تاریخ انتشار : ۲۶ شهريور ۱۳۸۸ - ۰۷:۵۸  ، 
شناسه خبر : ۱۰۸۶۱۵

مهدی محمدی
انتخابات 22 خرداد 1388 یکی از رقابتی ترین انتخابات پس از انقلاب بود، همچنان که 3 تیر 84 نیز چنین بود و این نشان دهنده حقیقتی بسیار مهم و قابل توجه است: محمود احمدی نژاد از دل سخت ترین و نفس گیرترین رقابت های سیاسی بیرون آمده و اختیار دولت را به دست گرفته است. رقیبان دولت اصولگرا همواره سرسخت، پای کار و در جلوگیری از تداوم آن بسیار جدی بوده اند و به همین دلیل با همه امکانات خود به میدان آمده اند. فقط بخشی از این شور و حرارت با ارجاع به انگیزه های طبیعی احزاب و گروه ها برای رقابت سیاسی و به دست گرفتن قدرت قابل توجیه است و «بازی متعارف سیاست» نمی تواند علت شکل گیری همه پدیده های بعضا شگفت انگیزی باشد که قبل و بعد از انتخابات درایران مشاهده شد.
آنچه فضای پس از انتخابات را در ایران ساخت از یک طرف «تلفیق انگیزه های هماهنگ» و از طرف دیگر «به اشتراک رسیدن انگیزه های ناهماهنگ درباره اهداف یکسان» بوده است. همه کسانی که درانتخابات گذشته به مخالفت با دولت اصولگرا برخاستند انگیزه های یکسانی نداشتند. تعداد اندکی به فهم خود اصول انقلاب و ارزش های نظام را در خطر می دیدند و تصور می کردند این اصول و ارزش ها می تواند توسط فردی بهتر از محمود احمدی نژاد نمایندگی شود. این عده هرگز نتوانستند استدلالی قانع کننده برای اثبات مدعای خود درباره به مخاطره افتادن اصول و ارزش ها ارائه دهند و مهم تر از این نتوانستند اکثریت جامعه را متقاعد کنند که 3 کاندیدای دیگر در این زمینه از احمدی نژاد قابل اعتمادترند. چنین ادعاهایی خلاف شهود مردم بود و لذا کسی آن را باور نکرد. برخی دیگر از منتقدان احمدی نژاد دغدغه اصول نداشتند اما از موضعی به ظاهر بی طرفانه ادعا می کردند دولت احمدی نژاد به لحاظ کارشناسی قادر به اداره کشور نیست و تصمیم های آن کشور را به ورطه بحران کشانده است. ژست کارشناسی در مقابل عملکرد دولت اصولگرا هم چندان دوام نیاورد. «کارشناسان» محترم چیزی را انکار می کردند که مردم آن را به چشم دیده بودند.
بخش بزرگی از مردم ایران که در ادبیات رسمی «طبقه محروم» خوانده می شوند و مهم ترین معیار برای آنها میزان خدمات ملموسی است که از دولت دریافت می کنند نه اقدامات و طرح های زیر بنایی، همه این مچ گیری ها را ناشی از رقابت های سیاسی دانستند چرا که می دیدند در هیچ زمان دیگری به اندازه دوره مسئولیت «دولتی که می گویند همه تصمیماتش غلط است» خدمات عینی و ملموس دریافت نکرده و وضع زندگی شان متحول نشده است. در نتیجه آنچه را به چشم خودمی دیدند بر بافته های ذهنی کسانی که همواره ادعا کرده اند بهتر از مردم می فهمند ترجیح دادند. دسته سوم مخالفان اما اساسا با احمدی نژاد مواجه نبودند، نه قبل و نه بعد از انتخابات. از دید این عده، 22 خرداد فرصتی بود برای متوقف کردن روند حرکت صعودی انقلاب اسلامی و قدرت یابی روزافزون آن در سطح ملی و بین المللی. استنباط این گروه این بود که برای نخستین بار در تاریخ انقلاب اسلامی این فرصت را یافته اند که یک «اجماع سیاسی بزرگ از انقلابیون سابق» علیه دولت مستقر بوجود بیاورند و نظام را به انتخابی سخت بر سر دوراهی مدعیان سابقه -که ظاهرا عقیده دارند «سابقه»، «حق» می آورد- و جوانان انقلابی وادار سازند. تصور طراحان این بازی آن بود که نظام به هر سو که میل کند، طرف مقابل آن را از دست خواهد داد و در نتیجه شکافی در محیط سیاسی ایجاد می شود که به دلیل برخورداری هر دو طرف از بدنه اجتماعی قابل توجه، قابل انتقال به بطن جامعه هم هست و می توان علاوه بر سیاسیون مردم را هم دو دسته کرد و مقابل هم قرار داد.
پیش از انتخابات شاید کسانی باور کرده بودند که همه آنچه درایران می گذرد رقابت گروه های سیاسی با یکدیگر است که البته شدت آن از حد متعارف فراتر رفته است. اما پس از انتخابات و وقتی غربی ها پرده پوشی را کنار گذاشتند و به صراحت و عملا به نفع یک طرف دعوا وارد میدان شدند، تردیدها همه از میان رفت. پدرخوانده های جریان اصلاح طلب که اکنون به دلیل احساس امنیتی که در اثر رافت نظام به آنها دست داده با آرامش و فراغت مشغول طراحی توطئه های جدید هستند، هنوز ادعا می کنند با هیچ کس در هیچ جای دنیا سر و سری نداشته اند غافل از آنکه دیگر رازی در کار نیست که پرده پوشی بطلبد و اسرار مگوی حضرات در کوچه و بازار بر سر زبان خلایق است. ضمن اینکه حتی اگر کسی همه شواهد و قرائن را نادیده بگیرد و بپذیرد که آقایان طیب و طاهر بوده اند باز هم بهبودی در حال آنها رخ نخواهد داد چرا که در آن صورت تنها چیزی که ثابت می شود این است که اصلاح طلبان دوم خردادی در ایران آن قدر درک و فهم نداشته اند که دریابند وسط پروژه دشمن قرار گرفته اند و باید پای خود را از آن بیرون بکشند.
به همین دلیل هم بی جیره و مواجب و تصادفا و صرفا با اتکا به تحلیل های خود همان کارهایی را کرده اند که امریکایی ها و اسراییلی ها می خواستند و می گفتند باید انجام بشود اما توان آن را نداشتند. تاکید برخی آقایان بر اینکه با بیگانگان مرتبط نبوده اند در بهترین حالت فقط به این معناست که «از آنها سوء استفاده شده» و همین کافی است برای اینکه نشان دهد آقایان خودشان را هم نمی توانسته اند اداره کنند و در همان حال مدعی بوده اند که اداره کشور را باید به آنها سپرد!
در اثر این دلایل بود که انگیزه های ناهماهنگ با هم تقاطع کرد و با هدف جوانمرگ کردن دولت اصولگرا به ظهور اشتراکات استراتژیک و نهایتا عملیاتی انجامید. پس از انتخابات هم همین تقسیم بندی در طیف مخالفان استقرار دولت دهم حفظ شده است. همچنان کسانی می گویند نگران انقلابند، کسانی دیگر ادعا می کنند کشور درست اداره نمی شود و عده ای هم در پی آنند که جلوی مسدود شدن راهی را که برای ضربه زدن به نظام باز شده بگیرند. دو گروه اول در عمل به عنوان همکاران و شرکای گروه سوم عمل می کنند ولو بعضی از آنها عمیقا خیرخواه بوده و جز مطالبه حق دغدغه ای نداشته باشند.
آنچه پس از انتخابات کل این پروژه را عقیم گذاشت این بود که همه این منتقدان تصور می کردند می توانند مردم خصوصا آن چند میلیون نفری که به میرحسین موسوی رای داده اند را با خود همراه کنند و انگیزه هایی شبیه آنچه خود در دل دارند به دل های آنها وارد نمایند. در واقع پایگاه اجتماعی آقای موسوی برخی سیاسیون را به طمع انداخت که حتی اگر بتوانند بخش کوچکی از این مردم را با خود همراه کنند پروژه آنها به نتیجه خواهد رسید و به همین دلیل هم بود که خیابان را به عنوان مهم ترین محل فعالیت سیاسی و تلاش برای کشاندن مردم به خیابان را مهم ترین هدف خود قرار دادند چرا که باور داشتند اگر این هدف محقق شود، برآورده ساختن هیچ هدف دیگری غیر ممکن نخواهد بود. عجله برخی آقایان برای عملی ساختن این پروژه، باعث شد آنها از کنار برخی سوال های مهم به سادگی بگذرند: موسوی 12 میلیون رای دارد ولی آیا همه این 12 میلیون آشوبگر هستند؟! چه چیز برنامه ریزان جریان اصلاحات و دوستان بیرونی آنها را متقاعد کرد که پروژه اجتماعی کردن آشوب قابل سرمایه گذاری است؟
سرراست ترین پاسخ شاید این است که تصور می کردند در فراگیر کردن اتهام تقلب موفق خواهند شد و اگر این ذهنیت فراگیر شود، مردم از حق خود نمی گذرند. کار دقیقا از همین جا خراب و بلکه برعکس شد. تا وقتی تب بحث از تقلب بالا بود و بخشی از مردم حقیقتا پذیرفته بودند در حق آنها اجحافی شده تجمعات اصلاح طلبان رونقی داشت اما به محض اینکه مردم احساس کردند کسی در حال خدعه با آنهاست و کاندیدای بازنده با دست خالی ادعاهای بزرگ می کند و در حالی که خود در امن و آسایش نشسته برای آرامش آنها و فرزندانشان نقشه می کشد، به سرعت آن خیزش مردمی که کل اردوگاه دشمن را به طمع انداخته بود فروکش کرد و جای آن را سوالی مهیب گرفت. چرا کسی که جنبه باخت ندارد کاندیدا شده و توقع دارد همه پشت سر او بدوند و بی حجت و برهان روز و شب هرچه او گفت تکرار کنند؟! اینجا را محاسبه نکرده بودند. محاسبه نکرده بودند که مردم می فهمند و خواهند فهمید. محاسبه نکرده بودند همانقدر که از نظام برای اثبات صحت انتخابات دلیل می خواهند از مدعیان انتخابات هم دلیل خواهند خواست و می توانند میان تعصب بر حق و خیره سری تمییز قائل شوند.
نظریه پردازان کودتای مخملی در غرب که این روزها خیلی هم پرکار و گرفتارند اغلب گفته اند که رکن اصلی این مدل از براندازی «به حرکت درآوردن مردم» است. در ایران هیجان آفرینی بر دروغ بنا شد و چون دروغ چنان که سنت الهی است عمر کوتاه خود را سپری کرد همان مردم بدل به بزرگترین مانع برای کودتاچی ها شدند. آقای ما گفت اینجا ایران است. این جمله را مکرر باید گفت.