد. به این دلیل که او پزشک جامعه است و باید مشکلات جامعه را به هر نحوی حل کند، همان طور که یک پزشک حق دارد برای بازسازی روحیه بیمارش به او دروغ بگوید، زمامداران هم می توانند به مردم خود دروغ بگویند.
اما از طرف دیگر مردم حق دروغ گفتن به پادشاه را ندارند، علتش هم این است که بیمار نباید به پزشک خود دروغ بگوید چرا که اگر دروغ بگوید پزشک نمی تواند او را معالجه کند. علاوه بر ماکیاول بقیه اندیشمندان سیاسی غرب هم همین حرف را می گویند. همین آقای اوده گارد می گوید: مسئله عمده ای که هم محقق حکومت و هم سیاستمدار با آن مواجه اند این است که چگونه می توان ضمانت اجرای زور را تبدیل به میل یا قبول عملی کرد. یعنی چگونه می شود سر مردم کلاه گذاشت و به آنها دروغ گفت. و بعد می گوید: “قدرت سیاسی را باید محکم یا در واقع مشروع و قانونی کرد تا بتوان نظامات سیاسی پابرجایی برقرار کرد.”
به نظر او اخلاق ابزاری برای مشروعیت و مقبولیت قدرت حاکمان است. او به صراحت می گوید در صورتی که اعمال قدرت سیاسی مستلزم حکم اخلاقی باشد، مطالعه سیاست خواه یا ناخواه شامل علم اخلاق خواهد بود. یعنی اخلاق زمانی می تواند مورد مطالعه و بررسی قرار گیرد که بتواند برای استحکام قدرت حاکم به کار آید. در غرب مسئله اخلاق غیر از مسائل مربوط به بخش روابط فردی و خانوادگی انسانهاست و در مسئله سیاست و حکومت اخلاق ابزار است و نه هدف. آنها در باره رهبری جامعه می گویند، آن رهبری مفید است که دارای خصوصیت کاریزماتیک باشد.
یعنی رهبر باید جاذبه ای در میان توده های مردم داشته باشد که هرچه او گفت مردم بی چون وچرا قبول کنند، مثل هیتلر که البته جنبه منفی شخصیت کاریزمای است. گاندی هم شخصیت کاریزماتیک محسوب می شود که جنبه مثبت آن است. اما در عین حال این شخصیت کاریزماتیک در واقع خودش را در میان مردم جا انداخته است. این غیر از امامت در اسلام است. بعضی ها در تحلیل های خود امام(ره) را شخصیت کاریزماتیک معرفی می کنند. امامت ماورای همه این اصطلاحات است. حضرت امیر(ع) می فرمایند: جایگاه من در جامعه همانند محور آسیاب است.
امامت یعنی رهبری از درون مردم، همپای با مردم و در حد ظرفیت مردم، در یک حرکت متناسب با زمان و مکان و شرایط و ضرورت ها و در جهت رشد و رسیدن به خواسته ها. کاریزماتیک یک اصطلاح غربی است. مرحوم آیت الله شهید مطهری می فرمایند: یکی از خطرهای اساسی این است که ما اصطلاحات غربی را وارد کنیم و به آن رنگ و بوی اسلامی دهیم و به نام اسلام مصرف کنیم. لذا اخلاق یک امر شخصی و خانوادگی نیست. اما در مجموع در این دیدگاه اخلاق ابزار سیاست است، سیاست علم قدرت واعمال زور است و اخلاق حاکمیت زور، سرمایه و منافع را به یک امر مشروع و مقبول در بین توده های مردم تبدیل میکند.
در مارکسیسم این بحث اساسا وجود ندارد. اخلاق در این مکتب معنا ندارد، لذا اخلاق را مختص به خصلت های خرده بورژوازی مطرح می کنند. ما بعضی از مواقع از سران بعضی کشورهای مارکسیست توقع داریم که به قول هایی که می دهند وفا کنند. اما باید گفت که در مکتب مارکسیسم چیزی به نام وفای به عهد معنا ندارد. آنها هرآنچهکه منفعت آنها را تامین کند انجام می دهند. اما به نظر مارکس در مانیفست خود، اخلاق را بدون آنکه خودش بداند مطرح کرده است. آنها جامعه را به دو طبقه استعمارگر و استعمار شده تقسیم می کنند. خود این موضوع و تقسیم بندی یک موضوع اخلاقی است. همین که دو جریان تاریخی یعنی زحمتکش و دیگری سلطه گر و سوءاستفاده کننده از زحمت دیگران را، از هم جدا کنیم، خود امری ارزشی است. همین که می گوید جامعه طبقاتی است خود یک بحث ارزشی است.
* در این میان نظر دین مبین اسلام در خصوص سیاست واخلاق در سیاست چیست؟ جایگاه اخلاق در سیاست از دیدگاه اسلام کجاست و چه مفهومی دارد؟
** اسلام همه اش اخلاق است. پیامبر اسلام(ص) می فرمایند: “بعثت لاتمم مکارم الاخلاق.” یعنی من اساسا آمدم تا اخلاق را به اوج تکامل ببرم. در احادیث ائمه(ع) ما هم آمده که شما خود را به اخلاق الهی بسازید. اسلام یک بحث سازندگی است و اینکه ما ببینیم اخلاق الهی چیست تا خود را بر اساس آن بسازیم. در قرآن کریم هم آمده که خداوند تاکید فرموده اند به پیامبر اکرم(ص) “انک لعلی خلق عظیم”. دین مبین اسلام بر خلاف سایر مکاتب بشری اخلاق را هم در بعد خانوادگی وفردی و هم در بعد سیاست واجتماع مورد توجه قرار داده است.
* آیا علمای اسلام نظر واحدی در خصوص اخلاق و سیاست دارند؟ نظر امام(ره) در این باره چیست؟
** سیاست در مفهوم غربی اش همان اعمال زور و قدرت بود و جایی برای اخلاق باقی نمی ماند و اگر هم باشد این اخلاق ابزار منفعت و کسب سود است و اعمال زور را مشروع جلوه می دهد. اما در اسلام علم سیاست در میان همه علمای اسلامی علم استصلاح مردم است. علم سیاست به صلاح رهنمون کردن مردم و شایسته اداره کردن جامعه است. حضرت امام(ره) هم همین تعریف را دارند. ایشان می فرمایند: اما سیاست به معنای اینکه جامعه را راه ببرند و هدایت کنند و آنجایی که صلاح جامعه، صلاح افراد است. این در روایات ما برای نبی اکرم(ص) در لفظ سیاست ثابت شده است.
امام(ره) که بزرگترین اسلام شناس معاصر ماست معتقدند “که سیاست نبی اکرم یعنی اینکه جامعه را به آنجایی که صلاح جامعه و صلاح فرد است راه ببرند، همانی که در قرآن صراط مستقیم گفته می شود. ملت و اجتماع و اشخاص را راه ببرند به یک صراط مستقیمی که از اینجا شروع می شود و به آخرت ختم می شود والی الله است. این سیاست به دست انبیا و اولیاست. انبیا شغلشان سیاست است و دیانت همان سیاستی است که مردم را حرکت می دهد و به همه چیزهایی که به صلاح ملت و مردم است هدایت می کند. پیغمبر اسلام(ص) هم سیاسی بود.”
حال شما ببینید که این معنای سیاست با آن معنای سیاست که در غرب وجود دارد چقدر تفاوت می کند. امام(ره) سیاست را به سه دسته تقسیم می کند یکی سیاست شیطانی، دیگری سیاست مادی و در آخر سیاست اسلام و انبیاست. در این سیاست آخر است که شخصیت هایی چون رجایی به وجود می آیند و تربیت پیدا می کنند. انسانی که وقتی به او پیشنهاد نخست وزیری می دهند می گوید من باید فکر کنم، من باید فکر کنم و ببینم که آیا این کار وظیفه من هست یا نه؟ ما به ایشان گفتیم وقتی همه بزرگان می گویند که شما باید نخست وزیر شوید خود یک وظیفه است و دیگر فکر کردن ندارد.
او گفت که من روی سه چیز باید فکر کنم. یک، ببینم که آیا از من کسی بهتر هست که بتواند این کار را انجام دهد. اگر کسی بهتر از من هست برویم و کمک او کنیم تا او نخست وزیر شود. به نظر شما این رفتار شهید رجایی با تعاریف مکاتب غربی از سیاست سازگاری دارد. رجایی تربیت شده مکتب اسلام بود. براساس مکتب اسلام ما نیامده ایم که حاکمیت خود را اعمال کنیم بلکه ما آمده ایم حاکمیت “ما انزل الله”، “ما قال نبی(ص)“ و ما قال ائمه(ع) را به اجرا درآوریم. دومین موضوعی که شهید رجایی گفت که باید به آن فکر کنم این بود که ببینیم اگر منحصر به من شد، آیا من می توانم از عهده آن برآیم و سوم اینکه ببینیم اگر از عهده ام بر می آید من را خراب نمیکند.
ما گفتیم شما چقدر وقت می خواهید که این سه موضوع را بررسی کنید و جوابش را به ما بدهید، ایشان گفتند یک هفته دیگر. ما گفتیم که کشور در وضعیت انقلابی قرار دارد و نمی توانیم یک هفته صبر کنیم. شهید بهشتی وقتی شنیدند فرمودند که حق رجایی همین است. یک هفته بعد برای گرفتن جواب به منزل شهید اسلامی رفتیم. شهید رجایی گفت: من بررسی کردم و دیدم از من بهتر فراوان است، اما بنی صدر اذیت می کند و اجازه کار به آنها نمی دهد، لذا چاره ای جز پذیرش ندارم.”
شهید رجایی نمی گوید که من از همه بهترم. و در اینکه می توانم یا نمی توانم. او گفت من به کمک شماها می توانم از عهده این کار برآیم و در مورد سومین مطلب هم گفت من یک برنامه دارم، تصمیم گرفتم وقتی در نخست وزیری مسلط شدم و کارهایم کمتر شد، لباس های زندانم را که نگه داشته ام تنم کنم و با کارمندان نخست وزیری دستشویی ها را تی بکشیم تا یادم نرود که من همان محمدعلی رجایی هستم. این فرد همان کسی است که در هنگام نخست وزیری و ریاست جمهوری می گوید: شما اگر می خواهید به من خدمت کنید گهگاه به یادم بیاورید که من همان محمدعلی رجایی کاسه و بشقاب فروشم.”
این سیاست یک سیاست اخلاقی است، همه اش اخلاق است. قدرت برای او ابزار اخلاق است. قدرت ابزار خدمت است حتی خدمت برای او ابزار قدرت نیست. خیلی از سیاستمداران دنیا خدمت می کنند تا قدرت به دست آورند. می خواهند با خدمت خود رای مردم را برای ماندن در جایگاه قدرت به سمت خود جلب کنند. این شرک خفی است. توحید ابراهیمی آن است که اگر وظیفه شد، انجام وظیفه می کند و اگر نیست کنار می رود. پست و مقام برای او هیچ فرقی نمی کند. هرجا که هست به وظیفه اش عمل می کند. اگر بهتر از او بود کنار می رود. یک نمونه دیگر تربیت شده این مکتب، شهید لاجوردی بود. او معتقد بود که اگر وظیفه اش آبدارچی بودن در دادستانی کل کشور است می رفت و انجام میداد.
برای او نوع پست و مقام فرقی نمی کرد مهم این بود که در هرجایی که هست به وظیفه اش عمل کند. خداوند بی جهت به کسی انعام شهادت را نمی دهد که بتواند در مقام “قرب عندربهم یرزقون” قرار بگیرد. سیاستمدار اسلامی، اخلاق سیاسی یعنی این. حال ما باید ببینیم که کجای کار قرار داریم. برای کشور ما که شخصیت هایی چون رجایی و لاجوردی را دارد تاسف آور است که درگیر اختلافات سیاسی داخلی خودمان باشیم. اگر ما معتقدیم که کل یوم عاشورا و کل ارض کربلا باید ببینیم که کجای کربلا و عاشورا قرار داریم. یک گوشه این تابلوی زیبا امام حسین(ع) قرار دارد و در گوشه دیگر لشکر باطل یزید ودر گوشه ای ابوموسی اشعری، یک گوشه اش کسانی هستند که در کوفه نشستند و به یاری امام(ع) نیامدند، حال من و شما کجای این جبهه هستیم؟