تاریخ انتشار : ۲۶ اسفند ۱۳۸۸ - ۰۷:۳۳  ، 
شناسه خبر : ۱۲۲۰۵۵
گفت‌و‌گو با مقصود فراستخواه

بهناز خسروی
* آقای دکتر! شما علل و زمینه‌های پیدایش انقلاب فرهنگی در ایران را پس از انقلاب اسلامی، که به‌نظر می‌رسد با وجود شباهت اسمی با وقایعی مثل انقلاب فرهنگی چین، پدیده‌ای منحصر به‌فرد و از جنس خود بود، چه می‌دانید؟
** به‌نظر من، بحث مشهور میان پوپر و مارکوزه درباره‌ی اصلاح یا انقلاب، همواره و در همه‌ی عرصه‌ها وجود دارد. در واقع هریک از این دو مفهوم، گفتمان خاص خود را داشته‌اند که در دوره‌های مختلف تقویت یا رد شده‌اند. با این بینش می‌توان گفت جامعه‌ی ایران در آستانه‌ی سال 1357 و در دوره‌ای پس از آن‌، به‌دلایل مختلف از جمله ترکیب گروه‌های مختلف اجتماعی، سیاسی و فرهنگی، همچنین رویکردها و گفتمان‌هایی که در بطن جامعه وجود داشت؛ به‌کلی در پارادایم انقلاب، فکر و عمل می‌کرد.
من فکر می‌کنم در آن‌زمان دیدگاه رایجی حضور داشت که بنابرآن، عاملان و واسطه‌های تغییر از جمله نخبگان، مسایل و تغییرات اجتماعی را با رویکردی انقلابی دنبال می‌کردند و طبعاً بقیه‌ی افراد نیز در جامعه‌ای که به‌عنوان جامعه‌ی توده‌وار شناخته شده بود، بر پایه‌ی همین پارادایم انقلاب، با مفهوم زیروروکردن و تغییرات جامع و فراگیر آن در زمینه‌ای ایدئولوژیک و مذهبی، خواهان دست‌یابی به اهداف و آرمان‌های خود بودند که به عقیده‌ی من، این امر از ساختار جامعه، زمینه‌های فرهنگی و پیشینه‌های گفتمانی نشأت می‌گرفت و در نهایت، عمل در این ساختار به‌عنوان مسؤولیت مشترک فکری ما شناخته می‌شد. گرچه در همان زمان هم ممکن بود یک متفکر، محقق یا صاحب‌نظر، با این دیدگاه مخالف باشد ولی به‌نظر من تعداد این افراد بسیار معدود بود؛ چراکه اساساً فضای دنیا، فضای چپ بود و انقلاب نیز به‌عنوان پارادایم مسلط در دنیا مطرح بود. چنان‌چه به‌همین دلیل من انقلاب اسلامی ایران، پیامدهای آن و به‌طور مشخص انقلاب فرهنگی را در وهله‌ی نخست یک مسؤولیت مشترک ملی در آن دوره می‌دانم که باید مورد بررسی و نقد دوباره قرارگیرد؛ چه‌بسا که با بازنگری روایت‌ها و اسناد، تحول فکری پیداکرده و حتی نسبت به کارکردها و عملکرد پیشین خود انتقاد جدی داشته باشیم. ما باید بپذیریم که ارزیابی گذشته توسط هر ملتی، با کمک نخبگان و تجدید‌نظر در حرکت‌های گذشته و آینده، مسؤولیت مشترک ملی امروز ماست.
* حوادثی مانند اشغال سفارت آمریکا که در سال‌های نخستین انقلاب رخ‌داد از حمایت توده‌های مردم بهره می‌جست اما انقلاب فرهنگی ماجرای دیگری دارد. ما در پیدایش انقلاب فرهنگی حمایت برخی از نخبگان را نیز در کنار توده‌ها شاهدیم؛ این مسأله جای پرسش دارد که چه‌گونه شد که برخی نخبگان از این ماجرای توده‌ای حمایت‌ کردند؟
** برای پاسخ به پرسش شما، باید کمی به سرگذشت انقلاب فرهنگی و نتایجی که در پی داشت، بپردازم.
نقطه‌ی آغاز عملیات انقلاب فرهنگی را در سطح رسمی، می‌توان پیام نوروزی رهبر انقلاب در آغاز سال 1359 دانست. در بند 11 این پیام آمده است:
"باید انقلابی اساسی در تمام دانشگاه‌های سراسر ایران به‌وجود آید تا اساتیدی که در ارتباط با شرق یا غربند، تصفیه گردند و دانشگاه محیط سالمی شود برای تدریس علوم عالی اسلامی. باید از بدآموزی‌های رژیم سابق در دانشگاه‌های سراسر ایران شدیداً جلوگیری‌کرد؛ زیرا تمام بدبختی‌های جامعه‌ی ایران در طول سلطنت این پدر و پسر، از این بدآموزی‌ها به‌وجود آمده ا‌ست. اگر ما ترکیبی اصولی در دانشگاه‌ها داشتیم، هرگز طبقه‌ی روشن‌فکر دانشگاهی نداشتیم که در بحرانی‌ترین اوضاع ایران، در نزاع و چند‌دستگی با خودشان باشند و از مردم بریده باشند و از آن‌چه بر مردم می‌گذرد، چنان آسان گذرند که گویی در ایران نیستند. تمام عقب‌ماندگی‌های ما به‌دلیل عدم شناخت صحیح اکثر روشن‌فکران دانشگاهی از جامعه‌ی اسلامی ایران بود و متأسفانه هم‌اکنون هم هست. اکثر ضربات مهلکی که به این جامعه خورده است، از همین روشن‌فکران دانشگاه‌رفته‌ای بوده است که همیشه خود را بزرگ دیده‌اند و می‌بینند و تنها حرف‌هایی می‌زدند و می‌زنند که دوست به‌اصطلاح روشن‌فکر دیگرش بفهمد و اگر مردم هیچ نفهمند، نفهمند؛ زیرا که دیگر چیزی که مطرح نیست، مردم‌اند و تمام چیزی که مطرح است، خود اوست. برای این‌که بدآموزی‌های دانشگاهی زمان شاه، روشن‌فکر دانشگاهی را طوری بار می‌آوردند که اصولاً ارزشی برای خلق مستضعف قایل نبود و متأسفانه هم اکنون هم نیست. ‌ ‌
روشن‌فکران متعهد و مسؤول! بیایید تفرقه و تشتت را کنار بگذارید و به مردم فکرکنید و برای نجات این قهرمانان شهید داده، خود را از شر "ایسم" و "ایست" شرق و غرب نجات دهید. روی پای خود بایستید و از تکیه به اجانب بپرهیزید. طلاب علوم دینی و دانشجویان دانشگاه‌ها باید دقیقاً روی مبانی اسلامی مطالعه‌کنند و شعارهای گروه‌های منحرف را کنار گذارند و اسلام عزیز راستین را جایگزین تمام کژاندیشی‌ها نمایند. این دو دسته باید بدانند که اسلام، خود مکتبی است غنی که هرگز احتیاجی به ضمیمه‌کردن برخی مکاتب به آن نیست و همه باید بدانیم که التقاطی فکرکردن خیانتی بزرگ به اسلام و مسلمین است. دانشجویان عزیز! راه اشتباه روشن‌فکران دانشگاهی را نروید و از مردم خود را جدا نسازید."
* چه اتفاق‌هایی در زمان انقلاب، سبب چنین موضع‌گیری نسبت به وضعیت دانشگاه می‌شد؟
** اگر کمی عقب‌تر برویم، شاهدیم که پس از پیروزی انقلاب، با فعالیت گروه‌های سیاسی مختلف، فضایی در جامعه‌ی به‌وجود آمده بود که پتانسیل‌های سیاسی، فرهنگی و فکری فوران‌یافته و به‌نوعی پلورالیزم رسیده بودیم؛ به‌طوری‌که در چرخه‌ی معیوب میان هرج و مرج و استبداد، در بحران آزادی همراه با هرج و مرج قرار داشتیم. این فضا در دانشگاه هم بسیار قوی وجود داشت، تا آن‌که در همین‌دوره طرح استقلال دانشگاه‌ها که آقای کاتوزیان و برخی از نخبگان دانشگاهی نقش موثری در تهیه‌ی آن داشتند، تحویل وزارت علوم شد، این طرح در واقع چارچوبی برای استقلال دانشگاه بود و محدودیت‌های پیشین دانشگاه‌ها را نیز نداشت.
درعین‌حال در آن‌زمان، مطالبات حداکثری در جامعه (مطالبات قومی، سیاسی، عدالت، برابری، حقوق صنفی و ...) نیز مطرح بود.
در مقابل این فضای بازشده و فوران‌یافته، مجموعه طیف نیروهای وفادار به رهبری انقلاب و معتقد به ایدئولوژی‌های خاص اصول‌گرایانه و به‌تعبیری بنیادگرایانه، شامل نهادهایی مثل انجمن‌های اسلامی دانشجویان و نهادهای انقلابی مانند سپاه، حزب جمهوری اسلامی، سازمان مجاهدین انقلاب اسلامی، جامعه‌ی اسلامی دانشگاهیان و... قصد کنترل این پلورالیزم، فعالیت‌ها و مطالبات را داشتند و در واقع این موضوع برای آن‌ها تبدیل به یک دغدغه شده بود و این همان چیزی بود که مخالفان این تفکر، از آن به‌عنوان انحصارطلبی یاد می‌کردند.
در چنین شرایطی، بحث تعطیلی دانشگاه‌ها ابتدا در شورای انقلاب وقت مطرح شد؛ گرچه در آن‌زمان هم دیدگاه‌هایی مثل دیدگاه دولت موقت، مخالف این امر بودند و به‌دلیل همین اختلاف نظرها، تعطیلی بلافاصله‌ی دانشگاه‌ها، پس از انقلاب به‌وجود نیامد و سال تحصیلی 59-58 آغازشد ولی بر اساس تئوری انقلاب مداوم، در ادامه همان دیدگاه انقلابی به‌عنوان گفتمان مسلط آن‌دوره با روایت مذهبی و ایدئولوژیک، تصرف سفارت آمریکا صورت‌گرفت و همان‌طور که می‌دانید، در فردای همان‌روز رییس دولت وقت، مرحوم مهندس بازرگان استعفا کرد.
در واقع در آن‌زمان دو دیدگاه وجود داشت، یکی دیدگاهی که بر پایه‌ی تعبیر ایدئولوژیک، سنتی و فقهی از دین، صدور انقلاب و... را می‌خواست و در همه‌ی عرصه‌ها دنبال می‌شد و دیگری، دیدگاهی نوگرایانه و آزادی‌خواهانه که به نمایندگی مهندس بازرگان هدایت می‌شد.
تعارض میان این دو دیدگاه، از همان آغاز خود را نشان داد و به‌هرحال جامعه‌ی ما آزمون دوباره و ناموفقی از پلورالیزم و دموکراسی را در آن‌زمان تجربه‌کرد و نتیجه‌ای که دیده می‌شد، این بود که گروهی به‌صورت انحصارطلبانه می‌خواست قدرت را در دست بگیرد و گروه دیگری از آن‌جا که به حاشیه رانده شده بود، برای به‌دست آوردن دوباره‌ی موقعیت خود و مبارزه با گروه نخست، بدون درنظر‌گرفتن منافع عمومی جامعه به میدان آمده بود. در این شرایط حتی نخبگان هم نتوانستند با هم توافق‌کرده و به دیدگاهی میانگین برسند و در واقع همین امر سبب شده بود جامعه دچار نوعی کشاکش، واگرایی و تعارض سخت شود.
در همین اثنا، گروهی که نگران عدم کنترل خود نسبت به‌اوضاع بودند، فعالیت‌هایی را آغازکردند که بنابر برخی از اطلاعات و شواهد، می‌توان این‌گونه تعبیرکرد که بخش اعظمی از این فعالیت‌ها و به‌ویژه عملیاتی که در انقلاب فرهنگی صورت‌گرفت، حساب شده بود و گروه‌های خاصی برای آن برنامه‌ریزی کرده بودند.
* یعنی پیش از این‌که در سطح جامعه تعطیلی دانشگاه مطرح شود، برنامه‌ی آن ریخته شده بود؟
** یکی از شواهد این امر همان نظر شورای انقلاب مبنی بر تعطیلی دانشگاه‌ها در آغاز سال تحصیلی بود و دیگری عدم انتشار اطلاعیه‌ی کنکور در اواخر سال 58، برخلاف معمول. گو این‌که معلوم بود پروژه‌ی تعطیلی دانشگاه‌ها، پس از استعفای دولت موقت امکان پی‌گیری دارد. در اسفند سال 58، در دانشگاه ملی با هماهنگی میان انجمن اسلامی و مدیریت وقت دانشگاه، طرح ایجاد دانشکده‌ی اسلامی مطرح شد.
در بهار سال 59 و در فضای ناشی از التهابات تصرف سفارت آمریکا، هیجانات توده‌ای و نخبگان و گروه‌هایی که از این فضا بهره می‌بردند، وزارت کشور بخشنامه‌ای دربا‌ره‌ی لزوم برچیدهشدن تشکیلات گروه‌های سیاسی از دانشگاه صادرکرد. وزیر وقت علوم نیز در اظهارات خود، با فعالیت‌های موجود سیاسی و پلورالیزم در دانشگاه" مخالفت‌کرد و در همین راستا، سمیناری در تاریخ بیست‌وپنجم تا بیست‌وهفتم فروردین‌ماه در دانشکده‌ی الهیات دانشگاه تهران برگزار شد که اگر مطبوعات آن دوره را مرورکنیم، می‌بینیم که روزنامه‌ی جمهوری اسلامی مهم‌ترین روزنامه‌ای بود که به‌طور جدی این سمینار را تحت پوشش قرار داد و در این زمینه اطلاع‌رسانی و تبلیغ کرد.
آقای هاشمی رفسنجانی که در آن‌زمان عضو شورای انقلاب بود، در روز سه‌شنبه بیست‌وششم فروردین‌ماه، به تبریز سفر‌کرد و در تالار اجتماعات دانشکده‌ی پزشکی دانشگاه تبریز به سخنرانی پرداخت که در همان جلسه نیز مخالفت‌ها و بحث‌های مختلفی نسبت به مباحث مطرح شده، صورت‌گرفت و مراسم به تشنج کشیده شد. در واکنش به این تشنج، از فردای آن‌روز انجمن‌های اسلامی و نهادهای انقلابی تحت حمایت سپاه، ساختمان مرکزی دانشگاه تبریز را به‌تصرف درآورده و خواستار پاک‌سازی دانشگاه به استناد پیام نوروزی رهبر انقلاب شدند. یکی از همان افراد نیز در همان‌روز به تهران آمد و در سمینار دانشکده‌ی الهیات شرکت‌کرد و گزارشی از اتفاقات و خواسته‌ها و مطالبات آن گروه را مطرح‌ کرد.
از سوی دیگر، مخالفان نیز در نشریات مختلف خود، این مسایل را با دیدگاه انتقادی خود تعریف و تفسیر می‌کردند. البته در این‌جا باید بگویم که از همان‌زمان چه‌بسا بین کسانی که در فضای انقلاب فرهنگی نقش داشتند نیز دیدگاه‌های مختلف و اختلاف نظرهایی وجود داشت. برای مثال می‌توان به دکتر سروش اشاره‌کرد که یکی از سخن‌رانان همان سمینار بود و بعدها نیز یکی از هفت عضو ستاد انقلاب فرهنگی شد.
این سمینار به‌لحاظ فکری مسأله‌ی انقلاب فرهنگی را هدایت و کنترل می‌کرد و دکتر سروش نیز در آن سمینار درباره‌ی رسالت دانشجو و دانشگاه سخنرانی‌کرد، هرچند همه می‌دانند که دیدگاه‌های دکتر سروش طی این سال‌ها تحولاتی داشته است.
در واقع دیدگاه‌های متفاوتی در این طیف و در این حرکت وجود داشت ولی ابتکار عمل و سلطه‌ی نهایی بر جریان با دیدگاهی بود که می‌توان آن‌را به‌عنوان رویکرد اصول‌گرایانه‌ی خاصی معرفی‌کرد که گاهی در برخی از تقسیم‌بندی‌ها به‌عنوان رویکرد بنیادگرایانه مطرح می‌شود و این حرکت‌ها در دانشگاه‌های دیگر نیز ادامه یافت.
* به‌نظر می‌رسد فکر اصلی انقلاب فرهنگی از سمینار دانشکده‌ی الهیات ریشه می‌گیرد. چه تعداد از گردانندگان و شرکت‌کنندگان سمینار در ستاد حاضر شده و در انقلاب فرهنگی فعال شدند؟
** آقای سروش آن‌جا سخنرانی می‌کرد و بعدها هم عضو ستاد شد اما رییس دانشکده در آن‌زمان منتقد این تفکر بود و طبعاً در ستاد هم فعالیتی نداشت. ‌ ‌
در واقع آن سمینار از طرف حزب جمهوری اسلامی برگزار شده بود. البته تأکید من بر این است که این سمینار حلقه‌ای بود از مجموعه حلقه‌های مرتبط به‌هم که به انقلاب فرهنگی منجر شد. علاوه بر این به‌طورکلی نظر من این نیست که همه‌ی این ماجراها با یک برنامه‌ریزی سیاسی صورت گرفته بود. همان‌طور که گفتم، زمینه‌های اجتماعی، گفتمانی و فرهنگی که به همان مسؤولیت مشترک ملی ختم می‌شد، در کنار برنامه‌ریزی‌هایی که در پشت قضیه وجود داشت، به بهره‌برداری از این ماجرا انجامید؛ البته گاهی پشت این حلقه‌های مرتبط نیز نوعی شبکه‌های سیاسی، گفتمانی، فکری و نحله‌ای وجود داشت؛ مثلاً در درون سازمان‌های رسمی جمهوری اسلامی شورای انقلاب، در سطح حزبی حزب جمهوری اسلامی، در سطح مطبوعات روزنامه‌ی جمهوری اسلامی، در سطح گروه‌ها و شبه‌NGOهایی که در فضای دولتی شکل‌گرفته بودند انجمن‌های اسلامی و در فضای توده‌ای زمینه‌های فرهنگی و رفتاری که به زیرورو‌کردن و انقلاب گرایش داشتند، همگی دست به ‌دست هم دادند.
نوعی تفکر ایدئولوژیک مفرط که خواهان زیروروشدن اوضاع براساس چارچوب‌های ایدئولوژیک بود، بدون درنظرگرفتن هزینه‌ها در سطح کلان حضور داشت و حتی در دیدگاه‌های روشن‌فکران هم نفوذ کرده بود. چه‌بسا اگر داستان به‌گونه دیگری پیش می‌رفت و به‌جای گروهی که بعد از انقلاب غلبه‌کردند، گروه دیگری مثل مجاهدین خلق یا چریک‌های فدایی می‌توانستند اوضاع را در دست بگیرند، آن‌ها هم به‌نوع دیگری به‌همین شکل رفتار می‌کردند؛ همان‌طور که الگوی استالینی را در شوروی و الگوی انقلاب فرهنگی را در چین داشتیم. در واقع می‌خواهم بگویم ما آزمون را بیش‌تر با گروه‌های اسلامی از این نوع پس‌دادیم اما چه‌بسا اگر اتفاقات دیگری می‌افتاد، بیش‌تر مسؤولیت ملی آن‌زمان متوجه گروه‌های دیگری می‌شد.
من نمی‌گویم در آن سمینار همه‌چیز تنظیم شد اما آن سمینار یکی از حلقه‌های شبکه بود. برخی از این فعالیت‌ها ناخودآگاه و تحت‌تأثیر فضای احساسی و هیجانی خاص آن دوره‌ی جامعه بود که بر عقلانیت اجتماعی غلبه می‌کرد.
* باز گردیم به شروع انقلاب فرهنگی! دانشگاه‌ها چه‌گونه تعطیل شد؟
** البته یکی دیگر از نقاط شروع انقلاب فرهنگی به یکی از نمازهای جمعه در اواخر فروردین‌ماه مربوط می‌شود که حرکت‌های پس از آن در سطح تظاهراتی برای پاک‌سازی و تصفیه‌ی دانشگاه از عوامل منحرف در چارچوب راهنمایی‌های کلیدی صورت‌گرفته، پی‌گیری شد؛ تاجایی‌که جریان‌های مشابهی در دانشگاه‌های شیراز، مشهد، بابلسر، سیستان و بلوچستان، گیلان و ... صورت‌گرفت. برخی از این ماجراها نیز به دستگیری‌های گسترده‌ای منجر شد تا این‌که نهایتاً شورای انقلاب در29 فروردین‌ماه سه‌روز مهلت داد تا از آن‌روز تا تاریخ 31 فروردین، گروه‌های سیاسی فعالیت‌های خود را در دانشگاه‌های سراسر کشور برچینند و براساس این بیانیه همچنین مقرر شد امتحانات حداکثر تا 14 خردادماه به پایان رسد و از 15 خرداد دانشگاه‌ها رسماً تعطیل شوند.
سازمان مجاهدین انقلاب اسلامی نیز طی بیانیه‌ای اعلام‌کرد که ما از قبل خواستار این حرکت بودیم. جامعه‌ی مدرسین هم از این جریان دفاع‌کرد. روزنامه‌ی جمهوری اسلامی مرتب جریانات را گزارش می‌کرد. جامعه‌ی اسلامی دانشگاهیان نیز خود را طرفدار این تصمیم معرفی‌کرد. تاحدی‌که پیشنهاد شورای انقلاب فرهنگی نیز در همان‌دوره در گفت‌و‌گو‌های آقایان دیده می‌شد. در مقابل این‌عده، مدیران دانشگاهی و هیأت علمی دانشگاه‌ها با این حرکت مشکل داشتند، همچنین گروه‌های مختلف و متفکران دیگری نیز در سطح جامعه، مخالفت خود را با این نوع نحوه‌ی عمل و برخورد با آموزش عالی، دانشگاه و مسایل مربوط به علم، یادگیری و دانش اعلام کردند.
در همین صف‌بندی‌ها، شاهد تشنج‌هایی در اطراف دانشگاه تهران بودیم، تاجایی‌که گزارش‌های مختلف روزنامه‌ها از درگیری‌های روز دوم اردیبهشت‌ماه، خبر از 300 زخمی و 2 کشته، یا حتی 700 زخمی و 5 کشته دادند.
*  واکنش خود دانشگاهیان چه بود؟
** در مقابل این حرکت‌ها، واکنش‌های بدنه‌ی دانشگاهی در شیراز و تهران نیز همچنان دیده می‌شد. درواقع نهایت حرف آن‌ها این بود که اگر قرار است تحولی در دانشگاه صورت‌گیرد، این خود دانشگاهیان هستند که باید برای برنامه‌ریزی، اجرا و تحقق آن فعالیت‌کنند و به این نحو دخالت حداکثری دولت در آموزش عالی مورد انتقاد این گروه‌ها بود. همان‌طور که می‌دانید، از زمان رضاشاه که آموزش عالی در کشور به‌وجود آمده همواره در درون دولت بوده است؛ وابستگی زیاده از حد دانشگاه‌ها به بودجه‌ی دولتی، این زمینه را به‌وجود آورده بود. گفتمان انقلابی با روایت اسلامی و آن‌هم با تعبیر خاص اصول‌گرایانه، نیز این امر را تقویت می‌کرد. ‌ ‌
ضمن این‌که اختلاف دیدگاه‌های صنفی از درون دانشگاه با این مسأله وجود داشت، برخی متفکران علمی هم بودند که این مسأله را از همان زمان نقد می‌کردند؛ به‌عنوان مثال یکی از این افراد آقای محمد مجتهد شبستری بود که خود ملبس به لباس روحانی بود و هست اما به‌دلیل طرز فکر نواندیشانه‌ا‌ی که از ابتدا داشت و ویژگی‌های فردی و رفتاری خاص خود، هرگز در مقیاس مرکزیت قدرت نیندیشیده بود و در اسناد انقلاب فرهنگی دیده می‌شود که ایشان شاید یکی از معدود افرادی بود که به‌صراحت در این‌باره اعلام‌کرد که اساساً این روش‌ها ناقض معنای فرهنگ است؛ چراکه فرهنگ جنبه‌ی نرم‌افزاری داشته و به نگرش‌ها و رفتارهای افراد مربوط می‌شود و اساساً با روش‌های فیزیکی و سیاسی قابل پی‌گیری نیست.
شورای مدیریت دانشگاه تهران نیز اعتراض خود را به وزارتخانه ارسال‌کرد و در واکنش به ‌عمل این شورا، آقای هاشمی رفسنجانی در نماز جمعه گفتند که در دیداری که با رهبری داشته‌اند، اعلام شده بود که حتی اگر شورای مدیریت دانشگاه تهران استعفا هم نمی‌داد، بایستی کنار می‌رفت.
در ادامه‌ی فعالیت‌ها، سمینار سه‌روزه‌ای در قم در پایان اردیبهشت‌ماه تحت‌عنوان " فیضیه، دانشگاه و انقلاب فرهنگی" برگزار شد و دانشگاه‌های کشور رسماً از پانزدهم خرداد‌ماه تعطیل شدند و فرمان رهبری برای تشکیل ستاد انقلاب فرهنگی نیز صادر شد. همان‌طور که می‌دانید این ستاد چهارسال و نیم دوام داشت و در سال 1363 به شورای انقلاب فرهنگی تبدیل شد.
* در شرایطی که (به‌نقل قول از کسانی که سفارت آمریکا را اشغال‌کردند) می‌شنویم که توده‌ها و همه‌ی مردم از این حرکات حمایت می‌کردند، می‌توانیم بگوییم در آن‌مورد بحث کاملاً توده‌ای بوده است؛ ولی در مورد انقلاب فرهنگی موضوع کاملاً توده‌ای نبود بلکه نخبگان هم به ماجرا وارد شدند و گرچه پیش از تشکیل ستاد می‌شد نام آن‌را فرآیندی توده‌ای گذاشت اما کم‌کم این نخبگان بودند که آن‌ را به‌ پیش بردند. نخبگان ما در آن ‌زمان چه تفکری داشتند؟ آیا آن‌ها هم تحت‌تأثیر توده‌ها قرار می‌گرفتند یا بالعکس از روند این حرکت استفاده ‌کردند؟
** به ‌نظر‌ من، باز هم می‌توان گفت تعامل مشترکی برقرار بود، درواقع نخبگان در سطح خود و توده‌ها نیز در سطح خود با دیدگاه‌ها و الگوهای رفتاری و طرز تفکرشان به‌سمت این‌نوع حرکات سوق پیدا می‌کردند. میان نخبگان هم اختلاف نظرهایی بود که من به آن‌ها خواهم پرداخت.
* به ‌نظر می‌رسد اتفاقی که در این مقطع در دانشگاه‌ها افتاد، یعنی جریان تخلیه‌ی دانشگاه از گروه‌های سیاسی، بیش از آن‌ که ایدئولوژیک باشد، سیاسی بود و با این هدف که قدرت نفوذ گروه‌های دیگر محدود شود، شکل‌گرفته بود؛ ولی بعد از تشکیل ستاد به این‌سو، داستان کاملاً فرق‌کرد و بحث بیش‌تر ایدئولوژیک شد؛ یعنی ما دوره‌ای تعطیلی دانشگاه‌ها را به‌خاطر پاک‌سازی داشتیم ولی بعد از تشکیل ستاد، داستان به‌کلی تغییر کرد. آیا به‌نظر شما این‌هم قسمتی از همان روند عمومی انقلاب بود یا این‌که این انقلاب نیاز داشت که دانشگاهیان را تغذیه‌ی ایدئولوژیک کند و در همین راستا گام برداشت؟
** شما به نکته‌ی مهمی اشاره‌کردید و اگر بخواهید من دیدگاهم را به‌طور مشخص بگویم، باید تأکید‌کنم که نه! ستاد، بعد از انقلاب با همه‌ی مشکلاتی که در ساختار و سرشت انقلاب فرهنگی و حتی در طرز ‌فکر فراتر از آن در جامعه وجود داشت، می‌توانست به‌کلی به طریق دیگری عمل‌کند. این به‌نظر‌من اقتضای انقلاب نبود و حتی اقتضای انقلاب فرهنگی هم نبود. یعنی این امکان وجود داشت که یک انقلاب فرهنگی با انعطاف و قابلیت‌های بیش‌تری در همان‌زمان در ایران به آزمون گذاشته شود.
از همان‌زمان یک نوع قرائت و روایت خاص تندروانه، مفرط، انحصارطلبانه، مشارکت‌گریز، غیر‌دموکراتیک و غیر‌آکادمیک بر فضا سلطه پیدا کرد. این دیدگاه، حتی در فضای یاران وفادار به رهبری هم وجود داشت و برخی دیدگاه‌های معتدل را به حاشیه سوق می‌داد و حذف می‌کرد. این دیدگاه گرچه فراتر از ستاد بود اما بر آن‌جا هم سایه افکنده و به‌وسیله‌ی آن، کارهای خود را دنبال می‌کرد؛ یعنی این نبود که همه‌ی مسؤولیت بر دوش هفت نفر عضو ستاد باشد، جریان مسأله‌ای فراستادی بود که ستاد وظیفه‌ی عملیاتی‌کردن آن‌را به‌عهده داشت. چه‌بسا در درون ستاد انقلاب فرهنگی هم افرادی بودند که گرایشات معتدلی داشتند اما نوعاً عملکرد آنان در جهت گفتمان مسلط دنبال می‌شد. رییس سازمان سنجش وقت از همان‌زمان ضرورت درنظرگرفتن سهمیه برای افراد خاص را مطرح‌کرد. طرح فرستادن دانشجو برای کار در روستاها و جهاد سازندگی نیز از همان زمان آغاز شد.
در بدنه‌ی دانشگاه آن‌زمان هم ظرفیت‌های قوی و خوبی وجود داشت که به‌دقت بسیاری از این نظرات را مورد انتقاد قرار می‌دادند. مثلاً می‌گفتند اگر قرار است دانشجویی به روستا برود و آن‌جا کارکند، باید شرایطی را فراهم‌کرد که او خود به‌صورت پویا، با میل درونی و آزادی آکادمیک و علمی در این زمینه تصمیم بگیرد و آن‌گاه برنامه‌ریزی‌ها هم درون دانشگاه انجام شود. نه این‌که نهادی از بیرون از دانشگاه با دیدگاه‌های سیاسی و ایدئولوژیک خاصی برای دانشگاه و دانشجو تصمیم بگیرد.
حتی در بین کسانی که معتقد به انقلاب فرهنگی بودند نیز عده‌ای با این نوع کنترل و عملکرد ناشی از دیدگاه‌های ایدئولوژیک دینی مخالفت داشتند، البته عده‌ای هم که به‌طور اساسی با انقلاب فرهنگی مخالف بودند و اعتقاد داشتند که نوعی حرکت‌های تدریجی، با کنترل همه‌ی گروه‌ها و ذی‌نفعان اجتماعی و با بررسی‌های مداوم عملکرد و امکان بازگشت در هر لحظه، باید صورت بگیرد.