تاریخ انتشار : ۲۶ شهريور ۱۳۸۸ - ۰۷:۱۳  ، 
شناسه خبر : ۱۰۵۰۳۹

اِنّ اللّه لایُغیِّرُ ما بِقومٍ حتّی یُغیِّروا ما بِانفُسِهِم 1
اینکه می گویند «وجود امام برای حفظ و نگهداری دین است» به چه معنی است و آیا دین را از این جهت باید به یک ساختمان تشبیه کنیم که مهندسین و معماران و بناهایی آن را می سازند و بعدبگوییم آیا نگهداری آن هم احتیاج به متخصصانی در همان سطح یا نزدیک به همان سطح دارد؟ یادین را به ساختمانهای مادی از یک سلسله جهات خاص نمی شود تشبیه کرد؟ حدیثی هست به این تعبیر که اِنّ لنا فی کُلِّ خلفٍ عُدولاً ینفون تحریف الغالین و انتِحال المُبطِلین:2 در هر نسلی از ما، هستندافراد عُدول و معتدلی که با تحریفها، با تغییر و تبدیل ها و واژگون کردن های حقایق که نوعی مبارزه مخفی است و با به خود بستن های مبطلها مبارزه می کنند و کارهای آنها را نفی می‌نمایند.
همان طوری که امروز از نظر علمای تاریخ شناسِ جامعه شناس امری مسلم شناخته شده است، هرنهضتی و هر انقلابی پس از آنکه موفق و پیروز شد، خطر خاصی آن را تهدید می کند: افرادی که درگذشته و قبل از موفقیت این نهضت، با آن مبارزه می کردند، همین که از مبارزه رو در رو با آن مأیوس می شوند، خود را به آن می چسبانند، مارک همان نهضت را به خود می زنند و چهره خود را در ماسک همان نهضت مخفی می کنند، شکل و ظاهر و پوسته آن نهضت را حفظ می کنند در حدی که اکثریت مردم که عمق و روح و معنا را نمی شناسند، هیچ تشخیص نمی دهند که کوچکترین تغییری در این نهضت پیدا شده، در حالی که روح و معنا و محتوا و هسته آن نهضت و آن انقلاب را از بین می برند وفاسد می‌کنند.
اینجاست که چشم بسیار بینا و اراده ای بسیار توانا لازم است، چشمی درون بین ومحتوابین و از پوسته و ظاهر و شکل عبور کرده و به هسته و معنا و محتوا و باطن رسیده که تشخیص بدهد آنچه که هست، غیر از آن حقیقت است با اینکه آرایش ظاهری کاملاً به جاست. تأثیر امام حسین و نهضت حسینی در تحولات تاریخی اسلام چنین تأثیری بود؛ یعنی ادامه کار علی علیه السلام بود.
علی در میان خلفا اولین کسی است که وقتی که خلیفه می شود، به آنچه خلفای دیگر توجه کرده اند(یعنی فتوحات، کشورگشایی، با مشرکها و کافرها در خارج مرز اسلام مبارزه کردن) کوچکترین التفاتی نمی کند، تمام هم خودش را متوجه اصلاحات داخلی می کند. احساس می کند این اسلام اگرچه از نظر ظاهر خیلی توسعه پیدا کرده، ولی مانند جسم متورم است، از درونش دارد فاسدمی شود، این را از درون باید اصلاح کرد، و نهضت حسین بن علی علیه السلام نهضتی است برای اصلاحی در درون جامعه اسلامی.
عوامل فنای امتها از نظر قرآن
از نظر قرآن مجید چه چیزهایی عامل فنای اقوام و به تعبیر قرآن امتها3 است؟ چه چیزهایی اگر پیدا بشود، امتی را متلاشی، مضمحل و فانی می کند؟ علل انحطاط، علل فنا و اضمحلال امتها چیست؟ وقهراً بعد هم ببینیم آیا این نشانه ها در امت اسلامی پیدا شده بود که علی و امام حسین علیهم السلام این خطررا احساس می کردند یا نه؟ در آیه الیوم یئِس الّذین کفروا مِن دینِکُم فلاتخشوهُم و اخشونِ می گویدالآن (در آخر عمر پیغمبر) کار مسلمین به جایی رسیده است که خطری از خارج، دیگر اسلام راتهدید نمی کند، کفار، دیگر مأیوس شده اند که بتوانند با مواجهه رو در رو اسلام را از میان ببرند، خطراز ناحیه دیگر است، بعد از این از آنها دیگر نترسید، از من بترسید.
«از من بترسید» یعنی چه؟ یعنی ازاین بترسید که خود امت در درون خودش به نحوی فاسد بشود که من روی سنت قاطع خودم (اِنّ اللّه لایُغیِّرُ ما بِقومٍ حتّی یُغیِّروا ما بِانفُسِهِم) آنچه که به شما اِنعام کرده ام، از شما پس بگیرم، پس مراقب خودتان باشید. آنچنان که از قرآن مجید استنباط می شود، چهار عامل است که عامل فنای اقوام است و نقطه مقابل آنها عامل بقا. حال ممکن است عامل دیگری هم باشد و من از قرآن درک نکرده باشم.
1. ظلم
یکی از آن عاملها عامل عدل و ظلم است؛ یعنی یک امت آنگاه قابل بقاست که روابط افراد و گروههابا یکدیگر رابطه ای بر اساس عدالت و رعایت حقوق واقعی انسانها و گروهها باشد؛ قانون قانون عادلانه باشد و قانون عادلانه، عادلانه در میان مردم اجرا بشود. نقطه مقابل عدالت ظلم است. ظلم در منطق قرآن به باد دهنده امتهاست. در این زمینه آیات زیادی در قرآن مجید داریم. چند آیه درسوره مبارکه هود هست، از آیه 100 تا آیه 119، البته به طور متفرق.
شاید آنجا از هر جای دیگراین مطلب بیشتر بیان شده و توضیح داده شده باشد. در یکی از همان آیات است: و کذلِک اخذُربِّک اِذا اخذ القُری و هِی ظالِمه : و اینچنین خدای متعالِ تو مردم را، قریه ها را، اجتماعها را در وقتی که ظالم و ستمگر باشند می گیرد، یعنی فانی می کند. آیه دیگر می فرماید: و ما کان ربُّک لِیُهلِک القُریبِظُلمٍ و اهلُها مُصلِحون چنین نیست، محال است چنین چیزی که پروردگار تو جمعیت هایی را به موجب ظلم هلاک کند. این «به موجب ظلم» یعنی به موجب ظلم من اللّه؛ یعنی امکان ندارد خدابخواهد مردمی را بدون تقصیر از بین ببرد و ظالمانه عمل کند.
و اهلُها مُصلِحون: اگر مردمی مصلح باشند و قهراً صالح باشند (وقتی مصلح بودند، صالح هم هستند)، اگر مردمی صالح و مصلح باشند، محال است که خدای تو آنها را هلاک کند، که نتیجه اش این است که خدای تو ظالم باشد، خدا هرگزظالم نیست. و ما کان اللّهُ لِیظلِمهُم و لکِن کانوا انفُسهُم یظلِمون: خدا به کسی ظلم نمی کند، اینهاخودشان هستند که به خودشان ظلم می کنند. بعضی هم مقصود از ظلم را ظلم مردم گرفته اند و گفته اندمقصود از ظلم در اینجا شرک است، چون شرک ظلم به نفس است.
آنوقت معنی آیه این است: خدای متعال هرگز مردم را به موجب ظلم خاص به نفسشان که شرک به خداست (یعنی در آن جهت که رابطه آنها را با خدا مشخص می کند) هلاک نمی کند، خدا مردمی را به موجب شرک هلاک نمی کند،اگر آن مردم خودشان در میان خودشان از نظر عدل و ظلم صالح و مصلح باشند. اگر معنی آیه این باشد مضمون حدیثی منسوب به رسول اکرم همین معنا را بیان می کند. المُلکُ یبقی مع الکُفرِ و لا یبقیمع الظُّلمِ یک مُلک، یک جامعه با کفر قابل بقاست؛
یعنی اگر فرض کنید جامعه ای کافر باشد و عادل باشد، عدالت ضامن بقایش است ولو کافر باشد؛ یعنی کفر در نظام اجتماع به طور مستقیم اثر ندارد،اثرش به طور غیر مستقیم است؛ یعنی اگر کفر بود عدالت هم قهراً نیست، ولی اگر فرض کنیم جامعه ای کافر باشد ولی عادل، آن جامعه قابل بقاست و اگر فرض کنیم جامعه ای مؤمن باشد ولی ظالم، قابل بقا نیست.
آیات اول سوره والفجر نیز در این زمینه است :و الفجرِ. و لیالٍ عشرٍ. و الشّفعِ و الوترِ. و اللّیلِ اِذا یسرِ. هل فی ذلِک قسم لِذی حِجرٍ. ا لم ترکیف فعل ربُّک بِعادٍ. اِرم ذاتِ العِمادِ. الّتی لم یُخلق مِثلُها فِی البِلادِ. و ثمود الّذین جابُواالصّخر بِالوادِ. و فِرعون ذِی الاوتادِ. الّذین طغوا فِی البِلادِ. فاکثروا فیها الفساد. فصبّ علیهِم ربُّک سوط عذابٍ. اِنّ ربّک لبِالمِرصادِ4
همچنین در اول سوره مبارکه قصص می فرماید: اِنّ فِرعون علا فِی الارضِ و جعل اهلها شِیعاًیستضعِفُ طائِفه ً مِنهُم... 5 علی علیه السلام در عهدنامه ای که به مالک اشتر نوشته است به مالک، فرماندارخودش، چنین خطاب می کند: و لیس شی ء ادعی اِلی تغییرِ نِعمه ِ اللّهِ و تعجیلِ نِقمتِهِ مِن اِقامه ٍ علیظُلمٍ6 مالک! هیچ چیزی برای اینکه نعمتی را که در قومی هست از آنها سلب کند و نقمت الهی را به قومی جلب کند، مانند ظلم نیست . پس یکی از اموری که در قرآن به عنوان عامل بقای یک امت ذکر شده است، عدالت است و عامل فنا و اضمحلال یک امت ظلم است .
2. فساد اخلاق
اصل دومی که از قرآن مجید در این زمینه می توان استنباط کرد، صلاح و فساد اخلاق فردی است.جامعه از افراد تشکیل می شود. شخصیت افراد به اخلاق و خُلقیات و ملکات و فضائلشان است.جامعه ای قابل بقاست که افرادش دچار فساد اخلاق نباشند. افرادی که به <راحتی> خو گرفته اند، به عیاشی و هرزگی خو گرفته اند، به قمار و شراب خو گرفته اند، به رشوه خو گرفته اند، به ربودن حقوق یکدیگر خو گرفته اند، به قساوت نسبت به یکدیگر خو گرفته اند، افراد فاسدی هستند. و اِذا اردنا ان نُهلِک قریه ً امرنا مُترفیها ففسقوا فیها فحقّ علیها القولُ فدمّرناها تدمیراً7 مسئله مترفین را طرح می کند. از ناحیه مترفین فسق و فجور و فساد اخلاق در جامعه راه پیدا می کند، پشت سرش هم به تعبیر قرآن تدمیر، هلاکت، از بین رفتن است.
جامعه از افراد ساخته می شود، ولی به این صورت که ازافراد ترکیب می شود. یک مرکّب اگر بخواهد در طبیعت به وجود بیاید، باید هم اجزای تشکیل دهنده آن سالم و صحیح باشد و فاسد نباشد و هم وقتی که ترکیب می شوند، به نسبت معینی ترکیب شوندبرای اینکه یک مزاج (به اصطلاح قدما) پیدا شود و اینها یکدیگر را جذب و در یکدیگر تأثیر وتأثر کنند. اگر اجزای تشکیل دهنده فاسد باشد (مثل اینکه ساختمانی را با آهنهای زنگ زده،آجرهای پوسیده، گچهای مرده و سیمانهای فاسد شده بسازند) این مرکّب ساخته می شود ولی استحکام ندارد، چون اجزای تشکیل دهنده اش فاسد است. همچنین اگر اجزای تشکیل دهنده یک ساختمان درست باشد، اما آن ملاطی که می خواهد اینها را به یکدیگر مربوط کند، فاسد باشد، باز هم این ساختمان فاسد است .
پس اصل دیگری که قرآن مجید روی آن تکیه دارد و آن را خطری برای بقای یک قوم و یک امت می داند، فساد اخلاق است. از نظر قرآن محال است قومی روی سعادت را ببیند و افرادش فاسدالاخلاق باشند. آیا می دانید ملتهایی که می خواهند ملتهای دیگر را ضعیف و ناتوان کنند واستعمار نمایند، از چه راهی وارد می شوند؟ راه فساد اخلاق؛ یعنی شروع می کنند به هزار وسیله اخلاق آن ملتها را فاسد کردن؛ مجلات فاسد کننده برای اینها می سازند؛
فیلمهای فاسد کننده برای اینها صادر می کنند؛ تشویق به مشروبخواری می کنند در حد اعلی؛ کلوپهای قمار ایجاد می کنند هرچه دلتان بخواهد؛ فحشاء، زنا و امثال اینها را رواج می دهند الی ماشاءاللّه؛ که شرف در روح این مردم باقی نماند، چون هرچه انسان از این فسادها بیشتر مرتکب بشود، آن احساس شرافت و عزت و انسانیت در او می میرد. وقتی که این امور در میان آنها بود، انسانهایی پوک و پوچ می شوند،انسانهایی که جز برای شکم و دامنشان و جز برای زندگی روزمره فکر نمی کنند؛ حتی فکرشان فاسدمی شود، نه فقط اخلاقشان فاسد می شود. و تاریخ چقدر از این نمونه ها نشان داده !
اندلس اسلامی
اندلس اسلامی یک تجربه بسیار روشن در این زمینه است. تاریخچه اندلس را بخوانید، لااقل کتاب «تاریخ اندلس» دوست بزرگوار ما مرحوم آیتی را مطالعه کنید و کتابهای دیگری که در این زمینه نوشته اند و شاید در بعضی قسمت ها از آن کتاب مفصل تر باشند. اندلس اسلامی یک مهد بزرگ تمدن اسلامی است. دنیای مسیحیت خودش را در مقابل این مهد تمدن ناتوان می بیند، ولی چشم به آن دوخته است. نمی تواند کاری از پیش ببرد، چون انسانهایش انسانهای درستی هستند.
نقشه می کشد، نقشه فساد اخلاق: اگر کاری بکنیم که اخلاق جوانانشان را فاسد کنیم، موفقیم. از راه زن و شراب وارد می شوند. شروع کردند وسائل مشروب سازی فراهم کردن و مشروب رایگان در اختیارمسلمانان قرار دادن. تاکستانها به وجود آوردند برای مشروب و شرابش را وقف مسلمین کردند.8 دختران مسیحی که قهراً از همان وقت بی حجاب بودند و به صورت یک اقلیت زندگی می کردند،مأمور شدند روز به روز خودشان را لخت تر کنند و کم کم برسند به مینی ژوپ مثلا؛ خودشان را درحد اعلا آرایش کنند و به دلربایی بپردازند. این نقشه یعنی نقشه فاسد کردن انسانها خیلی خوب کارخودش را کرد. تدریجاً جوانان اسلامی به شراب و قمار و مجالس عیاشی و دختربازی و گِرل فرندبه اصطلاح امروز و امثال اینها عادت کردند. طولی نکشید که هر جوان مسلمان یک رفیق دخترمسیحی داشت .
در کتابی خواندم که روزی یکی از حاکمان مسلمان در قصر خودش کنار دریایی نشسته بود وداشت خیابان و بازار را تماشا می کرد. یک دختر بسیار زیبای مسیحی و شاید به قصد دلربایی ازشخص حاکم با طنّازی فوق العاده از آنجا عبور کرد. او مقداری تماشا کرد، آنچنان فریفته شد که بی اختیار خودش از قصر بیرون دوید، دیگر مجال به غلامها و نوکرها نداد که بروید او را بیاورید،خودش پرید و شخصاً او را بغل زد و آورد داخل قصر. این واقعه گزارش شد به مرکزی که این توطئه را اجرا می کرد. می گویند وقتی به آنجا گزارش شد، آنها از شادی به رقص آمدند، گفتند: دیگر ما فاتحیم. جامعه ای که افرادش از نظر اخلاق فاسدند، دیگر برایش اراده، حس سلحشوری و غیرت باقی نمی ماند، می گوید: خوش باش. یک کلمه بیشتر سرش نمی شود: خوش باش. ملتی ساخته شد به نام «خوش باش».
همین که خوب اخلاق مسلمین را فاسد کردند، و این ملت را از درون فاسد کردند ،هجوم آوردند.قتل عامی از مسلمین کردند که گوستاو لوبون که خودش فرانسوی است، می گوید: چنین فاجعه ای دنیا به خودش ندیده است. بر صغیر و کبیر، بر زن و مرد رحم نکردند. با یک قساوتی مسلمین را قتل عام کردند که خدا می داند! (می گویند الآن اسمهای اسپانیایی ها اسمهای مسیحی مانند ژاک و ژان است، ده نسل بالاتر می رسد به احمد، محمود، ابوالقاسم؛ همه اجداد اینها مسلمانند.)
آنچنان اختناقی به وجود آوردند که اگر بو می بردند که فردی مسلمان است، خاندانش قتل عام می شد.نوشته اند نوزاد پسری در خانواده مسلمانی که اسلامِ خود را کتمان کرده بودند، به دنیا می آید. بعد که بیست ساله و جوانی رشید و قابل اعتماد می شود، پدرش یا یکی از خویشاوندانش او را می برد دریک خلوتی، بعد از سوگندهای زیادی که به او می دهد، راز را برایش فاش می کند و می گوید حقیقت این است، این دینی است که ما داشته ایم، اینها چنین و چنان اند، اگر کاری می توانی انجام بدهی انجام بده، که بعد این جوان بالاخره با زحمت به کشورهای اسلامی می رود . غرضم این جهت است که فساد اخلاق عامل فنا و اضمحلال یک قوم است.
3. تفرق و تشتت
عامل سوم تفرق و تشتت است؛ دسته دسته شدن، فرقه فرقه شدن، دو قبیله شدن، هر دسته ای یک فکری، عقیده ای، مسلکی داشتن؛ هر دسته ای در گوشه ای یک کشور تشکیل دادن. تفرق و تشتت ونقطه مقابلش اتحاد و وحدت از مسائلی است که قرآن روی آن خیلی تکیه می کند. اسلام دین وحدت و اتفاق است. الآن شما ببینید کار تبلیغات استعماری به کجا رسیده که اگر کسی سخن ازوحدت اسلامی بگوید، عده ای از نظر مذهبی او را تکفیر می کنند که تو می گویی وحدت اسلامی؟!
وحدت اسلامی بر خلاف مذهب تشیع است ! علی فدای وحدت اسلامی شد. چه کسی به اندازه علی برای وحدت اسلامی احترام قائل بود؟این دیگران بودند که می بریدند و این علی بود که وصل می کرد. قرآن می فرماید: و اعتصِموا بِحبلِ اللّهِ جمیعاً و لا تفرّقوا و اذکُروا نِعمه اللّهِ علیکُم اِذ کُنتُم اعداءً فالّف بین قُلوبِکُم9 آیه دیگر: و لا تکونواکالّذین تفرّقوا و اختلفوا مِن بعدِ ما جاءهُمُ البیِّناتُ10 آیه دیگر: و لاتنازعوا فتفشلوا و تذهب ریحُکُم11: مسلمین! با یکدیگر تنازع و اختلاف نداشته باشید که فشل و سست می شوید، نیروی شماگرفته می شود، بعد بو و خاصیت از شما گرفته می‌شود.
یک جمعیتی که وحدت نداشته باشد واختلاف داشته باشد، سست است، دیگر آن بو و رایحه خوشی که از یک جامعه واقعی اسلامی بلندمی شود، از آن جامعه بلند نمی شود. علی علیه السلام در آن لحظات آخر عمرشان وصیتی کرده اند که مجموعا بیست ماده است. یکی از آنها درباره وحدت و اتفاق است. حال، اینکه در این زمینه هم دشمنان چه کرده اند، از ده دوازده قرن پیش تا قرن خودمان چه شده است، خود مسلمین چقدرمسئول این کارند (که واقعا هم مسئولند) و عوامل خارجی بالاخص یهودی ها چقدر نقش مؤثرداشته اند، این هم داستان مفصلی است.
در جنگهای صلیبی دویست سال مسلمین با مسیحی ها جنگیدند و آخرش مسیحی ها شکست خوردند و بعد شروع کردند به نیرنگ زدن، از داخل تفرقه ایجاد کردن که محققین امروز به این مطلب پی برده اند که بسیاری از حوادثی که در دنیای اسلام، بعد از جنگهای صلیبی رخ داده به تحریک همان صلیبی ها بوده که وقتی از مواجهه رو در رو مأیوس شدند، با اختلاف ایجاد کردنها و باشعارهای محرک نژادی در پی اهداف خود بودند.
قصه دولت عثمانی
از همه روشنتر جریانی است که در حدود پنجاه سال پیش رخ داد، قصه دولت عثمانی و جنگی که عثمانی ها با اروپایی ها داشتند. دولت عثمانی خودش یک نیرویی بود. درست است که این دولت ازدرون خودش فاسد بود، ولی بالاخره یک مرکزی بود. دشمن چه کرد؟ بر اساس فرِّق تسُد (تفرقه بینداز و حکومت کن) بعضی از عربها را تحریک کردند که شما ملت عرب هستید، سیادت مال شماست، چرا باید ترکها بر شما سیادت کنند؟ چرا باید منطقه های عربی زیر حکم و نفوذ ترکها باشد؟ بیایید امپراتوری عربی بسازید.
به طمع امپراتوری عربی، اینها را تحریک کردند. در حالی که عثمانی ها به هر حال داشتند با دشمن اسلام و مسلمین می جنگیدند و احتیاج به تقویت داشتند، درچنین شرایطی از پشت خنجر زدند، یعنی دنیای اسلام را دچار یک فاجعه کردند. همین که عثمانی هااز بین رفتند و شکست خوردند و دنیای اروپا موفق و پیروز شد، در جواب درخواست امپراتوری عربی، گفتند امپراتوری عربی یعنی چه؟! آمدند سرزمینهای عربی را قسمت قسمت و تکه تکه کردند، هر قسمتش را به یک نفر دادند، همه را هم به جنگ همدیگر وادار کردند. بعد همین قضیه سبب شد که ترکهای عثمانی کینه ای نسبت به عرب پیدا کردند و از عرب تجاوز کرد و به اسلام رسید.
این موضوع سبب شد که نه تنها از عرب روبرگردانند، از اسلام روبرگرداندند، گفتند اساسا ما اسلام نمی خواهیم، کشور ما یک کشور لائیک و بی دین است، اصلا کشوری است که دین را به رسمیت نمی شناسد! حتی خطشان را هم تغییر دادند. آنها هم با این اشتباهشان دیگر قد راست نکردند .
این، تفرق و اختلاف است. باز اینکه تفرقهای مذهبی به چه شکل پیدا شده و هنوز هم افرادی این آتش تفرقه های مذهبی را دامن می زنند، استعمار در داخل کشورهای اسلامی هر روز مذهب می سازد برای تفرقه اندازی، این هم خودش داستانی است. این هم عامل سوم که قرآن روی آن تکیه دارد .
4. ترک امر به معروف و نهی از منکر
عامل چهارم مسئله امر به معروف و نهی از منکر است؛ یعنی امر به معروف و نهی از منکر عامل اصلاح است. متروک شدن امر به معروف و نهی از منکر در جامعه ای عامل فنا و اضمحلال و تباهی آن جامعه است. در همان آیات سوره مبارکه هود می خوانیم: فلولا کان مِن القُرونِ مِن قبلِکُم اُولُوابقِیّه ٍ ینهون عنِ الفسادِ فِی الارضِ اِلّا قلیلاً مِمّن انجینا مِنهُم:12 چرا در میان این امتهای هلاک شده یک عده آمر به معروف و ناهی از منکر نبودند که با فسادها مبارزه کنند و کار به اینجا نکشد؟
از این عوامل چهارگانه ای که ذکر کردم عامل اخلاق عاملی است که استحکام افراد را بیان می کند. فساد اخلاق یعنی فاسد شدن اجزای تشکیل دهنده جامعه. عامل عدالت عاملی است که درواقع یک جامعه وقتی می خواهد ترکیب بشود، یک فرمول خاص می خواهد، فرمولش همان عدالت است؛ یعنی هر فردی در هر حدی که هست، به مقتضای کاری که می کند و زحمتی که می کشد وابتکاری که می کند، استحقاق و حقی دارد، حق هر فرد و حق هر گروه همین طوری که هست به آنهاداده شود.
اگر چنین نباشد و ترکیبی از فرمول خودش خارج و کم و زیاد شود، امیدی به بقایش نیست. و چون اجتماع و اتحاد مربوط است به جامعه انسانی و جامعه انسانی بالاخره یک جامعه فکری و جامعه ای است که ایده و ایدئولوژی و فکر می خواهد، مردم باید از نظر ایمان هم وحدت داشته باشند. تنها اینکه مردم از نظر حقوق و از نظر وظایف و تکالیف وحدتی داشته باشند، کافی نیست، یک فکر و یک ایمان هم لازم است که مردم را گرد خود جمع کند، ایمان اسلامی احتیاج است که مردم در حدود ایمان خودشان با یکدیگر اتفاق داشته باشند و مسائلی که میان آنها شکاف می اندازد و اختلاف ایجاد می کند، به وجود نیاید .
عامل امر به معروف و نهی از منکر عاملی است که در هر حال هر مقدار هم پیشگیری بشود، بالاخره ممکن است افراد به فساد گرایش پیدا کنند یا جامعه از مسیر عدالت منحرف شود. همچنین ممکن است تفرق و تشتت به عللی در جامعه اسلامی رخ بدهد. پس یک جریانی لازم است که بیایداصلاح کند. اگر اخلاق فاسد شد، امر به معروف و نهی از منکر بشتابد برای اصلاح اخلاق. عدالت ومساوات از بین رفت، امر به معروف و نهی از منکر بشتابد برای اصلاح مفاسدی که از این راه پیداشده. تفرق و تشتت پیدا شد، باز امر به معروف و نهی از منکر بشتابد و به جای تفرق از نو وحدت راایجاد کند .
اتفاقا آیه ای که می فرماید: ولتکُن مِنکُم اُمّه یدعون اِلی الخیرِ و یأمُرون بِالمعروفِ و ینهون عنِ المُنکرِ13 در میان دو آیه قرار گرفته است، یکی آیه و اعتصِموا بِحبلِ اللّهِ جمیعاً و یکی آیه و لا تکونواکالّذین تفرّقوا که هر دو آیه مربوط به اتحاد و اتفاق و نقطه مقابلش تفرق و تشتت است، قرآن دروسط دو آیه ای که هر دو مربوط به اتحاد و اتفاق و نقطه مقابلشان تفرق و تشتت است یک آیه امر به معروف و نهی از منکر گنجانده است: ولتکُن مِنکُم اُمّه یدعون اِلی الخیرِ. گویی قرآن اینجا خیر را دردرجه اول همان وحدت و اتفاق و اتحاد می داند. امر به معروف بکنند. مصداق مهم و منظور از «معروف» در اینجا همان وحدت و اتفاق است. نهی از منکر بکنند و از زشتی باز بدارند. «زشتی» دراینجا همان تفرق و تشتت است .
پس ببینید این عواملی که قرآن مجید ذکر می کند (با توضیحی که سنت به ما می دهد) چه عوامل اساسی است! و اساسا قرآن تاریخ را این طور تفسیر می کند: هیچ ملتی فانی نشد مگر به علت ظلم وبی عدالتی یا به علت فساد اخلاق یا به علت ترک امر به معروف و نهی از منکر یا به علت تفرق وتشتت. حال چه رابطه ای میان اینها هست؟ کدام یک علت است کدام یک معلول؟ آیا ترک امر به معروف و نهی از منکر منجر می شود به بی عدالتی، به فساد اخلاق، به تفرق و تشتت؟ آیا بی عدالتی منجر می شود به فساد اخلاق؟ آیا فساد اخلاق منجر می شود به بی عدالتی؟ آیا تفرق و تشتت علت است اینها معلولند؟
آیا اینها علتند آن معلول است؟ کدام علت است کدام معلول؟ خودش داستان دیگری است، ولی بالاخره اینها هستند عوامل فانی کننده و مضمحل کننده ای که قرآن با درسی که ازتاریخها به ما می دهد به ما می آموزد. درسهایی که تاریخ می دهد نوعی از آن، درسی است که یک فرد از مدلها و نمونه های عالی تاریخی می گیرد یا از نمونه های بد تاریخی می گیرد، ادبی است ازنوع ادبی که لقمان آموخت (به لقمان گفتند ادب از که آموختی؟ گفت از بی ادبان). ولی نوع دیگر،درسی است که امتها به عنوان یک امت از امتهای گذشته باید بگیرند، آنها را آینه خودشان قراربدهند، سرنوشت خودشان را در سرگذشت آنها ببینند: چرا خدای متعال فلان قوم را به هلاکت رساند؟ خدا که دشمن کسی نیست. خدا سننی دارد: اِنّ اللّه لایُغیِّرُ ما بِقومٍ حتّی یُغیِّروا ما بِانفُسِهِم. ببینند علتش چه بود؟ آیا ظلمشان زیاد بود؟ آیا تفرق و تشتت داشتند؟ آیا ترک امر به معروف و نهی از منکر کردند؟ آیا فساد اخلاق داشتند؟
سیاست بنی امیه: حفظ ظاهر و از بین بردن محتوای اسلام
آنچه بنی امیه در صدر اسلام به وجود آوردند، این بود که در عین حفظ شعائر اسلامی و ظواهراسلامی محتوای اسلام را از بین برده بودند. در زمان آنها بانگ اذان از زمان پیغمبر بلندتر بود؛ یعنی بالای مأذنه ها بیشتر اذان می گفتند، مسجد و مناره و مأذنه از زمان پیغمبر بیشتر بود. جمعیتی که درحج شرکت می کردند، انبوه جمعیت در زمان بنی امیه از زمان پیغمبر بیشتر بود. صفهای نماز جماعت در زمان آنها از صفوف جماعت در زمان پیغمبر درازتر و طولانی تر بود. ظاهر ماه رمضان در زمان آنها از زمان پیغمبر محفوظتر بود.
ظواهر کاملاً محفوظ بود، اما آن روحها، آن معناها، آن حقیقت ها،آن خلوصها، آن توحیدها، آن عدالتها، آن امر به معروف و نهی از منکرها، آن صفای اخلاق ها، ازآنها دیگر خبری نبود. علی فرمود: لُبِس الاِسلامُ لُبس الفرومقلوباً14 جامه اسلام را می پوشند (و ازتن بیرون نمی کنند) ولی مانند پوستینی که آن را وارونه پوشیده باشند. پوستین خصلتش گرمی وزیبایی آن است، ولی این در صورتی است که آن را درست بپوشند، اگر وارونه بپوشند و پشمها بیرون باشد، اولا سرد است و ثانیا یک شی ء موحش است که هر کس می بیند، خیال می کند یک خرس راه می رود .
در تعبیر دیگری که راجع به بنی امیه دارد، می فرماید: یُکفأُ فیهِ الاِسلامُ کما یُکفأُ الاِناءُ بِما فیهِ15 نهج البلاغه، تعبیر، خیلی عالی است. این ظرف پر از آب را کج می کنند، آبهایش که محتوای ظرف است می ریزد،ظرف خالی باقی می ماند. هر کس که ظرف را نگاه می کند، می بیند خیلی خوب است، ولی نمی داندظرف که ارزشی ندارد، ظرف برای محتواست. محتوا را از ظرف می گیرند و ظرفِ تنها را برای مردم باقی می گذارند .
آنها چه کردند؟ امام حسین وقتی که مظالم و مفاسد بنی امیه را شرح می دهد، همه این نکات درکلام او منعکس است: ایهاالناس ظلم اینها را ببینید، تبعیض های اینها را ببینید، استیثارهای اینها راببینید. ایهاالناس اینها مردم را به دو دسته قسمت کردند: مردمی برخوردار و خورنده، و مردمی مظلوم و مستضعف. ایهاالناس ببینید فساد اخلاق را به کجا رسانده اند! کار فساد اخلاق به جایی رسیده که قهرمان فساد اخلاق، آن که از او فاسدالاخلاق تر نیست، در راس جامعه اسلامی قرارگرفته است. علناً شراب می خورد، علناً سگ بازی می کند، علناً قمار می کند، علناً زنا می کند، بامحارم خودش زنا می کند .
قیام مردم مدینه بعد از شهادت امام حسین
ولی در آن زمان هنوز مردم درک نمی کردند، روابط و ارتباطات این قدر زیاد نبود، می گفتند یزیدهم یک آدمی است که آمده خلیفه شده است. و لهذا بعد از شهادت امام حسین، همین امام حسینی که از مدینه بیرون آمد و از اهل مدینه کسی او را یاری نکرد16 مدینه تکان می خورد: چرا حسین،فرزند پیغمبر، شهید شد؟ آن وقت به یاد حسین و فضیلتهای حسین می افتند، غصه ها پدید می آید ومردم فوق العاده ناراحت می شوند. یک هیئت هفت هشت نفری را از مدینه به شام می فرستند برای اینکه تحقیق کنند و ببینند علت قضیه چه بوده. آنها وقتی که به آنجا می روند، تازه می فهمند که چراامام حسین این جور قیام کرد و به هیچ وجه حاضر نبود صرف نظر کند. بعد از آنکه مدتی ماندند واوضاع را از نزدیک دیدند، برگشتند.
مردم از اینها پرسیدند: آنجا چه دیدید؟ گفتند: ما فقط یک جمله می گوییم، از همین یک جمله حرفمان را بفهمید، ما در مدتی که در شام بودیم، همیشه انتظار این راداشتیم که از آسمان سنگ به سر ما ببارد. جناب عبداللّه بن حنظله غسیل الملائکه گفت: «ایهاالناس من از نزد کسی می آیم که شراب را فراوان می آشامد، سرو کارش جز با موسیقی و هرزگی با چیزدیگری نیست، از زنای با مادر هم احتراز ندارد. سگ بازی، یوزبازی، هر فسقی که بگویید، علناً انجام می دهد.» گفت: «من هستم و هفت پسرم، من که قیام می کنم، شما خودتان می دانید، می خواهید قیام بکنید یا نکنید»، که اهل مدینه بعد قیام کردند و قیام آنها به آن قتل عام مردم مدینه منجر شد.
مردم مدینه که قتل عام شدند، به خاطر قیام برای حسین بن علی بود. این مردم زمانی که هنوز قضایا رادرک نکرده بودند، با خود امام حسین حرکت نکردند، ولی بعد فهمیدند قضیه از چه قرار است؛ یعنی آنوقت فهمیدند که امام حسین عمق قضایا را می دید و اینها خبردار نبودند .
روز حرّه که مدینه در محاصره قرار گرفت و بیرون مدینه خیمه زدند، همین عبداللّه بن حنظله غسیل الملائکه17 پیشقدم شد. به پسرانش گفت: فرزندانم، عزیزانم، امروز روز شهادت است، امروزروز فداکاری در راه اسلام است. من می دانم که من شهید می شوم شما هم شهید می شوید. من از شمافقط یک تقاضا دارم، دلم می خواهد من زنده باشم یک یکِ شما بروید شهید بشوید و من مرگ جوانان خودم را به چشم خودم ببینم و بعد خودم شهید بشوم. پسرانش گفتند: سمعاً و طاعه ً ما طاعت می کنیم. و همین کار را کردند .
علاوه بر ظلم و فساد اخلاق و تفرق و تشتت، امر به معروف و نهی از منکر بکلی متروک شده بودکه امام حسین در کلمات خودش مکرر اشاره می کند: الا ترون انّ الحقّ لایُعملُ بِهِ و الباطِل لایُتناهی عنهُ: نمی بینید چگونه به حق عمل نمی شود و مردم از باطل بازداشته نمی شوند (یا چگونه هیچ کسی نهی از منکر نمی کند، نهی از منکر از میان مردم رفته است؟!) مردم دنیا بدانند که ما خرجتُ اشِراً و لابطِراً ولامُفسِداً و لا ظالِماً، اِنّما خرجتُ لِطلبِ الاِصلاحِ فی اُمّه ِ جدّی، اُریدُ ان آمُر بِالمعروفِ و انهی عنِ المُنکرِ: مردم دنیا بدانند که حسین، حرص، او را وادار به قیام نکرده است، دنبال دنیا و مقام نیست،حسین یک مفسد و اخلالگر نیست، حسین یک ستمگر نیست، حسین یک مصلح است، می خواهددر امت جدش اصلاح به عمل بیاورد.
حسین احساس می کند که چه شکافها و چه مفاسدی در امت اسلام واقع شده. برای اینکه این شکافها را پر کند و این مفاسد را از بین ببرد و اصلاحاتی در امت جدش به عمل بیاورد، قیام کرده است. ماهیت قیام حسینی را اعلام می کند. اُریدُ ان آمُر بِالمعروفِ وانهی عنِ المُنکرِ. امر به معروف و نهی از منکر ترک شده، من می خواهم امر به معروف و نهی از منکرکنم. من می خواهم صدای اسلام را با مظلومیت خودم، با شهادت خودم به دنیا برسانم. من می خواهم پیام خودم را با خون خودم بنویسم.
و با خون خودش پیام خودش را نوشت. اگر این جمله ها توام با این خون ریختن ها در راه خدا نبود، آیا تاریخ آنها را تا امروز به این دقت ضبط کرده بود؟ ابداً. اباعبداللّه کاری کرد که هر لحظه عمرش از نظر تاریخ ارزش پیدا کرد. بدیهی است که از نظر خودش ارزشی داشت؛ اما از نظر تاریخ و از نظر جامعه انسانی هر ساعتش، هر لحظه اش، هر شبش، هرروزش درسی شد برای آیندگان. جنگیدنش درس بود، آرام گرفتنش درس بود، عبادتش درس بود، قرآن خواندنش درس بود، صبرش درس بود، رضایش درس بود، توکلش درس بود، اعتمادش به خدا درس بود، حتی برای دشمن .
همان عصر عاشورا اولین اثر آن، یعنی اولین انقلاب روحی که دشمن را متوجه این جهت کرد، به وسیله یک زن صورت گرفت. زنی از زنان قبیله بکر بن وائل در میان جمعیت، عصر روز عاشورا به گروه اسرا پیوست. چوبی را برداشته بود و فریاد می کشید: یا آل بکرِ بنِ وائِل! اتُسلبُ بناتُ رسولِ اللّهِ ... دارند لباس از تن فرزندان پیغمبر می کنند و شما آرام گرفته اید؟! بعد قضیه به کوفه و خطبه زینب سلام اللّه علیها که رسید، دیگر جوشش از درون شروع شد، بعد منجر به توّابین شد و منجر به صدها نهضت که هنوز هم نهضت حسینی یک نهضت بسیار زنده و آموزنده و الهام دهنده برای دنیای اسلام است.
امام حسین در روز عاشورا نماز خواند، چه نمازی! به قول آن مرد مستشرق، نمازی خواندسوزان. هیچ کس در عمرش نماز سوزان نخوانده است. حسین بن علی یک نماز سوزان در کربلاخواند. بیشترین اصحاب ظاهراً قبل از ظهر شهید شده بودند. کمترین آنها و اهل بیت و خوداباعبداللّه عصر عاشورا جنگیدند و لهذا ظهر عاشورا موفق به نماز خواندن شدند. اول زوال که می شود، یکی از اصحاب به نام ابوثمامه صائدی که وقت شناس است و قدر نماز را خوب می داندمی گوید: یا اباعبداللّه! وقت نماز است، آرزو داریم آخرین نمازمان را با شما به جماعت بخوانیم.نماز، آن نماز بود که تیر مثل باران می آمد، ولی حسین و اصحابش غرق در حالت خودشان بودند.