تاریخ انتشار : ۱۴ مهر ۱۳۸۸ - ۰۹:۰۹  ، 
شناسه خبر : ۱۲۰۰۹۱

رضا بستان پناهی
سیاستهای کلی نظام‌های سیاسی، حتی در مردم‌سالارترین حکومت‌ها این است که در اکثر مواقع اثراتی که برنامه‌های اقتصادی دولت ممکن است بر طبقات اجتماعی بگذارند نامعلوم است. این به آن معنی است که در برخی مواقع باید سالها از اجرای یک برنامه سیاسی – اقتصادی بگذرد تا مشخص شود که چه اثراتی بر ساختار اجتماعی کشور داشته‌اند. نمونه بارز این مبحث را می‌توان در مورد سیاستهای دولت تاچر در انگلستان و ریگان در آمریکا دید. اساس این سیاست‌ها بر این مبنا بود که گاهی دولت مجبور است میان منافع بلند مدت کشور و منافع کوتاه مدت طبقات –خصوصا طبقات محروم که آسیب‌پذیرتر هستند – یکی را انتخاب کند.
بعضا انتخاب یکی از آنها ممکن است در تعارض با دیگری قرار بگیرد و همین نکته است که در نظام‌های مردم سالار چرخش مداوم احزاب و جناح‌ها را پدید می‌آورد. در مثال تاچریسم – ریگانیسم دولتهای انگلستان و آمریکا با انتخاب سیاست‌های اقتصادی لیبرالیستی، آن هم از نوع کلاسیکش، هر چند باعث شدند که کشورهایشان در عرصه اقتصاد جهانی تا سالها بار خود را ببندند و ثروتهای کلانی را به جیب سرمایه‌داران این کشور و در نتیجه دولتهای متبوع خود سرازیر کنند اما این موفقیت‌های تجاری به تبع بی‌خانمانی بسیاری ازاتباع این دو کشور، کاهش بودجه‌های تامین اجتماعی و تشدید فاصله طبقاتی حاصل شد. حال نتیجه‌گیری این سوال که آیا این سیاستها درست بوده‌اند یا نه، از دیدگاه‌های مختلف طبعا متفاوت است اما نکته‌ای که در اینجا می‌خواهم روی آن تمرکز کنم این است که تمام آن آدم‌هایی که به دلیل سیاستهای این دو دولت به خاک سیاه نشستند، هیچ‌گاه در انتخاب این راه و روش نقشی نداشته‌اند و هیچ‌گاه از آنان سوال نشد که آیا با اجرای سیاستهای لیبرالیسم کلاسیک موافقند یا نه. اصلا واقعیت این است که هیچ کس آنها را اصلا آدم حساب نکرده است در واقع، همیشه کسانی که بیشترین ضربه‌ها را از سیاستهای دولتی می‌خورند، کمترین تاثیر را در اجرا شدن یا نشدن آنها دارند.
این مقدمه را داشته باشید تا از دیدگاه دیگری به همین مساله نگاه کنیم. همیشه یکی از انتقادهای اساسی ما به سیستم سیاسی دموکراسی ایرانی - یعنی همین سیستم رای‌گیری موجود- این بوده است که این سیستم «فرد محور» است. سیستم فرد محور در مقابل سیستم «حزب محور» در جایی مطرح می‌شود که ارزش انتخاب براساس شناخت و دانش است که رای‌دهندگان برای خود کاندیداها قایل هستند و نه سیاست‌ها و برنامه‌های حزبی. سیستم «حزب محور» در کشوری پیاده می‌شود که رای‌دهندگان می‌توانند در معرض برنامه‌های سیاسی و اجتماعی احزاب قرار بگیرند و با رای خود آنها را تایید یا رد کنند. ایراد سیستم «فرد محور» خصوصا در انتخابات پارلمانی این است که فرد، اصولا نمی‌تواند برنامه داشته باشد. او فقط شعار می‌دهد که در صورت به اجرا درنیامدن شعارها نیز هزینه‌ای نخواهد پرداخت. نهایت امر این است دور بعد انتخاب نشود که این از نظر فردی هزینه سیاسی سنگینی نیست، چرا که فرد می‌تواند با یک دور انتخاب شدن به عنوان نماینده پارلمان بار سیاسی‌اش را ببندد، اما حزب، برخلاف فرد، در دوره‌های بعد نیز نیازمند رای، رای‌دهندگان است. لذا برای هر انتخابات نیازمند برنامه‌های مدون و سیاستگذاری‌های مشخص است که پس از گرفتن رای اعتماد از مردم باید به اجرا درآیند. این «باید» از آنجا ناشی می‌شود که لزوم تداوم حرکت سیاسی حزب به اعضا، اجازه نمی‌دهد که سال‌های نمایندگی را «باری به هر جهت» طی کنند. بنابراین می‌توان گفت که در سیستم «حزب محور» از دست دادن کرسی‌های پارلمانی و یا هر شکست دیگری در انتخابات، نه به دلیل اهمال و کم‌کاری افراد، بلکه به دلیل شکست سیاست‌های اجتماعی، سیاسی، اقتصادی حزب حاکم است. در چنین سیستمی، انتخابات خود یک همه پرسی حساب می‌شود و حزب پس از شکست ملزم به تغییر دیدگاه‌ها و سیاست‌های خود خواهد بود.
در کل اگر به تمام این مسایل نگاه کنیم آنچه مشخص می‌شود چگونگی اجرای قول و قرارهای انتخاباتی است که در مواقع انتخابات مثل نقل و نبات روی سر ملت پخش می‌شوند. در سیستم «فرد محور» غالبا این شعارها و برنامه‌ها کارشناسی نشده و تنها برای کسب رای اعتماد مردم به کار گرفته می‌شوند. این به مفهوم فریب سیاسی نیست. گاهی کاندیداها به واقع می‌خواهند به تمام شعارهای خود عمل کنند اما به واسطه نبود تجربه در سیاستگذاری و ناآشنایی با امکانات، محدودیت‌ها و ... بعضا نمی‌دانند که بسیاری از شعارهای انتخاباتی‌شان عملا غیرممکن است یا حداقل برای اجرایی شدن نیاز به بسیج امکاناتی، فراسوی توان آنها دارد. این مسائل وقتی روشن می‌شود که فرد – به عنوان مثال کاندیدای نمایندگی مجلس – پا به درون نهاد انتخابی خود می‌گذارد. هر چند در تمام کشورهایی که سیستم سیاسی مبتنی بر رای‌گیری دارند، به هر حال دسته‌بندی‌ها و جناح‌بندی‌های خاصی وجود دارد اما آشنایان به امور سیاسی به خوبی می‌دانند که در فضای انتخاباتی، هیچ دسته‌بندی و جناح‌بازی، نمی‌تواند جای تشکل‌های منسجم حزبی را بگیرد. این تفاوت مخصوصا وقتی مشخص می‌شود که فرد منتخب بخواهد دولت تعیین کند. در سیستم حزبی، حزب حتی پیش از انتخاب شدن کاندیدا، افرادی را دارد که شایستگی‌های تصدی کرسی‌های وزارتخانه‌ها را دارند؟ در حزب، مشاوران حزبی می‌توانند در همین نقش به فعالیت ادامه دهند چرا که اساسا همانطور که گفتم حزب برای تمام مسایل اعم از سیاسی، اجتماعی و اقتصادی دارای برنامه است و اصلا، براساس همین برنامه‌هاست که برای تشکیل دولت یا مجلس برگزیده می‌شود. در واقع برگزیده شدن کاندیداهای یک حزب به معنی برگزیده شدن برنامه‌های آن حزب است.
اینجا هم سیستم فردمحور در تقابل با سیستم حزب‌محور قرار می‌گیرد. فرد و افراد دور و بر او در بسیاری موارد، تازه پس از انتخاب شدن به دنبال گزینه‌های مناسب و رایزنی‌های مربوط به آن می‌روند. در چنین سیستمی، بعضا اتفاق می‌افتد که افرادی با شعارهای انتخاباتی متفاوت کابینه‌های آنقدر شبیه به هم تشکیل می‌دهند که عملا نمی‌توان از بسیاری از جنبه‌ها تفاوتی میان این کابینه و دولت قبلی قایل شد. نکته بعدی و مهمتر از همه در نحوه اعاده مطالبات مردمی است. فرد، همانطور که نمی‌تواند برنامه‌های بلندپروازانه و حتی برنامه‌های عادی عمرانی داشته باشد، به همان اندازه می‌تواند از زیر بار پاسخگویی شانه خالی کند. قبلا توضیح دادم که فرد، تقریبا هیچ هزینه‌ای در قبال به ثمر رسیدن شعارهای انتخاباتی‌اش نخواهد داد. زیرا در بسیاری از موارد دوباره انتخاب شدن یا نشدن او فرقی برایش نمی‌کند. از طرف دیگر جناح وابسته به او و یا آنهایی که بدون وابستگی‌های حزبی اطراف او را گرفته‌اند می‌توانند با نقد عملکردش پس از پایان دوران تصدی مقام مربوط و انداختن تمامی تقصیرها به گردن اهمال‌کاری فردی و شرایط فلان و ... جا را برای رسیدن یک فرد دیگر از رسته وابسته به آن مقام باز کنند و به این ترتیب باز هم همان شرایط تکرار می‌شود. این بار فردی دیگر با شعارهای کلی و دهان پرکن دیگری از راه می‌رسد و حوزه توجه عمومی را به بخش دیگری معطوف می‌کند به نحوی که مردم، گاهی اصلا فراموش می‌کنند که چه کارهایی قرار بوده است و در حوزه‌های دیگری از سیاست و اجتماع انجام شود.
اما حزب، برخلاف فرد ماندگاری دارد، به این معنی که به راحتی فراموش شدنی نیست، چرا که همیشه بر تابلوی سیاسی یک کشور خواهد ماند. حزب نمی‌تواند شعارهای جدیدی ارایه کند در حالی که برای رسیدن به اهداف اعلام شده قبلی، رضایت رای‌دهندگان را کسب نکرده‌اند. در انتخابات حزبی فرد به خاطر حزب انتخاب می‌شود و این به این معنی است که این حزب است که حمایت فرد را برعهده دارد، پس، فردا روزی کاندیدای دیگری از حزب مورد نظر نمی‌تواند با انداختن تقصیر به گردن نفر قبلی، راه را برای خود باز کند، البته مسلم است که وقتی می‌گوییم حزب، منظور ما یک تشکل منسجم سیاسی در یک سیستم سیاسی دموکراتیک است. یعنی یک نظام سیاسی چندحزبی، و نه نظام‌های سیاسی مثل شوروی که در آن تنها یک حزب قانونی وجود دارد. در چنین سیستمی مسلما کسی مثل خروشچف می‌تواند با به گند کشیدن استالین و اجرای برخی دیگر (برژنف) پس از خود آماده کند. در چنین نظام‌هایی هدف اصلی، یعنی حفظ سیستم سیاسی اجازه می‌دهد که افراد، هر چند هم بزرگ و مهم، در مواقع لزوم قربانی شوند. نکته دیگر این که در چنین سیستم‌هایی، اصولا انتخاب آزادی انجام نمی‌شود که کسی بخواهد به مردم پاسخ بدهد و اصولا مردم محلی از اعراب ندارند.
پس برای همپوشانی این تحلیل باید چند شرط یا پیش شرط فراهم باشد. اول اینکه مردم در فضایی باز یا نیمه باز به شکل واقعی «انتخاب» کنند. لازم نیست این انتخاب در چارچوب یک نظام کاملا مردم سالار باشد، چرا که مردم سالاری نیز طیف گسترده‌ای را شامل می‌شود. دوم آنکه مردم برای انتخاب باید افرادی را در اختیار داشته باشند که شعارهای متفاوت و حتی متضادی داشته باشند در غیر این صورت حتی اگر یک حزب عمده هم وجود داشته باشد. انتخاب مبتنی بر تفاوت نخواهد بود.
با تمام اینها، جالب اینجاست که در ایران، حزب هنوز هم جا نیفتاده است و حتی رئیس جمهور منتخب مردم، یکی از افتخاراتش این بود که از طرف هیچ حزبی حمایت نمی‌شود. در واقع، کلیت نظام سیاسی این مملکت با تمام توان خود سعی در سالهای پس از انقلاب، با وجود تمام دسته‌بندی‌ها و جناح‌های آشکارا نتیجه فردمحوری است، بر این نحوه اداره مملکت تاکید شده است. به همین دلیل، خصوصا در انتخابات مجلس، همواره مردم مجبورند بنابر شناخت‌های شخصی رای بدهند و از همه بدتر اینکه هیچ نظارتی بر شعارهای بعضا غیراصولی یا حتی غیرمنطقی که ارایه می‌شود وجود ندارد. به این ترتیب مردم همواره دلزده از یکی، به دیگری روی می‌آورند به این امید که این بار، این یکی آنچه را که می‌خواهند به آنها بدهد.
بزرگ‌ترین سمبل چنین نظام سیاسی، عریضه‌‌نویسی است. تنها در چنین نظامی می‌توان ملتی را دید که عریضه به دست، به دنبال رسیدن به کاندیدای موردنظرشان، همدیگر را هل می‌دهند و راه باز می‌کنند تا عریضه را شخصا به دست خودش برساند. اما واقعیت این است که اگر بنا باشد سیستم درست کار کند، نیازی به عریضه و ملاقات حضوری و ... نیست.
این صحنه‌ها نشانگر این است که در ایران، هنوز هم روابط سیاسی چهره به چهره است و یا لااقل مردم اینگونه فکر می‌کنند. کاندیداها برای کسب رای، شعارها را تا حوزه‌های خصوصی پایین‌ می‌کشند و سلیقه سیاسی مردم نیز به تبع آن تغییر می‌کند. در این میان مردم آنچنان مجذوب شعارهای شیرین سیاسی می‌شوند که هیچ‌گاه از خود نمی‌پرسند که آیا اصلا این کار امکانپذیر هست یا نه. به این ترتیب، پس از به نتیجه نرسیدن شعارها، آنچه رد می‌شود لیاقت فرد و کاردانی اوست و شخص دیگری با شعارهای غیرعملی دیگری، راه خواهد یافت تا در منظر عمومی جلوه کند.
حال در این فضای سیاسی، دکتر احمدی‌نژاد با شعارهایی که سابقه آنها به آغاز تاسیس نظام جمهوری اسلامی برمی‌گردد. به قدرت رسید. او که خود را متعلق به طبقه پابرهنگان می‌داند قرار بود که پول نفت را بر سر سفره مردم بیاورد. عدالت را در کشور بنیادی کند، کابینه‌ای هفتاد میلیونی تاسیس کند، دولت مهرورزی به وجود بیاورد و خیلی کارهای دیگر که برای بعضی از آنها – فقط برای یکی از آنها، برای مثال عدالت‌گستری – حداقل صدها سال است که علمای سیاسی جهان در حال نظریه‌پردازی هستند و در بسیاری از کشورها که موفقیتی حاصل شده است، هم این موفقیت حاصل دهه‌ها عمل و برنامه‌ریزی و آزمون و خطاست. حال با توجه به اینکه ایشان عضو هیچ حزب و رسته‌ای نیستند نحوه پیاده شدن این شعارها جای سوال دارد، خصوصا اینکه در برخی موارد – مثلا تاسیس کابینه هفتاد میلیونی – عملکرد دولت تا حدودی مخالف شعارهای مطروحه است.
به هر شکل امیدواریم دکتر احمدی‌نژاد نیز در پایان دوران سیاست جمهوریشان، دچار تجربه خاتمی نشوند. خاتمی با عمده‌ترین شعارش، یعنی اصلاحات انتخاب شد و در دوره اول حمایت مردم را نیز پشت سرش داشت اما امروز، خود نیز پیش وجدان بیدارش – اگر بتوان این خطاب را به او داد – احتمالا شرمنده که نباشد، سرافراز هم نیست، خصوصا اینکه برحسب یک سیستم «فردمحور» خاتمی از به نتیجه نرسیدن شعارهایش هیچ زیانی ندید. حال نوبت به دولت دکتر احمدی‌نژاد است. هیچ‌گاه هیچ‌کس از او نخواست که بگوید برای رسیدن به اهداف بزرگی که دارد، برنامه‌ها و امکاناتش چیست و او هم هیچ‌گاه خودش را ملزم به توضیح دادن نمی‌داند او مردی است که قرار است کارهای بزرگی بکند، ولی اگر نکند، چه اتفاقی خواهد افتاد؟!