* آیتالله طالقانی به جهت شخصیتی، یکی از روحانیونی بود که در متن مبارزات سیاسی سال های رژیم ستمشاهی پهلوی حضور جدی داشت و چون با همه گروه ها در زندان و بیرون زندان روابط ارگانیک و عاطفی برقرار می کرد، خیلی نمی توان به مشرب فکری او پی برد. شما به عنوان یک مبارز سیاسی در سال های پیش از انقلاب به جهت آنکه با ایشان ارتباط نزدیک داشتید، ایشان را چگونه یافتید؟ و امروز که به آن سال ها نگاه می کنید، او را چگونه انسانی میبینید؟
ایشان از لحاظ اندیشه دنباله همان احیاگران و نواندیشی دینی است. همان خط سیدجمال الدین اسدآبادی، شیخ محمد عبده، کواکبی، اقبال و در ایران هم سیدحسن مدرس بود. البته مدرس بیشتر جنبه سیاسی داشت، ولی ایشان هم به لحاظ سیاسی و هم اجتماعی و هم فکری از قبل از شهریور 1320 ایشان طلوع کردند و بعد از شهریور 1320 درخشیدند و با نهضت ملی هماهنگی داشتند. بعد از نهضت ملی، با نهضت مقاومت ملی همکاری داشتند و همچنان در زمینه فکری فعال بودند. کتاب تنبیه الامه و تنزیه المله آیتالله نایینی در دفاع از مشروطیت را ایشان با مقدمه و توضیحات احیا کردند. در سال 1333 این کتاب منتشر شد. کتاب های خودشان مالکیت در اسلام هم مربوط به همان سال هاست.
در کنار این فعالیت های علمی ـ فکری یک فعالیت بین المللی هم ایشان داشتند. البته بین المللی در کشورهای اسلامی بیشتر مدنظر من است. ایشان شاید اولین کسی است که فلسطین را به ایرانیان معرفی کردند و از فلسطین دفاع کردند. ارتباط ایشان با فلسطینی ها عمدتا با حضور در کنفرانس ها و کنگره های اسلامی پیوند می خورد. این کنفرانس ها در قبرس، کراچی و قاهره برگزار می شد و ایشان عمدتا در همه این کنفرانس ها شرکت می کردند. با مبارزان الجزایر ارتباط داشتند.
در سال 42 ایشان اظهار می داشتند که در بازجویی های ساواک کارشناسان اسرائیلی را دیدم که در بازجویی هم نظارت داشتند. چون ایشان یکی از افراد ضدصهیونیست بوده و پیوسته چهره صهیونیست سیاسی را معرفی می کرده و از مردم فلسطین دفاع می کرده است. اسرائیل هم بیشتر در دو زمینه فعالیت می کرد، یکی ارتباط سازمان جاسوسی موساد با ساواک و دیگری در حوزه اقتصادی با ایران مرتبط بود. آیتالله طالقانی هم در حوزه سیاسی و هم در حوزه اقتصادی مبارزه میکرد.
آیتالله طالقانی یک سخنرانی در سال 41 داشتند که این سخنرانی در انجمن ماهانه آن برگزار می شد. در این انجمن به شدت علیه اصلاحات ارضی صحبت کردند. این حمله نه به عنوان نفس اصلاحات ارضی، بلکه به جهت اینکه کارشناسان اسرائیلی در آن مشارکت داشتند.
به این جهت وقتی که ایشان بازداشت شدند، ساواک ترجیح داد که اسرائیلی ها هم در بازجویی ها شرکت کنند. بنابراین صهیونیست ها از هر جهت متوجه اینها بودند.
* در این مورد مستنداتی وجود دارد یا تنها در افواه این بحثها وجود داشت.
** نه، ایشان خودشان به چشم در بازجویی ها اسرائیلی ها را دیده بودند. ایشان می گفتند که افسران موساد در بازجویی های من در کمیته های ضدخرابکاری حضور داشتند.
* ایشان چه موقعی عضو نهضت ملی ایران شدند؟
** ادامه مبارزه بعد از نهضت مقاومت ملی در سال 1339 عضو جبهه ملی(2) ایران شدند و در انتخاباتی که در سال 41 برگزار شد، ایشان عضو شورای جبهه ملی بودند، ولی به علت اینکه در جبهه ملی گرایش سکولار و لائیک زیاد بود و در واقع کمتر به مبارزات مذهبی ایران توجه داشتند، در سال 1340 به اتفاق آقای مهندس بازرگان، سحابی نهضت آزادی را تشکیل دادند.
* یعنی ایشان موسس نهضت آزادی بودند؟
** البته ایشان موسس نهضت آزادی به شمار می آیند، اما مهندس بازرگان از ایشان برای تاسیس نهضت آزادی دعوت کردند و ایشان هم می گویند که من استخاره کردم و خوب آمد و از همان آغاز در تاسیس آن و بعد به دنبال آن فعالیت شدید داشتند.
* آن چیزی که از آقای طالقانی در اذهان باقی مانده، به نظر نمی رسیده که با افراد سکولار خیلی مشکلی در تعامل با آنها داشته باشد.
** به هیچ وجه مشکلی با آنها نداشت. ایشان در چارچوب جبهه ملی فعالیت می کردند. شاید نخستین انگیزه آنها این بود که یک سازمان یا حزب سیاسی ـ مذهبی داشته باشد.
* البته جبهه ملی هم مذهبی بود، اما اینها می خواستند که صبغه مذهبی آن بیشتر باشد.
** بله، همین طور است. بیشتر آنکه ایدئولوژی مذهبی داشته باشند. البته این مساله دقیقا بعد از فوت آیتالله بروجردی جرقه خورد.
* یعنی اختلاف پیدا کردند؟
** واقعیت قضیه این بود که مهندس بازرگان و مهندس سحابی به جبهه ملی پیشنهاد کردند که در تهران مراسم ختمی برای آیتالله بروجردی برگزار کنند، چون آیتالله بروجردی در کشور و پیش ملت جایگاه بسیار عالی مرتبه ای داشت.
* فوت ایشان در 9 فروردین 40 رخ داده بود؟
** بله، فوت ایشان به خصوص در جهان تشیع بازتاب بسیار وسیعی در جهان تشیع داشت، اما جبهه ملی با پیشنهاد مهندس بازرگان موافقت نمیکند.
* دلیل مخالفت جبهه ملی چه بود؟
** استدلال آنها این بود که ما کار به مسائل مذهبی خاص نداریم، بلکه ما می خواهیم دموکراسی را در ایران حاکم کنیم. همان برنامه ای که دکتر مصدق در ذهن داشت که اتفاقا دکتر مصدق جدای از مسائل مذهبی نبود. ایشان نهضت ملی را با آیتالله کاشانی آغاز کرده بودند. در نهضت مقاومت ملی اتفاقا آن جناح مذهبی اکثریت داشت.
مهندس بازرگان، آیتالله زنجانی، آیتالله فیروزآبادی، آیتالله ابطحی، آیتالله طالقانی، اینها اکثریت را داشتند، اما آیتالله طالقانی شخصا هیچ گونه مشکلی با افراد نداشتند. در سال 42246 با کمونیست ها یک زندگی بسیار مسالمت آمیز داشتند و آنها را تشویق می کردند که با هم زندگی کنند، البته این زندگی جدا بود. آنها کمون داشتند. اینها بیت المال داشتند، اما در یک محیط که زندگی می کردند، ایشان به هیچ وجه اینها را نجس نمی دانستند. افراد را تشویق می کرد که اصلا این نوع بحثها را مطرح نکنید.
بنابراین، این یک تعامل شخصی بود، اما از نظر فکری آنها احساس کردند که نیاز به یک حزب دارای ایدئولوژی اسلامی دارند. از این جهت نهضت آزادی ایران را تاسیس کردند و ایشان هم همچنین در آن فعالیت می کردند تا بهمن 1341 که قرار بود که در 6 بهمن شاه به عنوان انقلاب سفید رفراندومی برپا کند، برای اینکه مخالفانی نباشند که از دوم بهمن تا پنجم بهمن همه سران ملی و نهضت آزادی و دانشجویان فعال را بازداشت کردند. از جمله آیت الله طالقانی را در دوم بهمن 41 بازداشت کردند.
* شما در این تحولات چه نقشی داشتید، وقتی که آیتالله طالقانی و اعضای سران ملی بازداشت شدند؟
** ما هم جوان بودیم و خیلی در این وقایع فعال بودیم. ما نمی خواستیم که دشمن احساس کند که صرف بازداشت اینها، مخالفان هم از فعالیت باز ایستادند.
* شما در سال 41 چند سال داشتید؟
** من در سال 41، 23 سال داشتم.
* یعنی بعد از دستگیری سران ملی شماها فعالیت تان را افزایش دادید؟
** بله، فعالیت بیشتر از طرف ما بود تا اینکه نوروز 42 پیش آمد. قبل از نوروز، مراجع، عید نوروز را تحریم کرده بودند.
* مربوط به وقایع 15 خرداد 42 بود؟
** وقتی مبارزات مذهبی خمینی در مهرماه 41 شروع شد، نهضت آزادی ارتباط بسیار نزدیکی با مراجع داشت. بخصوص آیتالله طالقانی که پل ارتباطی بین دانشگاه و حوزه، یعنی مذهبیون و ملیون بود. آیتالله طالقانی در زندان هم نقش پل ارتباطی را داشتند تا اینکه در فروردین 42 که مساله حمله به مدرسه فیضیه پیش آمد و دوم فروردین 42 و بیست و پنجم شوال آن سال که شهادت امام صادق(ع) بود، مجلسی در مدرسه فیضیه تشکیل شده بود و لذا کماندوها در آنجا ریخته بودند و طلبه ها هر کس که در آنجا بود، دستگیر کرده بودند و عده ای را از طبقات بالا به پایین انداخته بودند.
به هر حال این یک نقطه عطفی در مبارزات مذهبی بود، چون عده ای فکر می کردند که می توان به صورت مسالمت آمیز با رژیم وارد مذاکره شد، اما پس از این واقعه دریافتند که این مسائل شوخی بردار نیست. به هر حال آن وقایع نشان داد که ماه محرم که در خرداد آن سال واقع می شود، آبستن حوادث پرشوری است. خود رژیم هم وعاظ را تهدید می کرد که در منابر ماه محرم مستقیما به یزید، حمله نکنند. وعاظ می پرسیدند که عبارت یزید چه اشکالی ایجاد می کند، می گفتند: منظور از یزید اعلیحضرت است، لذا شما نباید طوری سخن بگویید که اشاره به آن باشد. از جمله چیزهایی که وعاظ می خواستند، این بود که آنها کاری به اصلاحات ارضی و اسرائیل نداشته باشند.
* محوریت آقای طالقانی در آن وقایع در چه ش؛ن و مرتبتی بود؟ آن چیزی که نسل امروز از آقای طالقانی می داند، به نظر می رسد که نقش آقای طالقانی از اوایل دهه 50 پررنگ شد؟
** آیتالله طالقانی از آغاز در نهضت ملی هم همکاری داشت، ولی از سال 1339 فعالیت ایشان بسیار پررنگ شد. شاید در سال 1339 از جمله روحانیون معدود ملی ـ مذهبی بود. هم در جبهه ملی و هم بعد در نهضت آزادی تشکیل دادند. جوان های مذهبی و غیررسمی را ایشان جذب کردند، چون رفتار ایشان یک رفتار جذبی بود. هیچ کس را از خودش نمی راند. در واقع با دشمن بسیار شدید برخورد می کرد و یا هر کس که اهل مبارزه بود یا با ملت رفتار بسیار صمیمانه ای داشت. استدلال ایشان این بود که هر کس از دین اسلام و از مکتب ما کناره کرد، مشکل از ماست. ما آنها را از خودمان راندیم، لذا حالا هم باید به روش پدرانه آنها را بازگردانیم. در سال 41 هم که به حبس افتاد، در آنجا هم نقش محوری داشت، به طوری که من در خرداد 42 که دستگیر شدم.
ما به عنوان اعضای نهضت آزادی در منزل آقای احمد صدر حاج سیدجوادی جلسه ای داشتیم که خودشان در منزل نبودند، اما اعضای اصلی همه حاضر بودند. ظاهرا ساواک من را تعقیب می کرد. در آن روزها عشایر فارس هم با رژیم می جنگیدند. من ماموریتی به فارس داشتم که در آنجا اوضاع را از نزدیک ببینم و کارهایی که مربوط به نهضت آزادی بود، انجام دهم. در آنجا با کسی برخورد کردم که ادعای عضویت نهضت آزادی را داشت، اما من حدس زدم که ایشان ساواکی بود و اتفاقا همینطور هم بود.
ایشان گزارش من را به ساواک داد و لذا از شیراز ساواک من را تعقیب می کرد و این تعقیب تا منزل آقای احمد صدر حاج سیدجوادی امتداد داشت. من در تهران مسئول پخش اعلامیه های نهضت آزادی در دانشگاه هم بودم. این اعلامیه ها را حتی به مسئولان دانشکده ها می رساندم، لذا همان روز که اعلامیه ای داشتم و من را تعقیب می کردند تا آن شب که جلسه برگزار می شد، من را تعقیب می کردند. وقتی که نشسته بودیم و جلسه آغاز شده بود.
* جمعیت شما در این جلسه تقریبا چند نفر بود؟
** حدود هشت تا 10 نفر بودیم. رئیس ساواک بازار، رئیس ساواک پیچ شمیران و رئیس ساواک مرکز به اتفاق در محل جلسه حاضر شدند. ما طی چند دقیقه در آن منزل محاصره شدیم. خانه تفتیش شد و ما را بعد بردند. بعد هم آشکار شد که مهندس سحابی و مهندس ابوالفضل حکیمی را هم با زداشت کردند. ما را ابتدا به قزل قلعه و بعد به زندان شهربانی بردند که الان معروف به کمیته عبرت است. همان کمیته تهران نهضت ملی هم دستگیر میکنند.
شادروان تختی هم عضو کمیته تهران بود و اتفاقا آن شب تاخیر می کند و حضور نداشت، اما مهندس عباس نراقی، مهندس قنادیان، سدرمتیان و عده ای دیگر که جمعا آنها هم 10 نفر بودند، بازداشت شدند. همان هم به شاه گزارش داده بودند که ما مبارزان اصلی را دستگیر کردیم. آنها گمان می کردیم که این دو گروه از نهضت ملی و جبهه ملی را دستگیر کردند. تصور می کردند که هسته مرکزی را متلاشی کردند، اگرچه در واقع همین طور هم بود، اما اینگونه نبود که هر دو تعطیل شود، ولی در مجموع افراد بسیار فعال را دستگیر کرده بودند.
* وضعیت آیتالله طالقانی در این زمان چگونه هست؟
** شب دوم خرداد ما دستگیر شدیم. ماه محرم از سوم خرداد شروع می شد. یعنی دو روز قبل از ماه محرم ما بازداشت شدیم. یک روز ما را در قزل قلعه نگه داشتند، بعد فردای آن روز ما را به کمیته شهربانی آوردند. در همان جا بود که شنیدیم آیتالله طالقانی را از زندان آزاد کردند. آزادی آیتالله طالقانی باعث نگرانی ما شد. به یک وسیله ای به ایشان خبر دادیم که آقا این یک دام است. وقتی که شما را اول ماه محرم آزاد می کنند، پس رژیم یک هدف خاصی را دنبال می کند. ایشان هم به ما در زندان پیغام دادند که خودم متوجه هستم. در ادامه آن طور که ما شنیدیم، ایشان به مسجد هدایت می روند که در واقع پایگاه دائمی ایشان بود.
شب های محرم در این مسجد به منبر می روند و تا شب هشتم ماه محرم هر شب برنامه سخنرانی خود را ادامه می دهند. نقشه ساواک این بود که شب نهم به عنوان مستمع بیایند به مسجد هنگامی که آقای طالقانی در حال صحبت هستند به ظاهر تحریک شوند و مسجد را به هم بریزند و مشغول به دعوا شوند و بعد آیتالله طالقانی را با پرونده سنگین به زندان بیاندازند. آیتالله طالقانی هم که دست اینها را خوانده بود و خیلی هم هشیار بود. شب نهم به مسجد نمی رود و وقتی که ساواک و اراذل و اوباش به مسجد می ریزند و می بینند که آیتالله طالقانی در مسجد نیست، شروع به کتک کاری مستخدم مسجد می کنند و ظاهرا عده ای دیگر از نمازگزاران که هیچ اطلاعی از برنامه ساواک نداشتند.
* آقای طالقانی چطور متوجه این نقشه ساواک شد؟
** آقای طالقانی می دانست که در ماه محرم اتفاقی پیش خواهد آمد.
* به خاطر شب نهم که تاسوعا بود؟
** بله، ایشان تا سه شب هم در تهران می مانند. در واقع تاسوعا و عاشورا در تهران می مانند و بعد به لواسانات می روند. آنجا می روند که در واقع در تهران نباشند. روز 12 محرم که حادثه 15 خرداد 42 رخ می دهد، امام را بازداشت می کنند. خبر اول به میدان بارفروشی می رسد که طیب و حاج رضایی حرکت می کنند. دانشجویان هم از دانشگاه تهران حرکت می کنند. این دو گروه در میدان بهارستان به هم می پیوندند. بعد به صورت دست جمعی به کاخ مرمر می روند که محل استقرار شاه بود.
ما در زندان بودیم اما آنگونه که تعریف می کنند تمام سربازان و تانک ها مستقر بودند که مبادا مردم به داخل کاخ بریزند و در آنجا معترضین شعار می دادند: خمینی خدا نگه دارتو، بمیرد بمیرد دشمن خونخوار تو. به هر حال این گروه که حرکت می کنند، نزدیک ظهر بود تیراندازی بالا گرفت که ما در آن موقع زندان شهربانی بودیم. صدای تیراندازی در میدان توپخانه، پارک شهر و خیابان فردوسی کاملا شنیده میشد.
* آقای طالقانی بیرون از زندان است؟
** بله. ایشان هنوز در لواسانات است.
* اینجا ـ لواسانات ـ چه نوع مکانی برای ایشان به حساب می آمد؟
** آنجا ایشان با طالقان ارتباط داشت. از روز هفده خرداد افراد را دستگیر کرده و به زندان می آوردند. ما در زندان می دیدیم که زندانی عادی در طبقه اول و دوم را به مکانی دیگر منتقل می کردند و بعد زندانیان 15 خرداد را به این طبقات منتقل می کردند. زندانیان عمدتا باند پیچی شده و مضروب بودند. اما این مکان کفاف این زندانیان را نکرد و لذا ما را به زندان قصر منتقل کردند. در این زمان کل مجموعه نهضت آزادی و جبهه ملی یکی شده بودند که تقریبا پانزده، شانزده تن بودیم که هنگام خروج از زندان دیدیم که دکتر پیمان، حسین راضی را بازداشت کرده و جلوی در زندان هستند.
* حزب ملت ایران بودند؟
** نه، حزب مردم ایران که از احزاب وابسته به جبهه ملی بودند که با مرحوم محمد نخشب فعالیت می کردند که با عنوان نهضت خداپرستان سوسیالیست شهرت داشت که بعد به حزب مردم ایران تغییر نام داد. این مجموعه که به زندان قصر رسیدیم حدود 60 نفر می شدیم. در واقع عمده کسانی که پیش از پانزده خرداد بازداشت شده بودند. در همین زندان بود که در روز 22 خرداد عده ای از زندانیان فریاد می کشیدند که آیتالله طالقانی را آوردند. ما همه به جلوی دفتر زندان رفتیم. دیدیم آقای طالقانی را به زیر هشت آوردند. در آنجا با تعجب دیدیم که در دست آقای طالقانی یک کیسه ماست هم هست. آقای طالقانی برگشت و به ما گفت که من این را در بین راه گرفتم که آقایان من را دستگیر کردند.
ایشان را به جای زندان4 به زندان 2 منتقل کردند که در آن زمان، مکان بسیار پرتی به نظر می آمد. البته تمام بچه های آقای طالقانی و خواهرزاده هایش در آن زمان دستگیر شده بودند و هیچ کس نمی دانست که اینها کجا هستند که بعد از مدتی آقای طالقانی ناله و صدای آنها را در همان زندان شماره 2 شنید.
آقای طالقانی در زندان شماره 2 بود که در بیست و نهم خرداد تمام سران جبهه ملی و نهضت آزادی از جمله آقای طالقانی را به زندان قزل قلعه منتقل کردند که ما خیلی آن روز نگران شدیم که چه اتفاقی افتاده اما بعد شنیدیم که ظاهرا اینها را به قزل قلعه بردند که با نماینده دربار مذاکراتی داشته باشند. حرف دربار هم این بود که حالا که ما با مذهبی ها درگیری داریم شما فعالیتی نکنید و به سیاست صبر انتظار اکتفا کنید.
* آقای طالقانی را به چه دلیل دستگیر کرده بودند؟
** به عنوان محرک پانزده خرداد. اساسا برنامه ساواک همین بود که ایشان از زندان آزاد شود و بعد در اثر یک ماجرای ساختگی با یک پرونده سنگین به زندان بازگردد.
* مگر قبلا در زندان نبود؟
** بود اما پرونده ایشان مثل همه یک پرونده معمولی سیاسی بود. اما ساواک دنبال یک مدرک و جرم سنگین بود. جرم سنگینی در حد اعدام می خواستند که آن جرم سنگین مستمک برای زندان ایشان باشد. ضمن آن چند روزی که آیتالله طالقانی به مسجد هدایت می رفت جوانی به مسجد می رود همان جوانی که من را لو داده بود. ایشان پشت آقای طالقانی نماز می خواند و بعد از نماز در یکی از این شب ها، از جیب خود کاغذی بیرون می کشد و به آقای طالقانی می دهد محتوای کاغذ نوشته حدیثی از امام حسین بود من رعا سلطان جائرا کسی که سلطان ستمگری را ببیند که حلال خدا را حرام می کند و حرام خدا را حلال می کند اگر علیه او قیام نکند همراه او به جهنم میرود.
آیتالله طالقانی می گوید این درست است ولی امام حسین این را گفته که سمعت من جد الرسولالله یعنی من این را از رسول خدا شنیدم. این پسرجوان می گوید خواهش می کنم که بفرمایید این مطلب را بنویسید. خود جوان هم خودنویس خود را در می آورد و به دست آقای طالقانی می دهد. آقای طالقانی هم همان عبارت عربی را می نویسد. همین عبارت را دادگاه به عنوان سندی که ایشان نوشته و مردم را به قیام دعوت کرده است. البته ایشان اعلامیه ای هم خطاب به افسران هم نوشته بود که به مناسبت همان روز پانزده خرداد بود که به افسران می گفت که شما با مردم درگیر نشوید. شما از مردم هستید اما این اعلامیه هرگز منتشر نشد اما در بازرسی منزل آن را به دست آورده بودند.
اینها همین سندی بود که استناد می کرد که ایشان مردم را به قیام دعوت کرده و ایشام هم عضو نهضت آزادی است و این نهضت هم مردم را به قیام دعوت کرده لذا نهضت یا حزبی که مرام آن در ضدیت نهضت مشروطه است، قانونی نیست و ضد امنیت ملی شناخته شد. آیتالله طالقانی در زندان شماره 2 بودند مهندس بازرگان و دکتر سحابی به هیچ وجه حاضر نمی شدند که با دربار صحبت کنند نه به عنوان سکوت و نه به عنوان انتظار اما سران جبهه ملی این مذاکره را میپذیرند.
* بعد عواقب این دو انتخاب نهضت آزادی و جبهه ملی به کجا میانجامد؟
** سران جبهه ملی تقریبا در تیرماه و مردادماه آزاد می شوند و در همان مردادماه سران نهضت آزادی را برای تعیین وکیل به دادگاه احضار کردند. آقای بازرگان و سحابی را از قزل قلعه به عشرت آباد بردند که محل تشکیل دادگاه بود آیتالله طالقانی را از زندان شماره 2 و شش نفر را از زندان شماره 4 (عزتالله سحابی، عباس شیبانی، احمد علی بابایی، ابوالفضل حکیمی، پرویز عدالت منش و بنده) به دادگاه آوردند البته پرویز عدالت منش عضو نهضت آزادی نبود ولی در جریان 15 خرداد شرکت داشت ضمن اینکه خواهرزاده آقای طالقانی بود.
رژیم می خواست یک رابطی بین پانزده خرداد و نهضت آزادی ایجاد کند که در نهایت موفق نشد در مجموع در دادگاه هم ثابت نشد و ایشان همان یک سال حبس خودشان را گذراند و بعد آزاد شد. اما آن هشت نفر دیگر دو اتهام برای شان قائل شدند یکی عضویت در جمعیتی که مردم و رویه آن ضدیت با سلطنت مشروطه است و دیگری توهین به مقام سلطنت.
در 29 مهرماه 1342 دادگاه تشکیل شد. قبل از آن دادگاه پانزده خرداد بود. در آن دادگاه مرحوم طیب و حاج رضایی و چندنفر دیگر بودند که طیب و رضایی را به اعدام محکوم کردند اما در این دادگاه اتهام ی متوجه اینها نبود اینها می خواستند ثابت کنند که این عده پول گرفتند و اغتشاش کردند. اما اینها چه خودشان و چه وکلای اینها که تسخیری بودند می خواستند ثابت کنند که نه چنین کاری را مرتکب نشده اند. مساله سیاسی یا ایدئولوژی مطرح نمی شد. از این جهت دادگاه نهضت آزادی را در همان سالن تشکیل دادند. اما در اولین جلسه آیتالله طالقانی حاضر نشد خودش را معرفی کند.
وکیل ایشان سرتیپ مسعودی و 13 تن از وکلا به صورت افتخاری حاضر شدند که دفاع افتخاری از نهضت آزادی را برعهده گیرند البته به ظاهر قراردادی را امضا کرده بودند که پولی را در ازای دفاع از متهمین دریافت کنند اما در باطن همه افتخاری بودند. سرتیپ مسعودی در جایگاه قرار گرفت وپس از معرفی آیتالله طالقانی گفت که موکل من یک مجتهد است و جز یک مقام مذهبی بالاتر کسی نمی تواند ایشان را تحت تعقیب قرار دهد. ولذا ایشان این دادگاه را به رسمیت نمی شناسد. ایشان در این دادگاه نه از خود دفاع می کند و نه از خود سخنی بر زبان جاری می کند. سپس سرتیپ امیررحیمی وکیل آقای بازرگان در جایگاه حاضر شدند و اشاره کردند که این دادگاه به هیچ وجه صلاحیت ندارد.
* عزیزالله امیررحیمی؟
** بله، در این جلسه عمدتا صلاحیت دادگاه و نقص پرونده مطرح بود ایشان گفت که این دادگاه به هیچ وجه صلاحیت ندارد زیرا از مجلس دوم به بعد که آن پنج مجتهدی که در متمم قانون اساسی به عنوان ناظر بر مصوبات قانون اساسی بکنند چون حضور نداشتند لذا من و موکلانم هیچ کدام قانون دادرسی ارتش را که در سال 1311 تصویب شد به رسمیت نمی شناسیم. سپس دادگاه متشنج شد.
به هر حال این نوع بحث ها باعث شد که دادگاه بعدی در یک محیط کوچکی برگزار شد که دیگر جای تماشاچی نداشت ما 9 متهم بودیم. 13 وکیل داشتیم که جمعا 22 نفر می شدیم. هیات دادرسان هم که خودشان سه نفر بودند. نهایت گاهی از اعضای خانواده می آمدند بعضی مواقع هم افراد ساواکی می آمدند و در دادگاه شرکت می کردند اما در این دادگاه ها ما سعی کردیم که سکوت کنیم و به همین جهت این دادگاه 33 جلسه طول کشید.
* وضعیت آقای طالقانی و جهت گیری ایشان نسبت به دادگاه چگونه بود؟
** آیتالله طالقانی همین طور نشسته بود و چون پا درد داشت و به فشار خون هم مبتلا بود خودشان روی یک مبل نشسته بود و یک صندلی جلوی ایشان بود که پای ایشان روی آن گذاشته شده بود قرآنی هم در دست او بود و گاهی هم مطالعه می کرد و گاهی هم گوش می کرد. اما به هیچ وجه نه جلوی دادرسان بلند شد و نه صحبت و دفاع می کرد. تا اینکه یکی از وکلای مدافع گفت که یکی از اتهامات متهمین توهین به مقام سلطنت است و نه توهین به سلطان. آنچه که در قانون هست توهین به شاه جرم دارد اینها توهین به مقام سلطنت کردند دادستان شخصی به نام سرهنگ نبیی آیتالله طالقانی می گفت که اینها سه برادر بودند هر سه طلبه بودند در زمان مرحوم شیخ عبدالکریم حائری برای اینکه حوزه را از هم بپاشند طلبه ها را هم به سربازی میبردند.
این سه برادر پس از اتمام سربازی به حوزه برگشتند جز این سرهنگ که در آن زمان در ارتش ماند و در دادگاه ما به مقام سرهنگی رسیده بود ایشان را دادستان کرده بودند که با اصطلاحات مذهبی آشنایی داشت. ایشان در پاسخ به سخن وکیل مدافع گفت که همین طور که یک الله و الوهیت یکی است می خواست بگوید که سلطان و سلطنت هم یکی است که آیتالله طالقانی به شدت به او تشر زد گفت خفه شو تو الله را با سلطان یکی می کنی دادستان هم با ترس و رعب گفت که نه نه من نمی خواستم این مقایسه را بکنم آیتالله طالقانی اصلا به او اجازه نداد که او دیگر سخنی بگوید. که رئیس دادگاه هم شخصی به نام سرتیپ زمانی بود که اشاره کرد به سرهنگ نبیی که جناب سرهنگ بنشین که خراب کردید.
دادگاه به همین دلیل تعطیل شد. و از طالقانی عذرخواهی کردند که ایشان چنین قصدی نداشت به هرحال ایشان چنان به دادگاه مسلط بود که کسی جرات نمی کرد که در مقابل ایشان اعتراض کند. تا شب آخر، پس از 33 جلسه، دادگاه وارد شور شد. ما را به زندان قصر بردند. آیتالله طالقانی هم به زندان شماره 4 منتقل شد. مهندس بازرگان و دکتر سحابی را هم به زندان شماره 4 آوردند. بعداز چندین ساعت، حدود ساعت ده شب، ما را از زندان بردند که حکم دادگاه را بشنویم. در زندان پادگان عشرت آباد خانواده ها همه در انتظار بودند حدود 40 نفر از خانواده و دوستان و آشنایان جلوی در بودند و اجازه ورود به داخل دادگاه را میخواستند.
در اینجا از آیتالله طالقانی خواهش کردند که وقتی حکم قرائت می شود. شما بایستید، آیتالله طالقانی هم پذیرفت اما خوب افسری که ما را به دادگاه برد، آمد زیربغل آیتالله طالقانی را گرفت. آیتالله طالقانی مثل یک افسری محکم ایستاده بود اما آن می لرزید. حکم دادگاه را که خواندند سرتیپ زمانی که رئیس دادگاه بود، سرتیپ احترامی عضو دادگاه بود. می گفتند که سرتیپ احترامی در پانزده خرداد مسلسلی در دست داشت و مردم را به گلوله بسته بود. سرتیپ رحیمی که آن زمان سرهنگ بود.
* همان ارتشبد رحیمی که بعدها در انقلاب اعدام شد.
** بله، او فرمانده تیپ نادری (عشرت آباد) بود. او هم عضو دادگاه بود. این هر سه خبردار ایستاده بودند. حکم دادگاه که خوانده شد خواستند که بروند که آیتالله طالقانی اشاره کرد که بایستید. اینها به همان شکل ایستادند. آیتالله طالقانی سوره والفجر و لیال عشر را بلند قرائت کرد. بعد گفت که بروید به ارباب خودتان بگویید که شما محکومید نه ما. در آن وقت شب که از ساعت 12 گذشته بود، این افسرها نمی دانستند که از کدام در خارج شوند آنها راه را گم کردند.
آیتالله طالقانی رو به ما کرد و دید همه ما خوشحال و خندان هستیم و هیچ کس نگران نیست، گفت: مبادا ناراحت باشید. ما اینها را محکوم کردیم. اینها سند محکومیت خودشان را نوشتند. بنده که از همه جوانتر بودم.
* شما دانشجو بودید؟
** بله، دانشجوی فوق لیسانس دانشسرای عالی بودم. من لیسانس را در سال 1340 گرفتم بعد به تهران آمدم و در دانشسرای عالی می رفتم که بعد ما را گرفتن که تقریبا فوق لیسانس ما منتفی شد. بالاخره همه برگشتیم به زندان . زندانیان پرسیدند که چه شد؟ ما هم با خوشحالی گفتیم که مهندس بازرگان و آیتالله طالقانی به ده سال زندان، دکتر سحابی به شش سال، مهندس عزتالله سحابی، حکیمی و بنده به چهارسال، آقای علی بابایی به شش سال، دکتر شیبانی هم به شش سال و عدالت منش به یک سال.
* مدت حبس خودتان را هم کشیدید؟
** بله، در بهمن 42 بود که پس از آن حسنعلی منصور را ترور کردند. منصور توسط بخارایی ترور شد. شاه که در 6 بهمن به قصد سالگرد انقلاب سفید صحبت می کرد. ناگهان شاه در سخنرانی گفت که مگر منصور چه کرده بود؟ وقتی که این را گفته بود معلوم شد که ایشان مرده است. خبرش هم در همان شب پخش شد. شاه پس از آن به اتریش رفت که معمولا برای تعطیلات زمستانی برای اسکی می رفت. دانشجویان و مبارزین در اروپا در برابر پیست اسکی علیه شاه شعار داده بودند در آن شعارها از آیتالله طالقانی و مهندس بازرگان نام برده بودند شاه ورزش زمستانی را ناتمام گذاشت و برگشت به تهران و دستور داد که دادگاه تجدیدنظر شروع بشود.
در دادگاه تجدید نظر خیلی التماس کردند که شما از خودتان دفاع کنید، شاید حق خودتان را گرفتید. ما هم می دانستیم که حکم از طرف شاه و ساواک می آید. اینها نوار محاکمه را به دادرسی ارتش می بردند. در آنجا رئیس ساواک، دادستان ارتش و رئیس شهربانی این نوار را گوش می کردند و چکیده آن را پیش شاه می بردند اما ما از اینها استقبال می کردیم قرار شد که مهندس بازرگان به عنوان نماینده نسل اول، مهندس سحابی به عنوان نماینده نسل دوم و بنده نماینده نسل سوم یا جوان دفاع کنیم.
* نوع دفاعتان معلوم بود. یعنی از قبل برنامه ای داشتید یا هر کدام از خودش دفاع می کرد؟
** نه، قرار بود دفاع ما تند باشد و سیاسی هم دفاع کنیم. بقیه هم قرار بود هر کدام با قانونی یا هر طور که به دلخواه خود او بود دفاع کند. اما ما سه نفر ماموریت داشتیم که دفاع تند سیاسی کنیم. مهندس بازرگان وقتی به دفاعیات ماهوی رسید، دفاعیات مفصلی کرد. رئیس دادگاه که سرتیپ قره باغی (ارتشبد بعدی) بود که بعداز این دادگاه بلافاصله سرلشکر و ارتشبد شد.
* چرا در چنین دادگاهی از قره باغی استفاده می کردند؟
** چون او همکلاس شاه بود. می خواستند اینطور برسانند که این آدم نزدیکترین فرد به شاه است. حتی کنار کت نظامی او علامت و نشانی بود که نشان از نزدیکی او به شاه بود.
آقای بازرگان در جلسه دفاع می کرد ایشان هم می گفت که خارج از موضوع است مخصوصا آنجا که آقای بازرگان به سلطنت حمله می کرد. یا به شخص شاه حمله می کرد به هرحال چند جلسه بازرگان دفاع کرد بعد که قره باغی مانع شد دیگر ادامه نیافت. آیتالله طالقانی هم دفاع نکرد و دادگاه را به رسمیت نشناخت مهندس سحابی هم از اسفندماه تا تیرماه جلسات دادگاهش ادامه یافت که در مجموع 8 جلسه دادگاه تجدید نظر طول کشید که یک روز قره باغی به طور خصوصی گفت که کدام دادگاه ارتشی است که تا این اندازه طولانی شود.
من خواهش می کنم که سروته قضیه را جمع کنید. بنده هم به عنوان عضو نهضت آزادی و هم به عنوان نماینده کمیته دانشجویی از مواضع خودم دفاع کردم که قره باغی به من گفت که به سود شما نیست که چنین دفاعیاتی بکنید. من هم گفتم که منافع خودم را خودم تشخیص می دهم.
* شخصیت و ویژگی های معنوی آیتالله طالقانی در سال های نزدیک به انقلاب به نحوی بود که ایشان را بیشتر پدرمعنوی انقلاب می دانستند در کنار رهبر، که بنیادگذار انقلاب بود. ایشان آن بعد معنویت و اسوه بودنش خیلی بارز بود و همه جناح ها و احزاب وی را از منظر یک بزرگتر و پدر نگاه می کردند. ضمن آنکه نزدیکی آقای طالقانی به سازمان مجاهدین خلق ایران شائبه های مهمی هم ایجاد کرد. از این حیث فکر می کنید که آقای طالقانی چه نوع ویژگی هایی داشت که ایشان را از دیگر روحانیون در همان سطح متمایز می کرد؟
** به دو علت، یکی سابقه مبارزاتی آقای طالقانی که از سال 1318 آغاز کرده بود. از دوران رضاشاه عملا بعداز آنکه درس حوزه را به اتمام می رساند به زبان خودش که می گفتند من نمی خواستم تنها یک فقیه جامع الشرایط باشم بلکه می خواستم از قرآن به نوعی استفاده کنم که در اجتماع هم کاربرد عملی داشته باشد و لذا وقتی که در تهران اوضاع خفقان آور جامعه را مشاهده می کند شروع به مبارزه می کند از همان سال ها چه در زندان و چه در بیرون مبارزات علنی خود را آغاز و بعد آن را توسعه داد. ایشان اولین پشتیبان فدائیان اسلام بود.
در نهضت ملی و جبهه ملی عضویت داشت و بارها مظنون و تحت تعقیب قرار گرفت. تا سال های 40 به همین صورت مبارزات ایشان ادامه داشت. در سال 46 وقتی از زندان آزاد شد، منزل ایشان پناهگاه همه گروه ها و احزاب شد. از مسلمان ها تا غیرمسلمان ها (ملیون.) آقای طالقانی تنها کسی بودکه هم برای مصدق و هم برای خانم ایشان نجم السلطنه مراسم ختم در زندان برگزار کرد. مهمتر از این و عامل دوم در شخصیت ایشان این بود که در مبارزات سیاسی همیشه بر دو عامل تکیه داشت که یک مبارزه هم باید ملی و هم مذهبی باشد.
به این دلیل بود که سازمان مجاهدین خلق از همان بدو پیدایش این سازمان عمدتا مراجعات فلسفی، دینی، فقهی نزد ایشان بود. ایشان نه مبارزه ملی را فدای مذهبی می کرد و نه مبارزه مذهبی را قربانی ملی می کرد. بنابراین آن جنبه پدری که شما از آن یاد کردید بیشتر پس از سال 46 آشکار شد.
* حزب توده که دین و مذهب را در فعالیت و زندگی اجتماعی دخیل نمی دانستند در منابع و مستندات تاریخی هیچ زمان نشده که به ایشان نگاه منفی داشته باشند؟
** آنها آقای طالقانی را یک عنصر دموکرات و انسانی می دانستند. آنها در زندان از آقای طالقانی به عنوان مهندس طالقانی و از بازرگان به عنوان آیتالله بازرگان یاد می کردند. آنها معتقد بودند که آن روشنگری وسعه صدری که مهندس بازرگان باید داشته باشد آیتالله طالقانی دارد و آن جنبه مذهبی صرف که باید آیتالله طالقانی داشته باشد مهندس بازرگان دارد. البته مهندس بازرگان به آن صورت تعصبی نداشت ولی سعه صدر آیتالله طالقانی نسبت به ملی گراها و حتی یهودی ها و مسیحی ها بسیار قابل توجه بود. ایشان نسبت به آنها هم پدرانه رفتار میکرد.
حتی توده ایها در زندان وقتی که با روحیات و رفتار آیتالله طالقانی مواجه شدند بسیار تحت تاثیر قرار گرفتند. حتی آقای طالقانی در یک جمع در زندان به آنها گفت که ما یک بحث آزاد برگزار می کنیم. نتیجه هر چه شد من اولین کسی هستم که به آن گردن می گذارم. توده ای ها رو کردند به آقای طالقانی و گفتند که ما از سال 33 در حال مبارزه هستیم و نمی خواهیم مبارزات توده ای ها نادیده گرفته شود. ما الان 13455- دیگر فرسوده شده ایم و نمی خواهیم دیگر بحث کنیم، ما پای منبر شما نمی نشینیم ولی نمی خواهیم بحث کنیم. به خدا قسم اگر ما در دوران جوانی با یک روحانی مثل شما برخورد می کردیم الان چنین سرنوشتی پیدا نمی کردیم ما دین اسلام را از آن روضه خوان محله مان شنیدیم و لذا از دین بیزار شدیم.