کاخ سفید با انتخاب دشواری روبرو است؛ اگر بخواهد روند دموکراتیزاسیون را ادامه دهد و بر انتخابات آزاد تأکیدکند، اسلامگراهایی که مخالف برخی سیاستهای خاورمیانهای واشنگتن هستند، در قدرت سهیم خواهند شد. آنان با حمایت همهجانبهی آمریکا از اسراییل، تجاوز نظامی به کشورهای مسلمان و نقض حقوق فلسطینیان مخالفند، درعینحال با بنیادگرایی و تروریسم نیز مرزبندی قاطعی دارند و درصورت بهقدرت رسیدن، عملاً و نظراً در جهت مهارکردن آن خواهندکوشید.
انتخاب دیگر واشنگتن، حمایت از رژیمهای دیکتاتور است. پیامد چنین راهبُردی در گذشته افزایش روزافزون احساسات ضدآمریکایی و محبوبیت بنیادگراهای متنفر از ایالات متحده و معتقد به جنگهای صلیبی از یکطرف و تضعیف دموکراسی و نیز مسلمانان طرفدار آزادی، حقوق بشر و صلح از طرف دیگر بوده است.
بهاینترتیب راهبُرد دموکراتیزاسیون در خاورمیانه را از دو منظر میتوان نقدکرد. اول با استانداردی دوگانه و تبعیضآمیز که دموکراسی نظام مطلوبی است اما نه برای مسلمانان و اعراب و سخن شاه، دیکتاتور سابق ایران را تکرار کرد که دموکراسی خوب است اما برای مردم سوییس نه برای ایرانیان!
دوم آنکه چرا کاخ سفید با حمایت از دیکتاتورها در چند دهه، در راه استقرار دموکراسی در خاورمیانه مشکل ایجاد کرده است و اکنون نیز حل مشکلات منطقه را در اشغال نظامی کشورها و آزادی انتخابات خلاصه میکند. به سخن دیگر، چرا واشنگتن مدتها قبل، با قطع حمایت از رژیمهای دیکتاتور و عدم پشتیبانی همهجانبه از اسراییل، اجازه نداد مردم منطقه بر سرنوشتشان حاکم شوند و فلسطینیها نیز به حقوق خود برسند؟ در آن حالت، احساسات ضدآمریکایی کاهش مییافت، بنیادگرایی رشد نمیکرد و تروریسم با زمینهی مساعد مواجه نمیشد.
برپایهی دیدگاه دوم، بسیاری از مشکلات فعلی ناشی از دیر شروع شدن اصلاحات همهجانبه در خاورمیانه و نیز تجاوز نظامی آمریکا به کشورهای مسلمان و برونزا بودن روند دموکراتیزاسیون است. بهباور طرفداران این دیدگاه، اگر همزمان با آمریکای لاتین و اروپای شرقی و شرق آسیا، حمایت از دموکراتیزاسیون در خاورمیانه نیز آغاز شده بود، به احتمال زیاد 11 سپتامبر رخ نمیداد و تروریستها با این میزان از اقبال مواجه نمیشدند.
طرفداران نگاه دوم معتقدند عملکرد نیمقرن اخیر واشنگتن در حمایت مطلق از اسراییل، پشتیبانی از رژیمهای مستبد، غارت منابع نفتی و تحقیر مسلمانان، کاخ سفید را چه از نظر سیاسی و چه از بعد اخلاقی ملزم میکند علاوه بر پرهیز از آغاز جنگ جدید و تأکید بر برپایی انتخابات آزاد، در جهت تخفیف دیگر عوامل تشدیدکنندهی تروریسم، مانند فقر و بیعدالتی در منطقه از یکطرف و نقض حقوق فلسطینیها از طرف دیگر بکوشد. بر این اساس آنچه عملکرد گذشتهی واشنگتن را جبران میکند، دفاع قاطع آن دولت از حقوق مردم منطقه است تا دموکراسی، امنیت، عدالت و صلح در خاورمیانه نهادینه و تروریسم در جهان اسلام منزوی شود، نه اینکه جنگ جدیدی آغاز و از دیکتاتورها حمایت شود. بهباور معتقدان این نگرش، همچنان که بحران اقتصادی دههی 30 قرن بیستم میلادی، در آمریکا و اروپا، دولت رفاهی را ایجاد کرد و نخبگان غربی روش مقابله با بحران را بازگشت به قرون وسطا یا احیای سلطنتهای استبدادی در قرون 17 و 18 میلادی ندانستند، اکنون نیز آمریکا نباید به پشتیبانی سنتی خود از دیکتاتورها ادامه دهد یا به اشغال نظامی کشورها بپردازد، بلکه باید از حقوق مدنی و سیاسی مردم منطقه (آزادی مطبوعات، احزاب، انتخابات ...) و نیز حقوق اجتماعی آنان (حق اشتغال، مسکن، تغذیه، بهداشت، پوشاک، آموزش ...) دفاعکند و برای تأمین صلح عادلانه در خاورمیانه بکوشد تا با استقرار نظامهای عادلانه و آزاد، بنیادگرایی از رونق بیفتد و تروریسم مهار شود یا حداکثر در حد آنچه در کشورهایی مانند آلمان غربی و ایتالیا در دههی 80 میلادی دیده شد، ظاهرگردد.
بهنظر این گروه، کاخ سفید هر راهبُردی را که برگزیند، هزینههایی را بر ایالات متحده تحمیل خواهدکرد؛ پس بهتر است روشی اتخاذ شود که ضمن کسب رضایت نسبی مسلمانان، راه گفتوگو و همزیستی مسالمتآمیز مسلمانان با جهان غرب را باز کند تا بدبینی مسلمانان به آمریکا کاهش یابد و زمینههای رشد بنیادگرایی و تروریسم محدودشود. این مشی یقیناً بهسود صلح در منطقه و نظم در جهان نیز خواهد بود. درست است که جنایت تروریستی 11 سپتامبر حمایت کافی از کاخ سفید را برای آغاز جنگ و افزایش قابل توجه هزینههای نظامی فراهم کرده است، با وجود این، طبق دیدگاه دوم، حق رهبران کاخ سفید نیست که تصمیم بگیرند کدام کشور و در چه زمانی باید به دموکراسی دست یابد. با این یادآوری به نقد مقاله میپردازم:
تروریسم؛ واحد یا متکثر؟
الف) با اینکه موضوع مقاله نسبت دموکراسی و تروریسم است، نویسنده نهتنها از دموکراسی، بلکه از تروریسم،ریشهها، زمینهها و عوامل ایجاد و تقویتکنندهی آن هیچ تعریفی ارایه نمیکند. مهمتر آنکه برای مهار یا دستکم، کاهشدادن حوادث تروریستی راهبُردی پیشنهادی ندارد و البته چنین ادعایی هم ندارد. در عوض بیشترین حساسیت را دربارهی پیروزی اسلامگراها نشان میدهد و عملاً مقابله با اسلامخواهی را مهمتر از مقابله با تروریسم میخواند. حال آنکه از یک منتقد انتظار میرود با ناکارآمد خواندن استراتژی دموکراتیزاسیون در خاورمیانه در کاهش تروریسم، راهبُرد خود را در مهار تروریسم به نام اسلام ارایهکند؛ چیزی که در سرتاسر مقاله مفقود است. به تصور من اگر عنوان مقاله بهجای "آیا دموکراسی میتواند تروریسم را تعریف کند؟"، "راه مقابله با اسلامخواهی" بود، مناسبتر بهنظر میرسید.
ب) نویسنده تروریسم را در سراسر جهان پدیدهی واحدی فرضکرده است که نهتنها با نظامهای سیاسی نسبت ندارد، بلکه برخی دیکتاتوریها در جلوگیری از بروز یا مهار آن موفقتر بودهاند (مقایسهی چین و هند توسط نویسنده.) او بحث نمیکند که این پدیده در کدام کشورها شکل میگیرد؟ اهداف تروریستها چیست؟ چه عواملی موجب گسترش تروریسم میشوند و چهگونه میتوان با آنها مقابلهکرد؟ آیا انگیزهها و عوامل شکلگیری تروریسم در همهی کشورها واحد است؟ تفاوت تروریسم دولتی و غیردولتی چیست؟ آیا هرگونه عملیات انتحاری، اقدامی تروریستی است، حتی اگر برای آزادی سرزمینمادری از اشغال بیگانگان باشد؟ برای مثال وجوه اشتراک و اختلاف بریگارد سرخ با القاعده چیست؟ چرا برخی گروههای تروریستی در کشورهای دموکراتیک و پیشرفته و بعضی در جوامع استبدادی و عقبمانده تشکیل میشوند و چه اشخاصی با چه محرکها و آرمانهایی به آنها میپیوندند؟ چرا برخی تروریستها سکولار و بعضی مذهبیاند؟ اهداف هر گروه کدام است و تحت چه شرایطی حاضر به زمین گذاشتن سلاح و ترک خشونتورزی میشوند؟
ج) آقای گاوس همچنین بحث نمیکند چنانچه دموکراسیهای موجود عدالت، صلح، حقوق بشر و سایر مطلوبهای بشری را تأمینکنند، آیا در مهار تروریسم بومی ناتوانند؟ دقت شود که هدف اغلب گروههای تروریستی حتی در کشورهای اروپایی، اولاً و بالذات، نفی دموکراسی و نهادهای آن نیست، بلکه اعتراض به بیعدالتی، شکاف طبقاتی، فروپاشی ارزشهای اخلاقی، مخالفت با اشغال نظامی، دفاع از استقلال ملت یا آزادسازی بخشهایی از سرزمینهای موردنظر است. بهعلاوه به این پرسش پاسخ نمیدهد چنانچه دموکراسیهای موجود، به حکومتهای استبدادی تبدیل شوند، آیا گروههای تروریستی مورد نظر او علاوه بر دلایل کنونی، یک دلیل بسیار مهم و جذاب (مبارزه با دیکتاتوری و اختناق) برای توجیه روش خود پیدا نمیکنند؟ همچنان که تروریسم در خاورمیانه از چنین فضایی سود میبرد و جوانان زیادی را بهسوی خود جلب میکند. برای مثال درست است که تجزیهطلبان تروریست طرفدار استقلال باسک به این مسأله توجه ندارند که در اسپانیا فرانکو حاکم است یا دموکراسی، اما آیا همهی تروریستها طرفدار جدایی بخشهایی از سرزمین یک کشورند که نوع و ماهیت نظام سیاسی در ایجاد یا مهار آن فاقد نقش باشد؟
د) فرضکنیم حق با نویسنده باشد و دموکراسی نتواند تروریسم را نابودکند. با این وجود او به دولتمردان ایتالیایی و آلمانی توصیه نمیکند که بهعلت وجود بریگاردهای سرخ و بادر ماینهوف، دموکراسی را در کشور خود تعطیل و دیکتاتوری را مستقرکنند. گاوس همچنین زادهشدن و پرورشیافتن سه تروریست را در بریتانیا دلیل عقبنشینی انگلستان از دموکراسی نمیداند. اکنون میپرسم چنانچه راهبُرد دولتهای منتخب اروپایی با استراتژی آمریکا در اروپا، خاورمیانه یا در منطقهی دیگری در تعارض قرارگیرد، آیا راهحل پیشنهادی او نفی دموکراسی در اروپاست یا از گفتوگوی آمریکا– اروپا برای رسیدن به توافق حمایت خواهد کرد؟ بهعلاوه، اگر فاشیسم و نازیسم در مهار بریگاردهای سرخ و بادر ماینهوف موفق باشند، آیا بهنظر او باید بر دموکراسیهای موجود در ایتالیا و آلمان ترجیح داده شوند؟ آیا مقایسهی هند و چین توسط نویسنده، به این معناست که بزرگترین دموکراسی جهان، یعنی هند شبیه چین شود تا تروریسم در آن از بین برود یا کاهش یابد؟
ه) سکولاربودن گروههای تروریستی در آلمان، ایتالیا، ژاپن، هند و... موجب نمیشود آقای گاوس وظیفهی ایالات متحده را جلوگیری از پیروزی احزاب سکولار در آن کشورها بخواند. علت روشن است. او حساب اندیشه و نظام و احزاب سکولار طرفدار دموکراسی را از تروریستهای سکولار جدا میکند. همچنین بعید میدانم نویسنده، ماهیت، اهداف و روشهای گروههای تروریستی مارکسیستی را با حزب کمونیست چین یکی بداند، بهویژه آنکه نظام سیاسی پکن را تحت حکومت حزب کمونیست، در مقابله با تروریسم، موفقتر از هند دموکراتیک ارزیابی میکند. پس چرا او گروه تروریستی القاعده را از جریان اسلامخواهی در جهان تفکیک نمیکند؟ آیا علت این نیست که او هرگونه اسلامگرایی را اسلامیست و آن را مساوی تروریست میداند؟
و) بسیاری از تروریستها بهلحاظ سطح تحصیلات، اشتغال، رفاه مادی و حتی موقعیت اجتماعی در وضعیت متوسط و متوسط به بالا قرار داشته و دارند. آیا نویسنده از خصوصیات مذکور نتیجه میگیرد که توزیع ثروت، آموزش، منزلت و... با جذب جوانان به اقدامهای تروریستی ارتباط ندارد، یا با افزایش ویژگیهای مذکور، ممکن است تروریستهای بیشتری تربیت شوند، پس باید مانع افزایش سطح تحصیلات و رفاه و... آنان شد؟ مگر آقای گاوس به نقل از یکی از طراحان سیاست خارجی دولت کلینتون اعلام نمیکند که ریشههای القاعده، فقر و کمبود آموزش در عربستان سعودی، مصر و پاکستان بهعلت ماهیت استبدادی رژیمهایشان است؟ و مگر نتیجهی منطقی کتاب مورتون هالپرین حرکت بهسوی استقرار دموکراسی، آموزش بیشتر و عدالت همهجانبه نیست؟ ظاهراً نویسنده قبول دارد که توزیع عادلانهی ثروت، قدرت، منزلت، اطلاعات و دانش، زمینهی اجتماعی تروریسم را کاهش خواهد داد. در غیراین صورت لازم است از این گزاره دفاعکند که اگر توزیع قدرت، ثروت، دانش و اطلاعات در سطح جهان عادلانه و هر شهروند و نیز هر ملتی از حقوق برابر و منزلت شایسته بهرهمند شود، تروریسم همچنان در حد گذشته باقی خواهدماند یا حتی رشد خواهد کرد. پس باید بهجای نسبت "انتخابات آزاد" با تروریسم، پرسید آیا تحقق آزادی، رعایت حقوق بشر و تأمین عدالت سیاسی، اقتصادی، قضایی، آموزشی، فرهنگی و بینالمللی در کاهش تروریسم موثر نخواهند بود؟
خطر اسلامخواهی؟
الف) اگر آقای گاوس با استقرار دموکراسی و برگزاری انتخابات آزاد در همهی کشورها مقابله میکرد، منطق او اگر چه ارتجاعی و غیرانسانی اما واحد بود. ولی تأیید دموکراسی در آمریکا و برخی کشورها و حمایت از دیکتاتوری در جهان اسلام، نگرش بدبینانهی او را به مسلمانان نشان میدهد. وی پیروزی اسلامخواهان را در انتخابات آزاد بهعلت آنکه رژیمهای دموکراتیک منتقد برخی سیاستهای خاورمیانهای کاخ سفید هستند و بعضاً پایگاه نظامی در اختیار ایالات متحده قرار نمیدهند، خطرناک میخواند، حتی اگر احزاب مذکور قواعد دموکراتیک را در کسب و حفظ قدرت رعایتکنند و خواهان روابط مسالمتآمیز با جهان و از جمله آمریکا باشند. او با اتکا به این خطر از واشنگتن میخواهد در برگزاری انتخابات آزاد در این کشورها تعجیل و تمرکز نکند تا وقتی که غیراسلامگراها بتوانند در انتخابات آزاد بر رقبای اسلامگرای خود پیروز شوند! ظاهراً پیشفرض نویسنده همسانانگاری آمریکاگرایی و ضدتروریسم بودن است. درحالیکه اکثر طرفداران سیاست قبلی واشنگتن در خاورمیانه دموکرات نیستند و بسیاری از مخالفان آن راهبُرد نیز طرفدار تروریسم نبودهاند. عکس مساله بیشتر صحیح است؛ اغلب مخالفان سیاستهای آمریکا در خاورمیانه دموکرات و صلحطلب بودهاند و اکثر مدافعان آن مدافع دیکتاتوری و خشونت و سرکوب.
استدلال آقای گاوس در زمینهی بیارتباطبودن تروریسم با سیستمهای سیاسی و سپس توصیه به کاخ سفید در حمایت از دیکتاتوریهای منطقه، مانند آن است که یک بیماری یا ناهنجاری خاص با نظامهای سیاسی نسبت معنادار نداشته باشد. بدیهی است فقدان این رابطه، حمایت از دیکتاتوری را در برابر دموکراسی موجه نمیکند، ولی بهعلت آنکه نویسنده عدم پیروزی احزاب اسلامگرا را مهمتر از هر مسالهی دیگر میداند، از عدم ارتباط گروه تروریستی القاعده با نوع نظام سیاسی، پشتیبانی ایالات متحده از حکومتهای استبدادی در خاورمیانه را نتیجه میگیرد.
ب) یکسانانگاری همهی نیروهای اسلامخواه (مانند حزب عدالت و توسعه در ترکیه، اخوانالمسلمین مصر،حماس فلسطین، اصلاحطلبان ایران، احزاب طرفدار آیتالله سیستانی در عراق و...) ازیکطرف و تروریسم و گروههای تروریستی از طرف دیگر توسط آقای گاوس عملاً، ولو ناخواسته، بین تروریسم و اسلامخواهی اینهمانی برقرار میکند؛ درحالیکه بسیاری از اسلامخواهان طرفدار دموکراسی و صلح و مخالف بینش و روش القاعدهاند و بیش از نویسنده انگیزهدارند با تروریسم به نام اسلام مخالفتکنند، چراکه عملیات تروریستی را بهنام اسلام، علاوه بر قربانیکردن بیگناهان، بزرگترین ضربه به اسلام و وحدت مسلمانان و ترویج جنگهای صلیبی میدانند. بیتوجهی نویسنده به موضوع فوق تأسفانگیز است. افزون بر آن آیا آقای گاوس نمیداند پیروزی اسلامخواهان در ترکیه، هم بهسود مردم آن کشور و هم بهنفع اروپا و آمریکا بوده است؟ آیا او بیاطلاع است که تروریستها با چنین احزاب و گرایشهایی جداً مخالفند و اساساً شرکت نیروهای سیاسی مسلمان را در انتخابات آزاد برنمیتابند؟ آیا او سخن زرقاوی را نشنیده است که : با کار سیاسی اسلحه از دست مسلمانان به زمین میافتد و نهایتاً در نظم نوین جهانی حل میشوند که این برخلاف دستور خداست. آیا احزاب اسلامخواهی که موازین دموکراتیک را بهرسمیت میشناسند، با تروریسم و حتی بنیادگرایی به مخالفت نپرداختهاند و هرکجا حضور یافتهاند، تروریسم را منزوی یا محدود نکردهاند؟ پس چرا پیروزی آنان در انتخابات آزاد خطرناک جلوه داده میشود؟
ج) تقسیمبندی احزاب به اسلامخواه و غیراسلامخواه یا سکولار هیچ نسبتی با دموکراسی ندارد، همچنان که نویسنده تروریسم را به اسلامخواه یا سکولار تقسیم نکرده است. چهبسا احزاب و رژیمهایی که خود را مسلمان میدانند و مدافع دموکراسی و حقوق بشرند و چهبسیار احزاب و رژیمهایی که در عین سکولاربودن، دیکتاتور و بعضاً توتالیترند. بنابراین معیار انسانی و اخلاقی برای ارزیابی احزاب، رعایت موازین دموکراتیک در حکومت و اجتماع است، نه اینکه حزبی خود را دینی بداند یا نداند. مگر در اروپا احزاب دموکرات مسیحی و سوسیالیستی فعال نیستند؟ آیا پیروزی این احزاب و به قدرت رسیدنشان با منافع آمریکا در تعارض است؟ آیا کاخ سفید باید مانع پیروزی احزاب دموکرات مسیحی یا سوسیال مسیحی در انتخابات شود، چرا که بعضی مروجان و پیروان الهیات رهاییبخشمسیحی موافق اعمال روشهای قهرآمیز و تروریستیاند؟
د) رشد اسلامخواهی پدیدهای عام است و به رژیمهای سیاسی وابسته نیست. در همهی کشورهای مسلمان با هر رژیمی (استبدادی یا باز – متحد آمریکا یا مخالف آن – سکولار یا اسلامی – سنتی یا مدرن) این گرایش دیده میشود. آنچه در ترکیه (رژیم لاییک، نسبتاً باز و متحد ایالات متحده)، عربستان (رژیم بسته، ظاهراً اسلامی و همپیمان واشنگتن)، سوریه (رژیم بسته، لاییک و مخالف کاخ سفید)، پاکستان (رژیم نیمهباز، ظاهراً اسلامی و متحد آمریکا) و دیگر کشورهای اسلامی مشترک است، اولا؛ً اسلامگرایی و دموکراسیخواهی اکثر شهروندان، ثانیاً؛ مخالفت عمومی با سیاستهای ایالات متحده در خاورمیانه، ثالثا؛ً محکومیت اقدامهای تروریستی بهویژه علیه شهروندان بیگناه از یکسو و اشغال کشورهای اسلامی یا توهین به مقدسات مسلمانان از سوی دیگر است.
راهبُرد صحیح غرب بهطور اعم و آمریکا به شکل اخص، بهرسمیت شناختن گرایش مذکور، پرهیز از جنگ و تلاش برای برقراری ارتباط برابر و مبتنی بر منافع طرفین با احزاب دموکرات و صلحطلب اعم از اسلامخواه یا عرفیگرا، خاصه مسلمانان است، بهویژه آنکه پیروزی اسلامگراها در ترکیه، مصر، عربستان، کویت، فلسطین، ... و در هر کشوری که در آن انتخابات آزاد برگزار میشود، با تقلب بهدست نیامده است. همین مسأله تمایل مردم را به اسلامخواهی و دموکراسیطلبی نشان میدهد. مقابله با هر دو خواست رو به رشد، یا اشغال نظامی هر کشور اسلامی جز آنکه بدبینی آمریکا را افزایش دهد، نتیجهای نخواهد داشت، بخصوص آنکه رشد گفتمان دموکراسیخواهی در سراسر جهان توجه بسیاری از نیروها و احزاب مسلمان را به دموکراسی و انتخابات آزاد جلب کرده است. برای مثال اخوانالمسلمین که اکنون در انتخابات شرکت میکند و در قدرت سهیم میشود، دیگر آن سازمان بنیادگرا نیست که نتیجهی تلاشها و مبارزاتش خلافت اسلامی یا استبداد دینی و تفرقه و ماجراجویی در منطقه باشد. مواضع اخوانیها پس از پیروزی در انتخابات پارلمانی اخیر مصر بیانگر حاکمیت تفکر مسالمتجو و همکاریطلب برای حل مشکلات مردم مصر و منطقه است. رفتار حماس نیز پس از پیروزی چنین بوده است.
ه) بیتوجهی نویسنده به این مسالهی مهم سؤالانگیز است که تشویق ایالات متحده به موضع مخالفت با اسلامگراها که بسیاری از آنها دموکرات و صلحطلباند، نه پرهیزدادن از آغاز جنگ جدید، بهسود بنیادگراها و تروریستهایی است که معتقدند غرب مسیحی یکپارچه به جنگ اسلام آمده است و تمام مسلمانان را تشویق میکنند و مؤظف میدانند که علیه آن به جهاد برخیزند. اگر واشنگتن در جهت جلوگیری از رشد اسلامخواهی و دموکراسیطلبی بکوشد، یا به نام دموکراسی جنگ جدیدی را شروع کند، خود را با جهان اسلام، نه با تروریسم اسلامی که بخش بسیار کوچکی از مسلمانان را تشکیل میدهد، رودررو خواهدکرد. بهعلاوه، راهبُرد مذکور مسلمانان دموکرات و صلحطلب را که رقیب اصلی بنیادگرایی (نظامیگرا) و مخالفان برجستهی تروریسم بهشمار میروند، تضعیف خواهد کرد. هر دو پدیده بهسود القاعده و بنلادن است.
و) تردیدی نیست که جنگ و استبداد، فضا را دوقطبی خواهدکرد و زمینه را برای انفجار عواطف و تغییرهای خشونتبار آماده میکند که در شرایط کنونی معلوم نیست آتش آن متوجه کدام کشورها خواهد بود. درعینحال برگزاری انتخابات آزاد در بسیاری از کشورها به پیروزی احزاب دموکرات و صلحطلب، از جمله اسلامخواهان منجر خواهد شد. همین مسأله در نهایت بنیادگرایی را تضعیف و تروریسم را منزوی خواهدکرد. حتی در صورت پیروزی احزاب متمایل به بنیادگرایی نیز احتمال زیادی وجود دارد که مشکلات اداری، اقتصادی، سیاسی، اجتماعی و فرهنگی این کشورها و نیز انتظارات مردم برای خروج از دایرهی ظلم و فساد و تبعیض و عقبماندگی از یکسو و ضرورت رعایت قواعد دموکراتیک و آزادی بیان، احزاب و انتخابات از سوی دیگر، دیدگاههای بنیادگراها را تعدیل و رفتارشان را قانونی و مسالمتآمیز کند. با وجود این اعتراف میکنم پیروزی احزاب مسلمان متمایل به بنیادگرایی در انتخابات آزاد دو خطر دارد: یکی در عرصهی بینالمللی و حمایت از تروریسم و دیگری در یکبار مصرفکردن انتخابات آزاد بهمنظور رسیدن به قدرت و نقض حقوق مخالفان پس از آن. راه صحیح مقابله با این دو خطر، حمایت از رژیمهای دیکتاتور و احزاب غیراسلامگرا نیست، بلکه توجه به زمینههای مساعد اجتماعی – سیاسی این اندیشهها در جوامع مسلمان و تمهید راهکارهای مؤثر و ایجاد اجماع جهانی علیه تروریسم، ماجراجویی و جنگطلبی به هر نام از یک طرف و مخالفت با اعمال دیکتاتوری و نقض حقوق منتقدان و مخالفان حکومتها با هر عقیده از طرف دیگر است. بهاینترتیب احزاب توتالیتر، اعم از مسلمان و سکولار، حتی در صورت پیروزی، مجبور میشوند حقوق شهروندان و قوانین بینالمللی را رعایتکنند. در صورت نقض این موارد، این امکان وجود دارد که از اقدامات مذکور ممانعت شود. مگر اجماع جهانی، رژیم طالبان را در هم نشکست؟
اعراب و عملکرد آمریکا:
الف) از آقای گاوس که دموکراسی (از نظر او دموکراسی لیبرال) را بهترین شکل حکومت میداند، انتظار میرفت در مقالهی خود دلایل بدبینی جهان اسلام و عرب را به سیاستهای آمریکا در خاورمیانه، درعین علاقهی آنان به دموکراسی، تشریحکند و برپایهی آن واشنگتن را به جلب اعتماد و احترام هر چه بیشتر به مسلمانان فرا خواند تا علاوه بر توسعهی دموکراسی و صلح در جهان، سوءظن تاریخی مردم منطقه به آمریکا کاهش یابد و در منطقه و جهان صلح مستقر شود، بهویژه آنکه خود با اذعان به اینکه حتی مردم سوریه دیدگاه مثبت چندان زیادی نسبت به ایالات متحده ندارند، با اینکه دولت بوش مخالف دولت دمشق است، اعتراف میکند: ظاهراً آمریکا بهعــلت طیف وسیعی از سیاستهایش در جهان عرب منفور است و تنها دلیلش حمایت از دولتهای مستبد نیست. این استنباط را نظرسنجی مؤسسات زاگبی و کرسی انورسادات در سال 2004 تأییدمیکند که طبق آن اکثریت مردم در اغلب کشورهای عرب فکر میکنند انگیزهی جنگ آمریکا علیه عراق، کنترل نفت،حمایت از اسراییل و تضعیف جهان اسلام (مسلمانان) است. در تحقیق مؤسسهی پیو در همان سال نیز تنها 17 درصد مراکشیها و 11 درصد اردنیها فکر میکردند جنگ آمریکا با تروریسم صادقانه است و بقیهی مردم جنگ را پوششی برای دیگر اهداف ایالات متحده میدانستند. بنابراین تداوم استراتژیهای گذشته و بهویژه حمایت از دیکتاتورها بر میزان مخالفت مردم با ایالات متحده خواهد افزود و همین موضوع زمینهساز جلب جوانان به اندیشهها، روشها و سازمانهای بنیادگرا خواهد شد که در پیگرفتن انتقام تاریخی از آمریکا، بهعنوان دشمن عزت مسلمانان و اعرابو حامی رژیمهای دستنشانده و دیکتاتور. بهخصوص آنکه یکی از دلایل مهم سوءظن اعراب به آمریکا،بدبینی اکثر قریب به اتفاق مسلمانان به اهداف و رفتار رژیم اسراییل است که آنرا توسعهطلبانه ارزیابی میکنند. اسراییل بخشی از سرزمینهای آنان را غصبکرده و مستقیماً هویت و عزت آنها را به چالش کشیده است. بهنظر آنان حمایت همهجانبهی واشنگتن از تلاویو موجب چنین وضعی شده است. بر این مبنا کاخ سفید نمیتواند بدون حمایت از صلح عادلانه در منطقه، در کنار دفاع از حقوق فلسطینیان، بدبینی اعراب را به آمریکا برطرفکند یا کاهش دهد.
ب) وجود چنین نگاهی در سیاستمداران و نخبگان آمریکایی یکی دیگر از دلایلی است که اکثریت قاطع مسلمانان مبارزه با تروریسم واشنگتن را بهویژه هنگام اقدام به اشغال نظامی کشورها صادقانه ارزیابی نمیکنند. خلاصه نظریهی آقای گاوس به این شرح است: دموکراسی نظام مطلوبی است، اما برای ایالات متحده و هر کشوری که برگزاری انتخابات آزاد در آن باعث پیروزی اسلامگراها نشود! چراکه مواضع احزاب اسلامگرا مانند دیکتاتوریهای موجود نیست و با حمایت بیدریغ واشنگتن از اسراییل مخالفند و احتمالاً اجازهی تأسیس پایگاههای نظامی را به آمریکا نمیدهند. بهاینترتیب آیا عجیب است که چرا اکثریت مردم منطقه و احتمالاً جهان، به مقاصد کاخ سفید سوءظن دارند و هدف لشکرکشی آمریکا به عراق را تأمین منافع خود از جمله کنترل نفت و پشتیبانی از اسراییل و نه بهسود مسلمانان ارزیابی میکنند؟ به تصریح نویسنده، در کشورهای مسلمان گسترش دموکراسی و رعایت حقوق بشر اصل نیست. کسب منافع دولت آمریکا، ولو به قیمت دفاع از دیکتاتورها، به زیان شهروندان اصل است. با وجود چنین نگرشی، آیا میتوان انتظار داشت بهمحض حمایت واشنگتن از دموکراتیزاسیون در منطقه، مسلمانان عملکرد نیمقرن گذشتهی دولتهای ایالات متحده را در خاورمیانه فراموشکنند، بهویژه آنکه روشن نیست راهبُرد جدید تا چه زمانی ادامه خواهد داشت. مقالهی آقای گاوس یکی از دلایل توجیهکنندهی سوءظن به سیاست خارجی کاخ سفید در جهان اسلام است.
ج) میزان مخالفت افکار عمومی در خاورمیانه با سیاستهای منطقهای ایالات متحده، نه به ارزشهایی چون دموکراسی و حقوق بشر، حتی اگر آنها را آمریکایی بخوانیم، به دموکراتیک یا استبدادی بودن رژیمهای منطقه ارتباط ندارد. روشن است که با دموکراتیزهشدن مناسبات سیاسی در جوامع اسلامی، بسیاری از مردم، آزادانهتر از گذشته با حضور نظامی آمریکا در منطقه مخالفت خواهند کرد، حتی اگر احزاب لیبرال، چپگرا، سکولار، ملیگرا و غیراسلامگرا به قدرت برسند. با این وجود توجه به پیامدهای پیروزی یک حزب اسلامگرا در بسیاری از کشورهای اسلامی از جمله در ترکیه مفید است. در جریان جنگ آمریکا علیه صدام و اشغال عراق، حزب مذکور نخواست و اگر هم مایل بود، نمیتوانست با ایالات متحده همکاری همهجانبه بکند، زیرا افکار عمومی ترکیه با چنین راهبُردی موافق نبودند. درعینحال همکاریهای راهبُردی ترکیه با غرب ادامهیافته و حزب مذکور، تداوم حضور پایگاههای نظامی آمریکا را که چند دهه از استقرار آنها در ترکیه میگذرد، به چالش نکشیده است. دستکم در این زمینه بین وضعیت کنونی که قوای مقننه و مجریه در دست یک حزب اسلامگرا است، با حکومت احزاب سکولار در گذشته، تفاوت معناداری دیده نمیشود؛ پس نهتنها همکاری ترکیه با اروپا و آمریکا، همچون گذشته، ادامه یافته و حتی در برخی زمینهها بیشتر شده است، بلکه احتمال عضویت ترکیه در اتحادیهی اروپا، با حکومت اسلامخواهان افزایش یافته است.
تروریسم اسلامی:
الف) یکسانانگاری تروریسم در کشورهای اسلامی با القاعده یکی دیگر از اشتباهات نویسنده است؛ زیرا انگیزه، آرمان و روش گروههای تروریست مسلمان با بنلادن یکی نیست. بههمیندلیل اگر همهی خاورمیانه دموکراتیک شود، ممکن است باز هم القاعده از اقدامات تروریستی دست برندارد ولی نتیجهی منطقی گزارهی فوق این نیست که در صورت دموکراتیکشدن حکومتها در خاورمیانه، دیگر گروههای تروریستی اقدامات خشونتبار را رها نخواهندکرد. بهعلاوه از این گزاره که "بنلادن" تحت هر شرایطی به اقدامات تروریستی ادامه خواهد داد، نمیتوان نتیجهگرفت که نمیتوان با اقدامهای مثبت، پایگاه اجتماعی و مردمی او و گروهش را کاهش داد تا او محبوب قشرهای وسیعی از مسلمانان نباشد و امکان جذب جوانان تحصیلکرده و فداکار را پیدا نکند. بنابراین اگر همهی رژیمهای خاورمیانه دموکراتیک شوند، بعید نیست گروههایی همچون القاعده همچنان به فعالیتهای تروریستی خود ادامه دهند. اما سؤال این است که در آن حالت زمینهی اجتماعی و جذب نیروهای مردمی تروریستها به چه میزان خواهد بود؟ از امکانات کدام دولت دموکراتیک بهره خواهند برد؟ کدام کشور دموکراتی میتواند محل استقرار رهبران آنها باشد؟ تروریستها با کدام توجیه میتوانند توجه مسلمانان را از روشهای مسالمتآمیز به انفجار و تخریب و از صف و صندوقهای رأی به درگیری خیابانی و تابوتجلب کنند؟ بهراستی کدام دولت دموکراتیک در منطقه پناهگاه تروریستها است یا به حمایت از تروریسم متهم است؟ از سوی دیگر، آیا دیکتاتوری طالبان حامی بزرگ بنلادن و تروریسم نبود؟ اگر عربستان سعودی کشوری دموکرات و پیشرفته بود و آیندهی روشنی در چشمانداز شهروندانش ترسیم میکرد، بنلادن چه جایگاهی در آن میداشت؟ آیا آلسعود که این کشور را غیردموکراتیک اداره میکند و میزبان نیروهایی آمریکایی است، در منزویکردن بنیادگرایی و مهار تروریسم موفق بوده است؟ اکنون که با وجود رژیمهای دیکتاتور متحد آمریکا، بنلادن محبوبیت زیادی در آنها از جمله در عربستان کسب کرده است، با چه منطقی حمایت از رژیمهای مذکور توجیه میشود؟ امیدوارم عدهای رسالت خود را تشویق سیاستمداران آمریکایی به آغاز جنگهای صلیبی ندانند و قصد نداشته باشند زمینهی آنرا با خلق دشمنشرور، مستبد و ضد حقوقبشر اسلامی توجیهکنند و اسلام را با تروریسم معادل بگیرند.
ب) اشتباه بزرگ رهبران آمریکا در چند سال گذشته یکجانبهگرایی و تجاوز نظامی به عراق بهنام دفاع از دموکراسی و حقوق بشر یا ترویج آن بوده است. اشغال عراق نه اخلاقی بود و نه مقابله با تروریسم محسوب میشد. بههمیندلیل نهتنها به انزوای واشنگتن میان متحدان خود منجر شد، بلکه اعتراضهای شدیدی علیه دموکراتیزاسیون در خاورمیانه با استفاده از قهر و خشونت برانگیخت و افکار عمومی آمریکا را به انزواگرایی تشویق کرده است. با وجود این البته اگر کاخ سفید از برگزاری انتخابات آزاد در افغانستان و عراق، پس از اشغال، حمایت نمیکرد و راساً به نصب فرماندار آمریکایی میپرداخت، تروریسم در آن دو کشور و نیز در سطح منطقه و جهان بیش از این گسترش مییافت. راه صحیح، حمایت از حقوق مردم عراق است تا آنان حکومت مطلوب خود را تشکیل دهند، اما برگزاری انتخابات آزاد پس از اشغال تا حدود زیادی مانع عمومی عملیشدن خشونت و نفرت در جهان اسلام شدهاست. تشکیل دولتهای ملی، تحقق عدالت و رعایت حقوق شهروندان بههمراه خروج با برنامهی نیروهای آمریکایی از عراق و افغانستان میتواند از دامنهی نارضایتیهای موجود بکاهد.
به نظرم حق با فوکویاماست که مینویسد: جنگ و تجاوز دیگ خاورمیانه را بههم میزند، اما خشونت و تروریسم را ریشهکن نمیکند. سربازان آمریکایی نیز برای مبارزه با تروریسم هستهای میجنگند، نهبرای ترویج دموکراسی در منطقه. پس رهبران کاخ سفید باید به این نکته توجهکنند که ابتکارهای جاهطلبانه همیشه پیامدهای غیرمنتظره دارد و اکتیویسم (رویکرد فعال و ارادهگرا) نمیتواند ساختار جهان را عوضکند و جایگزین مناسبی برای مهندسی اجتماع باشد، بهویژه آنکه تلاشهای جاهطلبانه و بلندپروازانه که میتواند از ناامیدی ریشه بگیرد، ممکن است شرایطی وخیمتر از قبل ایجادکند. تاریخ را نمیتوان صرفاً با کاربرد قدرت و اراده به پیش راند و نیت خیر بهتنهایی اثباتکنندهی شایستگی عاملان اجرای آن نیست (شرق، 11/12/84.)
ج) نویسنده با نفی راهبُرد دموکراتیزاسیون در خاورمیانه، عملاً با بنلادن همسو و همموضع شده است. بنلادن دموکراسی را اعمال فریبنده و منحرفکننده میخواند، زیرا آنرا در برابر ارادهی الهی ارزیابی میکند. گاوس نیز دموکراسی را در جهان اسلام عقیم میخواند، چون منافع ایالات متحده را تأمین نمیکند! هر دو وجود رژیمهای دیکتاتوری را بهسود علایق و منافع خود ارزیابی میکنند، حال آنکه آنچه بهنظر من تروریسم اسلامی را مهار میکند، عبارت است از:
اولاً؛ استقرار مناسبات دموکراتیک در جوامع مسلمانان.
ثانیاً؛ بهبود وضعیت اقتصادی، اجتماعی و فرهنگی مسلمانان و تأمین حقوق آنان.
ثالثاً؛ تصحیح سیاست خاورمیانهای آمریکا و بهویژه پایاندادن به نقض حقوق فلسطینیان.
در دفاع از دموکراسی در خاورمیانه:
الف) چنانچه فاجعهی 11 سپتامبر پس از اتخاذ راهبُرد دموکراتیزاسیون کاخ سفید در خاورمیانه رخ میداد، شاید میتوانستیم به نویسنده حق بدهیم و حمایت از رژیمهای دیکتاتوری را بهسود ایالات متحدهبدانیم؛ اما واقعیت آن است که تروریسم از نارضایتی عمومی مسلمانان از ایالات متحده تغذیه و در بستر دیکتاتوری و عقبماندگی و فساد در خاورمیانه رشد کرده است. حمایت آمریکا از دیکتاتوریها، بهویژه در جهان بعد از 11 سپتامبر، بهمعنای تقویت بنیادگرایی و موجهسازی گروههای تروریستی و جنایاتشان است که یکی از آنها انفجار برجهای دوقلو در نیویورک است، همچنان که جنگ آمریکا علیه کشورهای اسلامی همین پیامدها را بهدنبال دارد و آهنربای تروریستها محسوب میشود.
گذشته از آن بیاعتنایی آقای گاوس به این موضوع که 11 سپتامبر نقطهی عطفی در روابط بینالملل بوده و اولویتهای ایالات متحده را تغییرداده، قابل توجیه نیست. او باید پاسخ دهد آیا اولویت آمریکا پس از حادثهی تروریستی 11 سپتامبر حفظ امنیت ملی و عمومی خود و جلوگیری از وقوع فجایع مشابه است یا ایجاد مانع در راه پیروزشدن اسلامگراها در خاورمیانه؟ اگر حفظ امنیت بینالمللی برای کاخ سفید اولویت دارد، باید ثابت شود که پیروزی اسلامخواهان که اکثراً دموکرات و صلحطلباند، به آسیبپذیر شدن امنیت جهانی و آمریکا منجر خواهد شد. درغیراینصورت نباید جلوگیری از پیروزی اسلامگراها بر حل حادترین و فوریترین مسأله، یعنی مهار تروریسم به نام اسلام ترجیح یابد.
ب) اولویت واشنگتن، آنچنان که رهبران کاخ سفید اعلام میکنند، مهار تروریسم و جلوگیری از تکرار فجایعی مانند 11 سپتامبر است. راهبُرد فوق برای شهروندان آمریکایی نیز موجه است و مقبولیت دارد. اولویت مسلمانان منطقه، پایاندادن به تحقیر و عقبماندگی و کسب پیشرفت علمی، فنی و اقتصادی از یکسو و بهرهمندی از حقوق و آزادیهای مدنی، سیاسی و اجتماعی خود، ضمن محکومیت تروریسم از سوی دیگر است. زیست مسالمتآمیز و صلحطلبانه، ایجاد گفتوگو بین این دو اولویت را ایجاب میکند. بر این اساس آیا راهی جز استقرار دموکراسی در منطقه وجود دارد؟ و آیا اگر جوامع اسلامی در مسیر پیشرفت و ترقی قرارگیرند و مسلمانان احساسکنند از همهی حقوق شهروندی خود بهرهمند هستند و در جوامع آزاد و آباد و با حقوق برابر با جهانیان زندگی میکنند، بنیادگرایی بهطور عام و تروریسم بهطور خاص در خاورمیانه در تنگنا قرار نخواهد گرفت؟
ج) حق را به آقای گاوس بدهیم و بپذیریم دموکراسی بهتنهایی نابودکنندهی تروریسم نیست، ولی بهیاد داشته باشیم بنیادگرایی اسلامی بهعنوان یکی از زهدانهای تروریسم، بهمثابه یک پدیدهی اجتماعی، علاوه بر استبداد، ریشه در فقر و جهل و تحقیر و عقبماندگی مسلمانان دارد. امت مسلمان که روزگاری قدرت برتر جهان بهشمار میرفت و فرهنگ و تمدنش زبانزد عام و خاص بود، اکنون عقبماندهترین ملل جهانرا تشکیل میدهد. علاوه بر آن، اکثر رژیمهای حاکم بر جوامع مسلمان استبدادیاند. وجود اسراییل در قلب جهان اسلام و حمایت بیدریغ و همهجانبهی آمریکا از آن رژیم نیز مسلمانان را در وضعیت ناگوار روحی و روانی قرار داده است. بهاینترتیب مشکل اغلب جوامع مسلمان، استبداد، عقبماندگی اقتصادی – علمی و فنی، فقر، فساد، لکنت زبان، زیرزمینیبودن بسیاری از فعالیتهای سیاسی، وابستگی سیاسی، اشغال نظامی، خشونت و تبعیض و در نتیجه تحقیر روزمره و نومیدی گستردهی مردم و نارضایتی آنان از مناسبات ملی و بینالمللی، بهویژه سیاستهای ایالات متحده در منطقه است. مسؤولیتپذیر نبودن بسیاری از نیروهای سیاسی نیز ناشی از مسؤولیت ناشناسی رهبران نظامهای دیکتاتوری است. از سوی دیگر بنیادگرایی اسلامی نیز تا حدود زیادی از همین ناهنجاریها تغذیه میکند. به بیان دیگر حمایت مطلق کاخ سفید از اسراییل و نقض حقوق فلسطینیها، تحقیر مستمر مسلمانان، عقبماندگی جهان اسلام، فقر و جهل و فساد و تبعیض بستر مساعد بنیادگرایی است. آیا کاهش نارضایتیهای عمومی راه صحیح مقابله با بنیادگرایی میلیتان و تروریسم نیست؟
د) اگر کاخ سفید به اشغال نظامی کشورها ادامه دهد و به برگزاری انتخابات آزاد پس از تجاوز دلخوشکند، قادر به انزوای بنیادگرایی و مهار تروریسم نخواهد بود. روشنتر بگویم، اگر دموکراتیزاسیون، بومی و نهادمند نشود، بسیاری از مشکلات همچنان برجا خواهندماند، ضمن آنکه بازگشت از این راهبُرد و حمایت از دیکتاتورها و مقابله با اسلامخواهان تاوانی بهمراتب سنگینتر از 11 سپتامبر به آمریکا و جهان تحمیل خواهدکرد. قابل توجه آنکه نویسنده برای پروژهی پیشنهادی خود یعنی حمایت از دیکتاتورها تاریخ تعیین نمیکند، چراکه پیروزی احزاب طرفدار سیاست خاورمیانهای آمریکا قابل پیشبینی نیست و شاید هم هرگز قابل حصول نباشد. پیشنهاد او عملاً استمراربخشیدن به وضعیت پیش از 11سپتامبر، است که در آن شاهد قدرتگیری طالبان و شکلگیری القاعده بودیم. حال آنکه چنانچه آقای گاوس بهجای اصالتدادن به تمکین دول منطقه به سیاستهایکاخ سفید، تعامل و همکاری سازنده را بین مسلمانان و ایالات متحده توصیه میکرد، بسیاری از نقصها و تناقضهای مقالهاش برطرف میشد. درآنصورت حتی با وجود حساسیتهای ضدآمریکایی بسیاری از شهروندان، همچنانکه در ترکیه اتفاق افتاد، اسلامگراها میتوانستند ارتباط مناسبی با غرب و آمریکا برقرارکنند و طرفین به آینده امیدوار باشند.
معجزهی دموکراسی؟
پس از 11 سپتامبر تبلیغ زیادی شد که شرارت و تروریسم ریشه در شرق و جهان اسلام دارد. این مقاله آشکار میکند که علاوه بر بنیادگرایی اسلامی، یکی از عوامل عدم استقرار دموکراسی در خاورمیانه، نگاه ابزاری به آزادی و حقوق بشر در غرب است. نویسنده استقرار دموکراسی را در منطقهی حساس خاورمیانه به منافع ایالات متحدهی آمریکا که کمتر از 5 درصد مردم جهان را تشکیل میدهند، گره میزند و بر آن پایه، پشتیبانی از دموکراسی یا دیکتاتوری را نتیجه میگیرد. این درحالی است که قاطبهی مسلمانان، عملیات تروریستی را بهویژه علیه شهروندان بیگناه در هر کشور محکوم کرده و میکنند.
بهنظر من حملهی آمریکا به عراق بیش از آنکه ناشی از گسترش دموکراسی باشد، از پیشبُرد منافع استراتژیک و ملی واشنگتن سرچشمه میگرفت و هدف آن تضمین امنیت انرژی بود که از منافع حیاتی آمریکا بهشمار میرود. علت نامشروعبودن تجاوز مذکور نیز تنها عدم تصویب جنگ مزبور در شورای امنیت سازمان ملل نبود، بلکه ناآگاهی از عواقب اشغال نظامی و پیامدهای سوء آن، تجاوز مذکور را روزبهروز نامشروعتر کرده است. حتی اگر کسی هدف آمریکا را در حمله به عراق اخلاقی بداند، روش اتخاذشده و کاربرد قهر و خشونت خود بهتنهایی اشغال را نامشروع میکند.
از سوی دیگر فرضکنیم حق با جسیکا باشد و دموکراتیزاسیون بهترین راه برای مقابله با تروریسم نباشد، راه بهتر چیست؟ نویسنده ضمن آنکه دربارهی راه بهتر مقابله با تروریسم سکوت میکند، گویی از دموکراسی انتظار معجزه دارد. او میداند که آزادی یک حق و فرصت بزرگ است، ولی بهتنهایی حلال مسایل و نارساییها نیست. استبداد دست فرد را میبندد، آنچنانکه کسی با دستهای بسته مقابل پیانو نشسته باشد. رهایی از دیکتاتوریبهمعنای بازشدن دستاشخاص است و امکان تمرین با دستگاه را فراهم میکند، اما خود متضمن یادگیری پیانو نیست. باید در محیط آزاد، موسیقی را آموخت و تمرینکرد. بنابراین سرنگونی نظامهای دیکتاتوری، حلال همهی مشکلات بهویژه در کوتاهمدت نیست. این تغییر حتی میتواند در کوتاهمدت برخی معضلات جدید ایجادکند، اما حل مشکلات بزرگ، پایاندادن به تحقیر و انزوای بنیادگرایی و تروریسم، البته در میانمدت، تنها با استقرار دموکراسی و رعایت حقوق بشر ممکن است.
تجربهی بشری همچنین نشان میدهد با سرنگونی دیکتاتورها،لزوماً دموکراسی حاکم نمیشود؛ اگرچه سقوط دیکتاتوری گام اول است. دموکراسی با جامعهی مدنی و نهادهای مدنی مقتدر، محدود و پاسخگوشدن حکومت و مسؤول، ماهر و قدرتمندشدن شهروندان مستقر میشود. بنابراین حمایت از انتخابات آزاد فقط راه را برای گذار به دموکراسی باز و امکان تأمین حقوق مدنی سیاسی، اجتماعی و فرهنگی شهروندان را فراهم میکند. اشتباه آن است که نهادینهشدن دموکراسی را در حمایت قدرتهای بزرگ از برگزاری انتخابات آزاد در کشورهای استبدادی خلاصهکنیم. تأکیدمیکنم برگزاری انتخابات آزاد، گام بزرگی برای حرکت بهسوی دموکراسی است، اما کافی نیست. مهم آگاهی و مشارکت عمومی، تشکیل نهادهای مدنی و تعبیه سازوکاری است که در آن اکثریت طبق قانون حکومتکند و اقلیتها از همهی حقوق خود بهرهمند شوند.
لازم به یادآوری است که اصلاحطلبان ایرانی، بومی و درونزا بودن دموکراتیزاسیون را اصل میدانند و معتقدند چنانچه آمریکا و دیگر قدرتهای بزرگ در امور داخلی کشورها، بهویژه در جوامع مسلمان دخالت نمیکردند، سرنوشت این کشورها بهمراتب بهتر از امروز بود و دیکتاتوری زودتر از خاورمیانه رخت برمیبست. اکنون نیز با افزایش آگاهیهای عمومی، تقویت جامعهی مدنی و نهادهای مدنی مستقل و قدرتمند و نیز رقابتیشدن عرصهی سیاست و حکومت و با تلاش مستمر شهروندان مسلمان میتوان به نهادمندشدن دموکراسی در این کشورها امید بست نه با اشغال نظامی. درهرحال مناسبات بینالمللی در استقرار دموکراسی نقش اصلی را ایفا نمیکند. با وجود این نباید سهم سیاستهای قدرتهای بزرگ را در تحکیم دیکتاتوریها در خاورمیانه نادیده انگاریم، بهویژه که تلاش میشود حمایت از رژیمهای استبدادی مجدداً در دستور کار آنها قرارگیرد. مقالهی آقای گاوس گامی در این جهت است.
نکتهی آخر آنکه جمهوری اسلامی ایران وضعیت ویژهای دارد و خود آغازگر و پرچمدار توسعهی همهجانبه و اصلاحات سیاسی درونزا در دوم خرداد 76 یعنی چهارسال پیش از فاجعهی 11 سپتامبر بوده است. هرچند اصلاحطلبان و دموکراسیخواهان در شرایط کنونی در قدرت حضور مؤثر ندارند، اما در جامعهی مدنی فعالند و با توجه به سطح آگاهی عمومی، تجربهی مبارزات یکصدساله از مشروطه تاکنون و نیز عملکرد اقتدارگراها، ملت ایران میتواند بدون دخالت واشنگتن و هر قدرت دیگری، دموکراسی را در کشور خود مستقر و الگویی پیشرفتهتر از ترکیه به جهان اسلام ارایه کند.