تاریخ انتشار : ۲۷ مرداد ۱۳۸۸ - ۰۹:۴۶  ، 
شناسه خبر : ۱۰۷۱۸۱

نوشته: دکتر محسن باقر القزوینی
ترجمه: مهرداد آزاد
هدف پیامبر (ص) از اعزام سپاه اسامه

امام علی(ع) با اعصابی آرام به استقبال حوادث و اتفاقات پس از ارتحال پیامبر(ص) رفت زیرا پیش بینی می کرد که کارها به چه سمت و سویی پیش خواهد رفت. حتی پیامبر(ص) وقتی احساس کرد که اجلش نزدیک شده به رخدادهای پس از خودآگاهی داشت. او از تمایلات شدید عده ای برای رسیدن به قدرت و حکومت باخبر بود و بیم آن را داشت که این مسئله به بروز چالش و جنگ های داخلی و تضعیف کیان نوپای اسلامی منجر شود. حضرت در روزهای پایانی عمرش تلاش کرد دست به اقدامی بزند تا بتواند خطرات پیش رو را دور کند و لذا لشکری را برای جنگ با رومیان مهیا ساخت و فرماندهی آن را به اسامه بن زید- که جوانی بیست ساله بود- سپرد و از مهاجران و انصار خواست به این لشکر بپیوندند. حضرت به بزرگان و سران مهاجرین تأکید کرد که مبادا از این لشکر بازبمانند چرا که آنان بدنه نیروی نظامی کیان اسلامی را تشکیل می دادند و بیم آن می رفت که اگر به قدرت و حکومت برسند هر کس را که بخواهند با زور به حکومت بگمارند.
ابن سعد می گوید: بیماری پیامبر (ص) از روز چهارشنبه شروع شد و آن حضرت روز پنجشنبه لشکر اسامه را تجهیز کرد و در حالی که سرش را با دستمال بسته بود از منزل خارج شد و خطاب به مسلمانان فرمود: سپاه اسامه را اعزام کنید. و هر بار این جمله را سه بار تکرار می‌کرد.
شیخ مفید در تفسیر این اقدام پیامبر می گوید: آن حضرت قصد جنگ نداشت بلکه هدفش این بود که نیروی نظامی مدینه و سران و فرماندهان آن را از شهر دور نگهدارد تا از دایره تنشی که احتمال وقوع آن پس از وفات ایشان می رفت بدور باشند.
عبدالله بن مسعود نقل می کند هنگامی که پیامبر(ص) پی برد عده ای، از پیوستن به سپاه اسامه سرباز زده اند به آنان پیغام فرستاد و آخرین سخنانش را بیان کرد.(1) ابن عباس گوید(2) حضرت فرمود: کاغذ و دواتی بیاورید تا چیزی بنگارم که پس از من هرگز گمراه نشوید. اما در میان اطرافیان و اصحاب، اختلاف نظر پیش آمد و یکی از آنان گفت: آن مرد (پیامبر) گرفتار تب شده و هذیان می گوید و این عبارت را تکرار کردند، آنان می دانستند که حضرت چه می خواست برای آنان بنویسد. پس از این مخالفت ها پیامبر (ص) از تصمیمش منصرف شد و سکوت کرد و آنچه را که می خواست بیان کند آشکار نکرد.
پس از ارتحال پیامبر (ص)، پیش بینی ها بوقوع پیوست و مهاجران و انصار شتابان به سقیفه بنی ساعده روی آوردند تا جانشین پیامبر(ص) را انتخاب کنند، در حالی که جسد پیامبر (ص) هنوز روی زمین مانده بود و علی(ع) و عباس و اهل البیت مشغول غسل و تکفین آن حضرت بودند.
در سقیفه، اختلافات میان انصار و مهاجر، بالا گرفت و هیچکس از خود نپرسید چگونه می توان جانشینی برای رسول خدا انتخاب کرد در حالی که بسیاری از مهاجرین هنوز از ماجرا خبردار نشده اند، بلکه حتی چگونه ممکن است این انتخاب در غیاب نزدیکترین یار رسول خدا و آگاهترین او به کتاب خدا و سنت پیامبر صورت گیرد؟ و آیا این انتخاب در غیاب شخصیت مهمی چون علی ابن ابیطالب درست است؟
آیا کسی پیدا شد این سؤال را از حاضران در سقیفه بپرسد؟
آیا انصاف بود که جسد رسول خدا بر روی زمین رها باشد و آنان به انتخابات مشغول باشند؟ آیا پس از دفن رسول خدا وقت و فرصت کافی برای این کار نبود؟ آیا حق پیغمبر(ص) که تمام زندگی اش را وقف اسلام و مسلمانان کرد، این نبود که اندکی در این کار تأخیر شود؟ آیا بهتر نبود منتظر می شدند تا بنی هاشم از کفن و دفن پیغمبر(ص) فارغ گشته و آنها هم در این رأی گیری شرکت کنند؟
سقیفه و شکل گیری سه جریان عمده
و بدین ترتیب آنچه در سقیفه اتفاق افتاد مسلمانان ]اعم از مهاجرین و انصار[ را به سه جریان یا جناح تقسیم کرد: جریان آریستوکراسی (اشرافیت) قریش که طبقه مهاجران مدینه را دربرمی گرفت. آنان به لحاظ کسب و کار و تجارتی که داشتند از مال و ثروت فراوان برخوردار بودند و بدنه و نیروی نظامی سپاه اسلام را تشکیل می دادند. جریان دوم همان حزب اموی به رهبری ابوسفیان بود و جریان سوم هم جریان بنی هاشم با گروهی از مهاجران بود که بخش عمده ای از مستضعفان و محرومان جامعه نیز به آنان پیوسته بودند.
تمام پیش بینی ها از ابتدا حاکی از این بود که جریان نخست، خلافت را از آن خود خواهد کرد، زیرا هم توان مالی فراوان داشت و هم از نیروی نظامی برخوردار بود، و همین امر باعث شده بود که احساسی توأم با قدرت و تمایل به رقابت داشته باشد.
اما حزب اموی در آن موقعیت، مطرود جامعه بود، زیرا از مسلمان شدن ابوسفیان و فرزندانش تنها چند سال اندک گذشته بود و این مدت کوتاه برای مشروعیت بخشیدن به این حزب جهت رقابت بر سر خلافت ناکافی بود، اما جریان سوم به لحاظ مشغول شدن به کفن و دفن پیامبر(ص) در محل انتخاب حضور نداشت.
و بدین گونه خبرهای مربوط به جلسه برپا شده در سقیفه به خانه پیامبر(ص) رسید و امام علی (ع) و یاران او در جریان ماجرا قرارگرفتند. عده ای از آنان را خشم فراگرفت و طلحه و زبیر شمشیرهای خود را از نیام برآوردند و کلا فضا، فضای خشم آلود شد. در این گیرودار، ابوسفیان به نزد علی(ع) آمد و گفت: دست خود را بده تا با تو به عنوان خلیفه مسلمین بیعت کنم که به خدا سوگند اگر بخواهی تمام پیرامونت را با نفرات و تجهیزات نظامی پرخواهم کرد.
امام علی (ع) او را ملامت کرد و فرمود: سوگند به خدا تو جز فتنه و آشوب، هدف دیگری نداری، تو مدتها بدخواه اسلام بودی، مرا به نصیحت و پند و سواره و پیاده تو نیازی نیست. (3)
در اینجا بد نیست درباره اهداف و انگیزه های ابوسفیان برای بیعت با امام و علت موضعگیری قاطع امام در برابر او تأملی گذرا داشته باشیم:
بنظر می رسد نقشه حزب اموی از همان زمان، دستیابی به قدرت و بازگرداندن هیمنه و زعامت پیشین خود در مکه بوده است و طبیعتاً این هدف در زمان حیات پیغمبر(ص) قابل تحقق نبود، اما اکنون و پس از ارتحال آن حضرت، ابوسفیان فرصت را برای رسیدن به قدرت و نفوذ مناسب می‌دید.
اصولگرایی، علی (ع)
حزب اموی روی علی ابن ابیطالب(ع) حساب بیشتری بازکرده بود زیرا از شانس افزونتر نسبت به دیگران برای جانشینی پیامبر (ص) برخوردار بود و ویژگیها و شایستگی هایی داشت که او را از سایرین متمایز می کرد و چون حزب مزبور در آن برهه زمانی ضعیف بود چاره ای جز این نداشت که با یکی از دو جناح دیگر هم پیمان شود و اعتقاد ابوسفیان هم بر این بود که خلافت از آن علی ابن ابیطالب (ع) خواهد بود و لذا پیش از فوت وقت به نزد علی (ع) شتاف و دست بیعت به سوی او دراز کرد.
امام می توانست پیشنهاد ابوسفیان را بپذیرد و از قدرت نظامی حزب اموی برای گرفتن حق خود در خلافت بهره بگیرد اما آن حضرت با این پیشنهاد مخالفت کرد زیرا اولاً اهداف پلید و غیرصادقانه ای را که در پشت این خواسته نهفته بود می شناخت. ثانیاً امام اصولاً با اینگونه روشهای پیچیده برای بدست آوردن حق خود در خلافت مخالف بود، آن حضرت پایبند استراتژی روشن و شفافی بود که تمام حیطه فعالیت او و یاران و خاندانش را شامل می شد و آن عبارت بود از حفظ و حراست از کیان اسلام و فداکردن مصالح و منافع خاص و محدود بخاطر مصلحت کلان جامعه و این موضعی است که تحسین تمام تاریخ نگاران این دوره را برانگیخته است.