سازمانها و تشکلهای سیاسی فراوانی را میتوان یافت که در طول مسیر خود دچار انحراف از اندیشهها، اهداف و خطمشی اولیه شده باشند اما شاید کمتر نمونهای را بتوان مشاهده کرد که شدت، عمق و دامنه استحاله آن همچون سازمان مجاهدین خلق باشد؛ لذا بررسی علل و عوامل بروز این تغییر و تحولات عمیق در سازمانی که از داعیهداری مبارزه با امپریالیسم و در رأس آن آمریکا، کار خود را آغاز کرد و تا حضیض دریوزگی به پیشگاه کاخ سفید و حتی تن دادن به جیره خواری عنصر منفوری چون صدام و قرار گرفتن کنار ارتش بعث در تهاجم به خاک میهن و به شهادت رساندن مدافعان این سرزمین سقوط کرد، نکتههایی بس گرانقدر در بر خواهد داشت. در این حال آنچه بر جذابیت مطالعه این مسیر پر پیچ و خم میافزاید، دقت نظر در نحوه عملکرد رهبریت سازمان مجاهدین پس از دستگیری و اعدام بنیانگذاران و مرکزیت نخستین آن در سال 1350، به ویژه در دوران حاکمیت مسعود رجوی بر این سازمان است.
خوشبختانه در کنار اسناد و مدارک فراوانی که راجع به سازمان مجاهدین وجود دارد، انتشار خاطرات اعضای سابق آن، کمک بسیار مؤثری در شناخت ماهیت درونی این سازمان و شیوهها و ترفندهای رهبریت پس از انقلاب آن در راهبرد تشکل و نیروهای تحت امر خود و کشانیدن آنها به سمت و سوی مطلوب نظر خویش، به شمار میآید. ازجمله جدیدترین این خاطرات متعلق به مسعود بنیصدر است که در آستانه پیروزی انقلاب اسلامی، با سازمان مجاهدین هنگام تحصیل در انگلستان آشنا شد و پس از بازگشت به کشور، در فضای سیاسی پرالتهاب سال 58 به آن پیوست و مدت بیست سال از عمر خویش را در خدمت این سازمان به سر برد و به پستها و مقامات بالایی نیز در آن دست یافت، از جمله مسئولیت سازمان در چند کشور اروپایی و آمریکا، نماینده سازمان در برخی مجامع و کنگرههای بینالمللی و نیز عضویت شورای ملی مقاومت. برخورداری از چنین موقعیتهایی در سازمان، مسعود بنیصدر را در جایگاهی قرار میدهد که پس از آشکار شدن تصمیم وی به جدایی از آن، مسعود رجوی را که آن زمان خود را در مقام خدایگانی جای داده بود وادار میسازد شخصاً با وی تماس گیرد و با التماس از او بخواهد تا از این تصمیم خود منصرف گردد و حتی در مقابل اصرار این عضو بلندپایه فعال بر جدایی از سازمان و معرفی وی به عنوان یک "بریده"، عاجزانه اظهار دارد: "ما چگونه میتوانیم بگوییم که تو بریدهای؟ همه تو را میشناسند و این گفته را نخواهند پذیرفت."(ص515)
با این همه، مسعود بنیصدر تلاش 20 ساله خود را در این راه که با تحمل مشقات و مرارتهای بسیاری نیز همراه بوده است، چیزی جز تباه شدن عمرش به حساب نمیآورد و آن را در نخستین جمله از کتابش به خوانندگان اعلام میدارد: "این داستان زندگی من است، از "صفر" هنگامی که چشم به جهان گشودم، تا "صفر"، آنگاه که مجاهدین را ترک گفتم."(ص7)
بیتردید این "باخت بزرگ" محصول یک انتخاب اشتباه است و نویسنده با اعتراف به هدر رفتن دو دهه از عمرش در دیباچه کتاب، بیش از هر چیز بر اهمیت "انتخاب" در زندگی انسانها انگشت میگذارد، چرا که عدم دقت کافی در آن، چه بسا راهی بیبازگشت را در پیش روی فرد قرار دهد و نه تنها دو دهه، بلکه تمامی عمر یک انتخابگر ناهوشیار را به فنا بکشاند. در سراسر تاریخ کم نبودهاند کسانی که در پایان راه خویش، طعم تلخ بازندگی و خسران را با تمام وجود احساس کردهاند و بر عمر از دست رفته اشک حسرت ریختهاند. بدین لحاظ است که خواننده کتاب پس از وقوف بر نوع نگاه نویسنده به گذشته خویش، درصدد برمیآید که تفکرات، دیدگاهها و رفتارهای این فرد نادم را هنگام گام نهادن در ابتدای این مسیر خسارتبار مورد بررسی قرار دهد.
توضیحات مفصل نویسنده راجع به خاستگاه اجتماعی و فرهنگی خانواده خود و همسرش حاکی از آن است که تا زمان آشنایی با سازمان مجاهدین، فارغ از مسائل سیاسی بوده است و حتی سالهای حضور در دانشگاه ملی (شهید بهشتی) نیز به دلیل فضای خاص حاکم بر این دانشگاه، موجب نشد تا وی در تماس با اینگونه مسائل قرار گیرد: "بر خلاف دانشجویان سایر دانشگاههای ایران، دانشجویان دانشگاه ملی چندان تمایلی به فعالیتهای سیاسی نشان نمیدادند. از این رو، وقتی دانشجویان دانشگاه تهران یا دانشگاه صنعتی در اعتصاب به سر میبردند و تعدادی از دانشگاهها تعطیل بود، دانشگاه ما همچنان باز بود و اوضاع به صورت عادی در آن جریان داشت."(ص 85)
البته عزیمت به انگلستان برای ادامه تحصیل موجب میشود تا نویسنده در فضای سیاسیتری قرار گیرد و ابتدا با اندیشههای دکتر علیشریعتی و به دنبال اوجگیری نهضت انقلابی امام خمینی در داخل کشور، با سازمان مجاهدین خلق آشنا گردد. اما از فحوای خاطرات وی میتوان دریافت که این آشناییها تا زمانی که وی در آستانه پیوستن به سازمان به عنوان هوادار قرار میگیرد، به هیچ وجه عمیق نبوده است. وی در فرازی از کتابش به تشریح سطح اطلاعات سیاسی خود و امثال خود میپردازد که گویای مسائل بسیاری است: "اعضای مجاهدین در لندن توسط احمد از ما خواستند که کمیتهی هواداران نیوکاسل را تشکیل بدهیم. من شناخت چندانی نسبت به مجاهدین نداشتم، اما به نظر میرسید فلسفه آنها با شریعتی تفاوتی ندارد... یک بار دوست قدیمی ما بهزاد آمد تا پیش ما بماند. این مد روز بود که همه ما خود را به یک سازمان سیاسی مشخص منتسب کنیم. بهزاد خود را هوادار فدائیان معرفی کرد.
برای اولین بار ما درباره اعتقاداتمان بحث و مجادله کردیم، البته هیچیک از ما اطلاع چندانی از چیزی که از آن دفاع میکردیم نداشتیم... او گفت این فکر خوبی است که قصد دارید از مجاهدین هواداری بکنید، مجاهدینی که به فدائیان نزدیک هستند و به سوسیالیسم و کمونیسم اعتقاد دارند... او مرا متهم کرد که "چیز زیادی درباره مجاهدین نمیدانی، بنابراین چگونه میتوانی از آنها هواداری کنی؟" او درست میگفت... برای برطرف کردن کمبودهایم در زمینهی آگاهی، بر آن شدم تا هر چه بیشتر کتابهای مجاهدین، از جمله تکامل و راه انبیا راه بشر را تهیه کنم."(ص121)
نیک پیداست که شرایط و فضای ملتهب سیاسی ناشی از آغاز حرکت انقلابی مردم علیه رژیم شاه و افزایش تحرکات و تبلیغات گروههای مختلف سیاسی در آن شرایط، نقش بسیار مهمی در قرار گرفتن افراد در حلقه چنین گروههایی ایفا کرده است، بی آن که غالب آنان شناخت و درک عمیقی از اهداف و تفکرات سازمانهای پیوسته به آن داشته باشند. همانگونه که نویسنده نیز اذعان داشته، انتساب به یک سازمان سیاسی مشخص، در چنان اوضاع واحوالی به یک "مد روز" تبدیل شده بود، به طوری که کمتر افرادی یافت میشدند که از این مد پیروی نکنند. اما نکته مهم اینجاست که ورود به عرصه روابط سازمانی هرچند در ابتدا به دلیل جذابیتهای خاص آن، به صورتی داوطلبانه صورت میگیرد، اما پس از جذب شدن در سازمان، خروج از آن به هیچوجه به سادگی امکانپذیر نخواهد بود. به ویژه در سازمانهایی که مشی مخفیانه را برای فعالیتهای خود برمیگزینند.
نکته دیگری که نویسنده در مورد پیوستن خود به سازمان مجاهدین بیان میکند و جا دارد مورد توجه قرار گیرد، برخوردی است که بین تظاهر کنندگان در حمایت از محمدرضا سعادتی و عدهای از مخالفان سازمان- که از آنها به عنوان چماقداران ارتجاع نام میبرد- در سال 58 صورت میگیرد: "علیرضا به ما گفت تظاهراتی هست به پشتیبانی از سعادتی... در ادامه تظاهرات ما میدیدیم و احساس میکردیم افراد دیگری نیز در اطرافمان و در حاشیه خیابان هستند. از طریق نجوای تظاهر کنندگان متوجه شدیم که آنها چماقداران ارتجاعاند... به تدریج که به کاخ دادگستری نزدیک میشدیم، آنها حملات خود را شروع کردند... من فکر میکنم آن چماقداران...آخرین مبلغانی بودند که مرا به دامان مجاهدین پرتاب کردند."(ص134)
البته آقای مسعود بنیصدر در بیان این ماجرا تنها به تشریح بخشی از مسائل آن هنگام اکتفا کرده و در نهایت دست به نتیجهگیری زده است. واقعیت آن است که وی بر اساس آنچه در خاطراتش آمده، به هنگام حضور در انگلیس، جذب سازمان شده بود. از سوی دیگر ایشان با طرح یک جانبه مسائل، سازمان را در آن زمان در موضع حقانیت و مظلومیت قرار میدهد و از این بابت تا حدود زیادی از مسئولیت خویش در پیوستن ناآگاهانه به آن میکاهد. سازمان مجاهدین پس از فروپاشی رژیم پهلوی، تحت رهبری مسعود رجوی با هدف مصادره انقلاب به نفع خویش اگرچه به ظاهر داعیه همراهی با رهبری انقلاب را داشت، اما دست به اقداماتی زد که ماهیت آنها از نظر آگاهان سیاسی مخفی نبود. تأکید بر ضرورت فروپاشی و انحلال ارتش از یک سو و جمعآوری اسلحه و تشکیل میلیشیا از سوی دیگر، تلاش در جهت ایجاد دوگانگی در رهبری جامعه از طریق قرار گرفتن در پشت سر آیتالله طالقانی، حفظ و گسترش خانههای تیمی و استمرار فعالیتهای مخفی خود در دوران پس از انقلاب و استقرار یک رژیم مردمی و اسلامی در کشور و نیز ارتباطات نامتعارف با کشورهای خارجی که دستگیری محمدرضا سعادتی نیز دقیقاً در همین راستا صورت گرفت، ازجمله مسائلی بود که موجب گردید حساسیت جامعه بر روی این سازمان افزایش یابد. این در حالی بود که تحرکات تنشزا و بعضاً مسلحانه احزاب و گروههای مختلف سیاسی و منطقهای عموماً با رویکرد چپ از یک سو و طرحها و توطئههای آمریکا و انگلیس از سوی دیگر، دست به دست هم داده و تهدیداتی جدی را متوجه انقلاب اسلامی و نظام نوپای جمهوری اسلامی ساخته بودند و این همه، فضای سیاسی کشور را به شدت ملتهب و متشنج میساخت.
در چنین اوضاع و احوالی طبعاً قاطبه مردم مسلمان ایران که انقلاب اسلامی را به مثابه دستاوردی گرانبها و حاصل قرنها انتظار و تلاش به حساب میآوردند، در مقابل تهدیدات مختلف دست به مقاومت و مقابله میزدند. بنابراین درگیریهایی که در صحن جامعه به وقوع میپیوست و نویسنده نیز به یک مورد آن اشاره دارد، از زمینههایی برخوردار بود که بدون اشاره به آنها، نمیتوان قضاوت درستی در موردشان به عمل آورد. البته این سخن به معنای مهر صحت زدن بر تمامی اقداماتی که از سوی برخی از گروههای طرفدار انقلاب در این برهه از زمان صورت گرفته است، نیست، بلکه قصد، بیان این نکته است که این گونه رفتارها و اقدامات را باید در ظرف زمانی خاص خود و زمینهها و شرایط آن هنگام مورد بررسی و قضاوت قرار داد. همچنین این واقعیت را نمیتوان در کنار واقعیتهای فراوان دیگر نادیده گرفت که برخوردهای خیابانی مورد اشاره نویسنده، به هر حال تأثیراتش را بر هواداران سازمان مجاهدین بر جای میگذارد و موجبات تحکیم احساسات آنها به این سازمان را فراهم میآورد. اتفاقاً همین مسئله موجب شده بود تا رهبران و گردانندگان این سازمان به شدت مشتاق چنین درگیریهایی باشند و سعی کنند به طرق مختلف زمینههای بروز آن را فراهم آورند.
به عنوان نمونه، در حالی که ارتباط محمدرضا سعادتی با مأمور کا.گ.ب شوروی محرز بود و اسناد و مدارک متقن آن وجود داشت و اساساً وی ضمن یکی از همین ملاقاتها و تبادل اطلاعات و اسناد دستگیر شده بود، رهبران سازمان مرتباً از وی به عنوان یک قهرمان ملی و "زندانی سیاسی" نام میبردند و راهپیماییها و میتینگهای مختلفی در حمایت از او برگزار میکردند که طبعاً احتمال درگیری و تنش در آنها بسیار بالا بود. گذشته از این، اعترافات برخی از "بریده"های از سازمان در سالهای اخیر حاکی از آن است که اقدامات سازمان برای "مظلومنمایی" گاه تا حد جنونآمیزی، پیش میرفت و برخی از اعضا توسط نیروهای سازمان مورد ضرب و جرح یا حتی تحت شکنجههای شدید قرار میگرفتند تا امکان بهرهگیری از آنها به عنوان سند مظلومیت سازمان فراهم آید و حتی زمینههای عینی و ذهنی برای هواداران آن به منظور ورود به فاز ترور و اقدامات مسلحانه و خرابکارانه ایجاد شود: "خیلی از بچههای قدیم بخاطر بالا رفتن جو خفقان احساس میکردند که سازمان قصد سر به نیست کردن آنها را دارد. یکی از این افراد مجید دادوند معروف به جواد قندی بود. وی نزد ما آمد و از یک راز پرده برداشت که من تا آن لحظه از آن خبر نداشتم. گفت حال که من از سازمان جدا شدهام، احتمال میرود مرا سر به نیست کنند ولی من یک راز دارم که تا به حال به کسی نگفتهام. به شما میگویم که در آینده برای مردم بگویید. گفت این واقعه مربوط به فاز سیاسی است و در مورد برادرم و خودم میباشد. حمید دادوند برادر مجید دادوند در 1360- 1359 عضو سپاه پاسداران ایلام بود... مجید از سازمان پیام دریافت کرده بود وقتی حمید در خواب است اسلحه ژ-3 او را بدزدد... هدف سازمان این بود که حمید را تنبیه نماید و موقعیت او را در بین نفرات سپاه خراب و خدشهدار کند. وقتی که سازمان مجاهدین متوجه میشوند کارشان نتیجه مطلوب نداشته و مسئله به روزنامههای سراسری کشیده میشود و سازمان مجاهدین مورد اتهام قرار میگیرد به فکر چاره افتادند. چند نفر از کمیته مرکزی و دفتر سیاسی برای منحرف کردن حرکت سپاه دست به کار میشوند و به انجمن جوانان مسلمان ایلام دستور میدهند اول مجید "جواد قندی" را در محل انجمن با کابل مورد شکنجه قرار دهند و سپس او را در خیابان خیام در مقابل خانه یک حزباللهی معروف ایلام ببرند و با تیغ موکتبری او را مجروح کنند. این کار از اول تا به آخر توسط جلال کیائی انجام میگیرد. مجید دادوند نقل میکرد وقتی جلال به او کابل میزد اشک میریخت. جلال پس از شکافتن شکم مجید با تیزبر دچار تناقض میشود... مجید اظهار داشت که دستور دهنده اصلی این طرح محمد حیاتی و مسعود رجوی بودند که در نتیجه آن من تا چند قدمی مرگ رفتم و ضمناً هنوز هم از ناحیه طحال رنج میبرم."(محمدرضا اسکندری، بر ما چه گذشت...(خاطرات یک مجاهد)، فرانسه، انتشارات خاوران، 1383، صص7-126)
به هرحال مسعود رجوی و همراهانش در مرکزیت سازمان مجاهدین خلق توانستند به طرق مختلف ازجمله با شعارهای تند ضد آمریکایی و ضد امپریالیستی و حتی متهم ساختن نظام به عدم مقابله جدی با امپریالیسم و نیز ایجاد جاذبههای کاذب فعالیت در یک تشکیلات نیمه مخفی و گرد آوردن جوانان درخانههای تیمی و سازماندهی آنها در گروههای مختلف با مسئولیتهای گوناگون، هوادارانی برای خود دست و پا کنند و در نهایت آنها را به فاز نظامی و شورش مسلحانه وارد سازند. البته از آنجا که مسعود بنیصدر در اواسط سال 58 بنا به توصیه یکی از اعضای سازمان، ایران را به قصد ادامه تحصیل در انگلستان و کمک به اعضای سازمان در این کشور ترک میکند، راجع به مسائل این برهه در داخل کشور کمتر سخن گفته است، اما پیگیری خاطرات ایشان در خارج از کشور و استمرار همراهی وی با سازمان تا سال 1375، حاوی نکات درخور توجهی است که به آنها میپردازیم.
نخستین نکتهای که جا دارد آن را مورد بررسی قراردهیم، قرار گرفتن نویسنده در اختیار "سازمان" است. به عبارت دیگر، وی با پیوستن به سازمان مجاهدین خلق، سلطه سازمانی این تشکل سیاسی و نظامی را بر خود میپذیرد و وارد جریان و مسیری میشود که دیگر به سادگی امکان گسست از آن وجود ندارد. به طور کلی، سازمان مجاهدین خلق به دلیل آن که فعالیتش از همان ابتدای تشکیل، مخفیانه و پنهانی بود، به مرور زمان از لحاظ دستیابی به روشها و شیوههای تسلط بر اعضای خود - که یک اصل اساسی در فعالیتهای مخفیانه است- پیشرفت قابل توجهی یافت و در آن سرآمد دوران گردید؛ به این ترتیب هنگامی که نویسنده پس از بازگشت به لندن خود را به نماینده سازمان معرفی میکند، بلافاصله در چارچوب روشهای موجود، تلاش میشود تا در نخستین مرحله، وی به لحاظ فکری کاملاً در اختیار سازمان قرار گیرد: "من با حسین نماینده مجاهدین ملاقات کردم... او توضیح داد که به عنوان یک هوادار سازمان، من بایستی خطی را دنبال کنم که نمایندگان مجاهدین میگویند. این با آنچه که من در مقالات خوانده بودم همخوانی نداشت... از آن زمان من به عنوان هوادار سازمان مجاهدین شناخته شدم و به جای تفسیر سیاستهای مجاهدین از طریق مقالاتشان، بایستی با محسن، دانشجویی در لیدز که مسئول من بود مشورت میکردم. بعداً متوجه شدم که او مسئول همهی هواداران مجاهدین در شمال بریتانیا است."(ص144)
البته بدیهی است هر حزب و گروه سیاسی، دارای تفکر و مرام خاصی است که در قالب کتابها، مقالات و جلسات سخنرانی یا کلاسهای آموزشی و توجیهی، آن را به اعضا و هواداران خود آموزش میدهد، اما آنچه در سازمان مجاهدین از همان ابتدا رخ داد، محصور شدن اعضا در یک چارچوب بسته تفکر سازمانی بود، به طوری که کتابها و مقالات و مطالب خاصی به عنوان منابع مورد مطالعه قرار میگرفت و ذهن و شخصیت اعضا در این چارچوب معین و مشخص تکوین مییافت. البته باید گفت رهبران نخستین سازمان بر پایه نیازی که به تقویت مبانی فکری و عقیدتی اعضا احساس میشد، چنین روش و رویهای را بنیان نهادند. به گفته حسین روحانی، از نخستین اعضای مرکزیت سازمان، پس از جدا شدن حسین نیکبین (عبدی) در اوایل سال 47 از سازمان مجاهدین که یکی از سه عضو بنیانگذار این سازمان به شمار میآمد، "نظر رهبری آن روز سازمان و بخصوص شخص محمد حنیفنژاد، این بود که عامل اصلی کنارهگیری عبدی از سازمان و مبارزه و روی آوردن به یک زندگی عادی، همانا ضعف ایدئولوژیک او میباشد" و لذا "در همین رابطه بود که به پیشنهاد محمد حنیفنژاد، در سال 1347، گروهی تحت عنوان "گروه ایدئولوژی" مرکب از خود وی و علی میهندوست و حسین روحانی تشکیل گردید تا در سایهی مطالعه و بحث جمعی، وظیفهی تدوین مباحث و متون ایدئولوژی سازمان را عهدهدار گردد."(حسین احمدی روحانی، سازمان مجاهدین خلق ایران، تهران، مرکز اسناد انقلاب اسلامی، 1384، ص 28)
تکرار این نکته ضرورت دارد که شاید نتوان به تشکیل چنین گروهی در درون سازمان با توجه به شرایط آن هنگام، خرده و اشکالی گرفت و چه بسا باید آن را فینفسه اقدامی لازم و مفید نیز به شمار آورد، اما از آنجا که الزامات و مقتضیات سازمانی تأثیرات خود را به مرور زمان بر این مسئله بار میکند، به تدریج شاهد سوق یافتن روند جریانات درونی سازمان به سمت و سویی هستیم که چندان مطلوب نیست و زمینه را برای بروز بسیاری از خطاها و انحرافات بعدی مهیا میسازد. در واقع اتفاقی که در سازمان روی میدهد آن است که به تدریج برخی از اعضای بلندپایه آن، علاوه بر موقعیت برتر سازمانی دارای ویژگی و برجستگی فکری و ایدئولوژیک نیز میگردند و این مسئله در چارچوب روابط سازمانی- آن هم سازمانی که روش مخفی را برای خود برگزیده و در حال ورود به فاز عملیات مسلحانه است - باعث میشود تا همانگونه که فرامین و دستورات عملیاتی از بالا به پایین صادر میگردید، جریان فکر و اندیشه نیز همین مسیر را بپیماید. البته پرواضح است که ابتدا به دلیل به وجود آمدن علقههای عاطفی و فکری میان اعضای پایین دست با رهبران سازمان، پذیرش فکر و اندیشه ارائه شده از بالا، به هیچوجه جنبه اجباری و تحمیلی ندارد و کاملاً بر مبنای عشق و اقناع صورت میپذیرد، اما حتی در این شرایط نیز خواه ناخواه محصور بودن در روابط سازمانی موجب میشود تا اعضا در حوزه اندیشه نیز شکل و شمایلی سازمانی بیابند و نوعی حالت پذیرش درونی ناخودآگاه بر آنها حاکم گردد. اتفاقاً این مسئلهای است که پس از دستگیری رهبران و کادرهای سازمان مجاهدین در شهریور 1350 و در پی ریشهیابی علتهای این "ضربه"، مورد توجه نیروهای سازمان قرار گرفت: "قبل از این که سعید و موسی به اتاق یک بند بیایند، محمد بازرگانی و مجتبی آلادپوش فکرهایی کرده بودند و ریشهیابی ضربه شهریور سال 1350 را در غرور حنیفنژاد میدیدند... محمد بازرگانی و مجتبی آلادپوش نیز روی تحلیلشان اصرار میورزیدند و میگفتند: "ما جایی برای اظهار نظر نداشتیم و تصمیمات از بالا گرفته میشد." بعداً که علی باکری به بند عمومی آمد... او میگفت: "غروری در کار نبود، بلکه حنیفنژاد بسیار خاضع و افتاده بود.
منتها روی مسئلهای که همه ما بایستی فکر میکردیم، او فکر بیشتری میگذاشت و ما فکر نمیکردیم. وقتی به جلسه وارد میشدیم، میدیدیم یک سر و گردن از ما جلوتر است و نظرش عملاً بر ما میچربد. نمیتوان اسم این را غرور گذاشت... بچههای دانشجو در برابر ما مثل موم بودند و برخورد فعالی نمیکردند. یک بار از چند نفرشان پرسیدیم که شما از کی تقلید میکنید؟ گفتند: از حنیفنژاد و سعید محسن اما سعید خودش قبول نداشت از او تقلید شود. پروسه متوقف شدن انتقاد چنین بود که این عده چون با کار وسیع ایدئولوژیک روبرو میشدند، خود کمبین شده و فکر میکردند که همه مشکلات را سازمان میداند."(لطفالله میثمی، آنان که رفتند (جلد دوم خاطرات لطفالله میثمی) تهران، انتشارات صمدیه، 1382، صص 7-56)
هنگامی که در دوران اولیه حیات سازمان و در زمان رهبری شخصیتهایی چون محمد حنیفنژاد و سعید محسن که در صداقت و پاکی طینت آنها نمیتوان تردیدی داشت، شاهد چنین وضعیتی هستیم، بدیهی است که پس از آنان، با تسلط خطوط فکری و جریانهای سیاسی منحرف بر سازمان، چه اوضاع و احوالی در سازمان به چشم میخورد. از جمله بارزترین این مقاطع در دوران قبل از پیروزی انقلاب، هنگامی است که تقی شهرام در مرکزیت سازمان جا میگیرد و با توجه به تغییر ایدئولوژیاش از اسلام به مارکسیسم، تلاش میکند تا سازمان را نیز دنبال خود به این مسیر بکشاند. وی در اواخر سال 1352 با نگارش جزوهای تحت عنوان "جزوه سبز" ابتدا در لفافه، ایدهها و تفکرات مارکسیستی خود را به اعضا ارائه میدهد و در سال 1364 نیز با تهیه و تدوین جزوه "تغییر مواضع ایدئولوژیک" رسماً مارکسیست شدن سازمان را اعلام میدارد. البته این درست است که بخشی از اعضای سازمان همزمان با شهرام به صورت داوطلبانه رو به مارکسیسم آورده بودند، اما این را نیز نباید نادیده گرفت که اعلام مارکسیست شدن سازمان در واقع به مثابه یک دستور سازمانی برای تمام اعضا بود تا عقاید پیشین خود را به کناری نهند و در یک "انقلاب ایدئولوژیک" مارکسسیم را به عنوان عقیده و تفکر جدید خویش بپذیرند. تخلف از این دستور سازمانی در یک سازمان مخفی با مشی مسلحانه، مجازاتی جز مرگ نداشت، کما این که مجید شریف واقفی (عضو مرکزیت سه نفره وقت سازمان در کنار تقی شهرام و بهرام آرام) و مرتضی صمدیه لباف به دلیل مقاومت در برابر آن، جان خویش را در این راه گذاردند. البته در این مقطع، سازمان برای آن عده از اعضای معمولیاش که همچنان بر عقاید اسلامی خویش پای میفشردند، شاخهای مذهبی تشکیل داد تا در این شاخه به فعالیت ادامه دهند، اما سیر حوادث نشان داد که تشکیل این شاخه نیز جز یک تاکتیک برای عبور نیروهای متدین از این مرحله نبوده است. احمد احمد که خود در این مقطع از اعضای سازمان بود و از تغییر ایدئولوژیک رهبران آن پیروی نمیکرد، پس از بیان شکلگیری این شاخه، به ملاقاتش با یکی از اعضای آن به نام "فرهاد صفا" اشاره میکند و خاطر نشان میسازد: "فرهاد گفت:"احمد! ما با این اعلامیه ]تغییر ایدئولوژیک[ ضربه خوردیم، هم از اینها]سازمان[ و هم از مسلمانها. زیرا با این وصف دیگر آنها به ما کمک نخواهند کرد، ولی ما باید خودمان را حفظ کنیم. الان من، محسن طریقت و محمد اکبری قبول کردهایم که شاخه مذهبی را حفظ کنیم. البته مسئول تیم ما یک دختر خانم مارکسیست است" !) من دریافتم که سازمان چه بلایی دارد سر آنها میآورد. برای چند نفر جوان مسلمان مجرد، یک دختر جوان بیحجاب را مسئول قرار داده است تا به این ترتیب به تدریج اساس منطق، فکر، عقیده و مذهب آنها را فرو بریزد"(خاطرات احمد احمد، به کوشش محسن کاظمی، تهران، انتشارات سوره مهر، چاپ چهارم، 1383، ص 367) گفتنی است غالب افراد حاضر در این شاخه نیز به مارکسیسم پیوستند و در ایدئولوژی جدید سازمان مستحیل شدند. در این حال، افرادی مانند احمد احمد که همچنان بر موضع اسلامی خویش اصرار میورزیدند، با خطر مرگ مواجه بودند و سازمان حتی از این که آنها را به نوعی در تله ساواک گرفتار سازد، کوتاهی نمیکرد (همان، ص 356) و چه بسا برخی از اعضای عادی را نیز رأساً از سر راه بر میداشت: "پرویز و خسرو (علی و علیاصغر میرزاجعفر علاف) که با ما در یک خانه تیمی بودند، مواضعشان کاملاً با من منطبق بود... ایرج در جلسهای ضمن تشریح وضعیت ناآرام پرویز گفت که او خائن است و باید کشته شود و به من پیشنهاد قتل او را داد."(همان، ص 363) البته پس از امتناع احمد از ترور دوست مسلمان خویش، سازمان به بهانه خارج ساختن او از ایران، وی را سر به نیست ساخت.(همان، ص391) بنابراین در چارچوب روابط سازمانی، پس از مدتی، فکر و اندیشه حالتی کاملاً اجباری و دستوری به خود میگیرد و شرایط به گونهای درمیآید که اساساً کسی جرئت مخالفت به خود ندهد و حتی اگر پایبند اعتقادات اسلامی است، به دلیل فضای سنگین ایجاد شده، فرائض دینی خود را در خفا انجام دهد: "در خانه تیمی شیخ هادی، سید و اصغر تردیدهایی در احکام دینی داشتند و نماز نمیخواندند. من هم در زیرزمین منزل، دور از چشم کسانی که به نماز اعتقاد ندارند، نماز میخواندم و در خلوت خود مناجات میکردم."(خاطرات مهندس لطفالله میثمی، ج2، ص 434)
نضجگیری و نهادینه شدن چنین روشها و سنتهایی در سازمان مجاهدین باعث میشود تا بعد از انقلاب هنگامی که این سازمان در اختیار مسعود رجوی قرار میگیرد، زمینه بسیار مساعدی برای سلطه ایدئولوژیک بر اعضای سازمان، در پیشروی وی قرار داشته باشد، به ویژه آن که در این هنگام با توجه به شرایط دوران اولیه پیروزی انقلاب و شعارهایی که از سوی رهبریت سازمان سر داده میشد، نیروهای جوان و عموماً فاقد مطالعه و زیربنای فکری مستحکم بدنه اصلی سازمان را تشکیل میدادند که کار را برای رجوی در این زمینه بسیار سهل و آسان میساخت. بر این مسائل باید غرور و تکبر مثال زدنی رجوی را نیز افزود که از سالها پیش زبانزد رهبران سازمان بود و خود وی نیز بعضاً ناگزیر از اعتراف بدان شده بود: "در همین دوران بود که شخصیت مسعود رجوی زیر سؤال رفت. از هر طرف هم نقل قولهایی میشد. حنیفنژاد گفته بود که غرور مسعود بالاخره ضربه خواهد زد و این را اعضای شورای مرکزی شنیده بودند... مسعود که در آن جمع چهل نفره عرصه را بر خود تنگ دید، گفت:"نمیدانم چرا بیشتر مشهدیها مغرورند و من چهارمین مشهدی هستم که مغرورم. اولی دکتر شریعتی، دومی جلال فارسی، سومی امیرپرویز پویان"... وقتی او مجبور میشد که غرورش را بشکند، به دنده دیگری میافتاد؛ گریه، مظلومیت و خود کمبینی... نظیر وقتی که در زندان قصر در سال 1351در انتخابات رأی نیاورد و احساس کرد جو اکثریت بچهها علیه اوست."(خاطرات مهندس لطف الله میثمی، جلد 2، ص 76)
به این ترتیب مسعود بنیصدر پس از پیوستن به سازمان مجاهدین در چارچوب سنتها و روشهایی قرار میگیرد که از سالها پیش در این سازمان نضج گرفته است و به ویژه پس از پیروزی انقلاب و شرایط جدید سازمان، با شدت بیشتری از سوی مسعود رجوی پی گرفته میشود. در این دوران، رهبریت سازمان با تشدید تضادهای خود با نظام و گردآوری و سازماندهی نیروهای جوان در خانههای تیمی، افکار و ایدههای عقیدتی و سیاسیاش را در کمال سهولت به اذهان این نیروهای جوان و فاقد مطالعات و تجربیات سیاسی منتقل ساخت؛ لذا همانگونه که در دوران اولیه حیات سازمان، نیروهای جوان و دانشجویی که به آن میپیوستند پس از چندی دچار خود کمبینی در مقابل رهبران میشدند، در این دوران نیز این اتفاق با شدتی به مراتب بیشتر و عمیقتر روی داد، زیرا در دوران اولیه، شخصیتهایی همچون حنیفنژاد از هوی و هوس قدرتطلبی بری بودند و حتی به خاطر خود کمبین شدن اعضای جدید، دست به انتقاد از خود میزدند، اما در دوران جدید، مسعود رجوی با توجه به غلیان ویژگیهایی همچون غرور و قدرتطلبی در وی، اساساً در پی آن بود تا هر چه بیشتر نیروهای پیوسته به سازمان را به عارضه خودکمبینی مبتلا سازد تا هیچگونه مقاومتی در برابر افکار و ایدههای او از خود نشان ندهند و آنها را همچون وحی مُنزل پذیرا باشند. البته ناگفته نماند که در این زمینه، توانمندی قابل توجه رجوی را در سازماندهی نیروها و کنترل و هدایت آنها به نحوه دلخواه خویش، نباید نادیده گرفت. این توانمندی بعلاوه حس قدرتطلبی و برتریجویی که به حد وفور در او وجود داشت باعث شده بود تا رجوی از همان دوران زندان همواره در پی تکیه زدن بر مسند رهبری جمع باشد و به هیچ عنوان کنار گذارده شدن از چنین موقعیتی را قبول نکند: "بعد که بهمن بازرگانی به جمع اضافه شد، آن دو با هم همکاری میکردند، اما پس از این که عده بچهها زیاد شد و تقریباً همگی به زندان آمدند، مسعود تا اندازهای زیر سؤال رفت... کسانی چون کاظم شفیعیها و فتحالله خامنهای معتقد بودند که رهبری بیرون زندان، ارتباطی با درون زندان ندارد و باید در رهبری تجدید نظر شود. بچهها دیگر رهبری ثابت را قبول نداشتند. بنابراین انتخاباتی برگزار شد و فتحالله خامنهای، کاظم شفیعیها و موسی خیابانی برای نوبت اول برای مرکزیت زندان انتخاب شدند و مسعود یک رأی آورد... پس از انتخابات، مسعود میگفت: درست است که این سه نفر انتخاب شدهاند، ولی نمیتوانند از ما صرفنظر کنند. بالاخره مسایل امنیتی زندان، برنامهریزی و... را بدون من چگونه میتوانند حل و فصل کنند." (خاطرات لطفالله میثمی، ج2، صص6-195)
بر اساس چنین توانمندیها و تمایلاتی، مسعود رجوی موفق شد در شرایط پس از انقلاب نه تنها نیروهای عادی سازمان را در مقابل خویش به خودکمبینی مبتلا سازد، بلکه به سرعت تفوق و حاکمیت خود را به دیگر اعضای قدیمی سازمان نیز تحمیل کند و رهبریت بلامنازع سازمان را برعهده گیرد. به این ترتیب سازمان مجاهدین به ابزاری در دستان رجوی تبدیل شد تا آن را در جهت تمایلات قدرتطلبانه خویش به کار گیرد. همین وضعیت موجب گردید تا عدهای از نیروهای باسابقه سازمان ازجمله رضا رئیسطوسی و جمعی دیگر در اعتراض به قدرتطلبی و تکروی رجوی با انتشار اطلاعیهای، روند جدایی از سازمان تحت قیمومت وی را در پیش گیرند. همچنین افرادی مانند مهندس لطفالله میثمی نیز با توجه به شناختی که از رجوی و افکار و تمایلاتش داشتند، همراهی با او را برنتافتند و مسیر خود را جدا ساختند. اما این همه موجب نشد تا رجوی دست از تعقیب راه و روش قدرتطلبانه خویش بردارد بلکه باید گفت خروج هر عضو باسابقه از سازمان، در حقیقت یک مانع را از سر راه وی برمیداشت و آزادی عمل بیشتری به او میداد. به همین لحاظ نیز در مراحل بعدی شاهد آنیم که رجوی به انحای گوناگون درصدد حذف نیروهای قدیمی سازمان که اندکی با وی زاویه پیدا کردهاند برمیآید.
ورود مسعود بنیصدر به تشکیلات سازمان مجاهدین در لندن و قرار گرفتن کامل در مناسبات و تعلیمات سازمانی، به سرعت او را به یک عنصر کاملاً مطیع، فرمانبردار و در عین حال سختکوش تبدیل میسازد، به طوری که گاهی رفتارهای او و دیگر اعضای سازمان، حیرت و تعجب خواننده را برمیانگیزد. البته ناگفته نماند که وی در مراحل اولیه و در زمانی که هنوز احساس میکرد میتواند از استقلال رأی در برابر سازمان برخوردار باشد، دست به مقاومتهایی مقابل برخی تصمیمات زد که بلافاصله با رویههای موجود سازمان در قبال اینگونه رفتارها مواجه شد: "یک بار در زمان برگزاری تظاهرات در لندن، آشکارا به بسیاری از اعضا و هواداران گفته شد که با ما صحبت نکنند. دوستان قدیمی پشتیبانی خود را از من دریغ داشتند. یک تن که ظاهراً از وضعیت من بیاطلاع بود، با لبخندی به سمت من آمد اما یکی از سازمان دهندهگان، راه را بر او بست. وی مرا نشان داد و گفت: "او خیانت کار است و نبایستی با او صحبت کرد". چنین چیزی تجربهیی بس غمانگیز و دشوار بود."(ص186) در واقع نیروهای پیوسته به سازمان از آنجا که در همراهی با آن به تعارضی خونین با نظام کشانیده شده بودند، چنانچه چتر حمایتی سازمان از سرشان برداشته میشد، به دلیل مواجه شدن با مشکلات مالی و سیاسی، به شدت احساس تنهایی و وحشت میکردند. این مسئلهای بود که رجوی از آن اطلاع داشت و به خوبی نیز از آن بهره میگرفت؛ بنابراین بایکوت افراد و برچسبزدنهای تحقیرآمیز روشی بود که میتوانست نیروهای سرکش را به سرعت در مقابل رجوی مطیع سازد و آنها را تحت سلطه وی نگه دارد. البته این به معنای کارآمدی مطلق این روش نبود، اما به هر حال در مورد نیروهایی همتراز نویسنده - دستکم تا سالها- از اثربخشی بسیار بالایی برخوردار بود.
مسعود بنیصدر در خاطرات خویش این نکته بسیار مهم را نیز روشن میسازد که چگونه سازمان رجوی در طول زمان نیروها را از تمامی اندیشهها، علایق، وابستگیها، خاطرات، پیوندهای خانوادگی و حتی قدرت اندیشیدن تهی و جای آنها را با "مسعود و مریم" پر میکند. شیوهای که سازمان در این زمینه دنبال میکرد، گردآوردن نیروها در خانههای تیمی و جدا ساختن آنها از خانوادهها و سپس پر کردن اوقات شبانهروز اعضا به هر ترتیب ممکن بود، به طوری که کلیه ارتباطات این افراد کاملاً تحت کنترل و برنامهریزیهای سازمانی قرار گیرد. این روشی بود که سازمان از همان ابتدای تشکیل پی گرفت، اما از آنجا که در آن دوران رهبرانی سلیمالنفس سکان هدایت این تشکیلات را برعهده داشتند، آثار و عوارض این روش آنگونه که باید نمایان نشدند. پس از دستگیری و به شهادت رسیدن آن رهبران و حاکمیت نیروهای تغییر ایدئولوژی داده بر سازمان، به تدریج مشخص شد که این خانههای تیمی و ضوابط سازمانی حاکم بر آن میتواند به ابزاری مناسب برای تحکیم حاکمیت تفکرات انحرافی و الحادی بر اعضا تبدیل شوند. احمد احمد که در سالهای قبل از انقلاب، خود و همسرش در یکی از این خانههای تیمی حضور داشتند، خاطر نشان میسازد پس از آن که رهبران مارکسیست شده سازمان از تأثیرگذاری بر او به منظور دست کشیدن از اسلام و پذیرش مارکسیسم قطع امید کردند، درصدد برآمدند تا ارتباط همسرش فاطمه فرتوکزاده با وی را به حداقل ممکن رسانند و از تأثیرگذاری احمد احمد بر وی که تحت تأثیر القائات مارکسیستها واقع شده بود، جلوگیری به عمل آورند: "در این خانه امن، برخی شبها، ایرج نیز نزد ما میماند.
در هفته همسرم دو یا سه شب بیشتر به این خانه نمیآمد و اگر هم میآمد، ایرج نیز آن شب میآمد تا مراقب باشد من با او بحث و تبادل نظر نکنم. سازمان از این که من نظر او را هم تغییر دهم هراس داشت."(خاطرات احمد احمد، ص354) لطفالله میثمی نیز به موردی با همین مضمون اشاره دارد: "سید اعتماد نداشت که من و فاطمه را تنها بگذارد. او تصور میکرد که فاطمه تحت تأثیر نگاه دینی من به هستی و اجتماع قرار بگیرد...".(خاطرات مهندس لطفالله میثمی، ج2، ص434) البته پس از پیروزی انقلاب و در شرایط محیطی خارجی از کشور، امکان اعمال چنین نظارتهایی در همان مقاطع اولیه وجود نداشت، اما سازمان با مشغول ساختن اعضا به وظایف سازمانی تحت عنوان مبارزه با رژیم یا خدمت به میهن یا تلاش برای آزادی و امثالهم، عملاً روابط خانوادگی آنها را تضعیف میکرد و زمینههای فروپاشی آن را فراهم میآورد: "ما به ندرت با هم صحبت میکردیم و حتی در یک اتاق نبودیم. تصمیم مشخص من این بود: "اولویت دادن به انجام وظیفه در قبال میهن. لذا او را ترک کردم تا هر تصمیمی که میخواهد اتخاذ کند. نسبت به او محبت و توجه کمتری روا میداشتم تا بداند که با توسل به عشق من نسبت به خودش نمیتواند نظر مرا تغییر دهد."(ص191)
بدیهی است اینگونه روحیه "سازمان زدگی" که شخص را آماده میساخت تا همسر باردارش به همراه یک فرزند خردسال را در غربت بیآن که هیچ پشتوانهای در آنجا داشته باشد، ترک گوید، او را از آمادگی برای گسستن از تمامی پیوندهای خانوادگی و عاطفی و عقیدتیاش نیز برخوردار میساخت و به عبارت بهتر، او را مهیا میکرد تا به کلی از خود تهی و از "سازمان" پر شود. این اتفاقی بود که در سیر خاطرات نویسنده به روشنی میتوان ملاحظه کرد. نکته جالبی که در همینجا باید به آن اشاره کرد، واکنش همسر نویسنده به این رفتار است. اگرچه از این خاطرات چنین برمیآید که "آنا" از یک خانواده کاملاً غیرسیاسی و حتی غیرمذهبی بود- به طوری که تا پس از انقلاب و حتی تا مدتها در خارج کشور حجاب اسلامی را رعایت نمیکرد - اما بتدریج همین فرد که خود را در آستانه رها شدن بدون پشتوانه در یک کشور خارجی مییابد، سازمان را به عنوان پشتوانه خویش برمیگزیند و البته در چارچوب سیاستها و روشهای ابداع شده توسط رجوی، تا آنجا پیش میرود که حتی در مقطعی از زمان گوی سبقت را از شوهرش نیز میرباید. مسلماً برای درک و فهم "انقلابات ایدئولوژیک" رجوی، باید به چنین زمینههایی توجه لازم را داشت. او از یک سو، انسانها را تبدیل به "ماشینهای سازمانی" کرده بود و از سوی دیگر با خراب کردن کلیه پلهای پشت سر آنها، هیچ راه دیگری را جز آنچه مورد نظر سازمان بود، در پیش رویشان قرار نمیداد. توصیف حالات و رفتارهای اعضای سازمان در لندن توسط مسعود بنیصدر هنگام شنیدن خبر ازدواج مسعود رجوی و مریم عضدانلو به عنوان نخستین گام از انقلاب ایدئولوژیک، بسیار گویاست: "در 26 اسفند 1364 ما برای نشست با خواهر طاهره به اطاق شورا فراخوانده شدیم... طاهره بلند شد ایستاد تا اطلاعیهیی را بخواند. فاضله معاون او نیز برخاست، این علامت روشنی بود که ما نیز باید تبعیت کنیم. ما هم برخاستیم و خبردار ایستادیم مانند سربازانی که به مطلبی جدی گوش میدهند. به نام خداوند بخشنده مهربان... ما دستوری ایدئولوژیکی و سازمانی را پذیرفتیم که اراده خدا و ارادهی انقلاب نوین مردم ایران بود... ما تصمیم به ازدواج گرفتیم. امضاء مریم رجوی و مسعود رجوی". طاهره با صدای بلند گفت "مبارک باشد!" و شروع کرد به دست زدن. با سردرگمی ما هم دست زدیم. سپس سکوت مرگباری برقرار گردید."(صص6-225)
این مقطع از عمر سازمان مجاهدین را باید یک نقطه عطف به حساب آورد، چراکه سکوت محض و اطاعت مطلق اعضا از بالاترین ردهها تا نیروهای عادی در قبال تصمیم رجوی برای ارتقا دادن جایگاه مریم قجرعضدانلو به سطحی همردیف نفر اول سازمان- علیرغم اینکه هیچگونه سابقه سازمانی قابل توجهی نداشت- و سپس طلاق و ازدواج سازمانی وی، برای رجوی این نکته را ثابت گردانید که تلاشها و ترفندهای او در طول سالهای گذشته به ثمر نشسته است و خواهد توانست با فراغ بال بر سازمان حکم براند. البته ناگفته نماند که چنانچه کسی به خود جرئت انتقاد از رجوی را میداد با تندترین واکنشها مواجه میشد تا درس عبرتی برای دیگران گردد. این مسئله به ویژه در مورد اعضای قدیمی و رده بالای سازمان مصداق داشت تا از یک سو برای همترازان آنها هشدار و اخطاری به حساب آید و از سوی دیگر نیروهای عادی سازمان به این نکته توجه کنند که وقتی با قدیمیها چنین برخوردهایی صورت میگیرد، آنها باید به شدت مراقب رفتار و واکنشهای خود در برابر تصمیمات رجوی باشند. به عنوان نمونه "پرویز یعقوبی" از کادرهای قدیمی سازمان، پس از انتقاد از رجوی دچار چنین سرنوشتی گردید. محمدحسین سبحانی در خاطرات خود برخورد سازمان رجوی با یعقوبی را چنین بیان داشته است: "آقای پرویز یعقوبی از اعضای اولیه سازمان مجاهدین میباشد که به دلیل انحرافات سیاسی و استراتژیکی مسعود رجوی، با او اختلاف پیدا کرد... یعقوبی در سال 1358 کاندیدای سازمان برای انتخابات مجلس شورای ملی بود. جالب است که سازمان مجاهدین تا آن مقطع وی را "مجاهدی با کولهباری از سیسال تجربه انقلابی و مبارزاتی" معرفی میکرد و یکی از مسئولین ارشد سازمان در فاز سیاسی (1357تا 1360) محسوب میشد. اما بعد از انتقاداتش به مسعود رجوی "خائن و مزدور و بریده" لقب گرفت."(محمدحسین سبحانی، روزهای تاریک بغداد، آلمان، انتشارات کانون آوا، 1383، ص111)
به هر حال پس از این مقطع است که خوانندگان خاطرات مسعود بنیصدر با مسائل و موضوعاتی مواجه میگردند که براستی حیرتانگیز است. بر مبنای آنچه در این خاطرات آمده- و البته با خاطرات و مکتوبات دیگر اعضای جدا شده از سازمان رجوی نیز کاملاً تأیید میگردد- از این پس "تقدس بخشیدن به شخصیت مسعود و مریم" از یکسو و "خرد کردن شخصیت اعضا" از سوی دیگر به صورت جدی در دستور کار سازمان قرار گرفت. توجه به این نکته لازم است که اگرچه تا پیش از این نیز همواره تعریف و تمجید فراوانی از مسعود رجوی میشد، اما از این پس رجوی فاز جدیدی از برنامههای خود را همراه با انقلابات ایدئولوژیک آغاز کرد که هدف از آن القای یک شخصیت مقدس و ماورایی از خود و مریم به اعضا بود. از سوی دیگر، اگرچه در برهههای قبل نیز تلاش سازمان بر این بود تا اعضا را از تمامی علائق و خاطرات و حتی پیوندهای عاطفی و خانوادگی خویش تهی سازد، اما در این زمان رجوی تصمیم گرفته بود شخصیت اعضا را چنان خرد کند که نه تنها نزد دیگران احساس حقارت و بیشخصیتی کنند بلکه در درون خویش نیز خرد و شکسته شوند. به این ترتیب در حالی که مسعود و مریم قوس صعودی خود به سمت تقدس و الوهیت را طی میکردند، میبایست اعضا در قوس نزولی به حضیض ذلت و خواری و پوچی برسند.
نویسنده در خاطراتش مشروحاً به بیان شیوهها و روشهای به کار گرفته شده برای نیل به این اهداف پرداخته است. "انتقاد از خود" به صورت مکتوبات و گزارشهای روزانه و همچنین در حضور جمع از جمله روشهای بسیار مؤثر سازمان برای درهم شکستن شخصیت اعضا بود. باید توجه داشت که انتقاد از خود اگر به معنای رفع پارهای اشکالات و نواقص و اشتباهات در تصمیمگیریها و اقدامات باشد میتواند بسیار مفید و سازنده هم باشد، اما منظور نظر سازمان از طراحی این برنامه، عمدتاً بیان و افشای ضعفهای شخصیتی و اخلاقی و نیز گناهان و حتی مکنونات قلبی تک تک اعضا بود که موجب میشد تا فرد نزد دیگران و خویش درهم شکسته شود و فرو ریزد. از سوی دیگر همزمان و همراه با این انتقاد از خود، انواع و اقسام توهینها نیز از سوی مسئولان مربوطه و دیگر اعضا به فرد منتقد صورت میگرفت تا روال تحقیر اعضا به حد نهایت برسد: "یک شب پس از آن که از پایگاه هواداران برگشتم به من گفته شد که نشست دیگری نیز هست. این نشست البته نشست شورا نبود ولی اولین گردهمایی عجیب و غریبی بود که به نشستهای "انقلاب ایدئولوژیک" معروف گردید. وقتی وارد شدم دیدم آنا و شمار دیگری از خواهرها نیز حضور دارند. مردها به ترتیب در یک طرف اطاق و زنها نیز در سمت دیگر، و خواهر طاهره در وسط نشسته بود. همه در حال گریه کردن بودند و یک عضو جوان شورا درباره روابط جنسی خود صحبت میکرد. روابط جنسی برای ما یک تابوی بزرگ بود... من نمیتوانستم آنچه را میدیدم و میشنیدم باور کنم... آن عضو جوان که صحبتهایش تمام شد، یکی دیگر از اعضا از جایش پرید به سرعت به سمت او آمد و یک سیلی محکم به صورت او نواخت. وی هیچ واکنشی نشان نداد گرچه حالت بغض آلودش به کلی حاکی از اقرار به گناه بود. لبخند رضایتآمیزی بر چهره طاهره نشست. به وی گفت بنشین و گزارش خودت را بنویس. طاهره سپس به من نگاه کرد و گفت: "چرا این همه تعجب میکنی؟ فکر میکنی خودت بهتر از این هستی؟ تو بدتری. شماها یکی از یکی بدترید." طاهره پرسید آیا چیزی برای گفتن دارم. جواب دادم "همه آنچه را که بایستی میگفتم نوشتهام"... او گفت "آشغال! تو هیچی نگفتی. آنچه تو نوشتی بیارزش و بچهگانه است... میدانی که آنا هم انقلاب کرده و در انقلاب به مراتب از تو جلوتر رفته؟" (صص1-230) مسلماً برای کسانی که از بیرون به این قضیه مینگرند، بهترین و عاقلانهترین تصمیم آن به نظر میرسد که نویسنده بلافاصله از سازمان جدا شود و تن به چنین تحقیرها و ذلتهایی ندهد، اما حیرتانگیز این که نه تنها نویسنده چنین راهی را برنمیگزیند بلکه به التماس از "طاهره" میخواهد تا او را از انجمن بیرون نیندازد." (ص232)
بعلاوه خوانندگان با تعقیب خاطرات متوجه این نکته میشوند که وی تا چه حد تلاش میکند تا با به خاطر آوردن ضعفها و گناهان خویش و نگارش و بیان آنها، رضایت خاطر مسئولان سازمان را جلب کند و در "انقلاب ایدئولوژیک" نمره قبولی بگیرد. این تلاشها تا آنجا ادامه مییابد که وی مخفیترین مسئله زندگی خویش را نیز به روی کاغذ میآورد و به این ترتیب آخرین بقایای شخصیتش را نیز به آتش میکشد: "خواهر طاهره با اطلاع از وضعیت رقتبار من، مرا به دفتر خود فراخواند و پرسید چرا مانند دیگران انقلاب نمیکنم. جواب دادم گمان میکنی نمیخواهم؟ گریستم و عاجزانه گفتم ولی نمیدانم چگونه؟ او پوزخندی زد و گفت برای من متأثر است: ... تو حتماً ناگفتههایی داری که تو را سنگ کرده، بیعاطفه و بیاحساس ساخته. تو باید آنها را اعتراف کنی و خود را رها سازی. وقتی تو به آن نقطه رسیدی، هیچ حائلی میان تو و رهبری نخواهد ماند، آنگاه میتوانی انقلاب کنی... سیاهترین و آزاردهندهترین خاطره من- یا همان چیزی که تناقض نامیده میشد- عبارت بود از یک تجاوز جنسی در دوران کودکی. من هیچگاه در این باره با کسی صحبت نکرده و این مسئله در ذهنم فرو مرده بود. اکنون اما این خاطره از تمام اسرار زندگی سیاسیام جدا میشد. ناگزیر میشدم این مخفیترین ناگفته زندگیام را به خاطر بیاورم. اما چگونه میتوانستم دربارهی آن حرف بزنم و یا بنویسم؟ در فرهنگ ایرانی و شاید در فرهنگ جهان، این بدترین بیآبرویی و شاید بدترین ننگ محسوب میشد. با فاش نمودن آن بر اعتبار، حیثیت و موقعیت من چه خواهد رفت.
به خصوص در میان دوستان، همکاران و بدتر از همه همسر و فرزندانم؟ برای چند روز و شاید چند هفته این سؤال مرا در خود فرو برد و همه چیز به فراموشی گرائید. این سؤال را میخوردم، مینوشیدم و کار میکردم حتی در خواب. نگاه و حتی تفکر افراد نزدیک به خود را مجسم میکردم آنگاه که این مسئله را بشنوند. احساس شرمساری و درماندگی میکردم. من در آستانهی آزمون و ابتلایی قرار گرفته بودم... دلگرم شدم تا درباره ناگفته سیاهم بنویسم. به ناگهان به جای بیتحرکی و سنگینی کوهوار احساس سبکی به من دست داد، زیبا و رها مانند پروانههای سرخوش پارک. نه محدودیتی، نه ترسی از آینده، نه عقدهیی نسبت به گذشته، نه سئوالی و نه مشکلی. این احساسات مانند هستی خودم واقعی بود و هرکس که مرا میشناخت به روشنی و وضوح آنها را میدید. من انقلاب کرده بودم، انقلاب ایدئولوژیک."(صص3-242) تنها بعد از ارائه این اعتراف مکتوب است که پس از مدتها اعمال فشار بر نویسنده، سرانجام در جلسهای با حضور مهدی ابریشمچی انقلاب ایدئولوژیک وی به رسمیت شناخته میشود.
تأمل در مسئله فوق، یک نکته بسیار مهم را روشن میسازد. بیشک هیچکس غیر از نویسنده از "ناگفته سیاهی" که در زندگی او وجود داشته، مطلع نبوده و لذا اصرار "طاهره" برای بیان مکنونات ذهنی نویسنده، اشاره به موضوع و مسئله خاصی نداشته است. اما تا قبل از بیان این ناگفته سیاه، هیچیک از گفتهها و نوشتههای نویسنده مورد قبول واقع نگردیده و انقلاب ایدئولوژیک وی به رسمیت شناخته نشده بود. از سوی دیگر طبق آنچه مسعود بنیصدر در خاطراتش نگاشته، باقی ماندن در وضعیت ماقبل انقلاب ایدئولوژیک و فشارهای روانی، سیاسی و سازمانی که در این شرایط بر وی وارد می آمده است، شرایط بسیار سخت و ناگواری برای او فراهم آورده بود که تحمل آن غیرممکن بود. در واقع به خاطر رهایی از این شرایط غیرقابل تحمل، وی رنج بیان این ناگفته سیاه را برخود هموار میسازد. اما سؤال اینجاست که چرا به محض افشای این مسئله، مسئولان سازمان، انقلاب ایدئولوژیک او را به رسمیت میشناسند؟ پاسخ میتواند این باشد که وی با بیان این مسئله تمامی شخصیت و حیثیت خود را از بین برد و به عنصری تبدیل گردید که مطلوب سازمان رجوی بود؛ بنابراین مسئولان سازمان در پی اخذ اعترافاتی از اعضا بودند که آنها را به منتهیالیه ذلت و خواری نزد خود و دوستانشان برساند، ضمن این که گزارشهای مزبور به عنوان ابزار فشاری نزد سازمان باقی میماند تا از آن علیه اعضایی که قصد جدایی از آن را داشتند، بهره گرفته شود. سؤالی که در اینجا مطرح میشود این است که اگر در زندگی شخصی فردی، موردی وجود نداشت که خواسته سازمان را تأمین کند، آنگاه تکلیف او چه بود؟ پر واضح است که چنین فردی به هر طریق ممکن میبایست نظر سازمان را جلب کند و انقلاب ایدئولوژیک خود را به تأیید برساند. این کار یا از طریق افشای افکار و خیالات و به عبارات دیگر گناهان تخیلی و ذهنی میبایست صورت پذیرد یا با اعتراف به "گناه نکرده" و در واقع جعل گناه برای خویش. به هر حال سازمان به حدی فرد را تحت فشار قرار میداد تا به آنچه از وی انتظار داشت برسد. مسعود بنیصدر به موردی اشاره دارد که میتواند مصداقی در این زمینه به شمار آید: "همچنان تعداد اندکی انقلاب ناکرده مانده بود از جمله یکی از اعضای عمده شورا به نام بهنام که نوار ویدئویی تهیه میکرد. وی ناگهان سرش را محکم به دوربین کوبید. خون به همه جا فوران زد. بهنام برای انقلاب کردن تحت فشار سنگینی قرار داشت ولی نمیدانست چه باید بکند، شاید هم مانند من دچار درماندگی شده بود. افراد پریدند که او را متوقف کرده و به او کمک کنند. او در این جلسه چیزی نگفت. کمی بعد متوجه شدم که او "انقلاب" کرده است."(ص250) هرچند که نویسنده درباره جزئیات انقلاب نامبرده سکوت کرده، اما از آنچه پیش از این بیان گردیده به خوبی میتوان دریافت که محتوای آن چه بوده است.
همزمان با وقایعی که در این روی سکه انقلاب ایدئولوژیک با هدف در هم شکستن و به ذلت کشاندن اعضا جریان داشت، در روی دیگر این سکه شاهد تقدس بخشیدن و به مرز الوهیت رسانیدن مسعود و مریم هستیم. در واقع باید گفت این دو جریان، لازم و ملزوم یکدیگرند. هرچه شخصیت اعضا بیشتر تحقیر و خرد گردد، امکان بزرگنمایی مسعود و مریم نیز بیشتر فراهم میآید. به همین دلیل مشاهده میشود که در هر مرحله از سلسله انقلابهای ایدئولوژیک طراحی شده توسط رجوی، از زاویهای جدید شخصیت اعضا مورد تهاجم قرار میگیرد و از سو? دیگر بلافاصله "مسعود و مریم" موقعیت جدیدی برای خود احراز میکنند. باید گفت خاطرات مسعود بنیصدر به خوبی توانسته است از پس بازگویی و ترسیم این مسئله برآید.
رجوی ابتدا به "خضر" تشبیه میشود که با هوش و فراست ماورایی خویش، دست به کارها و اقداماتی فراتر از فهم و درک اعضا میزند(ص240) طبیعی است بر این اساس هنگامی که وی تصمیم به انتقال دادن پایگاه سازمان به عراق و پذیرش سلطه صدام حسین و همراهی با ارتش بعث در تهاجم به خاک ایران میگیرد، نه تنها با اعتراض اعضا مواجه نمیشود، بلکه مورد تحسین و تشویق نیز واقع میگردد. جالب این که رجوی در هر یک از اینگونه مقاطع حساس که به هرحال خطر بروز بحثها و اظهارنظرهای مختلف پیرامون مسائل و اتفاقات آن دوران وجود دارد، فاز جدیدی از انقلاب ایدئولوژیک را مطرح میکند و ذهن اعضا را به کلی مشغول میسازد: "پس از رفتن رجوی به عراق، طاهره فاز جدیدی از انقلاب ایدئولوژیک را اعلام نمود که به "فاز ضد بورژوازی" معروف گردید."(ص259) طبعاً با آغاز هر فاز جدید، مجدداً بحث انقلاب کردهها و انقلاب نکردهها به راه میافتاد و تمامی اعضا میبایست سعی و تلاش کنند تا به جمع انقلاب کردهها بپیوندند. در واقع بر اساس این ترفند رجوی، وی نه تنها خود را از معرض تهاجم اعضا دور نگه میداشت بلکه دقیقاً سمت و سوی تهاجم را به طرف اعضا بازمیگرداند. به عبارت دیگر، در این مقاطع، رجوی نیازی به پاسخگویی به اعضا نداشت- هرچند که با زیرکی جلسات توجیهی را برگزار میکرد- بلکه این اعضا بودند که میبایست خود را از اتهام ناتوانی در نایل آمدن به فاز جدید انقلاب برهانند: "در تلاش برای یافتن تمایلات بورژوایی خودم، مانند دیگران دربارهی علایق، تنفرها، عادات و آرزوهایم مینوشتم. در یکی از نشستهای شورا، طاهره نسبت به این نوشتهها واکنش نشان داد: پوشال ننویس! وابستگیهای بورژوایی تو، پیچیدهتر از این چیزهای ساده و آشکار است."(ص261)
درپی شکست مفتضحانه ارتش رجوی در عملیات مرصاد یا به تعبیر سازمان مجاهدین "فروغ جاویدان" و وارد آمدن خسارات و تلفات سنگین به آن، مجدداً نشستهای ایدئولوژیکی به راه افتاد و اینبار رجوی به مقام "باب امام زمان" نائل آمد: "اولین چیزی که در بغداد از من خواسته شد انجام دهم، دیدن نوار ویدیویی نشست ایدئولوژیکی "هیات اجرایی و اعضای رده بالای سازمان" بود. عنوان این نشست "امام زمان" بود... در بحث امام زمان، این انتظار میرفت که ما به این جمعبندی برسیم که هیچ حائلی میان رجوی و امام زمان نیست، بلکه پرده حایل میان ما و رجوی، و به طور مشخص امام زمان و خداست که مانع میشود او را به طور شفاف درک کنیم. این "حایل" عبارت بود از ضعف ما. اگر آن را میشناختیم، آنگاه میتوانستیم ببینیم که چرا و چگونه در فروغ و در جاهای دیگر شکست خوردهایم. مسعود و مریم هیچ شکی نداشتند که پرده حائل در مورد همه ما، همسران ما بودند."(ص337) در این مرحله نیز به جای آن که رجوی پاسخگوی سادهاندیشیها و بلندپروازیهای کودکانهاش در مقابل اعضا باشد، با چنین ترفندی خود را در مقام بابیت امام زمان قرار میدهد و انگشت اتهام به سمت اعضا نشانه میرود که چرا به دلیل ضعفهایشان نتوانستهاند به حقیقت وجودی "مسعود" پی ببرند و بدین لحاظ موجبات شکست در عملیات فروغ جاویدان را فراهم آوردهاند. لذا از این پس وظیفه اعضا آن میشود که اولاً به شناخت ضعفهای خود همت گمارند و در صدد رفع آنها برآیند، ثانیاً تلاش کنند تا رجوی را آنگونه که شایسته اوست، ستایش نمایند! ادامه دارد...