تاریخ انتشار : ۰۲ مهر ۱۳۸۸ - ۰۸:۴۷  ، 
شناسه خبر : ۱۱۴۷۲۲
جهان به کدام سو می‌رود؟
ترجمه و تنظیم: مژگان نژند اشاره: هم اکنون جنگی در جریان است که مدت هاست آغاز گردیده و جهانی است، و رنگ و بویی اجتماعی و داخلی دارد. جنگی «حذفی»، که جنگ قدرت است علیه مردم که جمعیت شان رو به فزونی گذارده و بسیار پرهزینه گردیده اند. و این جنگ را که با هدف حذف تدریجی آنها انجام می پذیرد، برگزیدگان و نخبگان «خودخوانده» که زمام امور جهان را بواقع غصب کرده اند، به راه انداخته اند. از ویژگی های این جنگ نیز، استقرار نوع جدیدی از نظام برده داری است که آن را «لیبرالیسم» می خوانند، و هم زمان، تشدید روند سرکوب شهروند عادی به منظور به اطاعت واداشتن او.

جنگ پولداران علیه فقرا
«مبارزه طبقاتی» آن گونه که «کارل مارکس» از آن سخن می گفت، مبارزه فقیران و اقشار مستضعف جامعه علیه ثروتمندان بود، مبارزه «استثمار شدگان» علیه «استثمارگران». اما، 20سال است که سیر این مبارزه طبقاتی تغییر یافته و کاملاً وارونه شده است. چراکه، جنگ جاری جنگ پولداران است برضد فقیران. و هدف آن نیز حذف یک قرن «پیشرفت اجتماعی» در غرب، افزایش چندین برابری سود شرکت ها و مجاز ساختن کسب ثروت به هر شیوه ممکن و اندوختن بی سابقه آن از سوی نخبگان سرکرده جهان به زیان مردم عادی است که به منبعی جهت بهره کشی هرچه بیشتر، تبدیل گردیده اند. اما، این جنگ اجتماعی اهدافی گسترده تر و درازمدت تر را نیز مدنظر دارد...
در اندیشه اربابان جهان چه می گذرد؟
آنها که درحال حاضر جهان را رهبری می کنند، براین اعتقادند که کره زمین بیش از اندازه و گنجایش خود جمعیت دارد، و این مازاد جمعیت خطری است که قدرت آنان را تهدید می کند. به عبارت دیگر، هرچه بر رقم جمعیت افزوده شود، این خطر بیشتر می رود که روزی قدرت از کف این اقلیت حاکم که جهان را به زیان منافع اکثریت و در راستای بلندپروازی های خود هدایت می کند، برود.
علاوه بر این، اربابان جهان چنین می پندارند که غالب مردم وجودی بی حاصل اند و جز زیان ثمری ندارند. و این که، اکثریت «شهروندان معمولی» برای نظام اقتصادی ارزش هایی منفی اند.
از دیگرسو، از دیدگاه این اربابان خودخوانده، دلیل اصلی آلودگی کره زمین ازدیاد جمعیت است. و اگر تعداد افراد بشر به یک پنجم جمعیت کنونی می رسید، آلودگی نیز به یک پنجم کاهش می یافت. به عبارت دیگر، هرچه تعداد افراد بشر برروی کره زمین فزونی یابد، میزان آلودگی و گاز کربنیک حاصل از تنفس و فعالیت های بشری که اکوسیستم قادر به جذب آن است، نیز تنزل پیدا می کند. و البته، سهم منابع طبیعی قابل دسترسی برای هر فرد بشر (آب، غذا، انرژی، مواد اولیه) نیز کاهش می یابد.
به عنوان مثال، چنانچه تمامی مردم جهان همانند آمریکایی ها زندگی کنند، بشریت به پنج سیاره دیگر همانند کره زمین نیاز خواهد داشت. اما، اگر رقم انسان ها یک پنجم آنچه که هست باشد، تنها یک سیاره برای زندگی کافی خواهد بود. بدینسان، معضل آلودگی و منابع طبیعی حل و فصل خواهد شد بی آن که نیاز به چشم پوشی از سازمان اقتصادی و شیوه زندگی کنونی باشد.
در این راستا، گزینه نخست اینست که افراد بشر از ادامه راه در جامعه مصرفی و منافع حاصل از آن صرف نظر کنند، که از دیدگاه اربابان جهان راه حلی غیرقابل قبول است. گزینه دوم آن که، بشریت در انرژی های نو و تکنولوژی های جدید که آسیب کمتری به محیط زیست وارد می آورند، به طور گسترده سرمایه گذاری کند. اما، انرژی های جایگزین به طور کل نمی توانند پاسخگوی نیازهای سطح مصرف کنونی باشند. و بالاخره این که، این راه حل بسیار پرهزینه بوده، از خطر بی ثباتی اجتماعی نیز نمی کاهد.
از این رو، اربابان خود خوانده جهان راه حل نخست را برگزیده اند: این که، پولداران قدرتمند اجازه یابند امتیازات جامعه ای صنعتی و به شدت آلاینده را برای خود محفوظ بدارند، و در عین حال با کاهش رقم جمعیت کره زمین به یک میلیارد تن تا اواسط قرن بیست و یکم، از فشار کلی بر محیط زیست بکاهند.
کنترل نهایی انرژی
یکی از اهداف استراتژیک «اربابان جهان»، دستیابی به کنترل کامل و اتوماتیک تولید انرژی و منابع از طریق جایگزین ساختن تمامی حقوق بگیران به وسیله ماشین ها و دستگاه هاست. سند مربوط به «سلاح های بی صدا» در این ارتباط بسیار واضح و گویا است: «چنانچه بتوان رشد طبقات زیرین جامعه را به مدت کافی تحت کنترل درآورد، نخبگان و برگزیدگان خواهند توانست به تسلط کامل بر انرژی دست یابند، و مردم نیز - به صورت توافقی- دیگر در جایگاه یک منبع انرژی مهم و اساسی قرار نخواهند داشت. و مادامی که چنین استیلایی بر انرژی به طور مطلق حاصل نگردیده، موافقت مردم برای کار کردن و واگذاری اداره امور خود به دیگران، باید مد نظر قرار گیرد، بدین معنا که شکست در این زمینه مردم را به دخالت در امر انتقال نهایی منابع انرژی به نخبگان و برگزیدگان عالم واخواهد داشت.»
از حدود 20 سال پیش به این سو، تمامی تلاش ها در راستای دستیابی به مرحله خودکار شدن کامل روند تولید متمرکز گردیده است. اربابان جهان به منظور مهیا ساختن این جایگزینی انسان توسط رایانه ها و روبات ها، بر آن شده اند که شیوه های کاری انسان و دستگاه ها را با یکدیگر هم سو سازند. به همین دلیل نیز، در کارخانجات شاهد «ماشینی شدن» روش های کار، از جمله در بخش خدمات، بوده ایم. حقوق بگیران هر روز بیش از گذشته از حق تصمیم گیری خود محروم گردیده، کار آنها به پی گیری روندهای سخت و انعطاف ناپذیر و از پیش تعیین شده، محدود گردیده است. رویه هایی که دقیقاً به منظور تسهیل جایگزینی حقوق بگیران توسط ماشین ها و دستگاه ها، به طرز عمل رایانه ها بسیار نزدیک شده است.
بدینسان، تولید و حمل و نقل انرژی و کالا می تواند خیلی زود به لطف روباتی شدن، انفورماتیک و هوش مصنوعی، تقریباً به طور کامل توسط سیستم های خودکار انجام پذیرد. تعداد اشخاصی که برای طرز عمل درست نظام تولید لازم اند بسیار کمتر از رقم حقوق بگیران کنونی است. و این موضوع به ویژه در صورت کاهش تقاضای منابع در سطح کلی براثر حذف مردم بی فایده و بی مصرف، کاملاً مشهود خواهد بود.
راه حل نهایی
بنابراین، جنگی «حذفی» علیه جمعیت جهان آغاز گردیده است. اما، افراد بشر که اکنون «بی مصرف» شده اند در اردوگاه های کار اجباری از صحنه و از سطح کره زمین «حدف» نمی گردند، بلکه با حذف تدریجی امکان دستیابی شان به فضای حیاتی، مواد غذایی، بهداشت، آموزش، اطلاعات و انرژی، از بین می روند. افزایش شدید قیمت مواد غذایی، حذف و یا کاهش بیمه بیکاری، کاهش حقوق بازنشستگی، انحلال نظام های آموزشی و بهداشت عمومی و خصوصی سازی بازار برق از جمله تدابیری هستند که اخیراً در این راستا اتخاذ گردیده اند.
بدینسان، فقیران که اوضاعی نابسامان دارند و نیز طردشدگان جامعه، به مرگی تدریجی و پنهان که به واسطه فقر، سوء تغذیه، بیماری و یا خودکشی حاصل می گردد، محکوم اند. مازاد جمعیت همچنین می تواند از طریق اپیدمی ها (انتشار عمدی ویروس در هوا، آب و یا مواد غذایی صنعتی) و نیز جنگ ها از بین بروند.
و بالاخره، اربابان جهان به این نتیجه رسیده و تصمیم گرفته اند که این دیگر امکان پذیر نیست که به مردم اجازه داده شود آزادانه تولید مثل کنند.
پایان دموکراسی
در حال حاضر، در تمامی کشورهای غربی «امنیت» صرفاً بهانه ای است برای افزایش سرکوب و تنزل بی سابقه دموکراسی.
پایان دموکراسی، تشدید سرکوب و استقرار حکومتی پلیسی مکمل های لازم و موردنیاز لیبرالیسم اقتصادی به حساب می آیند. و این نیز به منظور پیشگیری از واکنش های خشونت بار و اجتناب ناپذیر (مانند دزدی، غارت، شورش،...) حاصل از کاهش منابع و افزایش روزافزون حجم توده های فقیران و طردشدگان جامعه، تقویت میزان تسلیم بودن و سرسپردگی جمعیت و اجتناب از شورشی علیه این سیاست خرابکاری و «تخریب اجتماعی» که از سوی دولت ها و شرکت های چند ملیتی انجام می پذیرد، در نظر گرفته شده است. سرسپردگی در برابر نظم نوین اقتصادی از طریق «خرف» کردن جمعیت از خیلی پیشتر به لطف و کمک رسانه ها، تضعیف حس انتقادی مردم به کمک تبلیغات، مشروط ساختن آنها به بایدها و نبایدها از طریق برقراری شیوه ای زندگی که نه انرژی و نه فرصتی برای تعمق باقی می گذارد و بالاخره، تهاجم انرژی های فردی (زشتی محیط زیست های شهری، استرس، آلودگی شیمیایی و الکترومغناطیسی، مواد غذایی تقلبی و تاریخ مصرف گذشته، داروهای خواب آور، آرام بخش ها، عوارض جانبی داروها) میسر و تسهیل گردیده است.
«وارن بافت»، میلیاردر آمریکایی که در سال 2008 پولدارترین فرد جهان شناخته شده است، در این ارتباط می گوید: «این واقعیتی است که جنگی طبقاتی در جریان است. اما طبقه من، قشر پولداران، است که این جنگ را هدایت می کند، و ما در آستانه پیروزی قرار داریم...»
تجربه قورباغه
«اولیویه کلرک»، نویسنده و فیلسوف سوئیسی درکتاب خود تحت عنوان «قورباغه ای که نمی دانست پخته شده است... و دیگر درس های زندگی»، می نویسد: «دیگی پر از آب سرد را تصور کنید که قورباغه ای در آن باخیال آسوده در حال شنا کردن است. حال، آتش زیر دیگ روشن و آب به آرامی گرم می شود. اکنون، آب ولرم است. قورباغه آن را مطلوب می یابد و به شنا کردن ادامه می دهد. دمای آب رفته رفته زیاد می شود. اکنون، آب گرم است. و این گرما کمی بیش از آن است که قورباغه آن رامطلوب بیاید، پس او را کمی خسته می کند. اما، قورباغه بابت این موضوع کوچک دستپاچه نمی شود. حالا، آب واقعاً گرم است. قورباغه آهسته آهسته آن را نامطلوب می یابد، اما در عین حال ضعیف شده است، پس آن را تحمل می کند و واکنشی نشان نمی دهد. بدینسان، دمای آب همچنان افزایش می یابد، تا بدانجا که قورباغه سرانجام بسادگی در آن می پزد و جان می سپارد، بدون آن که هرگز سعی در خروج از دیگ کرده باشد.
این تجربه سرشار از آموزش است و نشان می دهد هنگامی که تغییری منفی به شیوه ای کند و آهسته حاصل می گردد، از آگاهی ما بدور می ماند و اغلب اوقات هیچ واکنش، مخالفت و شورشی را بر نمی انگیزد. اکنون اگر به تماشای آنچه از دهه ها پیش در جامعه مان می گذرد بنشینیم، متوجه می شویم که متحمل انحرافی آهسته و تدریجی شده و بدان خو گرفته ایم. بسیاری چیزها که 20، 30 یا 40 سال پیش ما را شوکه و وحشت زده می کرد، به تدریج به موضوعاتی عادی و پیش پا افتاده تبدیل و به رنگ های ریا مزین گردیده اند و کمتر آزارمان می دهند... و یا این که غالب افراد را بی تفاوت باقی می گذارند.
به نام پیشرفت و علم وحشتناکترین آسیب ها با همدستی دائم و پابرجای خود قربانیان - که جاهل و در عین حال فقیرند - بیرحمانه و تدریجاً به آزادی های فردی، خوشبختی و نشاط حاصل از زنده بودن و زندگی کردن، بی نقصی طبیعت، زیبایی و وقار و شرافت انسانی وارد آمده است.
تصاویر زشت و سیاهی که برای آینده ترسیم و اعلام گردیده، به جای برانگیختن واکنش ها و اقدامات پیشگیرانه، صرفاً مردم را به لحاظ روانی آماده پذیرش شرایطی اسف بار و رو به قهقرا برای زندگی، می سازند. و مغزها آنچنان ازبمباران اطلاعاتی رسانه ها اشباع شده اند که دیگر قادر به تشخیص هیچ چیز از هیچ چیز نیستند.»
استراتژی های کنترل مردم
استراتژی ها، تدابیر و تکنیک های اربابان جهان برای اداره و کنترل مردم و آلت دست قرار دادن آنها عبارتند از:
1- استراتژی انحراف افکار عمومی : عنصر اصلی واساسی کنترل جامعه و عبارت است از منحرف ساختن توجه عمومی از مسائل مهم و تغییرات انجام گرفته به تصمیم نخبگان و برگزیدگان سیاسی و اقتصادی، به کمک سیلی مداوم از سرگرمی ها و اطلاعات هجو و بی معنا.
استراتژی انحراف افکار عمومی به منظور ممانعت از جلب توجه مردم به شناخت های اساسی در زمینه های علمی، اقتصادی، روان شناختی، زیست شناسی اعصاب و سایبرنتیک نیز لازم و ضروری است. به عبارت دیگر، باید که توجه عمومی بدور از مسائل واقعی اجتماعی، جذب موضوعاتی فاقد اهمیت واقعی گردد. باید که مردم را آنچنان مشغول نگاه داشت که بهنگام بازگشت به مزرعه به همراه سایر «حیوانات»، فرصتی برای اندیشیدن نیابند.
2- خلق مشکلات، و سپس ارائه راه حل ها: این روش «مشکل- واکنش- راه حل» نیز نام گرفته است. چرا که، ابتدا مشکلی را پدید می آورند، «وضعیتی» پیش بینی شده به منظور برانگیختن یک واکنش عمومی در راستای این هدف، طوری که خود مردم خواستار اقداماتی گردند که نخبگان قصد قبولاندن آن را دارند. به عنوان مثال، اجازه گسترش خشونت در شهرها، و یا سازماندهی انفجارهای خونین با این هدف که مردم خود خواستار تدوین «قوانین امنیتی» محدودکننده آزادی گردند. و یا این که، ایجاد یک بحران اقتصادی به منظور قبولاندن تنزل حقوق اجتماعی و انحلال خدمات عمومی به عنوان دردی لازم.
3- استراتژی تدریجی: به منظور قبولاندن اقدامی غیرقابل قبول، کافی است آن را به طور تدریجی و ظرف 10 سال به اجرا درآورد. شرایط اجتماعی اقتصادی کاملاً جدید نیز به همین شیوه در سال های 1980 تا 1990 بر مردم تحمیل گردیده است. بیکاری گسترده، نابسامانی وضعیت کاری و اقتصادی، تغییر پذیری، جابه جایی، حقوق و دستمزد بسیار اندک و بسیاری تغییرات دیگر که در صورت اجرای ناگهانی و یکباره بدون شک سبب وقوع یک انقلاب می گردید.
4- استراتژی تأخیری یا تعویقی: شیوه ای دیگر برای قبولاندن تصمیمی نامحبوب، ارائه آن به عنوان راه حلی «دردناک اما لازم» و کسب رضایت و موافقت مردم به منظور اجرای آن در آینده است. چرا که، یک فداکاری و از خودگذشتگی آینده پیوسته قابل قبول تر از اجبار فداکاری فوری و قریب الوقوع است. نخست، بدین دلیل که تلاش لازم بدین منظور نباید بلافاصله انجام پذیرد و سپس، بدان خاطر که مردم پیوسته در این جهت حرکت می کنند که «فردا همه چیز روبراه خواهد شد» و فداکاری خواسته شده می تواند اجتناب پذیر باشد. و بالاخره، این ترفند فرصت لازم را به آنها می دهد که با اندیشه تغییر خو گرفته، در موعد مقرر آن را بناچار بپذیرند.
نمونه ای که اخیراً اتفاق افتاده است: تبدیل ارزهای اروپایی به «یورو» و از دست دادن حاکمیت مالی و اقتصادی در سالهای 45-1944 به منظور اجرا در سال 2001 مورد پذیرش کشورهای اروپایی قرار گرفت. نمونه ای دیگر: توافق های چندجانبه «فضای آزاد تجاری میان کشورهای آمریکا» (FTAA Free Trade Area of the Americas)، که ایالات متحده در سال 2001 به کشورهای قاره آمریکا تحمیل کرد، اما پذیرفت که اجرای آن تا سال 2005 به تعویق افتد.
5- گفت وگو با مردم همانند کودکان خردسال: غالب تبلیغاتی که جهت مردم تهیه و تنظیم گردیده است، گفتمان، استدلال و شخصیت هایی را به کار می گیرد که مخاطب را در جایگاه کودکان خردسال و یا حتی انسان های کم عقل و بی خرد قرار می دهد، انگار که بیننده تلویزیونی این تبلیغات حقیقتاً کودکی خردسال و یا معلول ذهنی است. نمونه بارز این روش، عملیات تبلیغاتی فرانسه برای تبدیل «فرانک» به پول واحد اروپایی (به نام «روزهای اورو (یورو)») .
هرچه تلاش ها بیشتر بر فریب بیننده متمرکز گردد، لحن به کار گرفته شده نیز بیشتر به لحنی که برای گفت وگو با کودکان مورد استفاده قرار می گیرد، شباهت می یابد. دلیل این امر چیست؟ چنانچه با شخص مخاطب به گونه ای برخورد کنیم که انگار 12 ساله است، همین عمل القاکننده احتمالاً پاسخ و یا واکنشی را بر خواهد انگیخت که به اندازه پاسخ یک فرد 12 ساله فاقد جنبه انتقادآمیز خواهد بود.
6- بازی با احساسات به جای برانگیختن تعمق: تأثیر گذاردن براحساسات مردم روشی متعارف است که با هدف بریدن راه تجزیه و تحلیل منطقی، و بنابراین حس انتقاد افراد، انجام می پذیرد. علاوه بر این که، استفاده از آنچه احساسات را برمی انگیزد راه را برای دستیابی به ناخودآگاه به منظور پاشیدن بذر اندیشه ها، تمایلات، ترس ها، انگیزش ها و یا رفتارهای خاص، می گشاید.
7- حفظ مردم در ناآگاهی و حماقت: رفتار کردن به گونه ای که مردم قادر به درک تکنولوژی ها و روش هایی که در راستای کنترل و بردگی آنها به کار گرفته می شود، نباشند.
به عبارت دیگر، کیفیت آموزشی که به اقشار پایین تر جامعه داده می شود، باید بسیار نامطلوب باشد، به گونه ای که این جهالت که همچون خندقی میان این اقشار و طبقات بالاتر فاصله انداخته، فقیرترها را منزوی می سازد، برای اقشار پایین غیرقابل درک باشد و اینچنین نیز باقی بماند.
8-تشویق مردم به لذت بردن از ابتذال: به معنای تشویق مردم به این که درحماقت دست و پـا زدن، در ابتذال غوطه خوردن و بی فرهنگی را کاملاً لذت بخش بیابند.
9-جایگزینی شورش با احساس گناه: این باور را در فرد به وجود آوردن که به دلیل بی کفایتی هوش، توانایی ها و یا تلاش هایش، تنها مسئول بد اقبالی خود است. بدینسان، فرد به جای شورش علیه نظام اقتصادی، ارزش خود را پایین می آورد و احساس تقصیر می کند، و همین امر نیز او را به وادی افسردگی می کشاند که یکی از عوارض آن عدم تلاش است. و البته، بدون عمل نیز انقلابی نمی تواند به وقوع پیوندد!...
10- شناختن افراد بهتر از خود آنها: طی 50سال گذشته، پیشرفت های برق آسای علم فاصله ای فزاینده میان معرفت و آگاهی مردم و آنچه شناخت برگزیدگان و نخبگان حاکم را تشکیل می دهد، پدید آورده است. به لطف زیست شناسی، زیست شناسی اعصاب و روان پزشکی اجرایی، «نظام» به شناخت عمیق موجود بشر به لحاظ فیزیکی و روانی، دست یافته است. در واقع، «نظام» موفق گردیده است فرد متوسط را بهتر از خود او بشناسد. این بدان معناست که در اغلب موارد، «نظام» کنترل و قدرتی بسیار بیشتر از خود افراد بر روی آنها دارد.
برنامه جهانی جمعیت زدایی
روزنامه انگلیسی «ساندی تایمز» مورخ 24 مه گذشته درمقاله ای تحت عنوان «باشگاه میلیاردرها می کوشد رشد جمعیت را مهار کند»، برپایی نشستی مخفی را فاش می سازد که از اراده سیاسی نخبگان مالی در زمینه جمعیت زدایی پرده برمی دارد.
این دیدار که 5 مه گذشته در «نیویورک» برگزار گردید، از سوی «بیل گیتس» بنیانگذار «مایکروسافت»، مبلغ بزرگ شبیه سازی انواع قتل در رایانه،«وارن بافت» میلیاردر، از سرمایه گذاران «بنیاد گیتس» و «دیوید راکفلر» سازماندهی شده بود. علاوه براین سه شخصیت، نشست مخفی «نیویورک» همچنین میزبان «مایکل بلومبرگ» شهردار «نیویورک»، بنیانگذار یک آژانس اطلاعات مالی به همین نام، «پیتر پترسون» بنیانگذار گروه مالی «بلک استون» (Blackstone) و مدافع سرسخت ریاضت بودجه ای، «جولین رابرتسون» رئیس بنیاد «تایگر منیجمنت» (Tiger Management)، «دیوید راکفلر جونیور» فرزند «دیوید راکفلر»، «تدترنر بنیانگذار» «سی ان ان» (CNN) و تعدادی دیگر بوده است. این افراد ضمن تأکید بر این که «ازدیاد جمعیت» عامل اصلی تمامی آلام کره زمین است، برنیاز استقلال از آژانس های دولتی «که قادر به رویارویی با فاجعه ای که درراه است و آنها نمی بینند»، اصرار ورزیده اند.
«تدترنر» درمصاحبه ای این باور را فاش می سازد که جمعیت جهان برای رسیدن به رقم ایده آل باید تا 95درصد کاهش یافته، به 250 تا 300 میلیون تن برسد. «ترنر» دراین راستا یک میلیارد دلار در اختیار «بنیاد سازمان» ملل قرارداده است. که همراه با «بنیاد ترنر» (Turner Foundation) تمامی تلاش خود را بر کنترل جمعیت به هر طریق ممکن متمرکز ساخته اند. درست مانند «بیل و ملیندا گیتس» که مبالغی هنگفت در راستای هدف جمعیت زدایی به «سازمان های خیریه» اهدا کرده اند.
و اما، این اندیشه «پاکسازی نژاد» که به اختصار «پروژه» نام گرفته، از سال 1920 طرحی متعلق به «بنیاد راکفلر» و قدرت های مالی است که هدف از آن، ایجاد نژادی از اربابان از طریق دستکاری های ژنتیکی است، که «هیتلر» و نازی ها آن را نژاد «اربابان آریایی» می نامیدند. در واقع، بخش اعظم بودجه طرح پاکی نژادی «هیتلرو نیز از سوی «بنیاد راکفلر» تامین می شده است. دانشمندانی که در طرح پاکسازی نژادی «هیتلر» شراکت داشتند، در پایان جنگ جهانی دوم بدون کمترین دغدغه به آمریکا انتقال یافتند تا با آسودگی خاطر به تحقیقات خود در این زمینه ادامه دهند. آنها بدین سان بخش اعظم اساس «نبوغ ژنتیک در اشکال مختلف زندگی» را بنیان نهادند که علنا حتی در بطن «رایش سوم» نیز توسط «بنیاد راکفلر» سخاوتمندانه حمایت مالی می شده است.
«صندوق جهانی طبیعت» در 29 اکتبر گذشته در گزارشی تحت عنوان «گزارش سیاره زنده» تاکید کرده است: «اکنون که نیازهای انسان به موادغذایی، آب، انرژی و مواد اولیه بزرگترین تهدید را برای محیط زیست و انواع موجود در آن به وجود آورده، لازم است که برای شروع، مصرف انسان دست کم 30 درصد کاهش یابد.»
این گزارش که توصیه های آن در صورت اجرا صدها هزار تن را به کام مرگ خواهد فرستاد، «پرنس برنارد» هلند و «پرنس فیلیپ ادینبورگ»، همسر ملکه انگلیس، را نیز در شمار تهیه کنندگان خود دارد. «پرنس برنارد» یک نازی از اعضای «اس اس»ها بود که مجبور شد به دلیل مشغله «سلطنتی» از حزب خود استعفا دهد. او استعفانامه خود را نیز با عبارت «هایل هیتلر» امضا کرد.
«جاناتان پوریت»، یکی از مشاوران اصلی نخست وزیر «گوردن براون» در زمینه محیط زیست، هشدار داده است که چنانچه انگلیس قصد ایجاد جامعه ای پایدار را دارد، باید که قاطعانه از شمار جمعیت خود بکاهد. او این اظهارات را در کنفرانس سالانه «Optimum Population Trust»، یک بنیاد انگلیسی که خود ریاست آن را برعهده دارد، بیان داشته است. طبق تحقیقات آنها، جمعیت انگلیس باید به 30 میلیون تن، یا به عبارت دیگر نصف جمعیت کنونی، کاهش یابد.
در استرالیا، گروهی لابی گر در زمینه محیط زیست که «Sustainable Population Australia» نام دارد، بر این باور تأکید می ورزد که برای نجات جهان، باید که جمعیت آن قاطعانه کاهش یافته، و در عین حال سیاست «فرزند واحد» اتخاذ گردد. به گفته این گروه که 1300 فعال دارد، این تنها راه اجتناب از یک «خودکشی زیست محیطی» است. «ساندرا کانک»، رئیس این گروه، توصیه می کند که به منظور مقابله با تغییرات آب و هوایی، باید که جمعیت استرالیا از 22 میلیون به 7 میلیون تن کاهش یابد.
به همین ترتیب، «بی بی سی» در مقاله ای به قلم «جان فینی» اعلام داشته است که رشد کنترل نشده جمعیت تلاش های متعدد در راستای نجات کره زمین را بر باد می دهد. وی از جنبش سبز خواسته است به فرار خود از این موضوع جنجال برانگیز خاتمه دهد.
دانشمندان وابسته به گروه های مختلف مانند «Global Population Speak Out» نیز به نوبه خود به رسانه ها فشار می آورند تا تابوی «ازدیاد جمعیت جهان» را شکسته، حقایق را در مورد رشد بی رویه جمعیت و ارتباط مستقیم آن با تنزل منابع زیست محیطی فاش سازند.
دکتر «اریک آر پیانکا»، زیست شناس آمریکایی از «دانشگاه تگزاس» در شهر «اوستین»، در اظهاراتی در یک کنفرانس بین المللی از اندیشه «نسل کشی جمعی» 90درصد نژاد بشری به منظور نجات کره زمین بشدت دفاع کرده و مورد تشویق تمامی حضار نیز قرار گرفته است.
در سال 2002، نشریه «ملبورن ایج» گزارش داد، اسناد تازه کشف شده از طرحی دقیق حکایت دارند که بانی آن «سر مک فارلین برنت»، ایمونولوژیست معروف بوده و بر کمک به دولت استرالیا برای تولید سلاح هایی میکروبی در راستای استفاده علیه اندونزی و دیگر کشورهای پرجمعیت آسیای جنوب شرقی تاکید می ورزد. «سر مک فارلین» در این گزارش مخفی مورخ 1947 توصیه کرده است که سلاح های شیمیایی و میکروبی می توانند برای نابودی کشتزارهای کشورهای پرجمعیت آسیایی به کار گرفته شده، بیماری هایی عفونی را منتشر سازند که صرفا به این کشورهای مناطق حاره آسیب وارد آورند، و نه استرالیا. و «سرمک فارلین» فردی است که در سال 1960 جایزه نوبل پزشکی را نیز دریافت کرده است. وی در سال 1985 دارفانی را وداع گفت، اما نظریه های او در مورد مصونیت و «گزینش شبیه سازی انواع» اساس «بیوتکنولوژی» کنونی و مهندسی ژنتیک را تشکیل داده است.
«هنری کیسینجر» در گزارشی در سال 1974 (زمانی که مشاور امنیت ملی آمریکا بود) می نویسد: «جمعیت زدایی محور عمده سیاست خارجی آمریکا در کشورهای جهان سوم را تشکیل می دهد.» گزارش مزبور بر اجرای این سیاست در سیزده کشور جهان سوم تأکید دارد و راه های اجرای آن را گرسنگی، عقیم کردن مردم و جنگ ذکر می کند. این سند دولتی که در سال 1989 انتشار یافته است، از کشورهای ذکر شده به عنوان کشورهایی که منفعت ویژه ای برای اهداف ژئوپلتیک آمریکا دارند یاد کرده و تصریح می کند به چه دلیل رشد جمعیت، به ویژه جمعیت جوان، تهدیدی انقلابی برای بنگاه ها و شرکت های آمریکایی محسوب می گردند. این کشورها عبارتند از: هند، بنگلادش، پاکستان، نیجریه، مکزیک، اندونزی، برزیل، فیلیپین، تایلند، مصر، ترکیه، اتیوپی و کلمبیا.
لرد «برتراند راسل» در کتاب خود تحت عنوان «تأثیر علم بر جامعه» می نویسد: «در حال حاضر، جمعیت جهان رو به افزایش است. جنگ تاکنون تأثیر چندانی بر این روند نداشته است. ادعا نمی کنم که کنترل موالید تنها راه جلوگیری از افزایش جمعیت است. راه های دیگری نیز وجود دارد. جنگ در این زمینه ناامید کننده بوده است، اما شاید جنگی میکروبی مؤثر واقع گردد. چنانچه بتوان «مرگی سیاه» را در هر نسل در جهان انتشار داد، بازماندگان خواهند توانست آزادانه به تولید مثل بپردازند بی آن که جهان را پرسازند.»
«اشکال پیشرفته جنگ میکروبی که در آن ها صرفاً انواع خاصی از ژن ها هدف قرارمی گیرند، می توانند جنگ میکروبی یک سرزمین را به ابزاری مبدل سازند که به لحاظ سیاسی کاملا عملی است.» چه کسی این واژه ها را در سند استراتژی خود به کار برده است؟ نازی ها؟ رژیم «پل پوت»؟
خیر. «پل ولفوویتز»، «دیک چنی»، «ویلیام کریستول»، «دونالد رامسفلد» و دیگر همکاران نومحافظه کاران بودند که آنچه را که «پروژه برای قرن جدید آمریکا» نام گرفته بود، تشکیل دادند. این پروژه چهارچوب ایدئولوژیک دولت سابق «بوش» بوده است.
امروز سلاح هایی میکروبی وجود دارند که قادرند صرفاً بر برخی از انواع خاص ژن ها- مانند ژن های آفریقاییان، آسیایی ها و... تأثیرگزارده، آنها را «بکشند». «جرجیا گایدستونز» در 22مارس 1980 در ایالت «جرجیا»ی آمریکا در نزدیکی «البرتون» بنا شده است. ده فرمان «جدید» بر دو روی این بنا که از چهار سنگ عمودی تشکیل گردیده، به هشت زبان مختلف (انگلیسی، روسی، عبری، عربی، هندو، چینی، اسپانیایی و سواحیلی) حک شده است. برخی از این فرمان ها عبارتند از:
1- حفظ بشریت در راستای تعادل دائم با طبیعت در زیر رقم 500میلیون تن.
2- هدایت و کنترل هوشمندانه تولید مثل از طریق بهبود شکل فیزیکی و گوناگونی.
3- عدم وجود به عنوان سرطانی بر روی زمین، باقی گذاردن جایی برای طبیعت.
از سال 1932 تا سال 1972، گروه مطالعاتی «تاسکیگی » در اقدامی عمدی فقیران جوامع سیاهپوست ایالت «آلاباما» را بدون رضایت قبلی آنان به بیماری «سفلیس» مبتلا ساخت و سپس حتی حاضر به درمان آنها نشد، در حالی که این افراد با انتشار بیماری خود در سراسر شهر خانواده های بسیاری را به نابودی کشاندند. و این نیز، در راستای تجاربی بر روی افراد بشر، بدون آگاهی قبلی و یا رضایت آنان، از سوی مقاماتی که مدعی بودند خواستار «مشاهده» آنچه بر سر مردم خواهد آمد، هستند، انجام پذیرفت.