تاریخ انتشار : ۱۶ مهر ۱۳۸۸ - ۱۰:۵۷  ، 
شناسه خبر : ۱۱۱۹۳۳
تاملی بر مشارکت سیاسی

محمدتقی قزلسفلی
«آزادی سیاسی، به طور کلی به معنای حق مشارکت در حکومت است و جز آن معنایی ندارد.»
هانا آرنت، انقلاب

در معنای مدرن، «مشارکت»، کنشی آگاهانه برای ابراز مسوولیت اجتماعی در نظر گرفته شده است.
مشارکت در فرایند اجتماعی شدن فرد، یک تجربه مفید از یادگیری است که «شهروند» را نه تنها آگاه از حقوق خود، بلکه آگاه از وظایف و مسوولیت هایش پرورش سیاسی می دهد. به عبارت دقیق تر، «مشارکت سیاسی به معنی فرصت پرداختن شمار زیادی از شهروندان به امور سیاسی و از شرط های لازم در تحقق دموکراسی است.»(لیپست، 1383، جلد 3، 1241) البته بلافاصله می توان تصریح کرد که مشارکت همگانی لزوما به دموکراسی واقعی منجر نمی شود و چه بسا بالابودن مشارکت به معنای فرانکفورتی آن یعنی «مشارکت خیابانی» خود به زوال دموکراسی کمک می کند. چنان که در نیمه نخست سده بیستم، سقوط جمهوری وایمار در آلمان از جمله مواردی است که خطر افزایش سریع مشارکت سیاسی را گوشزد می کند.
در عین حال دانش سیاسی از ابتدا بر اهمیت حق ابراز وجود فرد در جامعه یا «پولیس» توجه کرده است، در سده چهارم پیش از میلاد، ارسطو در کتاب معروف سیاست، بر آن شد نظام های سیاسی را براساس الگوی مشارکتی، در دو اصل طبقه بندی نماید: تعداد مردمی که در اتخاذ تصمیم های سیاسی شرکت دارند و اینکه آیا هدف های خوب راهنمای نظامند یا هدف های نابهنجار. اهمیت مشارکت سیاسی نه تنها در نوشته های ارسطو، بلکه پس از آن در آرای ویلیام اکامی، پادوایس، لاک، جان استوارت میل و دوتوکویل، رولو و حتی مارکس و برخی متفکران معاصر بروز و ظهور داشته است.
از آنجا که نگارنده این سطور معتقد است دموکراسی به معنای تبلور آزادی سیاسی بیش از حق رای دادن در معرض خطر است، بر آن است چنین پردازشی در سده بیستم در سه روایت مختلف تجلی یافته است که به اختصار به آنها اشاره می شود:
مشارکت سیاسی؛ آزادی مثبت
آیزایا برلین، در کتاب دو مفهوم آزادی (1958) بین یک نظریه «منفی» آزادی و یک نظریه «مثبت» آزادی تفاوت قائل شده است، از منظری که برلین تصریح کرده است، نظریه مثبت آزادی به معنای امکان مشارکت سیاسی افراد است که وی در قالب «ارباب خودبودن و خودمختاربودن فرد» تعریف کرده است. (به نقل از هی وود، 1379، 71) نیک می دانیم ارباب خودبودن مستلزم آن است که آن فرد بتواند مهارت ها، استعدادها و خواسته های گوناگون خود را رشد دهد و به منصه ظهور برساند. از این رو آزادی مثبت با دموکراسی برابر و مترادف شده است. در این وضعیت می توان به افرادی آزاد گفت که خودشان حکمران باشند و به تعبیر روسویی اراده عام آنها در گونه های مختلف از مشارکت عینیت یابد. آنجا که روسو آزادی را خود تصمیم گرفتن، توانایی کنترل و یقین راه و در راستای سرنوشت خود می داند، مترادفی برای آزادی مثبت برلین و به همان ترتیب ایده «آزادی باستانیان» بنیامین کنستان است.
چنان که به اشاره گذشت، مشارکت سیاسی به معنای آزادی مثبت می تواند اشکال گوناگون به خود گیرد. براساس نظریه مطرح شده در کتاب مشارکت سیاسی لسترمیلر، سلسله مراتب آن از عدم درگیری تا گرفتن مقام رسمی دولتی در نوسان است و می تواند به پایین ترین سطح آن یعنی رای دادن برسد.
سلسله مراتب مشارکت سیاسی:
1- داشتن مقام سیاسی
2- جست وجوی مقام سیاسی - اداری
3- عضویت در سازمان سیاسی
4- مشارکت در اجتماعات
5- عضویت انفعالی در سازمان سیاسی
6- مشارکت در بحث های سیاسی
7- اندکی علاقه به سیاست
8- رای دادن
مشارکت سیاسی؛ تنها نبودن

هانا آرنت در نقد مدرنیته و اجزای آن چون سیاست، جامعه و اقتصاد به اندیشه متفکران یونانی و حیات سیاسی و اجتماعی آن روزگار بازمی گردد. او که در این جهت گیری در پی توصیف و تبیین جدیدی از سیاست و حق حیات سیاسی همچنین نگاهی از غربت و دلتنگی دارد، بر آن است تعریف این پدیده از آغاز دوران مدرن در اندیشه های ماکیاولی، هابز، روسو و مارکس همانقدر ناکارآمد است که در جریان های نظری مدرنیته متاخر چون رفتارگرایی، کارکردگرایی، عمل گرایی و اثبات گرایی.
در کتاب وضع بشر (1958) و نیز انسان در زمانه تاریک (1972) به بررسی انسان شناختی سیاست می پردازد تا نشان دهد در چه شرایطی سیاست درمعنای برخورد و تضاد و اعمال قدرت می تواند رویه های تاریکی چون توتالیتاریسم و در وجهی دیگر لیبرالیسم ناکارآمد را پیدا کند. او انسان به معنای تقلاگر Labour و کارگر Work را از انسان در معنای کنشگر action جدا می کند. در وضعیت نخست، انسان چون در قید ضرورت است، آزاد نیست. انسان تنها معطوف به تامین معاش و رفع نیازهای اولیه است و نمی تواند در مسائل سیاسی - اجتماعی جامعه اش، فردی «انتخابگر» باشد: «آیا فردی که تمام وقت خود را به کار تامین معاش اختصاص می دهد، می تواند در امور جامعه مشارکت سیاسی داشته باشد؟ آیا چنین شخصی از وابستگی لازم برای توجه مسوولانه به حیات اجتماعی برخوردار است؟» (به نقل از قادری، 1385، 171) در چارچوب مفاهیم تقلاو کار، سیاست و جزء اساسی آن «مشارکت» جایی ندارد. سیاست در جایی شروع می شود که انسان کنشگر معنا پیدا می کند. کنش به معنای سیاست واقعی تنها میان انسان ها صورت می گیرد و خود زمینه ساز «تکثر» و تحقق شرایط لازم برای حیات سیاسی می شود. (واستن، 1386، 83.) آرنت با تلقی ارسطویی از انسان به مثابه موجودی اجتماعی، حضور در دل دولت - شهر را عین آزادی مثبت و نیز پایان تنهایی و انزوا می دانست.
از آنجا که آزادی فقط در مفهوم مشارکت خلاقانه و مثبت در حیات سیاسی شهر امکانپذیر است، لذا آزادی منفی به معنای لیبرالی آن نیز ناکارآمد است. لیبرالیسم چه بسا آزادی در حیطه خصوصی (آزادی در تنهایی) به مفهوم اقتصادی بها می دهد و لذا فردیت گزینه ای پیشاسیاسی است، اما اگر حیات سیاسی حضور در قلمرو همگانی باشد، چنان که در نمونه تاریخی در دولت - شهرهای یونانی بود، می توان انتظار تحقق امیال سیاسی را داشت. ناگفته نماند آرنت وضعیت های سیاسی خاصی چون انقلاب ها و مراحل آغازین آنها را در چارچوب حق مشارکت سیاسی مثبت در نظر داشت.
مشارکت سیاسی؛ حوزه عمومی
هابرماس در مقام متفکر منتقد در مکتب فرانکفورت، بر مبانی معرفتی و تکنیکی - جامعه شناختی سیاست مدرن به شدت می تازد. از یک سو معرفت شناسی پوزیتیویستی با نادیده انگاشتن رابطه میان شناخت و علایق متنوع انسانی، نوع خاصی از علوم اجتماعی تکنیکی را پدید می آورد که همچون ابزاری سبب می شود تا عده ای قدرت خود را بر عده دیگر اعمال کنند. از سوی دیگر پهنه عمل حیات اجتماعی و سیاسی نیز با رشد «نظام» یا سیستم رابطه ای فاعلان یا عاملان اجتماعی را رابطه ای اساسا استراتژیک و مبتنی بر استثمار می کند. از جمله نظام بازار سرمایه داری و سیاست بروکراتیک که تنها کسانی می توانند آزادانه اعمال قدرت کنند که به ابزارهای خاص سیستم دسترسی داشته باشند.
اما هابرماس با اتکا به مبانی معرفتی جدید در حوزه زبان مثل هرمنوتیک، «عقلانیت ارتباطی» را همان استفاده بشر از زبان به منظور مشارکت برابر و واقعی در حیات سیاسی تعریف می کند: «مشارکت جویان با واردشدن در فرآیند استدلال اخلاقی عمل ارتباطی» را با نگرش تاملی ادامه می دهند و هدفشان باز رسیدن به توافقی است که از میان رفته است.» (به نقل از لسفاف، 1378، 452)
چنین مشارکتی تنها در نتیجه تمایز حوزه خصوصی و حوزه عمومی زندگی میسر می شود. حوزه عمومی به معنای متاخر آن از نظر هابرماس در سده هجدهم در اروپای غربی پدید آمد. استفاده از روزنامه ها و نیز ساختارهای اجتماعی حوزه عمومی مثل قهوه خانه ها و قرائت خانه ها امکان آگاهی از عقاید سیاسی و اجتماعی و به این ترتیب مشارکت سیاسی را عملی ساخت.
مشارکت سیاسی در این معنا، واقعی بود، چرا که شرکت کنندگان در بحث علی رغم نابرابری و تفاوت زمینه اجتماعی، با یکدیگر همچون افراد برابر رفتار می کردند. این همان «عقیده عموم» بود که به عنوان افکار عمومی می توانست حکومت ها را مسوول و پاسخگو در برابر خواسته های گوناگون توده ها درآورد. امروزه برخی ها از ایده هابرماس در حوزه عمومی از نوع دموکراسی گفتمانی حمایت می کنند که در پی نهادی کردن سیاستی است که در آن حق مشارکت سیاسی برای هر فرد تضمین شود.
مشارکت در فراسوی چپ و راست
صاحب نظران سیاسی به درستی تاکید کرده اند که مشارکت واقعی به عواملی چون انگیزه های سیاسی گوناگون، موقعیت های اجتماعی متفاوت، ویژگی های شخصی و محیط سیاسی بستگی دارد. هرچند توجه به تمام این زمینه ها حتی در دموکراتیک ترین نظام های سیاسی هم دور از دسترس است، با این همه وضعیت سیاسی و اجتماعی جهان کنونی به ویژه در دل «جهانی شدن»های سیاسی، اقتصادی و فرهنگی صورتی به خود گرفته است که توجه به آن متغیرها اهمیت دوچندان یافته است.
محیط سیاسی در این میان دستخوش دگرگونی زیادی شده است، چرا که مفهوم سیاست جهانی تغییر کرده است. اکنون دیگر احزاب و جنبش های سیاسی و حتی افراد از قالب تنگ وابستگی به یک جامعه سیاسی خاص سخن نمی گویند. با توجه به نزدیکی علایق سیاسی، فرهنگی ملت ها، سیاست طالب گذار به فراسوی چپ و راست است. از قضا مسائلی که جنبش های اجتماعی جدید به آن توجه کرده اند، مثل سیاست بدن، سلامت و هویت جنس، هویت فرهنگی، قومی، زبانی، خصلتی «جهانگرایانه» (Universalistic) گرفته است. این یکی از مهمترین چالش هایی است که در برابر حاکمیت های سیاسی قرار گرفته و از جهاتی مشروعیت آنها را با نقصان مواجه کرده است.
متفکری چون آنتونی گیدنز در کتاب فراسوی چپ و راست (1382) از این منظر به مقوله دموکراسی توجه کرده است. او با حمایت از نوعی «رادیکالیسم سیاسی» به این واقعیت اشاره دارد که «ما درجهان به شدت آسیب دیده ای زندگی می کنیم که نیازمند درمان های اساسی است.» (گیدنز، 1382؛ 23)
در چنین وضعیت بحرانی مجددا دموکراسی در مقام تمهید بهترین شرایط برای مشارکت واقعی محبوبیت یافته است. با این همه دموکراسی کارآمد اگر اعتقاد به مشارکت داشته باشد، باید به صورتی از دموکراسی مشورتی یا گفت وگویی (dialogic democracy) درآید. گیدنز این وجه از مشارکت را از ایده هابرماس متمایز کرده و بر فعالیت روزانه و مشارکت های عمل گسترده تر سازمانی تاکید می کند. در عین حال چندان بر وصول به وضعیت آرمانی گفتار هم توجه نداشته و بهتر آن است ذات سیاست متنازع و زایش عقاید مخالف است، اما در حالتی از امکان مدارا و کثرت مشارکت کنندگان می توان سیاست را از حالت انفعالی درآورد. امروزه نظام های سیاسی از درون و بیرون در معرض فشارهای سیاسی، اجتماعی و اقتصادی و فرهنگی اند. اگر در عرصه بین المللی و بر فراز سطح دولت های ملی افرادی چون دیوید هلد از امکان استقرار سازمان ها و استقرار مجالس منطقه ای سخن می گویند، در سطح داخلی و در دل یک دولت ملی فرضی، نیاز به گسترش و عملی کردن مکانیسم های دیگری است. نظام های سیاسی اگر نقصانی در مبانی حکومتی خود داشته باشند و در همان حال نیازمند احیای همبستگی اجتماعی و سیاسی هم باشند، می بایست مشارکت در معنای واقعی و مبتنی بر تفاوت هایی در سطوح تقاضاها را مورد عنایت قرار دهند. چند دهه پیش برخی از نظریه پردازان به منظور حل مشکلات نظام های سیاسی به ایده چپی «دولت رفاه» دل خوش کرده بودند، اما عصر کنونی نیازمند «دولت همه» یا «سیاست همگانی» است.