گلناز مقدمفر
فاشیسم به عنوان پدیده ای، سیاسی، اجتماعی، هم چون گیاهی خزنده در دل قرن بیستم ظهور می کند، جوانه می دهد، رشد می کند و در فاصله بین دو جنگ اول و دوم جهانی، بخش عظیمی از قاره اروپا را زیر سایه خود می گیرد.
پیدایش فاشیسم در دل قرن بیستم، علامت سوال بزرگی است، در مقابل تمامی آرمان های روشنگرانه عصر روشنگری؛ که انتظار می رفت در قرن بیستم تحقق یابد. اما به راستی بر سر آرمان های آزادیخواهانه عصر روشنگری چه آمده بود که این گونه در مقابل غول فاشیسم در فاصله دو جنگ جهانی، ناکارآمد و ضعیف جلوه می کند.
تاکنون بسیاری از شارحان و اندیشمندان جامعه شناسی و بخصوص جامعه شناسی سیاسی به بررسی این موضوع پرداخته اند و هر کدام از منظری خاص در مقام پاسخ گویی و واکاوی پیدایش فاشیسم در کشورهای مختلف اروپایی مانند آلمان، ایتالیا، رومانی، اسپانیا، و ... برآمده اند، که هر کدام در جایگاه خود قابل اعتنا می باشند. لازم به ذکر است که در نگاهی عام شاید بتوان تمامی نظام های حاکم در بررسی های صورت گرفته توسط محققان را فاشیسم خواند اما باید توجه داشت که به صورت خاص و علمی واژه فاشیسم تنها مختص ایتالیا و حکومت موسولینی در آن کشور است. حکومت های دیگر در کشور های دیگر با نام های متفاوتی خوانده می شوند، مانند نازیسم در آلمان هیتلری و یا فالانژیسم فرانکو در اسپانیا.
باید گفت برجسته ترین عنصری که حکومت های ذکر شده را به هم پیوند می دهد توتالیتاریسم می باشد که در تمامی آن نظام ها مشترک است و همین اشتراک باعث شده است تا برخی محققان بصورتی غیر علمی و بیشتر سهل انگارانه به تمامی نظام های مشابه در بافت سیاسی اروپا عنوان فاشیسم را نسبت دهند.
همان طور که اشاره شد نظریه پردازان بسیاری تاکنون به بررسی پیدایش فاشیسم پرداخته اند، بعنوان مثال عده ای به این پدیده به عنوان نشانه انحطاط اختلافی نگریسته اند مانند بندیتو کروچه. او معتقد بود، شرایط بوجود آمده در قرن بیستم که حاصل گرایش های مادی، ملی گرایانه و تمجید بی حد و حصر از شخصیت قهرمان است، مفهوم لیبرال آزادی را از بین برده است. وی می گفت: توده های جدیدی که طی این سال ها بوجود آمده اند حساسیت لیبرال خود را از دست داده اند و به راحتی تحت تاثیر و نفوذ یک اقلیت از اوباش فاشیست قرار گرفته اند، و این نشانه انحطاط اخلاقی است.
گروهی دیگر به فاشیسم به عنوان یک محصول جامعه توده ای نگریسته اند، افرادی مانند اریش فروم و ویلهلم راش (Wilhelm Reich) از این دسته بوده اند. گروه دیگری مانند منتقدان مارکسیست، فاشیسم را بعنوان کارکردی در کاپیتالیسم معرفی می کنند و آن را آخرین مرحله سرمایه داری می دانند. آن ها معتقد بودند که سرمایه داری در اوایل دهه1920 قادر به توسعه و رشد بیشتری نبود و لذا فاشیسم را بوجود آورد تا ضمن سرکوب طبقه کارگر یک اقتصاد ایستا و حمایت شده را به اروپا تحمیل نماید. گروهی دیگر فاشیسم را حاصل شکلی از یک پدیده گسترده به نام توتالیتاریسم قلمداد می کنند.
اما آن چه مسلم است هیچ کدام از رهیافت های حاضر، به تنهایی نمی تواند عامل اصلی بروز فاشیسم باشد؛ بلکه تمامی عوامل در کنار هم به ظهور پدیده فاشیسم کمک کرده است.
اما پذیرش فاشیسم توسط توده ها مستلزم عنصری مشروعیت بخش است تا بتوان ذهن توده ها را با ایدئولوƒژی فاشیسم که بر مولفه هایی هم چون برداشت های ارگانیستی از اجتماع، آرمانی کردن فضایل مردانه، بیزاری بی حد و حصر از دموکراسی مبتنی بر آرای مردم، برداشت های نخبه گرایانه از رهبری سیاسی و اجتماعی، نظامی گری، نژاد پرستی و ملی گرایی افراطی استوار است، همراه کرد.
باید گفت که حلقه مفقوده بین حکومت فاشیستی و توده مردم، استفاده از کارکردهای اسطوره سیاسی است. اسطوره و اسطوره سازی عنصری است که به حکومت فاشیسم مشروعیت می بخشد، مشروعیتی که هر جامعه توده ی از خود بیگانه را منتظر یک منجی اسطوره ای می سازد. باید اضافه کرد که تفاوت یک حکومت توتالیتر مدرن با دیکتاتوری سنتی در نحوه اعمال زور است. در دیکتاتوری سنتی زور بصورت علنی و آشکار توسط حکومت مرکزی بی هیچ ملاحظه اجتماعی اعمال می شد مانند استبدادهای مطلقه سلطنتی اما در حکومت توتالیتر بدلیل وابستگی شدید حکومت به همراهی و مشارکت توده ها در سازماندهی های دسته جمعی زور باید حتما توجیهی مشروع داشته باشد. از همین رو حکومت های توتالیتر همواره در پی ساخت و پرداخت اسطوره هایی هستند تا با تمسک به آن ها قربانیان خود را که همان توده مردم هستند افسون وبا خود همراه سازند.
در این جا باید ویژگی های اسطوره سیاسی مشخص شود. اسطوره همیشه در پی سئوال که ناخود آگاه جمعی یک قوم از محیط پیرامونش شکل گرفته است. به تعبیری که بیشتر حاصل تفکر فلاسفه روشنگری است اسطوره حاصل توهم و خیال پردازی بشر اولیه است و ریشه در نادانی بشر دارد و به تعبیر ارنست کاسیرر آیین اسطوره حاصل تقدیس همین نادانی هاست.
اما در مقابل فلاسفه ضد روشنگری وجود دارند که در تفکر آن ها اسطوره عین واقعیت است. کاسیرر می گوید: آن ها تنها کسانی بودند که از جام جادویی اسطوره نوشیدند و اسطوره را بر صحنه تحرکات اجتماعی احضار کردند، در واقع وقتی تاثیر و ربط اسطوره را در حیات اجتماعی انسان بررسی می کنیم، آن چنان شاهد حضوری قدرتمند هستیم که دیگر نمی توانیم آن را توهمی از سر نادانی به شمار بیاوریم.
برخی از اسطوره شناسان مانند موللرMax Muller معتقدند که یگانه رهیافت علمی برای بررسی اسطوره، رهیافت زبان شناختی است. او معتقد است پیدایش اسطوره حاصل یک سوء تفاهم زبانی است و همین سوء تفاهم تاریخ بشر را رقم زده است و نیز اضافه می کند که اسطوره از معایب زبان ناشی می شود و نه از محاسن آن. در نظر گاه موللر پیدایش اسطوره، نوعی بیماری است که در ناحیه زبان بروز می کند و سپس بر اثر عفونتی خطرناک بر تمامی کالبد تمدن انسانی سرایت می نماید. اسطوره سیاسی بر خلاف اسطوره های ابتدایی حاصل ناخودآگاه جمعی اقوام نیست بلکه حاصل ذهن خودآگاه ایدئولوگ های سیاسی نظام های توتالیتر است.
اگر وجه زبانی و استوار بر تخیل اسطوره را در نظر بگیریم باید گفت در نظام های توتالیتر اساطیری که قرار است وظیفه بسیج توده ها را در راه آرمان های تمامیت خواه حکومت بر عهده داشته باشند باید نقشی سمبلیک ایفا کنند تا در حوزه های اجتماعی تاثیر گذار باشند.
هنگامی که اسطوره را در ربط مستقیم با تحرکات اجتماعی بدانیم و قبول داشته باشیم که ریشه تحرکات احساسی توده ها در ناخودآگاه اسطوره ای آ ن ها جای دارد، نمی توانیم در تاثیر کارکرد اسطوره بر اتفاقات سیاسی غافل باشیم.
معمولااسطوره زمانی حضور پیدا می کند که ذهنیت جامعه ذهنیتی از خود بیگانه، نا امید و عاصی باشد و تمامی علایم یک جامعه توده ای از چهره بیمار آن جامعه مشخص باشد. در چنین زمانی است که آرزوی ظهور یک منجی قهرمان در دل توده ها بیدار می شود و بهترین فرصت برای بهره برداری و بسیج توده ها از طرف اقلیت و نخبگان توتالیتر ایجاد می شود. در چنین شرایطی اسطوره تبدیل به ابزاری هولناک در دست گروه خواهان قدرت می شود.
اسطوره ساز سیاسی در چنین جوامعی دست بکار می شود و اسطوره های سیاسی را بر حسب کارکرد هایشان در جهت بسیج توده ها ابداع می کند. یکی از مولفه های اصلی حکومت های توتالیتر مبارزه با فردگرایی و آزادی فردی است. در جوامع توتالیتر فرد زمانی اهمیت پیدا می کند که در کنار جمع باشد و خود را فدای آرمان های گروه یا جامعه و در نهایت دولت کند. چنان که موسولینی می گوید عظمت ما در عظمت ملت است و عظمت ملت در گرو عظمت دولت فاشیستی می باشد. در چنین حالتی اسطورهای که بتواند فردیت فرد را در راه آرمان های جمعی و ایدئولوژیک نظامی توتالیتر محو کند بیشترین کارکرد را دارد.
چنان که در نظام های توتالیتر اروپا می بینیم عناصری مانند رهبر (پیشوا)، میهن و دولت تا حد یک امر قدسی دارای هاله ای اساطیری می شوند و همه چیز باید در خدمت این عناصر قرار گیرد. اعم از فرد، جامعه، هنر، تبلیغات، اقتصاد، مذهب و....
پس می بینیم که نگاهی، روانشناختی در جوامع توده ای برای قدرت گرفتن نظام های توتالیتر بسیار ضرروی است و سوالی که مطرح می شود این است که فرد چه خصوصیات روانی را پیدا می کند که به او در پیوستن و قربانی شدن در راه آرمان های تمامیت خواهانه یک نظام ایدئولوژیک توتالیتر کمک می کند.
در پایان باید گفت که در چنین جوامعی تمامی عناصر در خدمت دولت قرار می گیرند، هنر جنبه ای رسمی و دولتی پیدا می کند، در واقع هنری ارزشمند قلمداد می شود که مدام به تقدیس آرمان های دولت بپردازد، در این راستا می توان مکتب فوتوریسم ایتالیا را که در آثارش به تبلیغ جنگ و خشونت می پردازد مثال زد. مارینتی رهبر مکتب فوتوریسم می گوید: زیباترین شعری که تاکنون سروده شده است، جنگ جهانی اول است.
تبلیغات نیز در خدمت بسیج توده هاست و مدام چهره ای اساطیری و مقدس را از رهبر نشان می دهد و همواره در پی آن هستند تا مشارکت سیاسی آحاد مردم را در حرکت های دسته جمعی و برنامه ریزی شده توسط حکومت سازماندهی کند، در نظام های توتالیتر ارگان ها و رسانه های تبلیغاتی مهم ترین و قدرتمندترین ابزار در دست حکومت به شمار می روند. مردم نیز در چنین شرایطی در حالتی افسون زده به شدت تحت تاثیر تبلیغات نظام حاکمه قرار می گیرند.
تجربه و تاریخ نشان داده است مرگ نظام های فاشیستی با از بین رفتن چهره اسطوره ای آن ها هم زمان است و معمولااین اتفاق زمانی می افتد که این حکومت ها در راه تحقق آرمان های پلید خود فجایع بسیاری مانند جنگ جهانی اول و دوم و هم چنین قربانیان بسیاری را بر جای می گذارد. در واقع بیداری توده با قربانی شدن او در راه آرمان های پلید فاشیسم همراه است.