سیدمحمود حسینی
سمینار مشروطیت و مباحث مطرح شده از سوی این اندیشمندان این امکان را فراهم ساخت که مباحث مرتبط با یک پدیده تاریخی از ابعاد مختلف مورد نقد و ارزیابی قرار بگیرد که در حوزه اندیشه بسیار نیکو است اما نکته ای ظریف و در عین حال بسیار مهم نه تنها در این سمینار بلکه در فضای روشنفکری ایران به چشم می خورد که توجه و ارزیابی آن حائز اهمیت است که امیدوارم این نوشته مقدمه ای برای ورود به این موضوع تلقی گردیده و ابعاد آن توسط اندیشمندان بررسی و تحلیل گردد.
برای شروع بحث به نظرات چند تن از پژوهشگران این سمینار اشاره می کنم، آقای حجاریان بیان می دارد که:
«با گذشت صد سال از صدور فرمان مشروطیت، علی رغم افت و خیزهای موسمی هنوز در فاصله ای معنادار از معیارهای مشروطیت به سر می بریم و تکالیف مشروطه در ایران هنوز معوق مانده است.»
آقای عبدی ادامه می دهد که:
«امروز پس از صد سال نیاز ما به قانون کمتر از گذشته نیست و از صدر مشروطیت نیز حاکمیت قانون را نداشتیم و الزاما هیچگاه مسیر رو به رشدی در این زمینه وجود نداشته است.»
آقای غنی نژاد نیز رفتار اصلاح طلبان امروز را با رفتار ملکم خان مشابه فرض کرده و معتقد است که هر دو درصدد آن هستند که اصلاحات را از بالا انجام بدهند. محقق ارجمند آقای کدیور نیز در حوزه اندیشه همین رویکرد را تعقیب می کند و با بیان نظرات آخوند خراسانی این پیام را منتقل می کند که اسلام با استبداد تعارض ذاتی داشته و رای مردم در تدبیر عرصه عمومی یا حق جمهور مردم در حکومت باید به رسمیت شناخته شود و طبیعتا نباید اجازه داد که تحت لوای اسلام، استبداد بر جامعه حاکم گردد.
نظرات فوق از منظر تحلیل تاریخ و یا تحلیل اندیشه بسیار مفید و ارزشمند است و در همه مجامع علمی اینگونه بررسی ها و ارزیابی ها وجود داشته و خواهد داشت که البته از نظر تخصصی می توان آنها را نیز مورد نقد و بررسی قرار داد، نویسنده نیز با دیدگاه های اعلام شده موافق و از نظر علمی به کارهای عرضه شده احترام قائل هستم اما بر این باورم که فضای نسبتا سیاسی حاکم بر این سمینارها و بر مطالب علمی ارائه شده از سوی این گروه از روشنفکران پیامدهای ناخواسته ای دارد که توجه به آن بسیار حائز اهمیت است اگرچه مورد قبول و در مدنظر صاحبان آن اندیشه نباشد، تلاش خواهم کرد که این پیامد را به اجمال بازگو کنم.
دیدگاهی در ارزیابی و تحلیل پدیده ها و روندهای جامعه و سیر تحولات آن به طور ضمنی و عملی وجود دارد که معتقد است می توان از ورای وقایع و حوادث رخ داده و تحلیل تاریخ راهبردهایی برای حرکت های آ ینده استخراج کرد، این رویکرد بر امکان شناخت روابط علت و معلولی میان متغیرها تاکید کرده و بر این باور است که بر مبنای تجارب گذشته و با استفاده از تحلیل اقدامات و نتایج آن باید راهکارهای اصلاحی برای آینده ارائه نمود.
به عبارت دیگر «گذشته راهنمایی قابل اعتماد جهت آینده است» در دیدگاه این گروه تغییرات صورت گرفته از یک پیوستگی تاریخی برخوردار بوده و پیچیدگی روابط میان متغیرها به اندازهای است که می توان روابط علت و معلولی و یا روابط میان عمل و پیامد را به روشنی تعریف کرد و درباره آنها به توافق رسید.
بنابراین طرفداران این پارادایم سرمایه گذاری فکری و عاطفی زیادی بر دستاوردها، توانمندی ها و ضعف های تاریخی و جاری جامعه یا سازمان ها جهت ساختن آینده می نمایند اما این رویکرد یا پارادایم با مفروضات دنیای جدید و تحولات سریع آن ناسازگار است چراکه تغییر و دگرگونی آن هم تغییرات گسسته، ناشناخته و رادیکال یک اصل است و ثبات و پایداری و حرکت در مسیرهای نسبتا ثابت و تعریف شده یک استثنا و به علاوه روابط خطی میان متغیرها وجود نداشته و تعامل عناصر نیز به اندازه ای زیاد است که نمی توان روابط علت و معلولی روشنی را تعریف کرد و علت خاصی را علت العلل دانست و به عبارت دیگر، تئوری های هرج و مرج سازمان یافته، اثرات بال پروانه و یا سازمان های یادگیرنده و سیستم های پیچیده برای شناخت دنیای آینده و تحولات سازمان ها و جوامع مطرح است.
از آن گذشته جهانی شدن، توسعه سریع روابط، پیشرفت های تکنولوژی، وابستگی های توام با ضدیت هوشمندانه قدرت ها و تعارضات منافع شرایطی به وجود آورده است که منطق خطی و اقتصادی پاسخگو نیست و ضرورت دارد که منطق انقلاب ها و منطق برخورد با پدیده های ناشناخته که منطقی غیرخطی و غیرعقلانیت فنی است مورد توجه قرار گیرد منطقی که در آن راه طولانی اغلب کوتاه ترین و بهترین راه است و برای دستاوردها و توانمندی ها یا ضعف های تاریخی جهت طراحی های آینده ارزش چندانی قائل نیست و آزمایش و خطا (نه آزمون و خطا) جزو ذات آن محسوب می گردد. به عبارت دیگر، در این منطق «گذشته چراغ راه آینده نیست.»
سوال اصلی بنده این است که آیا نظرات ارائه شده در این سمینار یا سمینارهای مشابه القاکننده منطقی خطی و پارادایم گذشته گرا نیست؟ آیا می توان این سوال را مطرح کرد که تعلیل حوادث و رویدادهای تاریخی برای استنباط و استخراج راهبردهایی جهت آینده کار درستی نیست؟ آیا تاکید بر دستاوردها و نارسایی های دوران مشروطیت و ملی شدن صنعت نفت به ویژه دوران مصدق در نوشته ها و سخنرانی های مختلف این ایده را حداقل در میان بخشی از جامعه القا نمی کند که برای گذشته و الگوهای موفق و ناموفق تاریخی اصالت قائل شوند؟
و آیا از این تجربیات تاریخی برای هدایت رفتار آینده مردم و حاکمان باید استفاده کرد؟ و یا اینکه باید منطق انقلابات و تحولات گسسته را پذیرفت و ارزش تجربیات تاریخی را کم نموده و آنها را مبنا و محور حرکت و آینده نگری قرار نداد. به اعتقاد نویسنده و با ارزش قائل شدن به فلسفه و سنت های تاریخی، جامعه ایران در حال حاضر شباهت بسیار اندکی با صد سال قبل و یا دوران مصدق دارد و رویکرد گذشته گرا نباید بر اندیشه ما حاکم باشد بلکه باید اصالت را به آینده داد و بر رویکرد آینده گرا تاکید کرد، آینده ای که باید مطابق با تحولات جدید و نشانه های آن نه تجربیات گذشته ساخته شود، آینده ای که نه تنها شباهتی با گذشته بلکه با حال هم ندارد و چشم ها را باید شست و جور دیگر باید دید.