سلیمان دعویسرا
عصر حاکمیت نومحافظه کاران در آمریکا با ادبیات سیاسی جدید آغاز شد. برخورداری از این ادبیات یا ایدئولوژی سیاسی، وجه اصلی تفاوت این جناح از حاکمان کاخ سفید باهمه دولت های پیشین این کشوراست. نتیجه عملی ایدئولوژیک شدن کابینه جدید آمریکا این بودکه آنها جهان را از دریچه ای متفاوت ازنه فقط شهروندان آمریکا که حتی متمایز از همه جوامع غربی نگریستند.
ایدئولوژی یا گفتمانی که به نام نومحافظه کاران درتاریخ روابط بین الملل ثبت شد دربطن خود ملغمه ای از هنجارها وارزش هاست که قراربود جایگزین ارزش ها وتعاریف نظام به اصطلاح جهان کهنه شود، و دولتمردان کنونی آمریکا- چنان که درگفتاربوش بارها تأکید شده - تحقق آن ارزش ها را نوعی رسالت تاریخی برای خویش فرض کردند. مثال ها ومصداق های ملموس این هنجارها همان بود که جهان را به دو قطب خیروشر یا دوستان ودشمنان آمریکا تقسیم می کرد.
این ایدئولوژی با حادثه بحث انگیز ۱۱سپتامبر، تولد یافت و با دو جنگ ویرانگر عراق و افغانستان بارور شد و اکنون که نزدیک۶ سال از عمر سیاسی آن می گذرد، فرصت آزمون و خطای آن سپری شده است. شایدکالبد شکافی این تفکر و پیداکردن تیره وتبار آن برای اندیشوران وکسانی که «همزاد» های بسیاری در تاریخ اندیشه غرب برای آن سراغ داشتند چندان دشوار نبود اماتامدت ها کسی نمی دانست که کاروان ایدئولوژی نومحافظه کاران سر ازکدام منزل درخواهد آوردو برای افکارعمومی، دست کم تا زمان اوج گرفتن جنگ عراق ،نقطه پایان استراتژی نومحافظه کاران پیدا نبود . این استراتژی بر ۳ پایه استوار است که درمرحله عمل هرسه مؤلفه یکجا به کار گرفته شد : جنگ پیشدستانه، جایگزینی ابزار نظامی به جای منطق دیپلماسی و ترجیح اصل تهدید بر مذاکره و تروریسم.
از میان این اصول سه گانه مانیفست نومحافظه کاران، شاید تاکنون بیش از همه به دواصل نخست پرداخته شده وموضوع سوم یعنی تلقی وتعریف این گروه ازمقوله تروریسم چندان مورد توجه قرارنگرفته است. براین اساس درنوشتار حاضر به آنچه در این۶ سال دررفتار و اندیشه آمریکایی ها در حیطه بحث تروریسم گذشت، نگاه افکنده ایم. ضرورت ورود به بحث تروریسم دردستگاه فکری نومحافظه کاران آنجاست که این بخش امروز به کانون آسیب پذیری دولت بوش تبدیل شده است وبه باور اغلب ناظران، کارنامه تناقض آلود نومحافظه کاران در وادی تروریسم، نقطه آغاز رویگردانی از این جریان در داخل و خارج آمریکا است.
چالش هایی که آمریکا در حیطه بحث تروریسم با آن روبه رو شده است محدود به میدان جنگ عراق یا ناکامی این کشور درمهار گروه های تروریستی نیست، بلکه مسأله اصلی امروزتوجیه وقبولاندن اندیشه کاخ سفید در وادی مبارزه با ترور هست در واقع همان چیزی که اعصاب تصمیم گذاران نومحافظه کار را به هم ریخته است. این چالش ها درچند زمینه مشخص بروز و ظهوریافته است از جمله تناقض های پیش آمده در اندیشه و عمل و یا تضاد میان رفتارهای دیروز و امروز، پرهیز از پذیرش یک تفاهم و توافق جهانی بر سر تعریف تروریسم، نادیده گرفتن ویا انکار تفاوت ها وتمایزهای گروه های افراطی وشبه مسلمان با گروه های اصیل اسلامی مخالف خشونت، برخورد گزینش شده با موارد و مصداق های ترور به ویژه درسرزمین های اشغالی، بی اعتنایی نسبت به زمینه های اجتماعی و بسترهای اقتصادی جریان های تروریستی و سرانجام چشم پوشی از پدیده ملموس تروریسم دولتی .
دردسرهای فقدان تعریف تروریسم
ازهمان زمان که بزرگ ترین واقعه تروریستی در۱۱سپتامبرموضوع تروریسم را به بنیادی ترین مبحث جهان جدید تبدیل کرد، هر سه گروه افکارعمومی ،دولتمردان ونخبگان کشورهای مختلف بر ضرورت وجودیک تعریف وداشتن معیار مشترک برای این موضوع مناقشه انگیز پای فشردند، گویی همه می دانستند که در خلأ چنین معیارومبنایی چه فتنه هایی گریبان ملت ها و دولت ها و مذاهب راخواهد گرفت. زاویه اصلی این تضاد بویژه در نگاه دوجبهه جهان اسلام وغرب نمایان شد . پیدا بودکه دولت ها ومتفکران دوطرف، با دونگرش ودومعیار متفاوت به قضاوت دراین زمینه نشسته اند. اختلاف نظر میان مسلمانان و دنیای غرب در این زمینه از یک اختلاف ترمینولوژیک بر سر واژه تروریسم شروع می شد و تا مرحله تعیین مصداق ها و مثال ها تداوم می یافت. چیزی را که اکثر غربیان تروریسم می نامیدند، اکثر مردم شرق، دفاع از شرافت خود می دانند و پدیده هایی که دولت ها و ملت های مسلمان مصداق بارزتروریسم دولتی می دیدند درپایتخت های غربی با عنوان دفاع ازخود توجیه می شود. طبیعی است تا وقتی واژگان ونگاه ها، این چنین نامأنوس اند خشونت وتروراجتناب ناپذیرو آسان به راه خود ادامه می دهد . درماندگی کشورها دریافتن این تعریف مشترک، برای نومحافظه کاران آمریکا فرصتی بود تا ایدئولوژی خود را پیش ببرند. بنابراین درحالی که هنوز درتالارها واتاق های کنفرانس سازمان ملل، بحث برسر تروریسم ادامه داشت دولت بوش عملیات های خود رابرروی نقشه ضدتروری که خود ترسیم کرده بود، پیش برد دراین مدت نه معطل توافق جهانی برسر تعریف ترور ماندند و نه به سؤال هایی که برای مثال از تناقض های تروریسم در خاورمیانه می پرسید، گوش سپردند.
۲مسأله غامض
استراتژی جنگ ضد ترور، که کاخ سفید درپیش گرفت یک آماج بیش تر نداشت وآن مسلمانان وگروه های اسلامی بود؛ با این توجیه که پشت حادثه ۱۱ سپتامبر گروه های به اصطلاح دارای تبار اسلامی وعربی قرارداشتند.
جهت گیری فلش های جنگ ترور بر ضد گروه های اسلامی، ازهمان ابتدا کاخ سفید رابامجموعه ای از پرسش ها روبه روکرد. این پرسش ها اغلب حول روابط گذشته آمریکا با گروه های مذکور ونیز دولت های حاکم برخاورمیانه دور می زد .
ومسأله غامض دیگر دراین زمینه این بودکه نومحافظه کاران آمریکا از یک سو سیاست خویش را به ریسمان دموکراسی آویخته بودند وازسوی دیگردرقالب مخالفت با ترور، با گروه هایی وارد ستیز شده بودند که آرای مردم را پشت سردارند ومصداق نیروهای دموکراتیک شناخته می شوند.
اما مسأله نخست یعنی مناسبات گذشته آمریکا با گروه هایی که این بارنامشان درصدرلیست تروریسم قرارگرفته بودند، جنجالی بیش تر ازموضوع دوم انگیخت وهضم آن برای افکارعمومی دشوارتر شد .دست کم به لحاظ زمانی، مدت چندانی ازهمپیمانی آمریکا با گروه هایی که واشنگتن ازآنها برای مقابله با کمونیسم بهره گرفت ، نمی گذشت. پیمان آن روز آمریکابا گروه های موسوم به اعراب افغان موجب شددراغلب اوقات این کشور حتی از جریان هایی از جمله «اخوان المسلمین» در جهان عرب حمایت کند. این درحالی است که در دورجدید، کل گروه هایی که به نحوی دنباله های فکری وتشکیلاتی اخوان درافغانستان ؛اردن یا حتی فلسطین وعراق شناخته شده اند در لیست تحریم آمریکا قرار گرفتند.
از ۱۱ سپتامبرتاکنون صدها سند منتشر شد که همگی دلالت بر این داشت که سیاست های ایالت متحده چه غیر مستقیم و چه مستقیم، بسترساز رشد جریان های افراطی و تروریسم در چارچوب جنگ سرد به ویژه در افغانستان بوده است که محصول بارز آن پدیده هایی مانند اسامه بن لادن و جماعت القاعده، طالبان است.
فقط یک تغییر مسیر در سیاست آمریکا پس ازسقوط دشمن مشترک یعنی کمونیسم وجود دارد که این گروه ها ودوستان دیروز رابه صف دشمنان سوق می دهد، یعنی از زمانی که سلاح ها و موشک های آمریکا ازسمت شوروی و اروپای شرقی در آغاز دهه ۹۰ به سوی عراق نشانه روی می کند و همپیمانان دیروز او نیز نگاه خود را برمی گردانند. پس ازاین است که در این جنبش ها، احساسات بر ضد دیگران به ویژه غرب برانگیخته شده وشور به مبارزه با سیاست های آمریکا اوج می گیرد. به هرحال آنچه پیداست آمریکایی ها و نظریه پردازان آن از جریان «نومحافظه کاران» پیش بینی این بخش از قضیه را نکرده بودند وگرنه بر روی ایجاد تغییراتی در ماهیت این جنبش ها که اکنون در میان توده عرب ها از نفوذ بالایی برخوردارند و نیز سوق دادن آن ها به سمت همگامی با سیاست آمریکا ، حساب باز می کرده اند.
اما ریشه های دومین تناقض جنگ ترور را باید در مقطعی جست وجو کرد که همه گروه هایی را که امروز در لیست سیاه تروریسم خود قرار داده است به حضور درمیدان انتخابات تشویق کند. درست از فردای فروپاشی شوروی که واشنگتن خود را بر بام رهبری جهان حس کرد، دولتمردان کاخ سفید به امید مدیریت یک تغییر هدایت شده درنظام های بسته منطقه طرح اصلاحات گام به گام را مطرح کردند. آن روزهیچ کس از عاقبت گشودن دریچه فضای جهان عرب پیش بینی روشنی نداشت. آمریکایی ها غرق در گرمای این تب تغییر، فقط به انتظار چیدن میوه های این نهال بودند. همچنان که ناظران روایت کرده اند، واشنگتن آن روزها درافق های این طرح «دموکراسی هدایت شده» - طرحی که موج آن همزمان با طلوع عصرارتباطات به سرزمین های عربی راه یافته بود- چند آرزو را در سر می پروراندند: از جمله این که درگام نخست عامه مردم عرب را جذب کنند. به این بهانه که با این طرح خواسته های آنها را در زمینه اصلاحات، تغییرات و دموکراسی برآورده سازند. در وهله دوم امتیازات استراتژیکی از رهبران و حکومت های عربی کسب می کردند با این تهدید که درصورت همراهی نکردن آنان از طریق دموکراسی و انتخابات، گروه های اسلامی را جایگزین خواهد کرد. هدف سوم طرح، بهبود وجهه آمریکا در جهان عرب و اسلام و ایجاد این تلقی بود که ایالت متحده در مقایسه با دولت های سکولار اروپایی، حامی حقوق همه نیروها از جمله احزاب اسلامی است.البته درکنار این، کاخ سفید سودای حذف جناح های انقلابی و روی کار آوردن طیفی موسوم به اسلام سیاسی میانه رو را در سر می پروراند.
به هر حال واشنگتن آن روزدر قالب این طرح که با نام برنامه اصلاحات درخاورمیانه نوین، ارائه شد. مجبور شد به برگزاری انتخابات در ۳ نقطه مهم منطقه یعنی : مصر، لبنان وفلسطین تمکین و دولت های عربی وهمه جناح ها را به حضور درانتخابات ترغیب کند. در عرصه فلسطین از برگزاری انتخابات در موعد مقرر پشتیبانی کرد و حتی «اسرائیل» را وادار ساخت که اقداماتی را برای تسهیل کار انتخابات انجام دهد و از خواسته خود در خارج کردن حماس از روند انتخابات چشم پوشی کند.
اما نتیجه همه این انتخابات ها، عکس خواسته های سیاسی آمریکا شد، در هر ۳ پهنه انتخاباتی خاورمیانه یعنی: فلسطین، مصر، لبنان و سپس عراق سیر وقایع برخلاف انتظار و محاسبات دولت بوش پیش رفت. انتخابات این کشورها هرچند با فاصله زمانی متفاوت برگزار شد و هرکدام شکل وموضوع مختلفی را دربر می گرفت، اما نتایج بدست آمده زنجیره ای ازیک اتفاق واحد را تشکیل می داد. هر سه انتخابات برنده ای با یک شناسنامه داشت وآن نیروی مقاومت یا انقلابیون بودند. بنابراین در نخستین آزمون دموکراتیک منطقه، جناح حامیان آمریکا سخت ترین شکست سیاسی را چشیدند. اتفاقی که اغلب ناظران از آن به بزرگ ترین زلزله سیاسی خاورمیانه و سونامی سیاسی جهان عرب تعبیرکردند. مهم نبود که جناح مبارزان عراق یا گروه اخوان المسلمین درمصر یا حماسی ها درغزه چند کرسی رادراین انتخابات ها کسب کرده اند، بلکه شگفتی دراین بود که جریانی که کاخ سفید ازآمدن آنها به عنوان غلبه اسلام سیاسی، احساس خطر کرده بود به کرسی های پارلمان یا حکومت در این کشورها راه یافت.
دولت آمریکا باور نداشت که نتیجه انتخابات فلسطین این گونه باشد، چرا که از توان «حماس» و میزان ناامیدی توده ملت فلسطین از جناح سازش وطیف محافظه کار عرب خبر نداشت.
همه واکنش ها و رفتار واشنگتن در فردای گشودن صندوق های رأی، نشان از یک شوک وکابوس داشت وسرانجام همین کابوس حاکمیت انقلابیون بر خاورمیانه بودکه به فاصله اندکی پس از نشستن منتخبان مردم فلسطین، مصر و لبنان، کاخ سفید را به در پیش گرفتن دکترینی با ۱۸۰ درجه اختلاف با سیاست قبلی کشاند. همه ترتیباتی که قبل از انتخابات با عناوین مختلف، از جمله اصلاحات درجهان عرب چیده بود کنارنهاد. طرح اعمال فشارسیاسی برای تغییر رفتارمحافظه کار عرب را ناتمام رها کرد وبه جای آن طرح تقویت وتجهیز دوباره این دولت ها را پی گرفت. شاهزادگان و امرای عرب که به حاشیه رانده شده بودند باردیگر به صحنه بازگشتند. به این صورت یک جبهه ائتلافی جدید در برابر جناح اسلام گرایان پیروز شکل گرفت که همه متحدان سیاسی ،اقتصادی ونظامی آمریکا درآن گردآمدند.
آمریکایی هاتعریف تازه ای از دشمنان و دوستان خویش ارائه کردند. اتفاق جالب این بودکه درجغرافیای سیاسی تازه ای که کاخ سفید ترسیم کرده بود، گروه هایی که دردموکراتیک ترین رقابت انتخاباتی روی کارآمده بودند، درردیف نیروهای معارض دموکراسی تهدید برای جهان آزاد رده بندی شدند و در مقابل نیروهایی که اقبال و رأی مردم را از دست داده بودند به عنوان نیروهای میانه رو وحامی آزادی معرفی شدند. به این صورت نخستین نطفه تناقض در جنگ تروریسم همین جا شکل گرفت .
سیاستی که واشنگتن در این مرحله پی گرفت، نسخه دیگری از تز امنیتی بود که اروپا به ویژه فرانسوی ها پس از انتخابات دهه۹۰ در الجزایر و در برابر جبهه پیروز جبهه نجات اسلامی پیش گرفتند؛ حتی به اعتقاد برخی ناظران سیاست امنیتی آمریکا بر ضد جنبش های نوپدید خاورمیانه، نوعی نسخه برداری ازهمان تزی بود که فرانسوی ها باتبانی ارتش و محافظه کاران الجزایر برای زمین گیرکردن و خاموش ساختن مشعل حرکت اسلامی درآن نقطه شمال آفریقا دنبال کردند، به ویژه آن که در محافل لیبرال ها از «الجزایری کردن» به عنوان یک الگوی موفق برای مهار نیروهای اسلامی یاد می شود.
تضاد اسلام و غرب یا تضاد آمریکا با جنبش های اسلامی
آمریکا نمی توانست این مبارزه گسترده برای مهار حرکت های اسلامی را که این بار گستره ای از مصر در شمال تا گروه های جهادی در افغانستان پیدا کرده بودند را به تنهایی پیش ببرد. ابزارهای منطقه ای کاخ سفید یعنی دولت ها و گروه های سیاسی، کارایی خود را در کوران انتخابات از دست داده بودند. لاجرم شیوه ها و ابزارهای نوینی لازم بود تا استراتژی واشنگتن با اطمینان برای حصول نتیجه، پیش رود. برهمین اساس این نظریه به طور جدی از سوی کاخ سفید مطرح شدکه جنبش نوین اسلام گرایی، جنبشی ضد غرب است و سرستیز با همه ارزش های جهان آزاد را دارد. شگردی که متأسفانه تاحد زیادی قرین توفیق شد. به عبارتی یک تضاد دوسویه سیاسی به دست طراحان دیپلماسی آمریکا به تضادی ساختاری وبنیادین میان دو قلمرو تمدنی و فرهنگی تبدیل شد. به مدد ابزارهای تبلیغاتی و رسانه ای، آمریکایی ها توانستند علاوه بر گروه پرشمار دیپلمات های غربی، طیفی از روشنفکران و دانشگاهیان وحتی روزنامه نگاران مغرب زمین را وارد نزاعی کنند، که هنوز ماهیت واصالت آن درابهام بود وبه این ترتیب یک مواجهه ویک رویارویی غصه آور وتوان فرسا میان بخشی از نیروهای اسلامی وغربی دامن گسترد که هنوز هم شاهد جلوه های آزاردهنده آن هستیم. باهر حادثه ای که درسرزمین های اسلامی یا بلاد مغرب زمین نقش بست، این نگرانی دامن زده شدکه اسلام و غرب در مسیر تصادم قرار دارند.
درواقع پس از این شاهد وقایع کنترل نشده و مناقشات عجیبی هستیم. هر یک از دو طرف، فهرستی از دادخواهی های خود را ضد همدیگر پیش می کشند؛ شاید عجیب تر این است که گروه نخبگانی که درچنین هنگامه غبارآلودی باید مشعل آگاهی را دردست می گرفتند، خود به جمع اصحاب نزاع می پیوندند و در کانون های علمی وفرهنگی غرب، نطق ها ونوشته ها وحتی آثار هنری بسیاری برپرده اکران می رود که مستقیم وغیر مستقیم همان سناریوی مطلوب سیاست پیشگان را تعقیب می کند، یعنی اسلام را با خشونت و افراط گرایی گره می زندوبر چهره مردمی ترین گروه های خاورمیانه انگ و رنگ پیکارجویی می کشاند. شنیدنی ترین حکایت این نزاع آنجاست که عموم دولت ها وجناح های سنت گرا وتحجر پیشه که حتی به ابتدایی ترین حقوق افراد مانند رانندگی، اشتغال وتحصیل زنان بی اعتقادند از تیر رس طرف های غربی دور می مانند و به قلعه مصونیت می روند، اما مترقی ترین گروه های اسلامی درکرسی اتهام و واپسگرایی می نشینند. درهمین مرحله است که بالا ترین جعل واقعیت جنگ ترور شکل می گیرد و آمریکایی ها بر تن مشکوک ترین ومنحط ترین گروه ها ی تروریستی، لباس دینی می پوشاند وهمه شورشیان خشونت پیشه خود درافغانستان وعراق را زیرنام واحد اسلام گراها معرفی می کند.
سود سرشار یک تحریف
اززمان جنگ عراق پایه استراتژی آمریکا براین مبنا قرار می گیرد که نام جریان های انحرافی خاورمیانه به ویژه القاعده درکنار نام همه نیروهای آزادیبخش و آرمان خواه جای گیردواین مؤثرترین اهرم کاخ سفید برای تضعیف پایگاه جهانی جنبش اصیل اسلامی است، ازهمین رو هریک از جنایات غیر انسانی آن گروه های خود ساخته ومشکوک، با بیانیه ویا تصاویری بر صفحه رسانه های پر بیننده غرب پیوست می خورد که یکی ازعلائم وشعارهای دینی رادراذهان تداعی می کند.
شایدبه همین سبب است که متفکر نامی آمریکا، «چامسکی» گفته که سیاست همانند سازی خشونت های القاعده با جنبش های اسلامی به اندازه عملیات های انتحاری نیروهای این گروه غیرانسانی وبی بنیاداست و هیچ عملی به اندازه حملات انتحاری، آمریکای بوش را به مقصودش نزدیک نساخته است. به هرحال باادبیاتی که ، نومحافظه کاران فردای ۱۱ سپتامبر در همه جا اشاعه دادند احساسات افراطی، خشم دیوانه وار و مرگبار، کیفرها و انکارهای ریشه ای پا گرفته اند که به طور اساسی فرصتی به نظرات و روایت های دیگری نمی دهند. جهانی تازه تر بر محور اراده دوجریان نومحافظه کاران و القاعده شکل گرفت. جهانی باقطب بندی تازه که مشخصه های آن رامی توان در دوگانه انگاری های مانوی و شرقی خیر و شر، راست و دروغ، برگزیده و مطرود، متمدن و وحشی، روشنایی و تاریکی... جست وجو کرد.
مصون سازی دامن دین درعصر فتنه
با وجود همه تلخ کامی هایی که طرح جنگ ترور برای جهان اسلام به ارمغان آورد، اما این دستاورد را نیزداشت که تحرکی تاریخی درمیان نخبگان مسلمان راسبب شد. تحرکی برای پیراستن چهره دین از زنگارهای تفسیرها وتلقی های غیرانسانی وخشونت ورزانه. این تحرک وجنب وجوش هرچند روزهای خود را سپری می کند، اما افقی روشن را فرا روی حقیقت بینان گشوده است. مصادیق بسیاری برای امیدوار شدن وجود دارد .
نظرسنجی تازه ای در کشورهای اسلامی نشان می دهد که دغدغه ای مشترک درباره افراط گرایی به چشم می خورد. این نظر سنجی که به همت پژوهشکده پیو در واشنگتن صورت گرفته، همچنین نگاه مسلمانان و غیر مسلمانان به یکدیگر را بررسی می کند. یافته اصلی این نظر خواهی مبنی بر این که حمایت از افراط گرایی در جهان اسلام رو به کاهش است، به ویژه بعد از انفجارهای اخیر لندن، از سوی بسیاری از غربیان مورد استقبال قرار گرفت. این نظر سنجی حکایت از آن دارد که شمار زیادی از مسلمانان (برای مثال در پاکستان، مراکش، ترکیه و اندونزی) افراط گرایی را تهدیدی برای جامعه خود می دانند.
یا اگر امروزسری به ده ها کنفرانسی که درغرب یا شرق تشکیل می شود بزنیم، این مباحث را به وفور اززبان متفکران درنفی رفتار وافکار طایفه متحجران خواهیم شنیدکه خشونت ها ی ددمنشأنه امروز عراق یا عملیات انتحاری سلفی ها ، حرکتی غیراسلامی و غیرانسانی است. عملیات انتحاری القاعده که به نوعی استفاده از ابزار نامشروع برای هدف است به چند دلیل نامشروع به حساب می آید.
۱- کشته شدن انسان های بی گناه قابل توجیه نیست.
۲- موجب تقدس خشونت و در نتیجه ماندگاری و نهادینه شدن آن می گردد.
۳- در درازمدت حتی برای سرکوب نیروهای خودی مورد استفاده قرار خواهد گرفت.
اگر به سرمقاله ها و نوشته های اندیشمندان اسلامی رجوع کنید، این استدلال ها را خواهید یافت که: هر هدفی ولو متعالی با روشهای غلطی مانند ترور و بمب گذاری قداست خود را از دست می دهد و بلافاصله از ارزش به ضدارزش تبدیل می شود. راه دفاع از اسلام و مسلمانان بمب و انتحار نیست. در تاریخ زندگی پیامبر اسلام و امامان چنین فعالیت تروریستی وجود ندارد. با آن که از نظر سیاسی نیز کارایی چندانی ندارد، غیظ و نفرت از غرب و تجدد و «غیرت عربی» و دعوای پسر عموها، ربطی به اسلام ندارد...
یا اگربه خطبه های امامان از لبنان تا تهران و یا عراق گوش سپارید، این نهیب را خواهیدشنیدکه میان جنگ برای آزادی وطن وگسستن بند اسارت، با جنگ کور انتحاری بغداد، فاصله فاحش هست.وقتی انسانی از خانه و کاشانه خود بیرون رانده می شود و هیچ یک از مجامع حقوق بشر به داد او نمی رسند، راهی جز مبارزه ندارد، این مبارزه فلسطین و لبنان در جواب ستمی است که مردم از ناحیه اشغالگرتحمل می کنند و آن را نتیجه حمایت غرب می دانند.
دیدگاه همه این متفکران و خطیبان و نخبگان جهان اسلام این است که برای از میان بردن ساختار تروریسم چنان که آمریکا اگر می خواهد با تروریسم مبارزه واقعی کند، لاجرم باید در دو محور، مسیر اشتباه گذشته خود را تصحیح کند: اول نسبت به از بین بردن زمینه های توسل به تروریسم در جهان اسلام تقلا کند که اصلی ترین عامل به وجود آمدن این زمینه ها، اقدامات توسعه طلبانه اسرائیل است. دوم با بازگشت به اصول منشور و موازین حقوق بین الملل در انتخاب هدف های جنگ ترور تلقی ها و تفسیرهای خویش را کنار گذارد که همه معایب جنگ ناخجسته ترور از این عیب و نقص ها برخاسته است.