رسول صدرعاملى
سالهاى آخر دبیرستان بود. آن وقت هایى که آدم دلش مى خواست با کله به دیوار بکوبد و جهان را عوض کند آن هم براى من که تازه نوشتن را آغاز کرده بودم و چاپ یادداشت ها و گزارش هایم در مجلاتى مانند مجله فردوسى به من انرژى و نیرو مى داد که جلوتر بروم. درست به موقع و در همین حال و هوا بود که خبر ساخته شدن سینمایى که مى خواهد فیلم هایى را که معمولاً سینماهاى دیگر به دلیل خاص بودنشان حاضر به اکرانش نبودند در آنجا نشان دهد. من و همه ما را ذوق زده کرد و از آن به بعد سینما شهرقصه شد یکى از پاتوقها. اشتباه نکنم اولین فیلمى را که در شهرقصه دیدم «پنج قطعه آسان» ساخته باب رافلسون بود. یکى از اولین سینماگران نسل معترض آمریکاى برآمده از جنگ ویتنام با بازى درخشان بازیگرى که آن موقع نمى شناختم ولى بعدها شد یکى از اسطوره هاى بازیگرى سینما؛ جک نیکلسون. پس از آن، سال ها گذشت و ما با سینما شهرقصه سینمایى کوچک در پناه سینمایى بزرگتر یعنى شهرفرنگ رشد کردیم و بزرگ شدیم و در همه این سال ها مسجد و حسینیه ارشاد و این سینماى خاص (شهرقصه) شدند آموزشگاه فرهنگى ما تا به انقلاب رسیدیم. انقلاب، سینما را آزادى کرد و همه آن فیلم هایى را که درباره شان شنیده بودیم و حسرت دیدنشان را داشتیم در سینماى جدید آزادى روى پرده دیدیم. نبرد الجزایر اولین آنها و فیلم هاى گوستا گاوراس و دیگران. رفتیم و رفتیم تا جایى که فیلمسازى بیش از کار مطبوعاتى برایم جذاب شد.
فکر مى کردم حالا مى توانم دغدغه هایم را با مخاطبى انبوه تر در میان بگذارم. اینجا نیز همان سینما آزادى رویارویى با مخاطب انبوه را برایم تحقق بخشید، اکران فیلم گل هاى داودى پاییز 1363. هنوز هم خاطره شیرین آن صف هاى طولانى که از گیشه سینما آزادى آغاز مى شد و تمام طول دانشکده صداوسیما را درمى نوردید هرگز فراموش نمى کنم.بلیت 10 تا 12 تومانى و فروش هاى 12 میلیون تومانى، 16میلیون تومانى و 21میلیون تومانى در شرایطى که بالاترین هزینه تولید بین 5 تا 8 میلیون تومان بود. این صف هاى بلند و طولانى همچنان تکرار شد، یکى پس از دیگرى: اجاره نشین ها، شهر موش ها، گلنار و خیلى فیلم هاى دیگر. فیلم هایى که بدون تکیه دادن به وام ها و تبصره هاى دولتى روى پاى خود مى ایستادند و نویددهنده سینمایى نوین و پویا بودند.
چشم اندازى زیبا و جذاب و دوست داشتنى براى رسیدن به یک سینماى ملى و عجیب آنکه با انهدام «آزادى» رویاى ایجاد سینماى ملى در همان چشم انداز باقى ماند و حالا که خوب فکر مى کنم انگار شده است سراب. حالا دیگر در این دهه اخیر فیلم ها لنگ لنگان پیش مى روند. آن هم با کمک عصاى حمایت هاى دولتى. از هر 50 فیلمى که سالانه تولید مى شود انگشت شمارى موفق مى شوند به سرمایه و در مواردى معدود به سودى اندک که چرخه سینماى مستقل را بچرخاند، دست یابند. این گرفتارى کاملاً جدى، مخرب و نابود کننده سینما را بسیارى از همکاران ناشى از کمبود سالن هاى سینما مىدانند.
آنچه که در این سال ها منشاء اختلافات و درگیرى هاى درون حرفه بوده است،یافتن یک فضاى تنفسى براى تولید کنندگان فیلم که در نوبت هاى طولانى اکران، سرمایه محدود شان از بین نرود، درگیرى هاى غم انگیزى که بنیه ضعیف سینماى ما را رو به تحلیل مىبرد. سال ها است با تغییر دولت ها و آمدن و رفتن جناح هاى مختلف سیاسى همه صحبت از لزوم سینما سازى و مجتمع هاى فرهنگى مى کنند.کلنگ هایى زده مى شود که با تغییرات سریع مدیریتى ادامه نمى یابد و فراموش مى شود. غم انگیز است که در یک شهر 13- 12 میلیونى این تعداد سینما آن هم بازمانده از 30 تا 50 سال پیش قرار است جوابگوى نیاز فرهنگى نسل جوانى باشد که طبق آمار بیش از70درصد تماشاگران سینما را تشکیل مى دهند. آن هم در شرایطى که طبق همین آمار متوسط سن اعتیاد به 13 سال رسیده و قیمت انواع و اقسام این مواد از قیمت بلیت سینما خیلى گران تر نیست. در چنین شرایطى است که نیاز مراکز فرهنگى براى سوق دادن این همه انرژى و نیروى جوانى به سمت فرهنگ یک ضرورت ملى به نظر مى رسد.
سال ها پیش در دوران روزنامه نگارى ام طرحى در دست بررسى بود که طبق آن تصمیم بر این بود تمام مکان هاى حائل بین تئاترشهر و تالار وحدت (رودکى آن زمان) خریدارى شده و یک راسته بزرگ فرهنگى شامل سینما، تئاتر، نمایشگاه و کتاب فروشى دایر شود. یک جورى سن میشل براى تهران 4 میلیونى آن زمان. اما مثل خیلى دیگر از برنامه ها براى اقدامات فرهنگى این طرح نیز لابه لاى طرح هاى اقتصادى سودآور و دهان پرکن فراموش شد غافل از اینکه اعتبار یک شهر نه به آسمان خراش ها و مراکز عظیم اقتصادى بلکه به بناهایى است که نمایانگر اقتدار فرهنگى شهر است.
پایان انتظار
عملیات اجرایی احداث مجموعه فرهنگی- تجاری آزادی که از عصر امروز آغاز میشود در واقع پایانی است بر انتظاری که از ساعت 14 و 50 دقیقه روز جمعه 29 فروردین ماه 1376 آغاز شده بود. هنگامی که سینما آزادی ( شهر فرنگ و برادری سابق) پس از 28 سال فعالیت اثرگذار در سینمای ایران که با فیلم هفتاد میلی متری «مایرلینگ» آغاز شده بود به هنگام نمایش فیلم تعطیلات تابستانی ساخته فریدون حسنپور به علت 90 دقیقه آتشسوزی از بین رفت. البته سینما آزادی بیش از این نیز دو بار در سال 1355 به دلیل مشکلات فنی در برق و سال 1369 به علت آتش گرفتن آشپزخانه، پذیرای ماموران آتشنشانی بود اما نه مانند آن جمعه سیاه که رئیس عملیات اطفای حریق از آن به عنوان بیسابقهترین آتشسوزی پس از انقلاب یاد کرد. چند روز پس از این آتشسوزی کارشناسان سازمان آتشنشانی به دلیل امکان وقوع حوادث احتمالی، تخریب کامل سینما را توصیه کردند که این توصیه به دست ماموران شهرداری در عرض چند ساعت به اجرا درآمد تا طی سالهای بعد از آزادی یادگاری فقط به اندازه یک چاله بماند. آتشسوزی سینما آزادی به سرعت به یک موضوع سیاسی تبدیل و دنبالهرو شایعات شد، آنچنان که حق کسی به اظهارات عباس رنجبر مدیر وقت سینما در مورد علت حادثه نیز توجه نکرد. وی در این باره گفت: « حوالی ساعت 12/30 بود که آپاراتچی در حال پخش بویین اول فیلم داخل کانال هواکش طبقه دوم جرقههایی میبیند و به همکارانش اطلاع میدهد که برق را قطع کنند و با کپسول آتشنشانی به سمت طبقه دوم میرود. اما در این فاصله آتش سمت راست سالن را میگیرد و فقط امکان این بود که مردم وحشتزده داخل سالن را به سلامت خارج کنیم. « اظهارات یکی از 150 تماشاگر حاضر در سالن دیوار سمت راست لبنان شدیم. دود زیادی ایجاد شده بود.
اولش فکر کردیم آتش قابل مهار است اما کارکنان سالن ما را از در ورودی اصلی به بیرون هدایت کردند و سالن سوخت.» با این وجود شایعات راه خود را رفتند و حتی با استفاده از بحبوحه انتخابات ریاست جمهوری 1376، ردپای واقعه آتش زدن کتابفروشی « مرغ آمین» در خیابان کریم خان زند را جستوجو کردند. پس از این واقعه طراحی معماری جدید سالنهای سینما در زمین آزادی و شهر قصه از سوی موسسه توسعه مراکز فرهنگی سوره به مسابقه گذاشته شد که البته نام برنده هیچگاه به صورت رسمی اعلام نشد تا شایعات تبدیل زمین سینما آزادی یک مرکز تجاری قوت بگیرد. شایعهای که البته چندان بیراهه نبود.
«پیشنهادهای بسیاری برای خرید زمین وجود داشت» که میتوانستد هزینه بالای احداث مجموعه جدید و مخالفتهای شهرداری برای صدور مجوز را برطرف کنند. این ساخت در جریان بود تا هنگامی که ستاد خبری روابط عمومی حوزه فرهنگی با ارسال نمابری به مطبوعات اعلام کرد حوزه هنری و شهرداری تهران در خصوص ساخت سینما آزادی تهران به توافق رسیدند. توافق که البته باز هم اجرایی نشد و به رغم اینکه گفته شد بودجه آن تامین و صندلیها و دستگاههای نمایش نیز از اسپانیا خریداری شده است سینما آزادی باز هم در حد یک چاله ماند. البته این نخستین وعده نبود که قبل و بعد از این نیز بارها چنین وعدههای بدون ضمانتی ارائه شد چنان که حتی به هنگام اعلام خبر توافق مجدد شهرداری و حوزه ظرف یک هفته گذشته باز هم کسی باور نکرد. بیاعتمادی وقتی جدیتر شد که به رغم اعلام شهردار مبنی بر کلنگزنی در روز سهشنبه گذشته این مراسم به تعویق افتاد. حتی برخی واقعه امروز را نیز باور ندارند و معتقدند «شنیدن کی بود مانند دیدن.»
سینما آزادی
سینما آزادی تهران در سوم اردیبهشت 1348 با نمایش فیلم مایرلینگ به طریقه هفتاد میلی متری و صدای استرپوفونیک توسط برادران روحانی با نام شهر فرنگ افتتاح شد. در آن زمان این سینما نخستین ممتاز و جهار ستاره کشور به شمار میآمد.
این سینما پس از انقلاب و مهاجرت برادران روحانی به کشور آمریکا توسط بنیاد مستضعفان و جانبازان مصادره شد و به سینما آزادی تغییر نام داد. مالکیت سینما آزادی در سال 1369 مجدداً دستخوش تغییر شد و به دستور رهبر انقلاب اسلامی به حوزه هنری رسید. سینما آزادی در طول 28 سال فعالیت مدیریت ده نفر را تجربه کرد که عبارت بودند از: موریس عسگرزاده، نوذر کاوه (گوینده اخبار)، تقی حاتمی، عباس قاجار (بازیگر سینما)، سعید وزیری، اصغر نقیزاده، امینزاده، حمید لولایی، حسن رنجبر و عباس رنجبر. سالنهای این سینما به هنگام آتشسوزی در حال اکران فیلم تعطیلات تابستانی بود. اما اینکه چه فیلمی شانس اولین اکران در این سینما پس از 9 سال خواهد یافت هنوز مشخص نیست.
به هرکجا که سفر کردم، چه به عنوان روزنامه نگار و چه به عنوان فیلمساز، دیدم که اعتبار هر شهر را به نسبت مکان هاى فرهنگى اش اعم از سینما و تئاتر، سالن هاى کنسرت و اپرا، گالرى ها و موزه هایشان مى سنجند و شهردار و مسئولان به آن فخر مى فروشند. حالا دیگر سال ها است که «آزادى» سوخته و خبر احیاى این ققنوس از خاکسترش مى تواند امیدى را در دلمان زنده کند. به عنوان نمادى از یک آغاز، شاید نه مثل حالا دلخوشکنک بلکه واقعاً بتوانیم فریاد بزنیم سینما زنده است، فرهنگ زنده است، سینماى فرهنگى زنده است.
آن بنایى که زمانى محل نمایش فیلم هاى جشنواره کودکان بود، بعدتر پذیراى مخاطبین انبوه جشنواره بین المللى فیلم تهران و در سال هاى بعد آغازگر جشنواره بین المللى فیلم فجر. چقدر از ما و نسل سینماگران و سینمادوستان بعد از ما آموزش سینمایى خود را در این مکان آغاز کردند. اینجا مکانى بود براى آغاز دوست داشتن. آغاز دوست داشتن سینما و همه آنچه از فیلم ها آموختیم تا بهتر بیندیشیم و آگاه تر زندگى کنیم. هنوز که هنوز است، با وجود گسترش ماهواره، تلویزیون هاى کابلى و انواع فیلم دیدن هاى خانگى در همه جاى دنیا به ساختن سالن سینما و ترویج آن مناسک دلچسب فیلم دیدن هاى جمعى، حس کردن احساس دیگران، خندیدن و گریستن با هم و حس همبستگى جمعى بها مى دهند، اما گویا هنوز در ذهن برخى متولیان فرهنگى فاجعه تماشاى متوسط دیدن تلویزیون براى هر فرد به مدت 5 تا 6ساعت در روز افتخارآمیز است غافل از آنکه یک نسل کامل از جوانان ایرانى سینما را فقط در خانه و در خلوت و در خلاء تنهایى خود تجربه کرده اند و طعم فیلم دیدن جمعى در سالن هاى مناسب باکیفیت صداى خوب را تجربه نکرده اند و این حق از آنها دریغ شده است.
احیاى «آزادى» را اگر هشدارى بر این غفلت تاریخى بدانیم مى توانیم امیدوار باشیم که قدم اول در راه بازسازى و ایجاد بناهاى فرهنگى، چه سینما و چه تئاتر باید باشد. بناهایى که از درون آن فرهنگى مى جوشد که مى تواند تربیت کننده نسلى باشد که در بزنگاه هاى تاریخى بدون افراط و تفریط با تحمل دیگران و حفظ حقوقشان به درکى واقعى از آزادى برسند. در آرزوى نشستن در کنار این نسل در صندلى هاى سالن سینما آزادى.