تاریخ انتشار : ۱۰ دی ۱۳۸۸ - ۰۸:۴۱  ، 
شناسه خبر : ۱۲۱۴۰۵

بهروز فرهمند
هنگامی که ابومصعب الزرقاوی، امیر القاعده در سرزمین رافدین (عراق) کشته شد، رویترز بیانیه ای را به نقل از حماس به سراسر جهان مخابره کرد که در آن از الزرقاوی با نام «شهید امت» یاد شده و در آن آمده بود: با قلبهایی پر از ایمان، یاد «احمد فاضل نزال الخلایله» معروف به ابومصعب الزرقاوی، برادر جنگنده خود را که به دست صلیبیون وحشی شهید شد، گرامی می‌داریم.
انتشار این بیانیه بی درنگ، واکنش حماس را برانگیخت و «سامی ابوزهر» سخنگوی این جنبش در گفتگو با خبرگزاری فرانسه، آن را تکذیب کرد تا تفاوتهای بنیادین میان القاعده و حماس، بیش از پیش، آشکار شود.
سخنگوی حماس، پیشتر نیز بر راه جدا و اختلاف نظر در هدف و شیوه جهاد، میان جنبش متبوع خود با سلفی ها تأکید کرده و گفته بود: تا زمانی که آنها ـ القاعده ـ درگیر جنگی بین المللی هستند و ما مشغول نبردی منطقه ای هستیم، هیچ دشمن مشترکی نداریم.
تفاوت دیدگاه و منش میان القاعده و حماس به سالها قبل باز می گردد، آن زمان که نه جنبش مقاومت اسلامی فلسطین ـ حماس ـ وجود داشت و نه، القاعده به سبک و سیاق و فراگیری امروز؛ اما پدران معنوی آنها پس از چندی حضور در یک سنگر مشترک ـ افغانستان ـ به آن نتیجه رسیدند که باید راه خود را از یکدیگر جدا کنند.
اخوان المسلمین و سلفی ها، هر دو ابتدا در نیمه نخستین قرن بیستم مارکسیسم را نشانه رفته بودند، اما در اواخر آن قرن، هر یک به فراخور حال، راهی را برگزید و بدین ترتیب بود که دگرگونی و تطور در اندیشه سیاسی اسلام سنی آغاز شد.
چنین رخدادی با پیروزی نخستین انقلاب اسلامی در منطقه و تشکیل یک نظام از نوع جمهوری بر پایه اسلامیت در کشور ایران شیعی همزمان بود، بخصوص آن که از همان ابتدای شکل گیری جمهوری اسلامی ایران، موضوع فلسطین و قدس شریف در صدر سیاست خارجی این نظام قرار گرفت.
تا پیش از آن، فلسطین وضعیت غریبی در جهان اسلام داشت.
فلسطین به عنوان محوری ترین مسأله مسلمانان تا آن زمان در دست جریانهای ملی گرای غرب و چپ های مارکسیست قرار گرفته بود.
سلفی‌ها، برای فلسطینی ها در نماز جمعه صرفاً دعا می کردند و در سطح دولتهای خود با آمریکا وارد همکاری استراتژیک شده و جوانان جهادگر آنها نیز از افغانستان سردرآورده بودند.
دلارهای نفتی آنها هم تحت نظارت «سیا» برای جنگ با شوروی هزینه می شد. اخوال المسلمین نیز سرکوب شده و سرخورده از سوی جریان پان عربیسم به حاشیه رفته بود. اسلام شیعه هم به گونه ای دیگر گرفتار بود.
در ایران، مبارزان مسلمان در قالب گروههای مختلف با شاه ـ متحد آمریکا ـ می‌جنگیدند و همزمان، نهاد حوزه و روحانیت با رهبری آیةالله العظمی امام خمینی(ره) در تدارک بسیج بزرگ مردم برای سرنگونی پادشاهی وابسته پهلوی دوم بود.
در لبنان نیز امام موسی صدر تلاشهای گسترده ای را برای از انزوا درآوردن شیعیان انجام می‌داد.
اما در میان اهل تسنن، سلفی ها چنانکه پیشتر گفته شد، همچنان بر مبارزه با مارکسیسم و کمونیسم تأکید می کردند و راه نبرد مقدس با شوروی را در پیش گرفتند، راهی که در آن ایالات متحده آمریکا ـ رقیب اصلی ابرقدرت شرق ـ نقش ویژه‌ای داشت.
سلفی های جهادی که از درون وهابیت سنتی و محافظه کار سربرآورده بودند، دفتری را با نام «مکتب الخدمه» راه اندازی کردند که هدف آن مسلح کردن، آموزش، پشتیبانی و تجهیز مجاهدین غرب برای جنگ با شوروی سابق بود.
این دفتر با هدایت و کمک آمریکا، عربستان، پاکستان و برخی خیریه های اسلامی ـ عربی گسترش یافت و به یک نیروی تشکیلاتی تبدیل شد.
این تشکیلات در نهایت، نام پادگان نظامی خود یعنی «قاعده الجهاد» ـ پایگاه نبرد مقدس ـ را بر خود نهاد.
پس از فروپاشی شوروی، آنها که دیگر به «عرب ـ افغان» شهره شده بودند، با روی کار آمدن دولت ربانی در افغانستان مدتی بلاتکلیف ماندند، بخشی از آنان به بالکان و عده زیادی هم به کشورهای خود رفتند، هر چند که پس از چندی، بسیاری از آنها دوباره به افغانستان بازگشتند و طالبان و قبایل پشتون، میزبانی آنها را عهده‌دار شدند. اما برای اخوان المسلمین وضعیت به گونه ای دیگر رقم خورد.
اخوان هر چند در مقطعی از زمان در افغانستان حضور فعالی داشت، اما در سالهای واپسین قرن بیستم، راه خود را جدا کرد و فلسطین را به عنوان نقطه تمرکز خود برگزید. برخلاف سلفی های پیکارجو که جز راه و روش خود، منش دیگری را برنمی تابیدند و بر اساس آموزه های خود برخی مذاهب مسلمانان و بویژه شیعیان را از کفار بدتر می دانستند، اخوانی ها در فلسطین با نگاهی باز و واقع بینانه به رخدادهای منطقه می نگریستند و بازنگری اساسی در رفتار سیاسی پیشین خود را در دستور کار قرار دادند.
آنها برخلاف القاعده که در چارچوب سازمانی با شبکه پیچیده عنکبوتی و مخفی و نیمه مخفی به فعالیت نظامی می پرداخت، آشکارا در قالب یک تشکیلات سیاسی که با شرایط جدید هماهنگ شده بود، پا به عرصه وجود گذاشتند.
تشکیلات بازسازی شده اخوان المسلمین در کرانه باختری و غزه، تحت تأثیر رخدادها و واقعیتهای منطقه و از جمله، گفتمان ضد صهیونیستی انقلاب اسلامی و نیز با در دست داشتن تجربه های پیشین، «حماس» نام گرفت و جبهه ریشه دار و قدرتمندی را در فاز سیاسی ـ نظامی علیه اسراییل گشود.
تولد حماس قدرتمند سنی مذهب در فلسطین، بویژه پس از آنکه در عرصه سیاسی توانست در انتخاباتی دموکراتیک، دولت فلسطینی را تشکیل دهد و بخصوص آنگاه که همگرایی و مودت آن با جنبش شیعه حزب‌الله در لبنان آشکار شد، کینه و دشمنی بیش از پیش اسراییل و آمریکا را برانگیخت و همزمان، اسباب حسادت ورزیهای القاعده را هم پدید آورد.
چنین رابطه و معادله ای، البته با شدت افزونتر و بسی آشکارتر، میان حزب‌الله در لبنان و سلفی ها قابل مشاهده است.
بویژه آن که آموزه های مذهبی سلفی در خصوص شیعیان، دست پیروان آنها را کاملاً برای دشمنی با جنبش حزب‌الله باز می‌گذارد.
در لبنان نیز مانند بسیاری از کشورهای دنیا، القاعده و سلفی های تکفیری برای گسترش دامنه نفوذ و شعاع حرکتی خود تلاش می کنند، هر چند میزان کامیابی آنها در این کشور به دلیل بافت فرهنگی و قومیتی لبنان و نیز هوشیاری برخی جریانهای سیاسی ـ مذهبی و در رأس آنها حزب‌الله در مقایسه با کشورهای دیگر منطقه چندان قابل توجه نیست.
نمایندگی القاعده در لبنان که بخشی از شعبه سوم از حوزه خاورمیانه و خلیج فارس ـ در تقسیم بندیهای این سازمان ـ به شمار می آید به فردی به نام «عبدالکریم السعدی» مشهور به «ابومحجن» سپرده شده و گروه تحت فرماندهی او نیز «عصبه الانصار» نام گرفته است.
ناکامی و انزوای تفکر سلفی تکفیری در لبنان پس از جنگ 33 روزه اسراییل و حزب‌الله وارد مرحله جدیدی شد. به بیان دیگر، پیروزی حزب‌الله و شکست اسراییل در این جنگ، بنیادگرایی سلفی ـ تکفیری را در موقعیت دشواری قرار داد.
به گفته یک تحلیلگر، موفقیت حزب‌الله در جنگ اخیر به مانند داروی تلخی بود که فرو دادن آن برای پیکارجویان سلفی، چندان آسان نبود.
به یاد بیاوریم، در هفته های نخستین جنگ، فتواهای شدیداللحنی علیه حزب‌الله و شخص سیدحسن نصرالله از سوی مفتی ها و روحانیون این جریان صادر شد.
حتی برخی از آنها به نظریه توهم توطئه آویختند و گفتند، جنگ اسراییل و حزب‌الله بخشی از توطئه تهران برای در کام کشیدن و تصرف همه خاورمیانه بوده است(!)
فردی از آنان به نام «العلی» نیز نوشت: بر پایه نشانه های آخرالزمان، خطر اسراییل باید با خطر بزرگتری که ایران است از بین برود، خطر ایران شیعه از خطر اسراییل صهیونیست، بسی بیشتر است.
با فهم چنین تصویری از واقعیتهای منطقه باید گفت راه حماس سنی در فلسطین و حزب‌الله شیعه در لبنان با راه جنگجویان سلفی ـ تکفیری کاملاً از هم جداست.
حماس و حزب‌الله که هر دو طلایه دار مقاومت ضد اسراییلی نیز هستند، هیچ گونه قرابتی در اندیشه، رفتار سیاسی و مشی نظامی با القاعده و گروههای ریز و درشت زیرمجموعه و یا هم سنخ آن ندارند.
نکته مهم دیگر در این میان، تردید شدیدی است که نسبت به القاعده در جهان اسلام وجود دارد.
سلفی های تکفیری با دامن زدن به اختلاف و تنشهای فرقه‌ای ـ مذهبی، ایجاد ارتباطات مشکوک سیاسی و امنیتی با برخی حکومتهای وابسته و سازمانهای امنیتی ـ اطلاعاتی آنها و نیز عملکردهای نابخردانه ای که در کوتاه مدت و بلندمدت به تأمین منافع و سودای صهیونیسم و آمریکا منجر شده است، این گمانه را که آنها خواسته یا ناخواسته (با ارزیابی خوشبینانه) به آلت دست «سیا» و «موساد» تبدیل شده اند، بیش از پیش تقویت کرده است.
حزب‌الله شیعه و حماس سنی، هر یک به خوبی آگاهند، اگر از تحرکات سلفی های تندرو و گروهها و سازمانهایی مانند القاعده در حوزه استحفاظی خود اندکی غفلت کنند، نه تنها دستاوردی برای مقاومت اسلامی به دنبال نمی آورد، بلکه در عمل، سبب بدنامی و فلج شدن این جنبشهای مردمی خواهد شد و این همان هدفی است که اسراییل و ایالات متحده در پی آن هستند.
در این میان، برخی تحلیلگران معتقدند، تقویت جریانهای سلفی ـ تکفیری از یک سو و ترویج اسلام سکولار از سوی دیگر، به عنوان بخشی از طرح خاورمیانه جدیدآمریکا مورد توجه استراتژیستهای نومحافظه کار در واشنگتن بوده است.
این دو جریان با وجود همه تضادها و تقابلهای بنیادینی که با هم دارند، در نقطه ای با هم همگرا می شوند تا بر اساس سناریوی صهیونیستی، علیه «بیداری اسلامی ملتهای منطقه» وارد عمل شوند.
درایت و هوشیاری مقاومت اسلامی در خصوص چنین حقایقی است که سبب می شود، حماس نسبت به یک بیانیه جعلی پس از مرگ الزرقاوی به سرعت از خود واکنش نشان بدهد و از آن برائت بجوید و حزب‌الله نیز القاعده و تندروها را در لبنان آنچنان محدود کند که پایمردی 33 روزه آنها در جنگ با اسراییل، موجب خشم و کینه برخی از مفتی های سلفی و گروهی از سران القاعده شود.