محمدرضا پهلوى که در ابتداى جوانى با اراده قدرتهاى بیگانه تاج بر سر گذاشته، بر تخت پادشاهى تکیه زد با این باور دوران سلطنت خود را آغازید که آمدن و رفتن شاهان در ایران بسته به خواست و تصمیم بیگانگان است و صرفا باید در جهت جلب نظر موافق آنها کوشید و همیشه چشم به دهان آنان داشت که چه مىگویند و چه مىخواهند. این باور محمدرضا زمانى تقویت شد که در اواخر مرداد 1332 مجبور به دل بریدن از تاج و تخت و فرار از کشور شد، اما سه روز بعد در کمال ناباوری، دوستان آمریکایى و انگلیسىاش آنها را دودستى به وى تقدیم کردند و او بار دیگر شادمانه به کاخ سلطنت بازگشت.
آن انتصاب اولیه و این رفت و برگشت، هیچ تردیدى براى شاه باقى نگذاشت که هر چه هست قدرت فائقه و قاهره قدرتهاى بزرگ جهانى است و هیچ قدرت دیگرى در برابر خواست و اراده آنان تاثیرى بر قوت و ضعف او و حکومتش ندارد. با این حساب شاه خود را از همه کس و همه چیز بىنیاز دید و چنان پرده غفلتى در برابر دیدگانش کشیده شد که شاید تا روزهاى آخر عمر نیز کنار نرفت. این پرده غفلت مانع از آن شد که شاه جنس حرکت و جنبش عظیم سالهاى 56 و 57 را بشناسد تا بتواند در برابرش چارهاى بجوید. او براساس رسوب ذهنى خود مىپنداشت که این بار نیز به پشتوانه بیگانگان بر مردم ناراضى و ناامیدشده از شاه خویش فائق خواهد آمد و لذا حتى در آن ماههاى پرخطر و پرحادثه آخر کار نیز تنها چاره رهایى از بنبست را در اطاعت هر چه بیشتر و صمیمانهتر از بیگانگان دید و نه نزدیک شدن به مردم و گردن نهادن به خواستههاى برحق آنان.
سیلاب خروشان، شاه و تاج و تختش را با خود مىبرد و او از کسانى استمداد مىطلبید که دیگر هیچ ابزارى براى رهایىاش از امواج سهمگین خشم ملتى یکپارچه در دست نداشتند. البته این بیراهه رفتن شاه حداقل در ماههاى آخر، براى معدودى از همکارانش روشن شده بود اما او خود کماکان در خیالات و اوهام غوطه مىخورد.
پرویز راجی، آخرین سفیر شاه در لندن در یادداشت روز پنجشنبه 23 آذر 1357 خود پس از ثبت گزارش دیدارش با وزیر خارجه انگلیس که با هدف جلب حمایت هر چه بیشتر آن دولت صورت گرفت نوشته است: «در بازنگرى به آنچه که امروز انجام گرفت (دیدار با وزیر خارجه انگلیس) دامنه تفکراتم به اینجا کشید که واقعا چطور مىتوانیم ادعا داشته باشیم که باز هم چیزى از غرور ملى در ما باقى مانده است؟ ... در موقعیتى که آیتالله، مردم ایران را علیه شاه برانگیخته، ما دو نفر (یکى وزیر امور خارجه دولت شاهنشانى [افشار] و دیگرى سفیر شاهنشاه آریامهر در دربار سنت جیمز) اینجا در لندن در برابر انگلیس به خاک افتادهایم و با التماس از آنها مىخواهیم که دست از حمایت ما نکشند.
اگر زمانه به حدود 50 سال قبل بازمىگشت این عمل ما مىتوانست قابل توجیه باشد. 30 سال پیش هم تا حدودى شاید. ولى اینک که دیگر هیچ نشانى از دوران گذشته امپراطورى بریتانیا وجود ندارد مسلما انگلیسىها هرگز نمىتوانند کارى بیشتر از خود ما براى ایران انجام دهند و به این ترتیب در حالى که ما در ایران هنوز اعتقاد داریم از قدرت جادویى انگلیس مىتوان استفاده کرد ولى خود انگلیسىها اولین کسانى هستند که اعتراف مىکنند هیچ قدرتى ندارند. ما دائم مشغول تفسیر و تعبیر یا عیبجویى از سخنانى هستیم که کالاهان یا کارتر درباره ایران به زبان مىرانند ولى آیتالله آنها را به دیده تحقیر مىنگرد و اصلا به گفتههایشان اعتنایى ندارد و در این میان مسلم است که او برنده خواهد بود.
آیا موقع آن نرسیده که به ما ثابت شده باشد به بیراهه رفتهایم و از زاویهاى غلط به مسائل نگریستهایم و آیا لازم نیست که بیش از این به خیالبافىهاى بىپایه خود ادامه ندهیم؟»
به اعتقاد یکى از وزیران شاه «سوداى یکهتازى شاه موجب شد هرگز نتواند با اینکه کسان دیگرى اظهار وجود کنند بسازد و روى هم رفته اصالتى براى مردم و خواست و باور آنان قائل نبود و گمان داشت کار ویژه مردم، یکسره فرمانبرى و از آن او رهبرى است. از سوى دیگر برپایه آنچه در آغاز پادشاهى خود و جریان سقوط دکتر مصدق دیده بود قدرتهاى بزرگ بویژه آمریکا و انگلستان را داراى نیرویى افسانهاى مىپنداشت. در نتیجه یقین داشت نگهدارى روابط صمیمانه با اینان او را از هرگونه خطرى ناشى از ناخرسندى مردم مصون مىدارد و در چنین شرایطى مىتواند آسودهدل آنچه مىخواهد بگوید و بکند، شاه را با واقعیت عینى وضع ایران سروکارى نبود.»
پرویز راجى ذیل یادداشت روز چهارشنبه 22 آذر 57 پس از درج گفتوگوى خود با امیرخسرو افشار (وزیر امور خارجه ایران) درباره اینکه مسئله اصلى ما در حال حاضر چیست به نقل از افشار نوشته است: «با گفته تو کاملا موافقم که مسئله ما فقط این است که ببینیم خمینى چه مىگوید. ولى مسئله اینجاست که اعلیحضرت شخصا براى اظهارنظرها و موضعگیرىهاى انگلیسىها و آمریکایىها خیلى اهمیت قائلند.»
هم او در یادداشت روز بعد به جملهاى از قول وزیر خارجه انگلیس اشاره کرده که حائز اهمیت است. «وزیر خارجه انگلیس (دیوید اوئن) در پاسخ افشار (وزیر خارجه ایران)، مسئله کثرت و انبوهى گیجکننده مردم در تظاهرات روز عاشورا را متذکر شد و گفت البته باید بدانید که آنچه ما در پایتختهاى غربى مىاندیشیم اهمیت چندانى ندارد. اصلا ما را فراموش کنید. ما اگر بتوانیم به شما کمک مىکنیم و از انجام آن دریغ نداریم.» گفتههاى وزیر خارجه انگلیس حکایت از آن دارد که آنان با آنکه هزاران فرسنگ دور از ایران مىزیستند اما از واقعیتهاى خیابانهاى تهران و تظاهرات انبوه مردم در رد و نفى شاه و سلطنت، پیام انقلاب ایران را گرفته و در رویارویى با آن احساس ناتوانى مىکردند اما شاه قصد نداشت به هیچ وجه به این واقعیت بزرگ و ملموس در بیخ گوش خود گردن نهد. این اعتراف سفیر شاه در لندن هم خواندنى است که ریشه اصلى مشکلات اردوگاه شاه را شناخته و به عمق فاجعه پى برده است. «باید اعتراف کنم که گرچه من هم داراى غرور ملی- نه به حد افراط مثل بعضىها- هستم ولى ضمنا هم نمىتوانم این مسئله را به خود بقبولانم که شاه و همه کسانى که شبیه من در اردوگاه شاه قرار دارند چگونه مىتوانیم مدعى داشتن غرور ملى باشیم در حالى که از مردم مملکت بریدهایم و با عجز و لابه از کشورهاى غربى تقاضاى حمایت از خود را داریم؟ در رژیمى که وابستگى کامل به غرب، ارکان اصلى موجودیتش را تشکیل مىدهد ما نیز به حالتى درآمدهایم که اعتقاد خارج از اندازه به قدرت و توانایى متحدان اروپایى خود پیدا کردهایم و چون فکر مىکنیم آنها هر لحظه که بخواهند مىتوانند فقط با تکان دادن چوبدستى جادویى خود همه چیز را به میل خویش بگردانند لذا این طور به خود مىقبولانیم که هرچه در ایران اتفاق مىافتد سرنخش در لندن یا واشنگتن قرار دارد و به همین جهت نیز آنچنان براى دوستان غربى خود از جهت کارایى و قدرت اعمال نفوذشان ارزش و اهمیت قائل مىشویم که آنها خودشان هم هرگز این همه توانایى را در خویش سراغ نداشته و ندارند.»
دوستان آمریکایى شاه نیز به همین واقعیت رسیده بودند و براى آنکه از سقوط شاه جلوگیرى کنند توصیه اکید داشتند که شاه ارتباط مستقیمترى با مردم برقرار کند. سناتور بیرد، رهبر اکثریت مجلس سناى آمریکا که در ششم آذر 57 با شاه دیدار کرد قبل از حرکت به ایران با این عقیده واشنگتن آشنا شده بود که شاه باید از طریق رادیو و تلویزیون ارتباط مستقیم بیشترى با مردم برقرار کند. سولیوان (سفیر آمریکا در تهران) نیز در جریان دیدار دوم آذر خود با شاه این عقیده را به اطلاع شاه رسانده بود. با همه این اوصاف دل شاه فقط پس از صحبت با دوستان آمریکایىاش و بویژه کارتر آرام مىگرفت، سرحال مىآمد و روحیهاش تقویت مىشد.
ویلیام شوکراس نیز در کتاب خود تصریح کرده است که شاه بیگانگان را بهتر تحویل مىگرفت و در آن حال هیچ فرد ایرانى که به او نظر مشورتى بدهد وجود نداشت.
گرى سیک هم نوشت «تصور شاه از آیتالله خمینی، مانع از آن شد که وى به استعدادهاى سیاسی، کاریزما و توانایىهاى تبلیغاتى این رهبر قرن بیستمى پى ببرد.»
انتظار معجزه از آمریکا
شاه در طول دوران سلطنت خود اختیار و اجازه تصمیمگیرى را از همه سلب و در خود متمرکز کرده بود. از سوى دیگر خود نیز چشم به دهان آمریکایىها داشت تا آنچه از نظر آنان درست بود و تمایل به انجامش داشتند اجرا شود.
شاه در روزهاى پایانى شهریور 57 و پس از کشتار مردم در میدان ژاله در تماس تلفنى با کارتر خواستار حمایت قاطع ایالات متحده از خود شد. کارتر نیز در پاسخ به خواسته شاه قول داد بیانیهاى صادر کند و در آن بر حمایت از دستگاه سلطنت تاکید نماید که چند ساعت بعد از این مکالمه، بیانیه موردنظر از سوى کاخ سفید صادر شد.
کارتر چندى بعد در نهم آبان 57 ولیعهد شاه را در دفتر خود در کاخ سفید به حضور پذیرفت. هدف کارتر از این اقدام که در حضور خبرنگاران صورت گرفت تاکید بر حمایت دولت آمریکا از دستگاه سلطنت بود. کارتر در این دیدار اظهار داشت: «دوستى و اتحاد ما با ایران یکى از مبانى مهم سیاست خارجى ماست. ما بهترین اوقات را براى شاه آرزو داریم و امیدواریم ناآرامىهاى کنونى به زودى از میان برود.»
در همان ایام، زمانى که شاه براى روى کار آوردن یک دولت نظامى نظر سفیر آمریکا را جویا شد وى نیز موضوع را به دولت متبوع خود انتقال داده و از واشنگتن پاسخ گرفت که «به نظر دولت آمریکا بقاى شاه حائز کمال اهمیت است و آمریکا از هر تصمیمى که وى براى تثبیت قدرت و موقعیت خود اتخاذ کند حمایت خواهد کرد» به نوشته سولیوان از متن پیام چنین مستفاد مىشد که آمریکا از هر اقدامى در جهت پایان بخشیدن به اوضاع بحرانى ایران و سرکوب مخالفان حمایت مىکند. اما ظاهرا خواسته شاه از آمریکا بسیار بیشتر از این حرفها بود. او از آمریکایىها انتظار معجزه داشت. انتظار داشت آنان به هر طریق ممکن وارد عمل شده، مخالفان او را سرکوب کرده و راه ادامه سلطنت را برایش هموار کنند. از این رو در «پاسخ به تاریخ» تصریح کرده است «وعدههاى آمریکاییان چندان ارزشى نداشت.»
به نوشته فردوست، محمدرضا تلاش مىکرد که هر طور شده کارتر را به میدان بکشد تا وضع را تغییر دهد. هایزر هم نوشته است «شاه عمیقا اظهار تاسف کرد که آمریکا مستقیما به سراغ خمینى نرفته است... شاه هم مثل من و سولیوان خواستار یک ابتکار روشن و صریح از سوى آمریکا بود.» انتظار و توقع شاه از آمریکا از خلال گفتههاى سران ارتش به آمریکایىها کاملا شفاف و روشن، قابل فهم و دریافت است. به نوشته ژنرال هایزر (که از سوى دولت آمریکا با ماموریت کمک به رژیم پهلوى و حفظ ارتش از فروپاشى به ایران آمده بود) ژنرال طوفانیان از او پرسید «آمریکاى بزرگ چه وقت خمینى را ساکت خواهد کرد؟» او تصریح کرده است «این سوالى بود که در هفتههاى بعد بارها شنیدم.»
هم او در جایى دیگر از خاطراتش نوشته است «ربیعى (فرمانده نیروى هوایی) پرسید چرا آمریکا بر خمینى فشار نیاورده است» و باز در جایى دیگر «ربیعى باز هم علیه آمریکا داد و بیداد راه انداخت که آمریکا با این همه بازوان قوى چرا نمىتواند به سادگى خمینى را کنترل کند.»
هایزر درباره رئیس ستاد ارتش شاه هم نوشته است «قرهباغى احساس مىکرد که ارتش توان برنامهریزى را ندارد و نمىداند آیا آنقدر آدم دارد که به آنها بتواند اعتماد کرد یا نه؟ مىخواست که پرسنل آمریکایى کار برنامهریزى براى آنها را در دست گیرند.»
ارتشبد ازهارى هم که اندک مدتى از سوى شاه ماموریت یافت تا با تشکیل دولت نظامى شعلههاى خشم مردم را خاموش کند به سرعت دریافت که کار از کار گذشته و انجام چنین ماموریتى به هیچ وجه در قد و قواره او و سایر همقطارانش نیست. او هم مانند رهبر خود (شاه) به این باور رسیده بود که صرفا دستان دوستان آمریکایىشان امکان معجزه و نجات شاه را خواهند داشت ولاغیر. ازهارى پس از وقوف بر ناتوانى خویش خود را به تمارض زده از زیر بار مسئولیت شانه خالى کرد. او در همان روزها که خود را در بستر بیمارى افکنده بود سفیر آمریکا را به حضور طلبیده گفت: «شما باید این مطلب را بدانید و آن را به دولت خودتان گزارش بدهید. شاه قدرت اراده و تصمیم خود را از دست داده و این مملکت دارد از دست مىرود.»
یکى از مقامات رژیم پهلوى در همان ایام طى تماس تلفنى به سفیر ایران در انگلستان گفت: «به نظر مىرسد همه در تهران به فلج فکرى دچار شدهاند. فکر هیچ کس کار نمىکند و به طور کلى فقدان کامل قوه ابتکار در تمام تصمیمگیرىهاى مقامات تهران مشهود است.»
در آن شرایط همه در انتظار وقوع معجزهاى از سوى آمریکایىها لحظهشمارى مىکردند، غافل از آنکه سرعت و قدرت امواج سهمگین انقلاب اسلامى قدرت تصمیمگیرى درست را از آنها نیز سلب کرده و بهرغم تمایل شدید به مهار جریان انقلاب، واقعا از انجام آن عاجز ماندهاند.
سفیر آمریکا در تهران فقط درباره یکى از راهپیمایىهاى تهران نوشته است: «نظم و سازمان این اهپیمایى در عین حالى که موجب تحیر و شگفتى ما شد این واقعیت را هم آشکار ساخت که ما تشکیلات و فعالیت مخالفان را دست کم گرفتهایم و از منابع اطلاعاتى لازم در میان گروههاى مخالف به ویژه روحانیون و بازاریان برخوردار نیستیم.»
این تعابیر حکایت از آن دارد که همه به اتکاى آمریکا در خواب غفلت فرو رفته بودند، بىآنکه بدانند خود آمریکا نیز غافلگیر شده و واقعا راه به جایى نمىبرد.
ارتشبد فردوست در اینباره گفته است «انقلاب شروع شد و همه غافلگیر شدیم... آیا سرویسهاى انگلیس و آمریکا نیز غافلگیر شدند؟ مسلما چنین است.» هم او افزوده است «وقتى یک ملتى شاه را نمىخواست آمریکا چه مىتوانست بکند؟» گرى سیک، مشاور امنیت ملى دولت کارتر دلیل غافلگیرى و سردرگمى دولت متبوع خود در واقعه انقلاب ایران را محدود شدن ارتباط دولتمردان آمریکا با جامعه ایران به دربار و ایرانیان تحصیل کرده در غرب و سازمانهاى دولتى ایران دانسته و نتیجهگیرى کرده است که سیاستگذاران واشنگتن فاقد منابع اطلاعاتى مستقل بودند. به هر حال شاه در آخرین هفتههاى اقامت خود در ایران این واقعیت تلخ را پذیرفت که از آتش دوستان آمریکایى خود آبى گرم نخواهد شد و انتظار وقوع معجزه از سوى آنان توقعى بیهوده است. او این نتیجهگیرى خود را براى یکى از نمایندگان اعزامى آمریکا (سناتور بیرد) چنین به زبان آورد «ایالات متحده و کشورهاى دیگر، کار چندانى نمىتوانند، بکنند. مشکل عمیقى در اینجا وجود دارد و حتى بهترین بیانیهها از سوى واشنگتن، لندن و بن نیز نمىتواند این مشکل را حل کند.»
از آن پس دیگر فکر شاه فقط حول محور نجات جان خود و فرار از معرکه دور مىزد و زمانى که دوستان ناامید و حیرتزده آمریکایىاش نیز بر این فکر او صحه گذاشته و به ترک کشور دعوتش کردند «با لحنى کم و بیش ملتمسانه گفت خیلى خوب، اما کجا باید بروم؟» و هنگامى که سفیر آمریکا از او پرسید که آیا میل دارید ترتیب مسافرتش به آمریکا را بدهند «شاه یک مرتبه از جاى خود حرکت کرد و با هیجانى شبیه حرکت یک پسر کوچک گفت اوه، ... شما این کار را براى من مىکنید؟»
شاه با آنکه حمایتهاى نظرى و عملى ایالات متحده از حکومت خود را تا آخرین روزهاى تاجدارىاش مىدید و فرستادگان و مقامات مختلف آمریکایى همیشه و همه جا در دسترسش بودند، تا آخر بر این باور باقى ماند که تاج و تختش را به آمریکا باخته است در حالى که این تحلیل شاه براى آمریکایىها واقعا بهتآور و گیجکننده بود. آنان نمىتوانستند بفهمند دلیل بدبینى شدید شاه که کاملا مورد حمایت آنهاست چیست و چرا به این وضعیت دچار شده است، چنان که سولیوان پس از گفتوگویى با شاه، در خاطرات خود نوشت: «از طغیان و خشم و غضب شاه و حرفهایى که از زبان او شنیدم لحظهاى گیج و مبهوت شدم. او با لحن مردى سخن مىگفت که ناجوانمردانه مورد خیانت واقع شده و گویى دادخواهى مىکرد. شاه در تمام مدت صحبتش با حالتى پریشان و احساساتى سخن مىگفت به طورى که در پایان این صحبتها واقعا متحیر بودم که چه واکنشى باید نشان دهم.» شاه همچنان که رویه دیکتاتورهاى همیشه تاریخ است نخواست یا نتوانست بپذیرد که طوفان خشم مردم ناراضی، طومار پادشاهىاش را درهم پیچیده است، اما آنان که در آن روزگار شاهد و ناظر این حادثه سترگ بودند و نیز اسناد و مدارک تاریخی، همه بر این واقعیت مسلم مهر تائید مىزنند که باتلاق ایجاد شده در شکاف عمیق میان شاه و مردم، سرانجام پهلوى دوم را به کام خویش کشید و این صرفا مردم ایران بودند که شاه به دلیل بیگانگى با آنان، به آنان باخت و نه قدرتى دیگر. فاعتبروا یا اولىالابصار.