تاریخ انتشار : ۱۱ مهر ۱۳۹۱ - ۱۳:۰۵  ، 
شناسه خبر : ۱۱۵۶۲۱
طوس طهماسبی اشاره:‌ ‌در شماره‌ی پیشین به پروژه‌ی جدید سرویس اندیشه‌ی "نامه" در طرح و نقد گفتمان‌های اندیشه‌ی تأثیر‌گذار در ایران اشاره‌کردیم و برخی مسایل اساسی پیش‌روی گفتمان چپ را به‌صورت ناتمام مطرح کردیم. در این شماره قصد داریم به بررسی وضعیت گفتمان لیبرال در ایران بپردازیم. این بحث نسبت به بحث پیشین انضمامی‌تر و تا حد زیادی مربوط به شرایط خاص این گفتمان در ایران است. بحث پیرامون مسایل گفتمان لیبرال را همچون گفتمان چپ در آینده ادامه می‌دهیم؛ و بحث فعلی را از لحاظ وجهه‌ی نظری و کلان‌تر تکمیل خواهیم‌کرد. ادامه‌ی بحث مسایل پیش روی گفتمان چپ را نیز در شماره‌ی آینده خواهید خواند.

شگفتی بزرگ سوم‌ تیر:
پیروزی قاطع محمود احمدی‌نژاد در انتخابات ریاست‌جمهوری سوم‌تیر، شگفتی سیاسی و اجتماعی بزرگی بود. در هشت‌سال گذشته یعنی در دوران اصلاحات به‌نظر می‌رسید جناحی که احمدی‌نژاد به آن تعلق دارد و تیپ سیاسی و حتی شخصی او از کم‌ترین اقبال اجتماعی برخوردار است. گمان می‌رفت لایه‌ی تندروی جناح محافظه‌کار یعنی خاستگاه سیاسی احمدی‌نژاد تنها می‌تواند از طریق قدرت بخش‌های غیرانتخابی حاکمیت و سخت افزارهای نظامی و امنیتی به حیات خود ادامه دهد، اما چه شد که فردی از این جناح که اتفاقاً برخلاف دیگر کاندیداهای این جناح تلاش برای پوشاندن یا تلطیف عقاید واقعی خود نداشت بر ائتلاف بزرگی که شامل بخش اعظم جنبش دموکراسی‌خواهی ایران اعم از جناح درون حکومتی و برون حکومتی، بخش بزرگی از روشن‌فکران معتبر مستقل از حاکمیت و بخش بزرگی از تحصیل‌کردگان، مدیران و صاحبان سرمایه، به‌علاوه‌ی جناح عمل‌گرای حاکمیت (هاشمی رفسنجانی و ...) با قدرت اقتصادی عظیم و قدرت سیاسی قابل توجه آن، با فاصله‌ی زیاد پیروز شد؟ چرا شعارهای ساده‌ی عدالت‌گرا و فقیرنواز، آن‌هم از زبان کسی که نماینده‌ی متعصب‌ترین بخش جناح محافظه‌کار حاکمیت بود، آن‌قدر مورد توجه قرار گرفت؟ بسیار دشوار است گمان‌کنیم که آقای احمدی‌نژاد که حتی چهره‌اش به‌شدت نماد آن طیف و طرز تفکری بود که در دوران اصلاحات در انزوا و عدم محبوبیت شدید به‌سر می‌برد، از نوعی مزیت "اپوزیسیون انگاری" بهر‌ه‌مند شده باشد و اگر هم این‌گونه بوده، این شق‌القمر چه‌گونه اتفاق افتاده است؟ در جهان سوم بسیارکم اتفاق افتاده که یک حاکمیت یا بخش محافظه‌کار آن، که سال‌ها با مخالفت اکثریت تحت فشار بوده، با طرح یک نسخه‌ی سیاسی نسبتاً جدید ساده، اوضاع را به‌نفع خود معکوس نماید. به اعتقاد نگارنده پاسخ را باید در مختصات و محتوای گفتمان حاکم برجنبش یا جبهه‌ی اصلاح‌طلب (یا دموکراسی‌خواه) جُست. تئوریسین‌های جنبش دموکراسی‌خواه ایران، گمان می‌کردند با توجه به‌برخی تغییرات مهم جهانی همچون سقوط رژیم‌های ایدئولوژیک و چپ‌گرا و یک‌قطبی‌شدن و گسترش الگوی "دموکراسی شبه‌غربی" در جهان و برخی تحولات داخلی همچون گسترش شهرنشینی، تحولات دانشگاهی و وسایل ارتباطی، رشد طبقه‌ی متوسط شهری، رشد نرخ تحصیل و اشتغال زنان و نیز شکل‌گیری یک قشر صاحب سرمایه‌ی نسبتاً مستقل از حاکمیت در دوره‌ی هاشمی رفسنجانی، جامعه‌ی ایران دیگر نمی‌تواند پذیرای یک رژیم ایدئولوژیک و تمامیت‌گرای اسلامی باشد؛ بنابراین از طریق ایجاد یک حرکت سیاسی توسط لایه‌هایی از حاکمیت، بخش عمده‌ای از روشن‌فکران و حمایت طیفی از سرمایه‌داران نورسیده و بر پایه‌ی بسیج بسیار محدود و گاه‌به‌گاهی طبقه‌ی متوسط (آن‌هم بیش‌تر از طریق رسانه‌ها) می‌توان تحول عمده‌ای در حاکمیت پدید آورد. آنان معتقد بودند که لزوماً برای نیل به دموکراسی باید قدرت‌های اقتصادی نیرومندی مستقل از دولت شکل بگیرد و اینان پشتوانه‌ی شکل‌گیری جامعه‌ی مدنی باشند. این مدل، کاملاً در چارچوب گفتمان لیبرال قرار می‌گیرد. در این‌جا ممکن است برخی از لیبرال‌های لاییک برآشفته شوند که چرا اصلاح‌طلبانی نظیر جبهه‌ی مشارکت و ... که هنوز قایل به جدایی دین از سیاست نیستند و می‌خواهند در چارچوب قانون اساسی عمل‌کنند، لیبرال قلمداد شده‌اند؛ اما از دیدگاهی که این نوشتار به موضوع می‌نگرد، گرچه تفاوت‌هایی میان اصلاح‌طلبان درون حاکمیت، آن‌هایی که به عبور از قانون اساسی اعتقاد پیداکردند و آن‌هایی که پیش‌تر هم سکولار بودند، وجود دارد؛ اما استخوان‌بندی اساسی نگاه لیبرال در عرصه‌ی اجتماعی و سیاسی با کمی شدت و ضعف در تمامی آن‌ها وجود دارد. تفاوت اساسی آن‌ها در امتیازدادن آن‌ها به جناح محافظه‌کار حاکمیت و اعتقاد به برخی عقب‌نشینی‌ها یا عدم اعتقاد به آن یا نقش مذهب در عرصه‌ی اجتماع محدود می‌شود. جوهره‌ی اساسی نگاه لیبرال عبارت است از نگاه به جامعه به‌عنوان یک دوقطبی به‌نام مردم و حکومت که به‌شکلی انتزاعی از یکدیگر جدا فرض می‌شوند و حکومت و ساخت قدرت نیز معمولاً به‌عنوان مجموعه‌ی مقامات سطح بالای سیاسی شناخته می‌شود. همچنین اختلاف عظیم قدرت اقتصادی و سطح زندگی در میان "مردم" مهم تلقی نمی‌شود. از این دیدگاه، اگر انتخابات آزاد وجود داشته باشد، بدین معنی که نخبگان اقتصادی و سیاسی جامعه، گزینه‌هایی برای انتخاب‌کردن درمقابل مردم قراردهند، ولو این‌که امکانات افراد و گروه‌های مختلف در این کارزار بسیار نابرابر باشد، حکومت نماینده‌ی خواست و منافع عمومی است و در واقع حاصل قرارداد میان مردم و حکومت است که در آن مردم به‌خاطر برخی الزامات زندگی اجتماعی و تأمین برخی نیازهای‌خود همچون امنیت و ... از مقداری از آزادی خود می‌گذرند و به دولت تا حدودی حق اعمال اقتدار می‌دهند. در این الگو آزادی سیاسی به‌معنی آزادی‌های نمایان حقوقی همچون حق راCی‌دادن و کاندیداشدن یا آزادی مطبوعات و بیان، شناخته می‌شود. در نهایت این الگو، حاکمیت تضمین‌شده‌ی بازار آزاد را در عرصه‌ی اقتصادی می‌پذیرد و مالکیت را امری مربوط به حوزه‌ی خصوصی می‌داند که دولت یا قوانین حق تعرض به آن‌را ندارند. در این‌جا ارتباط تنگاتنگ حکومت و لایه‌های اجتماعی مغفول می‌ماند و جامعه نه به‌عنوان مجموعه‌ای از طبقات و اقشار در حال رقابت و تضاد بلکه به‌عنوان مجموعه‌ای که با کمی تدبیر می‌توان منافع تمامی آن‌ها را با هم آشتی داد، تلقی می‌شود.
از سوی دیگر نوع تحول مطلوب از دیدگاه جامعه‌شناسی سیاسی لیبرال، حرکت‌های اصلاح‌طلبانه و نه انقلاب است که معتقدند هزینه‌های سنگینی به بار می‌آورد و نتایجش قابل پیش‌بینی و کنترل نیست؛ حرکت‌های اصلاح‌طلبانه، مستلزم حرکت‌های تدریجی، معمولاً مسالمت‌آمیز، چانه‌زنی با حاکمیت و حتی اتحاد با برخی بخش‌های آن و نیز بسیج و سازماندهی نیروهای اجتماعی خواهان تحولات مورد نظر است. تقریباً تمام مواردی که گفته شد، در برنامه‌ی اصلاح‌طلبان اعم از میانه‌رو، تندرو یا خارج از حاکمیت و همچنین نیروهای قدیمی‌تر اپوزیسیون داخل کشور وجود داشت. البته نمی‌توان گفت تمامی نیروهای موجود در جنبش دموکراسی‌خواهی ایران در چارچوب گفتمان لیبرال فکر و عمل می‌کردند اما بخشی که خارج از این گفتمان بود کوچک، حاشیه‌ای و بسیار کم‌اثر بود که البته با افول اصلاحات مقداری تقویت شد که لازم است در مجالی دیگر درباره‌ی آن بحثی صورت‌گیرد.
حال باید دید چه عواملی موجبات بحران گفتمان لیبرال را فراهم‌کرد؟ این عوامل می‌تواند شامل برخی از آموزه‌ها و پیش‌فرض‌های درون این گفتمان و نیز برخی شرایط خاص مربوط به اوضاع ایران و جهان باشد. اولین نکته‌ای که به ذهن می‌آید آن است که در ایران، گفتمان لیبرال و جنبش تحت شمول آن تقریباً به‌تنهایی در موضع اپوزیسیون و خواهان تغییرات قرارگرفت؛ یعنی در موضعی رادیکال. اما آیا این موضعی مناسب، آشنا و تجربه‌شده برای گفتمان لیبرال است؟ در طول دو سده‌ی گذشته چندبار گفتمان لیبرال در چنین موضعی قرار گرفته است؟ و اصولاً رابطه‌ی لیبرالیسم و دموکراسی چه‌گونه بوده است؟ و آیا این دو تناسب واقعی یا حداقل تاریخی داشته‌اند؟ پس از انقلاب، انقلاب فرانسه به‌عنوان اولین تجلی الگوی سیاسی عصر روشن‌گری لیبرالیسم، به‌عنوان نماینده‌ی بورژوازی فرانسه و به‌عنوان یک اپوزیسیون موفق وارد قدرت شد. بورژوازی فرانسه یعنی صاحبان صنایع و بازرگانان، از فشار قوانین و انحصارات حکومتی اشراف به‌شدت ناراضی بودند. آنان معتقد بودند که بخش اعظم ثروت کشور را تولید می‌کنند اما از حق شرکت در تصمیم‌گیری برای امور کشور محروم هستند. سلطنت و اشرافیت فرانسه لجوجانه از ایجاد هر نوع امکان برای ورود این طبقه به عرصه‌ی سیاست جلوگیری می‌کرد و این طبقه را هم همراه با مردم عادی بی‌چیز در طبقه‌ی سوم (پس از اشراف و روحانیت) قرار می‌داد و این سبب‌شد که امکان مدیریت نارضایتی‌های از حکومت سلب شود و تجمع نارضایتی‌های بورژوازی با دیگر اقشار مردم همچون کارگران و کشاورزان انفجار انقلابی بزرگی را منجر شود. اما به‌محض پیروزی مرحله‌ی اول انقلاب، اختلاف بورژوازی لیبرال که نمایندگانش به ژیروندن‌ها مشهور بودند با دیگر جناح‌هایی چون ژاکوبن‌ها و سان‌کولوت‌ها که تا حدودی یا کاملاً خود را نماینده‌ی بقیه‌ی اقشار مردم یا به‌اصطلاح عوام می‌دانستند بالاگرفت. اختلافات، مربوط به دو حوزه اساسی بود؛ یکی سازمان‌دادن به اقتصاد که در آن لیبرال‌ها حتی در شرایط بحران و قحطی مخالف ایجاد محدودیت و بستن مالیات قابل‌توجه برکار صاحبان سرمایه و تجار بودند و جناح مقابل، آنان را به محکوم‌کردن عامه‌ی مردم به گرسنگی متهم می‌کرد. این آغاز همان دعوای مشهور دو قرن بعد میان تفکر لیبرال و سوسیالیست بود. اختلاف دیگر مربوط به حق راCی بود. جناح چپ انقلاب فرانسه معتقد بود که حق راCی متعلق به همگان است اما لیبرال‌ها به‌عنوان نمایندگان بورژوازی معتقد بودند که حق راCی تنها باید از آن کسانی باشد که در ساختن کشور و ثروت آن دخیل و صاحب نفع هستند و از ویژگی‌هایی چون خرد و درایت نیز بهره‌مندند؛ چراکه تنها آنان می‌توانند با مسؤولیت و تعهد نسبت به مسایل کشور تصمیم‌گیری کنند. چنین شد که به‌غیر از دوره‌ی کوتاه حکومت ژاکوبن‌ها که یک‌سال و اندی به‌طول انجامید تا مدت حدود هفتاد سال بعد، کارگران و کشاورزان خُرد فرانسه حق شرکت در انتخابات را نداشتند. حق رأی مستلزم داشتن میزان معینی از ثروت منقول و غیرمنقول بود. درواقع بورژوازی لیبرال فرانسه پس از ورود به باشگاه قدرت، در را پشت سر خود بست و خصلت رادیکال و رهایی‌بخش خود را کاملاً از دست داد. در انگلستان، بورژوازی و لیبرال‌ها با سلطنت و اشراف به مصالحه رسیدند؛ انفجاری چون انقلاب فرانسه رخ نداد و کارگران و دیگر اقشار مردم از بازی کنار گذاشته شدند. در آلمان لیبرالیسم بسیار ضعیف و کم‌اثر بود؛ در آن‌جا بورژوازی به حاکمیت سلطنت مطلقه تن داد و به پیاده‌شدن لیبرالیسم صرفاً اقتصادی، آن‌هم به‌صورت کنترل‌شده رضایت داد. در واقع با گذشت زمان کوتاهی از آغاز قرن نوزدهم، لیبرالیسم ویژگی رادیکال و رهایی‌بخش خود را که در اواخر قرن 18 یعنی دوره‌ی زایش اندیشه‌های عصر روشن‌گری از آن برخوردار بود از دست داد و در اکثر موارد با گفتمان و نیروی اجتماعی محافظه‌کار وارد مصالحه و تقسیم قدرت شد. در مواردی نیز لیبرالیسم نقش میانجی نحیفی را بازی می‌کرد که در دوره‌های بحرانی و ضعف محافظه‌کاران به‌قدرت می‌رسید ولی پس از مدت کوتاهی به‌دست انقلابیون یا محافظه‌کاران از قدرت خلع می‌گردید. این اتفاق البته بیش‌تر مخصوص جهان سوم بود. در جهان پیشرفته، لیبرالیسم کم‌کم جای خود را در قدرت مستحکم می‌کرد و محافظه‌کاران و اشراف را به عقب می‌راند اما برخی از ویژگی‌های آن‌ها را اخذ می‌کرد. در قرن بیستم، فرآیند تثبیت لیبرالیسم در جایگاه قدرت در جهان صنعتی تثبیت شد. به‌غیر از مورد به‌قدرت رسیدن نازیسم و فاشیسم در آلمان و ایتالیا که لیبرالیسم داخلی این کشورها نتوانست کوچک‌ترین مقاومت مؤثری در مقابل فاشیسم انجام دهد و بار مقاومت در برابر نازیسم و فاشیسم بر دوش نیروهای چپ‌گرا قرار داشت، در نیمه دوم قرن بیستم در پهنه‌ی وسیع جهان غیرصنعتی یا در حال توسعه، لیبرالیسم نتوانست هیچ نقشی در مبارزات جنبش‌های مردمی در این کشورها بر علیه استعمار و استبدادهای سنتی یا نظامی انجام دهد و در این‌جا نیز نقش رادیکال و رهایی‌بخش بر عهده‌ی جنبش‌های چپ‌گرا و در مواردی ناسیونالیست بود. لیبرالیسم جهان‌اول درواقع دست در دست راست‌گرایان مرتجع جهان‌سوم برای حفظ وضع موجود و ثبات و منافع جهانی سرمایه‌داری در مقابل جنبش‌های تحول‌طلب مقاومت می‌کرد. گفتمان لیبرالیسم جهان پیشرفته در قالب نظریاتی چون مکتب نوسازی، نسخه‌ی دیکتاتوری سیاسی در کنار لیبرالیسم اقتصادی را برای جهان در حال توسعه می‌پیچید و برای اجرای آن از ایجاد جنگ، کودتا، کشتار و شکنجه ابایی نداشت. در جهان پیشرفته نیز لیبرالیسم اقتصادی کلاسیک پس از رکود آغاز دهه‌ی سی جای خود را به راه‌بُرد کینزی سپرد که به‌دنبال تلفیق عناصری از سوسیالیسم با نظریه‌ی لیبرالیسم اقتصادی بود. در جهان پیشرفته، گرچه لیبرالیسم نفوذ قدرتمند خود را حفظ‌کرد اما این نفوذ بیش‌تر جنبه‌ی ساختاری داشت؛ در طول قرن بیستم، در اکثر کشورهای بزرگ صنعتی (غیر از ایالات متحده) لیبرالیسم نتوانست نیروهای سیاسی بزرگی را سازماندهی و مستقیماً از طریق این نیروها در حیات سیاسی این کشورها نقش‌آفرینی کند. در سازماندهی مستقیم سیاسی، لیبرالیسم معمولاً در مقابل محافظه‌کاران، چپ‌گرایان یا ناسیونالیست‌ها کم می‌آورد. تصادفی نیست که در اکثر دوقطبی‌های سیاسی در کشورهای اروپایی، نام یک حزب خالص لیبرال را نمی‌بینیم؛ حزب کارگر و محافظه‌کار در انگلستان، حزب گلیست و سوسیالیست در فرانسه و حزب دموکرات‌مسیحی و سوسیال‌دموکرات در آلمان، البته به‌سبب حاکمیت نظام بازار آزاد، عناصر تفکر لیبرال با تفاوت‌هایی تقریباً خود را بر تمامی این احزاب تحمیل می‌کرد اما نکته‌ای که در این‌جا جلب نظر می‌کند، عدم توانایی ایدئولوژی لیبرال در جذب و سازماندهی توده‌ای است.
برکشیدن لیبرالیسم و راست جهانی در قامتی انقلابی و تحول‌آفرین:
از آغاز دهه‌ی هفتاد و در سال‌های پایانی دهه‌ی هشتاد، در شرایطی که همه‌ی ناظران و صاحب‌نظران عادت کرده بودند لیبرالیسم و نیز میراث اندیشه‌ی محافظه‌کاری غرب را در مقام حاکمیت، فرسودگی نسبی و مدافعه ببینند، ترکیبی از این دو اندیشه در قالب جریانی جهانی، با اعتماد به‌نفس، تهاجمی و با ادعای رقم‌زدن دورانی نو و شاید حتی پایان تاریخ به صحنه آمد. این جریان را معمولاً نئولیبرالیسم می‌خوانند که می‌خواست عقب‌نشینی‌های لیبرالیسم کلاسیک را جبران‌کند، دشمنان لیبرالیسم و بازار آزاد را از میان بردارد و کلیت جهان را در نظمی تمام‌عیار سرمایه‌دارانه به تصرف خویش درآورد. این جریان، زمینه‌ها و جلوه‌های عینی و مادی مشخصی داشت. از آغاز دهه‌ی هفتاد روند روبه‌نزول اقتصادی شوروی و بلوک شرق بر جهان سرمایه‌داری آشکار شد. در همان حال الگوی دولت رفاه نیز با بحران مواجه شد، نرخ رشد اقتصادی کاهش یافت و بحران‌های ادواری سرمایه‌داری (البته نه به‌شدت دهه‌ی 30) اوج‌گرفت و به‌این‌ترتیب عصر طلایی سوسیال‌دموکراسی اروپای غربی نیز به پایان رسید. از سوی دیگر پیشرفت‌های تکنولوژیک جدید همانند کامپیوتر، ماهواره و ریزپردازنده‌ها و به‌طور کلی آسان‌شدن حمل‌ونقل و ارتباطات، گسترش بازار سرمایه‌داری را تا اقصا نقاط جهان امکان‌پذیر می‌ساخت. ریگان و تاچر، دو چهره‌ی شناخته شده‌ی این موج جدید بودند. زمانی‌که تاچر اعلام‌کرد که با مشت آهنین با اتحادیه‌های کارگری برخورد می‌کند و ریگان اظهارداشت که زمان دفاع در مقابل کمونیسم به‌سر رسیده و اکنون زمان حمله به آن و نابودی آن است، مشخص‌شد که دوران جدیدی آغاز شده است. ماجراهای مربوط به فروپاشی شوروی و بلوک شرق، به‌دنیای سرمایه‌داری اجازه داد تا با نفوذ در اپوزیسیون اکثراً خلق‌الساعه‌ی این کشورها، الگوی جدید نئولیبرالی را به خشن‌ترین شکل در این کشورها به اجرا گذارند. نتایج این سیاست‌ها از جمله فقر شدید، ایجاد گروه‌های مافیای گسترده، آواره‌شدن بسیاری از زنان و دختران این کشورها به‌عنوان روسپی در دیگر کشورها، رسیدن نرخ مرگ‌ومیر به حد کشورهای آفریقایی و ... خود بحث مفصلی می‌طلبد؛ اما پدیده‌ی جدیدی پا به‌عرصه گذاشته بود که حامیانش آن‌را "انقلاب لیبرالی" می‌خواندند؛ یعنی در واقع شورش‌های کوتاه‌مدت، حساب‌شده و کارناوالی برای سرنگونی نظامی‌هایی که در مقابل گسترش نظام سرمایه‌داری ایستادگی می‌کنند. این پدیده نسخه‌های آغازین چیزی است که امروزه به انقلاب‌های رنگی شهرت پیدا کرده است یعنی استفاده از ناکامی نظام‌های رقیب سرمایه‌داری در ایجاد آلترناتیوی جذاب، تأمین بودجه‌ی عملیات توسط کمپانی‌های بزرگ صاحب منفعت در منطقه، دخالت سازمان‌های اطلاعاتی غربی و نیز ایجاد فشار تبلیغاتی و روانی در سطح جهانی برای سرنگونی حاکمیت‌ها و سپس اجرای سیاست آزادسازی اقتصادی تمام‌عیار مشهور به "شوک درمانی اقتصادی" تحفه‌ی میلتون فریدمن طراح سیاست‌های اقتصادی پینوشه و یلتسین که طی آن تمام واحدهای اقتصادی دولتی که برخی از آن‌ها اساسی‌ترین و حساس‌ترین نیازهای مردم همچون بهداشت، آب و فاضلاب، مواد غذایی اولیه و ... را رفع می‌کنند. در این رویکرد بخش خصوصی که معمولاً صاحبان سرمایه‌ی خارجی یا وابستگان داخلی آن‌ها را شامل می‌شود، واگذار می‌شود و به آنان در تعیین میزان تولید و قیمت، اختیار تام داده می‌شود که در نتیجه محرومیت نسبی یا حتی مطلق بخش وسیعی از مردم از بسیاری کالاها و خدمات ضروری را موجب می‌شود. از سوی دیگر یک دموکراسی صوری و هدایت‌شده استقرار می‌یابد، به‌صورتی که تنها کاندیداهای موردنظر جریان جهانی سرمایه، فرصت تدارک برای کاندیدا‌شدن می‌یابند و اگر اقلیتی مخالف نیز بتواند خود را به پارلمان برساند، امکان تأثیر‌گذاری سیاسی نخواهد داشت؛ چراکه یک قدرت موازی و سایه نیز که عبارت از کلوپ ترتیب‌دهندگان انقلاب رنگی بوده تا حدود زیادی در ساختن محدوده‌ی انتخاب‌های سیاسی مؤثر است. همچنین با تورم و فقر گسترده‌ای که به‌سرعت پدید می‌آید، فضا برای تشکیل گروه‌های مافیایی و بعضاً گروه‌های نژادپرست شبه‌نازی باز می‌شود. در موارد زیادی همان‌طور که در کشورهایی چون پاکستان، برخی کشورهای آمریکای لاتین و حتی روسیه دیده شده است، دست این گروه‌ها در ضرب‌وجرح و قتل فعالان چپ و کارگری باز گذاشته می‌شود و تحقیقات قضایی صوری نیز هیچ‌گاه به‌جایی نمی‌رسد. در واقع ظاهراً فضا برای فعالیت احزاب و مطبوعات باز است، اما گروه‌ها و احزاب مخالف پروژه‌ی سرمایه‌ی جهانی وارد نوعی بازی می‌شوند که مختصات و قواعد آن از پیش تعیین شده است و ساخت‌های کم پیدای کنترل و وتو در نقاط مختلف آن تعبیه شده‌اند.
دموکراتیسم راست‌گرا در ایران:
پس از وقایع مربوط به فروپاشی بلوک شرق که تقریباً با پایان جنگ و فوت آیت‌الله خمینی در ایران همزمان بود و چالش‌هایی را در برابر حاکمیت جمهوری اسلامی قرار می‌داد، ایده‌ی گرته‌برداری از وقایع اروپای شرقی و استفاده از فضای جدید جهانی در ذهن برخی اندیشمندان و فعالان سیاسی که جدیداً یا از پیش به گفتمان لیبرال گرایش پیدا کرده بودند جوانه زد. آنان گمان می‌کردند که با افول کاریزمای حاکمیت و پدیدآمدن مشکلات اقتصادی بعد از جنگ و نیز رشد برخی شاخص‌های نوگرایی اجتماعی در ایران، می‌توان پروژه‌ای شبیه به شوروی و اروپای شرقی را پیاده‌کرد. بر این اساس پس از سال 76 از طریق مطبوعات، کتب، فعالان سیاسی و روشن‌فکران، الگو و ادبیاتی تولیدشد که پیش‌تر تا حدودی مختصات آن‌را بیان‌کردیم؛ دو قطبی مردم-حاکمیت ترسیم‌شد، گویی این مردم چیزی شبیه به گونی سیب‌زمینی همگونی هستند که در آن منافع رفتگر شهرداری با تاجر میلیاردر تفاوتی نمی‌کند. عامل اقتصادی در تحلیل‌های اساسی به عمد و به سبب مختصات گفتمان لیبرال پس از جنگ سرد کاملاً حذف‌شد؛ گویی که قدرت حکومت از امری انتزاعی به‌نام زور یا نهایتاً نیروهای مسلحش سرچشمه می‌گیرد. افق حرکت به‌صورت چشم‌اندازی ترسیم می‌شد که در آن آزادی بیان، سبک زندگی و مطبوعات وجود دارد اما درباره‌ی این موضوع که پیش‌شرط‌های رفاهی استفاده از این آزادی‌ها چیست؟ و واقعاً چند درصد از مردم ایران دارای این پیش‌شر‌ط‌ها هستند، سخنی گفته نمی‌شد. استفاده از کلید‌واژه‌هایی چون عدالت، کارگر و محرومیت و ... به‌عنوان واژه‌هایی تاریخ مصرف گذشته، پوپولیستی و سبب‌ساز توتالیتاریسم، سرکوب و مورد تحقیر قرار می‌گرفت و در یک کلام استبداد اقتدارطلبی و انحصار‌طلبی، تنها در امور سیاسی و فرهنگی معنا می‌شد، انگار که در حوزه‌ی اقتصاد و توزیع منابع چیزی به‌نام اقتدارطلبی و انحصارطلبی نمی‌تواند وجود داشته باشد.
اما چرا این الگو که در اروپای شرقی موفق بود، در ایران شکست خورد؟ این شکست در ایران دو قسمت داشت؛ یکی شکست در غلبه بر اراده‌ی مقاومت بخش‌های غیرانتخابی حاکمیت و دیگری شکست در جذب حمایت مردمی و در مقابل افکار عمومی. تمرکز ما در این‌جا بر قسمت دوم است، لازم است بدانیم که جنبش دموکراسی‌خواهی راست‌گری ایران پایگاه اجتماعی خود را کدام اقشار و طبقات قرار داده بود؟ آن‌چه به‌کرات در تحلیل‌های نظریه‌پردازان این جنبش به‌چشم می‌خورد، تکیه بر "طبقه‌ی متوسط" بود. آنان خود را نماینده‌ی طبقه‌ی متوسط شهری که از لحاظ اجتماعی و فرهنگی مدرن شده است، قرار می‌دادند اما مشکل دقیقاً همین‌جا بود. آنان شاید غافل از این بودند که از لحاظ توان اقتصادی و امکان فراغت نسبی که از شاخصه‌های اساسی طبقه‌ی متوسط در جامعه‌شناسی امروز است، طبقه‌ی متوسط ایران تنها اسمش طبقه‌ی متوسط است. این طبقه‌ی وسیع و به‌اصطلاح گل‌وگشاد که نتیجه‌ی سیاست‌های اقتصادی خاص دوران پهلوی و جمهوری اسلامی است، درون خود دارای لایه‌بندی‌های اساسی است. بخش‌های عمده‌ای از این طبقه با محرومیت و مشکل اقتصادی عمده دست‌وپنجه نرم می‌کنند و مجال و فراغت فکر به مواهب آزادی‌های سیاسی و فرهنگی را ندارند؛ و درواقع یکی از واقعیت‌های اجتماعی ایران امروز، تضاد طبقاتی در درون طبقه‌ی متوسط است؛ چراکه از سوی دیگر، کسان دیگری درون این طبقه به‌حساب می‌آیند که واقعاً ثروتمند هستند و دغدغه‌ها و منافعشان کاملاً متفاوت است. بنابراین به‌نظر می‌رسد واژه‌ی بسیار کلی طبقه‌ی متوسط برای ترسیم لایه‌بندی‌های اجتماعی و اقتصادی در ایران واژه‌ی مناسبی نباشد. جنبش دموکراسی‌خواهی راست‌گرای ایران پس از دوم خرداد درواقع پایگاه اجتماعی خود را لایه‌ی بالایی طبقه‌ی متوسط که بیش‌تر در شهرهای بزرگ ایران ساکنند و چندان هم پرشمار نیستند و نیز بخشی از طبقه‌ی بالا و صاحب سرمایه قرار داده بود که با همتایان خود در درون حاکمیت جمهوری اسلامی در رقابت و از انحصارات آن‌ها ناخشود هستند. تفاوتی که احتمالاً نظریه‌پردازان این جنبش به آن توجهی نکردند آن بود که در شوروی و اروپای شرقی، حداقل‌های رفاهی برای همه تأمین شده بود و طبقه‌ی متوسط همگونی در آن‌جا وجود داشت که گرچه طعم تنگی نسبی زندگی و دشواری تهیه‌ی برخی ملزومات را تجربه کرده بود اما افراد بسیار ثروتمند‌تر از خود را پیش چشم نداشت و به‌سبب امنیت شغلی و برخی تأمین‌های اجتماعی چون بهداشت رایگان در اضطراب و فشار روحی شدید به‌سر نمی‌برد؛ گرچه شاید زندگی کسالت‌باری داشت. در شوروی و اروپای شرقی برخلاف ایران جمعیت زیر خط فقر به نزدیک پنجاه‌درصد نمی‌رسید و پدیده‌ی حاشیه‌نشینی و زاغه‌نشینی که در ایران به این گستردگی است، در آن‌ها اصلاً وجود نداشت. یکی از "ایده‌آل تایپ"‌های اساسی پایگاه اجتماعی اصلاح‌طلبان در ایران جوانانی بودند که فرض می‌شد به‌دنبال آزادی پوشش و سبک زندگی هستند تا به تفریحات مورد علاقه‌ی‌خود بپردازند اما زمانی‌که بسیاری از این جوانان مشاهده‌کردند که فاقد حداقل توان مالی برای انتخاب پوشش یا سبک زندگی مورد علاقه‌ی خود هستند و صرفاً باید تماشاگر خوش‌گذرانی همسالان خود در لایه‌های اجتماعی بالاتر باشند، حاضرشدند حتی به فردی حزب‌اللهی چون احمدی‌نژاد راCی‌دهند که اگر شعارهایش وضع آنان‌را نیز بهبود نبخشد، شاید کمی عقده‌ی دل آنان را خالی‌ کند.
در گفتمان اصلاح‌طلبان و دموکراسی‌خواهان راست‌گرا به‌هیج عنوان از فساد اقتصادی در ایران سخنی گفته نشد. اینان برای طبقات پایین جامعه‌ی ایران هیچ حرفی برای گفتن نداشتند و اتفاقاً بخش محافظه‌کار حاکمیت جمهوری اسلامی به‌سبب بهره‌برداری از نهادها و شبکه‌ی روابط سنتی خیلی بهتر از آنان قادر به بسیج این طبقه بود. واقعاً در شرایط پر از تضاد جامعه‌ی ایران، لیبرال‌های مذهبی و غیرمذعبی با شعارهای مترقی! چون خصوصی‌سازی دانشگاه‌ها و حذف یارانه‌ی نان، چه‌کسی را می‌خواستند جذب‌کنند؟ این بود راز موفقیت ضد حمله‌ی پوپولیستی جناح محافظه‌کار حاکمیت به پاشنه آشیل دموکراسی‌خواهان درون و بیرون حاکمیت.
در حال حاضر نمایندگان سیاسی گفتمان لیبرال در ایران به دو سمت کشیده شده‌اند؛ یک‌دسته به‌دنبال ملایم‌کردن شعارها و برنامه‌های خود و آویزان‌شدن به الیگارشی مالی عمل‌گرای حاکمیت (جناح هاشمی رفسنجانی) هستند و دسته‌ی دوم به‌دنبال سرمایه‌گذاری روی پروژه‌ی حمله‌ی نظامی ایالات متحده هستند چرا که به‌نظر می‌رسد به‌سبب وجود اراده‌ی مقاومت در حاکمیت و دارا بودن بدنه‌ی اجتماعی خاص خود و نیز پراکندگی لایه‌های اجتماعی مقابل، پروژه‌ی انقلاب رنگی در ایران منتفی است و تنها چاره برای آمریکا و هواداران داخلی‌اش همان حمله‌ی نظامی است. مسافرت برخی از چهره‌های دموکراسی‌خواه داخلی اعم از فعالان سیاسی و دانشجویی به آمریکا و عضویت آن‌ها در مؤسسات سیاسی-تحقیقاتی وابسته به "سی‌آی‌ای" برای شکل‌دادن به یک گزینه‌ی سیاسی جدید برای آینده‌ی ایران نشان‌گر سرعت‌گرفتن همین پروژه است و همین امر بهترین نشانه بر انحطاط گفتمان لیبرال و دموکراتیسم راست‌گرا در ایران است.