تاریخ انتشار : ۰۵ آذر ۱۳۸۸ - ۱۰:۰۰  ، 
شناسه خبر : ۱۰۵۲۴۰

محمد شفیعی
در تبیین ابهام معنای مدرنیته، همین بس که امروزه برخی از متفکران «مدرنیته» را از حیث وجود ابهام و کشدار بودن آن به آکاردئونی، تشبیه کرده اند که خصیصه ارتجاعی دارد؛ گاه بلند وگاه کوتاه می شود و توسط آن می توان نواهای مختلف را نواخت .مدرنیته واژه ای است که گاه بر امور متناقض اطلاق می شود .به گونه ای که چنانچه در غرب مسیحی، ابهامی را رفع می کند، در شرق اسلامی، ابهاماتی می آفریند .در حوزه نظری، صدها ابهام در پس کلمه «مدرنیته» وجود دارد .مدرنیته را باید امری ذو مراتب دانست که دارای ویژگیهای متعددی است .مدرنیسم در غرب واکنشی بر ضد سنت و دین مسیحی است .
بنابراین، تکوین تاریخی تجددگرایی نافی غیر است و آن غیر، سنت مسیحی است .هنگامی که مدرنیته به نواحی مختلف دنیا توسعه یافت، به نظر می رسید که ویژگی ضدیت با دین را کم و بیش در خودش محفوظ نگاه داشت .پیدایش مدرنیسم یا تجددگرایی درغرب را می توان واکنشی برضد سنت و دین مسیحیت دانست .تجدد، خود را از راه سلب غیرتعریف می کند و این غیر، سنت مسیحی و دین مسیحی بوده است .وقتی تجدد دامن گستر شد و از اروپا به بخشهای دیگر جهان پا گذاشت، این ویژگی ضدیت با سنت و دین را همچنان در خود داشت .به این اعتبار، مدرنیسم در هر جای جهان در قبال سنت و دین، موضع می گیرد و این ویژگی مشترک نظامهای برآمده از مدرنیسم است .برای آنکه تصویری دقیقتر از این مفهوم به دست آوریم، بد نیست نگاهی هر چند گذرا به خصیصه های متفاوت این معنا بیندازیم:
انسانگرایانه بودن مدرنیته یکی از خصیصه های بارزاین جهان نگری است که مقصود از آن وجه خاصی از انسان گرایی و مسأله ایمان به انسان است که از آن می توان به ایمان به علم و قدرتاو تعبیرکرد .انسانگرایی معناهای متفاوتی دارد، اما در اینجا مقصود، ایمان به انسان بودن است .ایمان به انسانگرایی به دو بعد قابل تقسیم است .ایمان به علم و ایمان به قدرت انسان .گاهی این مورد را در ادبیات دوران مدرن به صورت دیگری نیز می توان دید :اینکه انسان حاکم بر سرنوشت خویش است .البته این ویژگی دینی و یا سنتی نیست .این اعتقاد و باور در ادبیات دوران مدرن، در حاکمیت انسان بر سرنوشت خویش است و اینکه اسیر موجود دیگری نیست، تجلی پیدا می کند، با این اعتقاد اموری که در دیدگاه سنتی مورد توجه بوده است یا باید از مدار توجه خارج شود یا اینکه صراحتاً انکار گردد .به عنوان مثال یکی از برجسته ترین ویژگیهای انسان در دیدگاه سنتی ویژگی فریب خوردگی اوست .در ادبیات ادیان و مذاهب بویژه ادیان و مذاهب ابراهیمی انسان در معرض فریب خوردن است، پس وقتی این امکان وجود دارد که انسان هر لحظه توسط عواملی فریفته شود، چگونه می توان ایمان خود را معطوف به آن کرد .این دیدگاه در مدرنیته نفی می شود .در ادبیات مدرنیته، یا چیزی به نام شیطان وجود ندارد یا اگر وجود دارد دیگر توان سیطره و تفوق بر آدمی را ندارد .یکی از مباحث جنجال برانگیز میان فلاسفه اخلاق دوران مدرن، شکاف میان معرفت اخلاقی و عمل اخلاقی است و اینکه چگونه می توان این شکاف را پر کرد .چنانکه اگر معرفت اخلاقی پیدا می کردیم که انجام کاری نادرست است آن را فرو می گذاشتیم و یا اگر معرفت پیدا می کردیم که کاری درست است در جهت انجامش می کوشیدیم .جهان نگری مدرنیسم قایل به پیشرفت است.اما در جهان نگری سنتی و دینی، انسان در فطرت خود موجودی آرمانی است .تقریباً در تمامی ادیان و مذاهب جهان، برای دیدن و شناختن انسان آرمانی، هر چه بیشتر باید به منشأ و سرچشمه بازگشت .به این اعتبار، انسان نخستین، آرمانی تر از انسان بعد و بعدتر است، در اندیشه پیشرفت گفته می شود، ما همیشه رو به آینده ای حرکت می کنیم که فعلاً و عجالتاً در قیاس آن آینده در وضعیت بدتری هستیم، اما در قیاس با گذشته، وضعیت مطلوبتری داریم .به عبارت دیگر اندیشه پیشرفت حکم می کند که وضعیت جهان رو به کمال است .در تفکر سنتی و دینی، انسانهای نخستین انسانهای آرمانی بوده اند و هر چه از تاریخ بشر می گذرد، ما از آن وجه آرمانی خود دور می شویم .چنین دیدگاهی البته با جهان نگری مدرن سازگاری ندارد.
دیگرخصیصه مدرنیسم را باید، جهان نگری مادی مدرنیسم دانست .مقصود از مادی، غفلت از ساحتهای متعدد وجودی انسان است که مورد تأکید انسان سنتی بود .امروزه تنها «ساحت جسم» و بدن و ساحت ذهن محل تأکید است، در ادبیات جدید چیزی به نام «نفس» و «روح» به چشم نمی آید .در حالی که در ادبیات دینی آنچه که تمام طبع ما مربوط به آن است «نفس» و از آن بالاتر «روح» است .جهان نگری مدرن در ساخت نیازها و خواستهای آدمی، نیازهای روحانی را به نیازهای سایکولوژیک تحلیل و تحویل می کند .نیازهایی که مربوط به نفس هستند، تحویل به نیازهایی شده اند که مربوط به احساسات و عواطف هستند .از این ویژگی می توان به «مادیت» یاد کرد .بنابراین مراد از مادیت، مادیت انسان شناختی است، نه مادیت جهان شناختی .در واقع مدرنیسم در مورد ساحتهای وجود آدمی، جهان نگری مادی دارد، عقلانیت گرایی ویژگی دیگر جهان نگری مدرنیسم است .این عقلانیت در مقام عمل و نظرنمود می یابد، گرچه قدما نیز قایل به عقل بودند، اما تلقی آنها از عقل، متفاوت از آن چیزی بود که به عقل به معنای امروزی اش ارجاع می شود.
نگاه جهان بینی مدرنیته، تجربی است .دراین تفکر هرمقوله ای آزمودنی است، از سویی دیگر انسان مدرنیته هیچ چیز را نیزمقدس نمی پندارد، زیرا یکی از ویژگیهای امر قدسی چون و چرا ناپذیر بودن این امور است .در حالی که بسیاری از امور در ادیان و مذاهب تجربه ناپذیرند و باید بدون چون و چرا آن را پذیرفت .دیگر خصیصه مدرنیته را می توان برابری طلبی آن دانست، برابری طلبی نه به مفهوم حقوق برابر سیاسی، اجتماعی و اقتصادی، بلکه به معنای مساوات طلبی در عالم معرفت است .برابری طلبی از ویژگیهای اصلی مدرنیته است .ادراک حسی، ابتدائی ترین نوع درک بوده و در حوزه خود، معتبر است و فقدان هر حس به فقدان بخشی از آگاهیها می انجامد، زیرا محسوسات را بدون وساطت حس، عقل به تنهایی نمی تواند درک کند .اما بدون عقل نیز، ادراک حسی، بی فایده و بی سرانجام خواهد بود .نه از خطای حواس، بی اعتباری درک حسی را می توان نتیجه گرفت و نه بدون کمک عقل، اعتبار ادراک حسی، قابل اثبات خواهد بود .بنابراین باید نه چون پوزیتیویستها، شناخت حسی را مطلق کرد و نه چون دکارت، منکر اعتبار شناخت حسی شد .شناخت حسی، معتبر است، اما اگر منکر شناخت حضوری و بدیهیات شدیم، هیچ تجربه و احساسی، منشاء علم نمی شود و کل علوم تجربی، غیرقابل توجیه شده و منطقاً فرو می پاشند و هیچ قانون علمی نخواهیم داشت، به علاوه خطاپذیری حس، امر تجربه شدهای است و علوم غیرتجربی هم اعتبار خود را از شناخت حسی نمی گیرند .تجربه و استقراء در حوزه محسوسات، مفیدند .اما مستغنی از عقل نیستند، خطاپذیرند، محدود به زمان و مکان خاص اند، جزیی اند، ظاهربیناند، متأثر از شرایط بدنی و نفسانی انسانند و در عین حال، با رعایت همه شرایط و در حوزه خود و حدود خود، محترمند.
فردگرایی و احساسات گرایی نیز از دیگر ویژگیهای مدرنیته هستند .این ویژگیها که دارای چنین جهان نگری هستند، ناگزیر به روی آوردن به علوم تجربی اند، علوم تجربی در هنگام توسعه تقریباً با رشد فناوری و تکنولوژی متوازن هستند، لذا ما با یک جامعه صنعتی روبرو می شویم .از لحاظ تاریخی، نخستین مواجهه ما با مدرنیته غربی، مواجهه با وجه غیرانسانی آن از طریق شنیدن صدای توپهای ناوگان جنگی و سپس کودتاها و جنگهای اشغالگرانه در یکی دو قرن گذشته بوده است .غربیها در عین غارت از ترقی و مدرنیته سخن می گفتند و مدرن شدن را غربی شدن و سکولاریزه شدن، به مفهوم ترک دین و اخلاق و زیر پا نهادن استقلال ملی، غرور انسانی و منابع اقتصادی کشور معنا می کردند و هرگونه مقاومت مردمی در برابر این گونه اعمال را مقاومت در برابر مدرنیته می خواندند .از لحاظ محتوایی نیز نگاه ما به تک تک مفاهیمی چون انسان، عقل، فرد، سرمایه، آزادی، تکنولوژی، اخلاق، دنیا، آخرت، حق، تکلیف و سیاست، تفاوتها و البته شباهتهایی، با نگاه مدرن غربی دارد .آرمانشهر مدرنیته، یک شهر دمکرات، سکولار، ثروتمند و صاحب تکنولوژی و آزادیهای بی مهار اخلاقی، دست کم برای متفکران غرب امروز دیگر یک آرمانشهر نیست و امروز شهروندان شهر مدرنیته، گرچه از مزایای تکنولوژی و زندگی شهری و دمکراسی، بهره می برند، اما از دود و سر و صدا و نفی اخلاق و متلاشی شدن خانواده و فاصلههای طبقاتی و ترور و جنگهای اتمی و بمبهای شیمیایی و میکروبی و کمبود محبت و نیهیلیزم و احساس پوچی و تمدنی که ارمغان انسانی آن، سکس و خشونت شده است، سرسام گرفتهاند .ابزار زندگی، مدرن شده است، اما هدفهای زندگی و ارزشهای آن همچنان قدیمی و تکراری است .