دوران نهضت ملی در کشور ما از جمله مقاطعی به شمار میآید که تاریخنگاریهای صورت گرفته پیرامون آن، بشدت عجین با جهتگیریها و تمایلات سیاسی نویسندگان مسائل این دوران است. نگاهی به آثار منتشره درباره این برهه تاریخی کشورمان حاکی از آن است که تاکنون غالب آثار عرضه شده، متعلق به طیفی از نویسندگان است که از سر هواخواهی دکتر مصدق دست به قلم برده و چه بسا با نادیده گرفتن بسیاری از حقایق تاریخی، به ارائه تفسیر و تعبیرهای غیرمنصفانه و فاقد مبانی اسنادی و استدلالی پرداخته و ضمن قهرمانپردازی از وی، ملکوک ساختن چهره آیتالله کاشانی را در دستور کار خود قرار داده و از قلم کشیدن بر تمامی خدمات و مجاهدات وی در این مسیر، کوتاهی نکردهاند.
در چنین فضای سنگین و غیرواقعی، شاید جای تعجب نداشته باشد که دیگرانی هم که به قصد دفاع از حقیقتهای تاریخی و بیان ناگفتههای این دوران، به نگارش تاریخ میپردازند، چه بسا در فضای بشدت قطبی شده، به سمت دیگر گرایش یابند و در واکنش به قطب مقابل، خود نیز دچار آثار و عوارض این نحو تاریخنگاری گردند.
"ما درصدد انکار نقش سایر نیروها و نخبگان سیاسی در نهضت ملی شدن نفت نیستیم، بلکه میخواهیم آن قسمت از بحث که عمداً توسط نویسندگان راستگرا و چپگرا مغفول مانده است، با سند و مدارک صحیح احیا کنیم و این موضوع را که ملی شدن نفت را یکسره به نام دکتر مصدق ثبت کردهاند، انکار کنیم و ثابت کنیم که قبل از هر کس، نیروهای مذهبی اندیشهی آزاد کردن نفت را طرح کردند و مصدق از آخرین نفراتی بود که در نیمهی دوم سال 1329 از جرگهی مخالفین ملی کردن نفت، به موافقین پیوست."(ص15)
آنچه در بالا آمد را میتوان "فرضیه" حجتالاسلاموالمسلمین روحالله حسینیان - رئیس مرکز اسناد انقلاب اسلامی - در نگارش کتاب خویش تحت عنوان "بازخوانی نهضت ملی ایران" به شمار آورد. از آنجا که درک درست از فرضیه اولیه یک محقق، نقش مهمی در فهم محتوای مقاله یا کتاب وی ایفا میکند، جا دارد با تجزیه و تحلیل دقیق، نکات نهفته در آن را به درستی دریابیم و سپس به شیوه و روش نویسنده محترم، همچنین اسناد و مدارک و استدلالها و براهین وی برای اثبات فرضیه مزبور توجه کنیم. اما قبل از ذکر نکات مزبور، عنایت به این بخش از سخنان نویسنده محترم نیز میتواند ما را در دستیابی به فهم دقیقتر از این فرضیه یاری رساند: "واقعیت این است که وقتی به منابع اولیه مراجعه میکنیم به نظریهای متفاوت میرسیم که "نیروهای مذهبی به رهبری کاشانی و با حمایت علما و مراجع، با بسیج تودههای مسلمان و قدرتنمایی فدائیان اسلام، مجلس شورای ملی و سنا را که اکثریت آن از هواداران سلطنت و انگلیس بودند، وادار به تصویب ملی کردن صنعت نفت کردند و اقلیت مجلس یعنی جبهه ملی به رهبری مصدق نیز در فرآیند ملی شدن صنعت نفت قرار گرفتند."(ص16)
بر این اساس باید گفت:
1- نویسنده به نقش سایر نیروها و نخبگان سیاسی- که مصدق در رأس آنها قرار دارد- معتقد و معترف است و هدف از نگارش این کتاب، انکار این مسئله نیست.
2- نویسنده قصد دارد به بازخوانی و بازگویی بخش مغفول مانده از نهضت ملی شدن صنعت نفت، یعنی نقش و سهم نیروهای مذهبی که در رأس آنها آیتالله کاشانی قرار داشته است، بپردازد.
3- نیروهای مذهبی قبل از همه، اندیشه آزاد کردن نفت از زیر سلطه اجانب را مطرح ساختند.
4- مصدق تا قبل از نیمه دوم سال 1329 در جرگه مخالفان ملی کردن نفت بوده است.
5- هنگامی که ملی شدن صنعت نفت در پی تلاشهای نیروهای مذهبی به رهبری کاشانی آغاز شده بود و در حال رسیدن به نقطه مطلوب و گذشتن از تصویب مجلسین بود، اقلیت مجلس یعنی جبهه ملی به رهبری مصدق در این فرآیند، قرار گرفتند.
6- نیروهای فعال مذهبی در جریان ملی شدن صنعت نفت به رهبری کاشانی، مورد حمایت علما و مراجع قرار داشتند.
7- مجلس شورای ملی و سنا که اکثریت آن را هواداران سلطنت و انگلیس تشکیل میدادند، راضی به تصویب ملی کردن صنعت نفت نبودند، اما بر اثر فشار نیروهای مذهبی، ناچار از این کار شدند.
اگر با دقت به موارد فوق بنگریم، اولین نکته جالب توجه، برخلاف اظهارنظر نویسنده محترم که در ابتدای امر عنوان میدارد: "ما درصدد انکار نقش سایر نیروها و نخبگان سیاسی [که منظور اصلی دکتر مصدق است] در نهضت ملی شدن نفت نیستیم"، اتفاقاً نفی نقش و سهم دکتر مصدق در این نهضت است، کما این که در میانه کتاب صریحاً این نکته از سوی نویسنده بیان میگردد و مهر صحتی بر آنچه ما از حاصل جمع نخستین سطور فصل اول کتاب برداشت کردهایم، زده میشود: "مصدق در جریان ملی شدن صنعت نفت از آخرین افرادی بود که به این جریان پیوست و هیچ نقشی در جنبش ملی شدن صنعت نفت و بسیج مردم ایفا نکرد. مصدق در واقع بعد از این که موج ملی شدن صنعت نفت به راه افتاد با زیرکی خاص بر امواج سوار شد."(ص164)
آیا براستی مصدق "هیچ نقشی" در جنبش ملی شدن صنعت نفت ایفا نکرد؟ آیا واقعاً مصدق تا قبل از مهرماه سال 1329 جزو مخالفان ملی شدن صنعت نفت بود؟ و آیا اگر او به نهضت ملی شدن صنعت نفت پیوست، از روی ریا و سالوس و فرصتطلبی و ناچاری بود؟
به طور کلی برای آن که بتوانیم پاسخهای مستند و دقیقی به این سؤالات و انبوهی از سؤالات دیگر دربارة نیروهای مختلف مطرح در دوران نهضت ملی شدن صنعت نفت بدهیم، قبل از هر مسئلهای، باید این نکته را روشن سازیم که منظور ما از "نهضت ملی ایران"- نامی که نویسنده محترم برای کتاب خویش برگزیده است- چیست؟ همانگونه که میدانیم، هسته مرکزی و موضوع اصلی این نهضت را "مسئله نفت" تشکیل میداد و به همین دلیل عموماً از این دوران تحت عنوان "دوران نهضت ملی شدن صنعت نفت ایران" یاد میشود، هرچند نباید نادیده انگاشت که مسئله نفت به دلیل اهمیت فوقالعاده آن در دوران مزبور، مسائل مختلف سیاسی و بینالمللی را نیز به همراه داشت و به همین دلیل ملی شدن صنعت نفت، صرفاً در محدوده یک مسئله اقتصادی محدود نماند بلکه ابعادی جهانی به خود گرفت. بنابراین هنگامی که از نهضت ملی سخن به میان میآوریم، قاعدتاً باید دورانی را باید مد نظر داشته باشیم که ابتدای آن، مطرح شدن نخستین بار مسئله نفت پس از سقوط دیکتاتوری رضاخان است و انتهای آن به کودتای 28 مرداد 1332 ختم میگردد که مجدداً اجانب حاکمیت خود را بر نفت و به طریق اولی بر سیاست و اقتصاد ایران مستولی میسازند. به این ترتیب ما با یک "جریان" مواجهیم که حوادث و رویدادها از پی یکدیگر میآیند و هر واقعهای زمینهساز واقعه بعدی است. طبیعتاً در این نوع نگاه، ملی شدن صنعت نفت هرگز به صورت واقعهای که دفعتاً و ناگهانی به وقوع پیوسته باشد، در نظر گرفته نمیشود، بلکه کنشها و واکنشهای گوناگونی در عرصه داخلی و بینالمللی از پی یکدیگر واقع شدهاند تا به نقطه ملی شدن صنعت نفت انجامیدهاند و از آن پس نیز حوادث متعدد و گوناگون سرانجام به کودتایی سیاه و زیانبار برای مردم ایران ختم شدهاند.
نکته مهمی که در حین مطالعه و بررسی این دوران باید در نظر داشت، تنوع و سرعت عملکردها و رویدادهاست. در واقع کشور ما پس از فروپاشی دیکتاتوری رضاخان به لحاظ شرایط داخلی و بینالمللی، وارد دورهای میشود که در اصطلاح باید آن را بسیار شلوغ و پرمسئله خواند. احزاب و گروههای مختلف پا به عرصه میگذارند، روزنامههای گوناگون با دیدگاهها و وابستگیهای خاص خود شروع به فعالیت میکنند، انواع و اقسام مسائل سیاسی و اقتصادی در جامعه مطرح میگردد، شخصیتهای سیاسی متعدد قدیمی و نوظهور در صحنه سیاسی کشور به نقشآفرینی میپردازند، ائتلافها و اختلافهای سیاسی، فضای جامعه را دستخوش خود میسازند، رقابتها و رفاقتهای سه کشور فاتح جنگ جهانی دوم در ایران به عامل مهمی در جهتدهی به سیر حوادث در کشور مبدل میگردد و خلاصه کشور ما درگیر انبوهی از مسائل میشود. در چنین اوضاع و احوال شلوغ و متغیری، طبعاً شخصیتهای دخیل در مسائل و رویدادها نیز غالباً ثابت احوال نیستند و چه بسا که رفتارهای متنوع و بلکه متفاوتی را از آنها شاهد باشیم، لذا قضاوت راجع به کلیت عملکرد این شخصیتها، کاری حساس و دشوار است.
آیتالله سیدابوالقاسم کاشانی و دکتر محمد مصدق، دو شخصیت مؤثر و نامدار این دوران پرتلاطم هستند که بیشترین اظهارنظرها و قضاوتها را صاحبان دیدگاههای مختلف درباره آنها داشتهاند و البته غالب این قضاوتها نیز با حب و بغضهایی عجین بوده است. علاقهمندان هر یک از این دو شخصیت تلاش کردهاند تا اوجگیری نهضت ملی و توفیق مردم ایران در ملی کردن صنعت نفت را عمدتاً مرهون تلاشها و زحمات محبوب خویش عنوان و مسئولیت شکست و اضمحلال این نهضت را متوجه طرف مقابل کنند. جالب این که هر یک از این دو گروه نیز برای اثبات نظر خویش، انبوهی از دلایل و استنادات تاریخی را ارائه مینمایند. اما در این میان واقعیت چیست؟ چه بسا کسانی در مقام پاسخگویی به این سؤال- و البته از سر راحتطلبی- درصدد برآیند تا عوامل پیروزی و شکست نهضت ملی را بالمناصفه میان کاشانی و مصدق تقسیم کنند و به سرعت خود را به نقطه پایان این ماجرا برسانند. اینگونه قضاوتها نیز به همان درجه دور از اعتبار، حقیقتیابی و عبرتآموزی است که قضاوتهای آغشته به حب و بغض. برای دستیابی به واقعیت باید اقدامات مثبت و سازنده و نیز ضعفها و اشتباهات هر شخصیت و گروه در برهههای مختلف و در خلال رویدادهای گوناگون به درستی شناسایی و بازگو شود تا بتوان حقایق تاریخی را به افکار عمومی منتقل ساخت و به ویژه بر این نکته دقت وافر داشت که درباره تمامی کسانی که مورد بررسی تاریخی واقع میشوند "تمام حقیقت" گفته شود و نه بخشی از آن. این البته علیرغم ظاهر ساده آن، کاری دشوار است و برای آن که میزان صعوبت آن روشن شود بد نیست اشارهای به اظهارنظرهای حسین مکی درباره دکتر مصدق در دو مقطع زمانی بنماییم. همانگونه که آقای حسینیان نیز اشاره کردهاند، مکی در مقدمه کتابش به نام "کتاب سیاه" (جلد چهارم) و در پاسخ به اظهارات شمسالدین امیرعلایی، مینویسد: "پایه جبهه ملی و مبارزه نفت را که مصدق نگذاشته بود، ما او را به خاطر سابقه سیاسیش پذیرفتیم و رهبری را به او سپردیم و بعداً عنوان پیشوا و رهبر گرفت."(ص164) طبعاً از این اظهارنظر مکی، چنین برمیآید که مصدق نقش چندانی در شکلگیری مبارزات مردم ایران در زمینه نفت نداشت و حتی نویسنده محترم گام را از این نیز فراتر نهاده است و همانگونه که ذکر شد، بر این نکته تأکید میورزد که "مصدق... هیچ نقشی در جنبش ملی شدن صنعت نفت و بسیج مردم ایفا نکرد" و آنچه توسط او صورت گرفت صرفاً "موج سواری" بر امواج برپا شده توسط دیگران بود.
اما اگر خوب به این جمله مکی دقت کنیم، قاعدتاً این سؤال برای ما مطرح میشود که "سابقه سیاسی" مصدق چه بود و چه نکات برجستهای در آن وجود داشت که مکی و دیگرانی که پایه "مبارزه نفت" را گذارده و امواج سهمگین مبارزه در این زمینه را برپا ساخته بودند، صلاح میبینند تا ناگهان رهبری این حرکت را به مصدق بسپرند و شرایط و زمینهای برای وی فراهم آورند که او به "موجسواری" بپردازد و از حاصل زحمات و تلاشهای دیگران، برای خود اعتبار و شهرت داخلی و بینالمللی کسب کند؟! آیا صرفاً معمر بودن مصدق را میتوان دلیلی بر این انتخاب از سوی نیروهای جوانتر دانست؟ چه بسا نیروهای معمری که دقیقاً به لحاظ شرایط سنی خود، در لاک محافظهکاری و احتیاطهای بیش از حد فرو میروند و به همین دلیل نه تنها مبارزات مردمی را خروشانتر و کوبندهتر نمیکنند، بلکه بتدریج از شور و حرارت آن میکاهند و حتی به مسیرهای انحرافی و سازشکارانه میکشانند. از طرفی با وجود یک شخصیت مذهبی و سیاسی با سابقه درخشان مبارزاتی، یعنی آیتالله کاشانی که موضعگیریهای روشن و قاطعی نیز درباره مسائل مربوط به نفت داشت، دیگر چه نیازی به حضور دکتر مصدق در این عرصه وجود داشت و بالاتر این که چرا به قول مکی حتی رهبری به او سپرده شد؟
البته در طول بحث تلاش خواهیم کرد تا پاسخ این سؤالات را نیز دربیابیم، اما در اینجا برای درک اظهار نظر مزبور درباره مصدق، باید به یک نکته اساسی توجه داشته باشیم و آن، زمان بیان این سخن از جانب مکی است؛ یعنی تیرماه 1362. در این هنگام حدود 30 سال از بروز اختلافات جدی و آشتیناپذیر میان مصدق و مکی میگذرد و تحولات سیاسی فراوانی در کشور روی داده است. لذا در یک نگاه کلی باید گفت این ارزیابی مکی از مصدق، در دوران پس از دوستیها و همراهیها، صورت گرفته است. اما اظهار نظر دیگری از مکی راجع به مصدق در یکی دیگر از کتابهای خود ایشان موجود است که جا دارد آن را نیز مورد ملاحظه قرار دهیم.
در سال 1324 کتابی به نام "دکتر مصدق و نطقهای تاریخی او در دوره پنجم و ششم تقنینیه" به کوشش حسین مکی به چاپ رسید، یعنی در زمانی که نه از نهضت ملی شدن صنعت نفت خبری است و نه مکی در اوج شهرت است و دارنده لقب پرافتخار "سرباز فداکار ملت". وی در این زمان، با نگارش مقدمهای در کتاب مزبور دیدگاه خود را راجع به مصدق بیان میدارد. گوشههایی از آن مقدمه را در اینجا مرور میکنیم: "اعتراف میکنم که هر چه بیشتر به خطابهها و گفتههای دکتر برمیخوردم و هر قدمی در این راه پیش میرفتم شخص او در نظرم بزرگتر و ارجمندتر جلوه میکرد و بزرگی روح و وسعت معلومات و احاطه وی نمایانتر میگردید. دکتر مصدق همواره در مواقع حساس و حتی مواقعی که حرف زدن و اظهار وجود کردن خطرناک بوده با کمال صراحت و متانت آنچه را به نظر او صواب آمده است ابراز داشته و از انجام وظایف خطیر خویش شانه خالی نکرده است... عملیات این مرد آزادیخواه در تاریخ پارلمان و مشروطیت کشور ما فصل درخشانی را تشکیل میدهد که از آغاز تا انجام، جلوه عفت و تقوا و فداکاری در راه حقیقت است... مقاومت شدید این مظهر شهامت بود که خودسری دیکتاتور را مدتی به تأخیر انداخت... شخصیت این مرد آزادة از جان گذشته بود که مرعوب تهدید عمال ستمکاری نشد... دکتر مصدق همواره در راه حق، مردانه قیام کرده است و با آن که دقایق عمرش مواجه با خطر زندان و ترور و نیستی بود از حق و فضیلت پشتیبانی کرده و نام خود را با سطور زرین بر صحایف تاریخ آزادی ایران ثبت کرده است... در مواقعی که قضایای حیاتی مطرح بوده و مجلس شورای ملی جلسات تاریخی خود را منعقد ساخته است غالباً بانگ فداکارانه و شجاعتآمیز دکتر مصدق در فضای پارلمان منعکس شده و مردانه از حقوق ملت دفاع کرده است. این خصایص، این شجاعت و از خودگذشتگی، این موقعشناسی و مآلبینی، این مبارزات جسورانه و بیپروا، اینهاست که زندگی سیاسی و نطقهای دکتر مصدق را اهمیت و عظمت خاصی بخشیده و برای دارنده چنین شخصیت و گوینده چنین نطقهایی، مقامی بس ارجمند احراز کرده است."(حسین مکی، دکتر مصدق و نطقهای تاریخی او در دوره پنجم و ششم تقنینیه، ناشر: سازمان انتشارات جاویدان، چاپ جدید 1358، صفحات 7 الی 9)
فارغ از موافقت یا مخالفت ما با این اظهارات مکی، تردیدی وجود ندارد که تصویر ارائه شده از مصدق توسط ایشان در دو مقطع زمانی 1324 و 1362 دارای تفاوتهای اساسی است. نکته جالب دیگر این که مکی در مقدمه "کتاب سیاه" در شرح مبنای ترقی خود که زمان آغاز آن را از سال 1318 بیان میدارد (حسین مکی، کتاب سیاه، جلد چهارم، تهران: نشر ناشر، 1362، ص پنجاه و شش) گرچه فعالیتهای قلمیاش را در زمینههای گوناگون برمیشمارد، اما هیچ اشارهای به گردآوری و چاپ نطقهای مصدق در دورههای پنجم و ششم مجلس نمیکند و حتی به گونهای جریان آشنایی خود و مصدق را بیان میدارد که گویی ابتدا مصدق مجذوب شخصیت وی گردیده و برای برقراری ارتباط، پیشقدم شده است: "در مجموع فعالیتهای ادبی من مورد توجه شورای عالی فرهنگ قرار گرفت و طی شماره 35286/18041 مورخ 9/6/1323 تصویب فرمودند که به من نشان علمی داده شود و وزارت معارف و اوقاف و صنایع مستظرفه فرمان آن را ابلاغ نمود. در این اوان بود که دکتر مصدق از طریق خواندن آثارم با من آشنا شد و فرزند خود آقای مهندس احمد مصدق را واسطه ملاقات قرار داد که در منزل ایشان (آقای احمد مصدق) با دکتر مصدق ملاقاتی دست داد."(همان، ص پنجاه و شش) این در حالی است که مقدمه مکی بر کتاب دکتر مصدق و نطقهای تاریخی او، تصویر دیگری از نحوه آشنایی ایشان با دکتر مصدق به اذهان متبادر میسازد: "نگارنده مانند دیگران فقط نامی از دکتر مصدق شنیده بودم... نگارنده که در طی بررسی تاریخ معاصر بارها به نام دکتر مصدق برخورده بودم درصدد برآمدم بیش از پیش با این سیاستمدار مشهور آشنا شوم و از مقاصد و افکار سیاسی و مشاغلی که عهدهدار بوده تحقیقات نمایم... اعتراف میکنم که هرچه بیشتر به خطابهها و گفتههای دکتر برمیخورم و هر قدمی در این راه پیش میرفتم شخص او در نظرم بزرگتر و ارجمندتر جلوه میکرد و بزرگی روح و وسعت معلومات و احاطه وی، نمایانتر میگردید."(حسین مکی، دکتر مصدق و نطقهای تاریخی او در دورههای پنجم و ششم تقنینیه، ص7) این نکته نیز جای توجه دارد که در این مقدمه (سال 1324) مکی هیچ اشارهای به ماجرای ملاقات خود با مصدق در منزل فرزند ایشان ندارد، حال آنکه انتظار این است که از اشاره به چنین واقعه مهمی فروگذار نشود.
به هر حال، ملاحظه میشود که شرایط زمان چگونه میتواند تأثیرات خود را بر نوع معرفی اشخاص بگذارد تا جایی که تصویر ارائه شده از دکتر مصدق توسط یکی از نزدیکترین یاران او تا قبل از 30 تیر 1331 و یکی از بزرگترین مخالفان او از این پس، دارای تفاوتهای اساسی با یکدیگر است. اما اینک با تأکید مجدد بر ضرورت بیان "تمام حقیقت" راجع به شخصیتهای تاریخی، بحث خود را با کنکاش درباره شخصیت دکتر مصدق پی میگیریم.
خوشبختانه کتاب "خاطرات و تألمات دکتر مصدق" که حاوی شرح خاطرات و زندگینامه ایشان به است، اطلاعات جامعی در اختیار پژوهندگان تاریخ قرار میدهد و انصاف باید داد که مصدق به گونهای در این خاطرات راجع به رویدادهای زندگی، تفکرات، فعالیتهای سیاسی، تصمیمات و نیز ارتباطاتش با شخصیتهای داخلی و خارجی سخن گفته است که حتی بسیاری از مخالفانش مستندات خویش را برای وارد آوردن انتقاد به وی از درون این کتاب یافته و عنوان میدارند؛ انتخاب به نمایندگی از طبقه اعیان و اشراف اصفهان در دوره اول مجلس شورای ملی و البته رد اعتبارنامه وی به لحاظ عدم برخورداری از سن قانونی، عضویت در جامع آدمیت و مجمع انسانیت، وضعیت تحصیلات در اروپا، قصد مهاجرت به سوئیس و کسب تابعیت این کشور و اشتغال به کسب و کار، انتصاب به والیگری فارس و تعاملات سیاسی با انگلیسیها و نیز اقدامات علیه تنگستانیها، قبول والیگری آذربایجان بر مبنای توافقات حاصله با رضاخان سردار سپه، پذیرش وزارت مالیه در دولت قوام به اصرار و خواهش رضاخان وزیر جنگ و دهها مورد دیگر از جمله اطلاعاتیاند که مصدق درباره خود ارائه میدهد.
بر مبنای همین اطلاعات میتوان به سهولت عنوان کرد مصدق اشراف زادهای قجری است که از نظر خاستگاه اجتماعی و سیاسی تفاوتهای اساسی با آیتالله کاشانی دارد. اگر کاشانی را از همان اوان زندگانی در حال تحصیل و تربیت در مکتب حوزوی شیعی میبینیم و بلافاصله وی را در کنار پدرش در حال قیام و جهاد مسلحانه علیه انگلیسیها در عراق مییابیم، برای مصدق نه تنها هرگز چنین سابقه انقلابی را نمیتوان مشاهده کرد، بلکه دهههای نخست زندگی او عموماًَ در دربار و خانواده اشرافی و نیز به تحصیل در فرنگ و امثالهم میگذرد. به همین لحاظ، در مقایسه میان کاشانی و مصدق در برهههای مختلف و به ویژه دوران نهضت ملی، باید اینگونه تفاوتها را در نظر داشت، اما در عین حال به طور جدی باید مراقب بود تا خاستگاه سیاسی و اجتماعی مصدق، موجبات نهادینه شدن "بدبینی" را در ما نسبت به وی فراهم نیاورد. به عبارت دیگر، اگرچه مصدق یک شاهزاده قجری با تحصیلات غربی است، اما لزوماً هر عضو خاندان قاجار را که مدتی در غرب به سر برده باشد، نمیتوان مهره انگلیسیها یا دیگر کشورهای غربی به شمار آورد، هرچند میتوان انتقادات جدی به پارهای تصمیمات و اقدامات او داشت.
معرفی شخصیت دکتر مصدق در کتاب "بازخوانی نهضت ملی ایران" توسط آقای حسینیان به نحوی صورت پذیرفته است که اولاً وی را دارای ارتباطات خاص با انگلیسیها قلمداد کند، زیرا مصدق خود اعتراف میکند که "سیاست انگلیس نه فقط در انتصاب من به ایالت فارس، بلکه در انتصاب من به ایالت آذربایجان نیز اثر به سزایی داشت."(ص143)
ثانیاً روابط مصدق با رضاخان تا قبل از تصمیم انگلیس به تغییر سلطنت قاجار، به نوعی بازتاب داده شده که گویی او ازجمله یاران و تثبیت کنندگان پایههای قدرت این دیکتاتور دست نشانده انگلیسیها در ایران بوده است.
به طور کلی، روابط مصدق با انگلیسیها پس از ورود وی به کشور و والیگری ایالتهای فارس و آذربایجان، همانگونه که خود اذعان دارد تا حدی گرم و حتی به صورتی بوده است که تصدی پستهای مزبور را برای وی رقم زده است. فراموش نکنیم که در برهه مزبور، به ویژه پس از وقوع انقلاب سوسیالیستی در روسیه و از بین رفتن نقش سنتی روسها در ایران، انگلیس به قدرت فائقه در کشور ما مبدل شده و از حوزه اقتدار و اختیارات نامحدودی برخوردار بود؛ به طوری که حتی قصد داشت از طریق اعمال قرارداد 1919، ایران را به تحتالحمایه کامل خود مبدل سازد. بدیهی است در چنین شرایطی، انبوهی از سیاستمداران و دولتمردان ایرانی را دست نشاندههای انگلیس تشکیل میدادند و چه بسیار نیروهایی بودند که تمام سعی و تلاششان، به دستآوردن جایگاهی نزد استعمارگران انگلیسی بود تا به تصور خود از آینده سیاسی تضمین شدهای برخوردار گردند. حال در چنین اوضاع و شرایطی و نیز با عنایت به توجه انگلیسیها به مصدق و امکانات و زمینههای موجود برای تبدیل شدن وی به یکی از نزدیکترین سیاستمداران ایرانی به انگلیس، سؤال اصلی این است که آیا در این دوران میتوان مصدق را عامل و دست نشانده انگلیسیها به شمار آورد؟ اگر وی دارای احساسات و تمایلات انگلوفیلی بود، آیا مانع و رادعی برای او در نزدیک شدن به انگلیسیها و طی مراحل و مدارج ترقی تحت حمایت آنها وجود داشت؟ آیا اگر مصدق هم مانند بسیاری دیگر از سیاسیون، تن به "انگلیسی بودن" میداد، دستکم این گمانه مطرح نمیشد که چه بسا میتوانست یکی از گزینههای مورد نظر به جای احمدشاه قاجار باشد و دیگر نوبت به رضاخان قزاق نرسد؟
البته آقای حسینیان اقدام مصدق را در مورد سرکوب عدهای از تنگستانیها چنین ارزیابی میکند: "منتقدین مصدق میگویند در حالی که تنگستانیها فقط به کاروانهای تجاری و نظامی انگلیسیها حمله میکردند، چرا باید به خاطر منافع انگلیسیها مبارزان را سرکوب کند تا راه آباده- بوشهر برای انگلیسیها امن شود؟"(ص142) در این انتقاد چند فرض وجود دارد، از جمله آن که تنگستانیهای مورد اشاره، یک جنبش چریکی آزادیخواه ضدانگلیسی بودهاند، اهداف مورد تهاجم آنها صرفاً کاروانهای نظامی و تجاری انگلیسی بوده است، مردم بومی منطقه یعنی اهالی فارس و بوشهر هیچگونه دغدغه و نگرانی از ناامنی جادهها و خطوط مواصلاتی نداشتند و با آسودگی خاطر به حمل و نقل مالالتجاره خود در مسیر بوشهر- شیراز- آباده میپرداختند.
اگر این فرضها و گمانهها قابل اثبات باشند، طبعاً بر اقدامات مصدق در زمینه سرکوب این عده، انتقادات جدی وارد خواهد بود، اما همچنان کشف و اثبات این نکته که او اقدامات مزبور را نه بر مبنای وظایف و مسئولیتهای حکومتی یک والی، بلکه "به خاطر منافع انگلیسیها" انجام داده است، نیاز به اسناد، شواهد و دلایل متقنتری دارد؛ این در حالی است که برخی شواهد و قرائن، پیوند سیاسی و معنوی میان مصدق و انگلیسیها را نفی میکنند. در بطن اقدام مصدق برای سرکوب تنگستانیها- هرچند آن را قابل انتقاد بدانیم- نشانهای از مقاومت منفی او را در قبال انگلیسیها میتوان یافت، چراکه از تحرکات نظامی آنها در خاک ایران برای سرکوب اتباعی از این سرزمین عصبانی میشود و با به دستگیری زمام امور در این زمینه، سعی در محدود کردن اقدامات نظامیان بیگانه در کشور مینماید. نکته دیگر این که اگر مصدق "به خاطر منافع انگلیسیها" دست به این اقدام زده بود، طبعاً منافع انگلیسیها ایجاب میکرد که وی با حکومت کودتایی سید ضیاء نیز به همکاری بپردازد، اما علیرغم تهدید و تطمیعی که در این زمینه صورت میگیرد، مصدق تن به این کار نمیدهد و با پذیرش خطرات احتمالی، مسئولیت مزبور را ترک میگوید. نویسنده محترم البته خود به این مسئله اشاره دارد (ص144) اما از پاسخگویی به این سؤال محتوم در ذهن خواننده پرهیز کرده که چگونه این دو رفتار مصدق با یکدیگر قابل جمع است؟
موضعگیری مصدق در قبال تغییر سلطنت از قاجاریه به پهلوی نیز، موضوع دیگری است که میتوان میزان پیوند و ارتباط وی را با "منافع انگلیسیها" مورد ارزیابی قرار داد. در آبان سال 1304 و بحبوحه تلاشهای سیاسی و نظامی برای خلع احمدشاه و بر تخت نشاندن رضاخان، هیچ شک و شبههای برای رجال سیاسی کشور از هر طیف و تفکری، وجود نداشت که آن چه در حال انجام است در چارچوب طرحها و برنامههای انگلیسیها و منطبق بر منافع آنهاست؛ بنابراین اکثریت قریب به اتفاق آنها از روی ترس یا "به خاطر منافع انگلیسیها" خود را همسو با این جریان قرار دادند و کاملاً در مسیر خواست انگلیسیها گام برداشتند، اما در جلسه 9 آبان 1304 که اختصاص به تصویب ماده واحده تغییر سلطنت داشت، پنج نفر در مخالفت با آن سخن گفتند که عبارت بودند از: سیدحسن مدرس، سیدحسن تقیزاده، حسین علاء، محمد مصدق، یحیی دولتآبادی. شالوده و جوهره سخنان هر پنج نفر مبتنی بر مخالفت این اقدام با قانون اساسی بود، اما باید گفت مصدق از زاویهای متفاوت به ارائه بحث خود پرداخت. در واقع محور اصلی سخن چهار نفر دیگر آن بود که مجلس شورای ملی دارای صلاحیت برای تصویب ماده واحده تغییر سلطنت نیست و بدین منظور باید مجلس مؤسسان تشکیل شود. این مخالفت- بویژه با شور و حرارتی که مدرس آن را در جملاتی کوتاه و موجز بیان داشت- در نوع خود دارای اهمیت بود، اما راهحل بسیار سادهای داشت. کما این که با تشکیل مجلس مؤسسان در 21 آذر همان سال (یعنی حدود یک ماه و یازده روز بعد) و تصویب تغییر سلطنت در آن، اساس مخالفت مزبور از بین رفت. اما مصدق محتوای نطق مخالفت خود را به گونهای ترتیب داده بود و به نحوی به مخالفت مسئله پادشاه شدن رضاخان رئیسالوزرا با قانون اساسی مشروطه پرداخته بود که هیچ راه حل منطقی برای رفع آن وجود نداشت. البته وی از این امر مطلع بود که این مجلس فرمایشی و تحت فرمان انگلیس، به هر حال رأی به تغییر سلطنت خواهد داد و قویترین استدلالها هم قادر به جلوگیری از این امر نخواهد بود، اما به هر حال برای ثبت در تاریخ و رسوا ساختن چهره وابستگان به اجانب، اقدام به این کار کرد. در نطق مصدق، تعریف و تمجید از رضاخان به عنوان رئیسالوزرای توانمند و مفید برای کشور، یک پایه اساسی به منظور طرح مسئله اصلی به شمار میآید. البته تذکر این نکته نیز ضرورت دارد که در آن برهه- یعنی تا قبل از تکیه زدن رضاخان بر تخت سلطنت- رضاخان به عنوان سردارسپه و سپس رئیسالوزرا به واسطه چهرهای که از خود در زمینههای مذهبی، سیاسی و نظامی به نمایش گذارده بود، مورد تحسین بسیاری از رجال سیاسی کشور قرار داشت و حتی در این برهه، تعاریف مدرس از وی نیز قابل توجه است؛ بنابراین تفاوت میان رضاخان قبل و بعد از سلطنت - به ویژه دو سه سال پس از تکیه زدن به تخت پادشاهی - و شرایط و فضای این دو برهه را باید به دقت لحاظ کرد. مصدق بر مبنای تعریف از توانمندیهای رضاخان در مقام رئیسالوزرا، نتیجه میگیرد که اگر وی در مقام سلطنت و پادشاهی قرار گیرد از آنجا که طبق قانون مشروطه، پادشاه فردی غیرمسئول است، لذا کشور از خدمات رضاخان محروم خواهد شد، اما چنانچه در مقام پادشاه همچنان بخواهد در امور کشور دخالت اجرایی داشته باشد، این چیزی جز "ارتجاع" و بازگشت به دوران قبل از مشروطه نخواهد بود که طبعاً مخالفت صریح و بیّن با قانون اساسی به شمار میآید. در واقع مصدق به لحاظ منطقی و قانونی، تمامی راهها را بر رضاخان برای تکیه زدن به تخت پادشاهی و تشکیل سلسلهای جدید از جانب وی، میبندد و هیچ راه علاجی نیز برای آن باقی نمیگذارد. البته از آنجا که در آن هنگام بنای بر جریان یافتن امور به مقتضا? منطق و قانون نبود و منافع انگلیس، حرف اصلی را در این زمینه میزد، سخن مصدق به جایی نرسید، اما انصاف باید داد که در آن فضا و شرایط، بعید به نظر میرسد امکان انجام کاری بزرگتر از این وجود داشت.
با این وجود، در کتاب "بازخوانی نهضت ملی"، نطق مصدق و تعریف و تمجید او از رضاخان، به گونهای بیان گردیده که در فضای کلی کتاب، مصدق به عنوان یکی از مداحان و مداهنهگویان رضاخان جلوهگر میگردد. این در حالی است که چنانچه به نحوه برخورد نویسنده محترم با وضعیت آیتالله کاشانی در این برهه توجه کنیم، تفاوت نوع نگاه به این دو شخصیت را میتوانیم دریابیم. به نوشته ایشان "آیتالله کاشانی در انتخابات مجلس مؤسسان از تهران نفر پنجم شد در حالی که مرحوم مدرس و مصدق، هیچ کدام رأی نیاوردند."(ص23) همانگونه که میدانیم مجلس مؤسسان نهادی است که رأی نهایی را در مورد انتقال سلطنت به رضاخان و سلسله پهلوی صادر کرد و بر این نقل و انتقال مهر قانونی زد؛ بنابراین جا داشت نویسنده به ذکر نحوه موضعگیری آیتالله کاشانی در این مجلس میپرداخت و اگر احیاناً ایشان در مجلس مزبور، نطقی نیز ایراد کرده بودند، آن را نیز خاطرنشان میساخت تا در مقایسه با نطق مصدق در این زمینه، مورد ارزیابی قرار میگرفت. به هر حال، عبور سریع از این موضوع بدون کوچکترین اشارهای به جوانب قضیه و توضیحات مفصل و حتی بیان برخی جزئیات درباره مبارزات و رویاروییهای آیتالله کاشانی با انگلیسیها، حاکی از نحوه برخورد متفاوت نویسنده با این دو شخصیت تاریخی است.
اظهار نظر همراه با ظن و گمان درباره اتهام احتمالی دکتر مصدق در تیرماه 1319 که موجبات دستگیری و تبعید وی به بیرجند را فراهم آورد،(صفحات 152 الی 154) نمونه دیگری از نوع نگاه نویسنده را در این کتاب بازتاب میدهد. ایشان از مجموعه عواملی مانند گرایش متین دفتری (داماد مصدق) به آلمانها، ادعای شاه در کتاب مأموریت برای وطنم مبنی بر همکاری مصدق با یک دولت خارجی در اواخر دوران رضاخان، مسافرت مصدق به برلن برای معالجه در سال 1315، چنین نتیجه میگیرد که آنچه در تیر سال 1319 موجبات دستگیری و تبعید مصدق را فراهم آورد "معاونت یا مشارکت در اتهام آقای متین دفتری" بوده است. آنچه مسلم است این استنتاج به هیچ وجه از پایههای سندی و استدلالی قابل قبولی برخوردار نیست و نویسنده محترم که خود به این مسئله واقف است در ابتدای طرح آن خاطر نشان میسازد: "این صرفاً یک ظن است و نباید آن را به مثابه یک اصل، فرض گرفت" (ص152) باید پرسید به راستی چه اصراری به طرح ظن و گمانهای بسیار ضعیفی که اتهامات بزرگی را متوجه شخصیتهای مطرح تاریخ میسازند، وجود دارد؟
اینک پس از بررسی شخصیت دکتر مصدق و نوع نگاه نویسنده محترم به وی، جا دارد به نقش مصدق در "جریان نهضت ملی شدن صنعت نفت" بپردازیم و اظهارنظرهای آقا? حسینیان را در این کتاب دربارة این مسئله مورد ارزیابی قرار دهیم. به طور کلی برای پی بردن به نقش شخصیتهای مختلف در این ماجرا باید کلیت آن را در نظر داشت و میزان تأثیرگذاری این شخصیتها را در طول مسیر- و نه صرفاً در مقاطع خاص- مورد ملاحظه قرار داد. به عنوان نمونه، اگرچه این مهم است که بدانیم نخستین فردی که پیشنهاد ملی شدن صنعت نفت را داد چه کسی بود، اما، مهمتر از آن، توجه به این مسئله است که به صرف ارائه یک پیشنهاد، نمیتوان این اقدام بزرگ ملی را به نام آن شخص ثبت کرد. بنابراین بیش از آن که فکر و توجه خود را معطوف اولین و دومین فرد طرح کننده ملی شدن صنعت نفت بگردانیم باید در پی روشن ساختن این مسئله باشیم که کدام اشخاص بیشترین تلاشها و کوششها را در این زمینه مبذول داشتهاند و چه اقداماتی، سرمنشأ تحولات بزرگ و راهگشا در به ثمر رسیدن این جریان بوده است.
به طور کلی در میان انبوه امتیازاتی که در دوران پیش از مشروطه، بر مبنای ساز و کار متعارف آن دوران به بیگانگان اعطا شد، هیچیک از اهمیت امتیاز دارسی برخوردار نبودند. کشف نفت در منطقه مسجدسلیمان و کسب درآمدهای عظیم توسط صاحبان امتیاز و به ویژه بهرهبرداری گسترده از نفت ایران در خلال جنگ جهانی اول توسط نیروی دریایی انگلیس، این امتیازنامه را برای بریتانیا از اهمیت استراتژیک برخوردار ساخت. از دیگر سو، در داخل کشور نیز توجهات به سمت این موضوع جلب شد و تقاضا برای تأمین منافع ایران از نفت استخراج شده از درون خاک خویش، اوج گرفت. در این حال ماجرای تمدید قرارداد دارسی در سال 1312 و خیانتی که از سوی رضاشاه و کارگزاران وی در حق ملت ایران صورت میگیرد، اگر چه به واسطه دیکتاتوری موجود، به ظاهر با سکوت جامعه مواجه میگردد، اما به صورت بغضی در گلوی ملت نهفته و در پی فرصتی برای ترکیدن میماند. از طرفی با سقوط دیکتاتوری رضاشاه پس از شهریور 20 و در کوران جنگ جهانی دوم که کشور ما در اشغال نیروهای متفقین به سر میبرد، روسها و آمریکاییها نیز طمع در نفت ایران میبندند و بدینگونه موضوع نفت به یکی از حساسترین مسائل داخلی و بینالمللی ایران تبدیل میگردد. در این حال هر یک از کشورهای سهگانه اشغالگر، بخشهایی از نیروهای سیاسی داخلی وابسته به خود را در جهت تأمین منافعشان بسیج کرده و به فعالیت واداشتهاند. طبیعی است که طیفهای سیاسی غیروابسته (اعم از نیروهای مذهبی و ملی) نیز اهداف و برنامههای خود را در جهت حفظ استقلال کشور و تأمین منافع ملی دنبال میکنند؛ لذا باید گفت مجموعه شرایط بینالمللی و داخلی، اوضاع و احوال پیچیده و دشواری را بر کشور ما تحمیل کرده است و اظهارنظرها و عملکردهای نیروهای سیاسی را در چارچوب چنین شرایط بغرنج?، باید مورد توجه و ارزیابی قرار داد.
نویسنده محترم برای بررسی جریان نهضت ملی شدن صنعت نفت، آن را در چهار مرحله مشخص مورد لحاظ قرار داده است که ما نیز در اینجا همین خط سیر را دنبال میکنیم و به ارزیابی دیدگاههای ارائه شده میپردازیم. به نوشته آقای حسینیان اولین گام در این ماجرا "قانون تحریم امتیاز نفت" است. در این مرحله، پس از مذاکرات دولت ساعد با یکی دو شرکت آمریکایی و به دنبال طرح درخواست رسمی دولت شوروی برای کسب امتیاز نفت شمال و اعزام کافتارادزه معاون وزارت امور خارجه این کشور به منظور مذاکره پیرامون این موضوع، حرکتهای? به منظور جلوگیری از اعطای امتیازات جدید به بیگانگان آغاز شد. نویسنده درباره این اقدامات توضیحات لازم را در کتاب خویش ارائه داده که خلاصه آن چنین است: کافتارادزه، پس از شنیدن پاسخ منفی از سوی دولت ساعد برای کسب امتیاز نفت شمال، طی یک مصاحبه مطبوعاتی در دوم آبان 1323، موضعگیری تندی در این باره اتخاذ کرد و به نوعی به تهدید ایران پرداخت... "دکتر مصدق پنج روز بعد در مجلس شورای ملی نطق مفصلی ایراد نمود و ضمن آن، پاسخ کافتارادزه را داد."(ص71)
همچنین حدود یک ماه و چهار روز پس از این نطق، یعنی در 11 آذرماه، طرحی دو فوریتی از سوی مصدق به مجلس پیشنهاد شد که بر اساس آن هرگونه مذاکرهای با خارجیان به منظور اعطای "امتیاز نفت" ممنوع گردید و برای خاطیان از این امر، مجازات زندان در نظر گرفته شد. بدین ترتیب مهر پایانی بر اعطای امتیازات نفتی زده شد و از این پس فروش نفت به شرکتها و دولتهای خارجی، در دستور کار قرار گرفت. به این ترتیب ملاحظه میشود که در این مرحله مصدق در رأس حرکتی قرار میگیرد که کاری بزرگ را در آن مقطع به انجام میرساند و راه را بر "امتیازات نفتی" برای همیشه میبندد. اما اینک ببینیم نحوه قضاوت آقای حسینیان راجع به عملکردهای مصدق در این برهه چیست؟
ایشان با اشاره به استمزاجی که مصدق قبل از ارائه طرح منع مذاکرات امتیاز نفت از طریق یکی از اعضای فراکسیون حزب توده از سفارت شوروی به عمل میآورد، خاطر نشان میسازد: "این نامه، کمال رفتار محافظهکارانهی مصدق را نشان میدهد که حتی بدون اجازهی سفارت شوروی حاضر به دادن طرحی ملی نیست!" (ص74) بدیهی است در چنین تفسیر و تأویلی از عملکرد مصدق، بیش از آن که جنبههای استقلالطلبانه این اقدام بروز و نمود داشته باشد، نوعی ضعف شخصیت مصدق و عدم قاطعیت وی در دفاع از منافع ملی مشهود است. اما اگر واقعیتهای زمانه را در نظر بگیریم، آنگاه میتوانیم ارزیابی بهتری از عملکرد مصدق در این زمینه داشته باشیم. بزرگترین واقعیت در این برهه حضور گسترده نیروهای نظامی در بخش شمالی ایران و در واقع اشغال نزدیک به نیمی از خاک کشور ما توسط همسایه شمالی است. بر این مسئله باید حضور یک حزب قوی و گسترده به نام "حزب توده" را نیز افزود که به مثابه ابزار دست شورویها عمل میکند و از قدرت بسیج نیرو و تشنجآفرینیهای وسیعی برخوردار است. به علاوه، اشتیاق وافر شورویها به کسب امتیاز نفت شمال و تهدیدات جدی نماینده این کشور را پس از شنیدن پاسخ منفی ایران نیز نباید فراموش کرد. این در حالی است که در آن مقطع شوروی و انگلیس در قالب نیروهای متفق، در حال جنگ با ارتش هیتلری بودند و نزدیکترین همکاریها را با یکدیگر داشتند؛ لذا امکان بهرهگیری از رقابتهای دیرینه میان آنها در این برهه وجود نداشت. در چنین اوضاع و احوالی، شرط عقل آن است که با تدابیر و ترفندهای لازم، اشتهای تحریک شده شورویها برای کسب امتیاز نفت شمال به سمت و سوی دیگری سوق یابد که موجب زحمت و دردسرهای طولانی مدت برای کشور و مردم ما نگردد. آنچه از سوی دکتر مصدق در این برهه صورت گرفت و در قالب نطق روز هفتم آبان یا استمزاج از سفارت شوروی دنبال شد، تدابیر سنجیده وی بود تا بتواند بیآن که ایران را دستخوش عصبانیتهای سیاسی و نظامی استالین کند، به یکی از اهداف مهم خود در این مقطع نائل سازد و این تدبیر نه تنها مستحق طعنه و کنایه نیست، بلکه شایسته تحسین و تقدیر است.
برای روشنتر شدن اقدام مصدق در این زمینه، جا دارد به آنچه ایرج اسکندری - عضو کمیته مرکزی حزب توده و نماینده مجلس چهاردهم- در این باره گفته است، اشارهای داشته باشیم. نخستین نکته در این زمینه در خاطرات اسکندری، اصرار حزب توده بر ضرورت واگذاری امتیاز نفت شمال به شوروی است و این حزب تا آنجا پیش میرود که شمال ایران را "حریم امنیتی" شوروی میخواند: "درباره حریم امنیت و در رابطه با همین مسئله نفت و این مسائل، برای اولین بار، طبری مقالهای در روزنامه رهبر نوشته و ضمن آن گفته است که شمال ایران حریم امنیت شوروی است و ما بایستی این حریم را محترم بشماریم... در این باره احسان طبری از جمله در مردم برای روشنفکران (شماره دوازده، 19آبان 1323) چنین توصیه میکند: "ما به همان ترتیب که برای انگلستان در ایران منافعی قائلیم و بر علیه آن سخنی نمیگوییم، باید معترف باشیم که دولت شوروی در ایران منافع جدی دارد. باید برای اولین و آخرین بار به این حقیقت پی برد که نواحی شمال ایران در حکم حریم امنیت شوروی است... عقیده دستهای که من در آن هستم این است که دولت به فوریت برای دادن امتیاز نفت شمال به شوروی و نفت جنوب به کمپانیهای انگلیسی و آمریکایی وارد مذاکره شود."(خاطرات ایرج اسکندری، دبیر اول حزب توده ایران 1357-1349، به کوشش خسرو امیرخسروی و فریدون آذرنور، انتشارات موسسه مطالعات و پژوهشهای سیاسی، چاپ دوم، 1381، ص190) تاریخ نگارش این مقاله بعد از آن است که هیئت شوروی با پاسخ منفی ایران در قبال اعطای امتیاز نفت شمال مواجه شدهاند و کافتارادزه نیز عصبانیت خود را از این مسئله ابراز داشته است. لذا تأکید دوباره حزب توده بر ضرورت اعطای این امتیاز به شوروی، در واقع زنگ خطری را برای دولتمردان ایرانی به صدا درآورده است؛ چرا که این حزب از یک سو قدرت بسیج طرفداران خود و راهاندازی اعتصابات و تظاهرات گسترده را دارد و از سوی دیگر در این گونه اعمال، از پشتیبانی علنی نیروهای نظامی شوروی برخوردار است، کما این که به عنوان نمونه در تظاهرات پنجم آبان اعضای این حزب، چندین کامیون از سربازان شوروی در حمایت از آنها وارد صحنه شدند. در این شرایط حساس دکتر مصدق تلاش میکند از طریق ایرج اسکندری، طرح خود را به نظر شورویها برساند و به نوعی آنها را با آن همراه سازد. اسکندری در این باره میگوید: "[دکتر مصدق] گفت: من از تو میخواهم رفته و به اینها بفهمانی و بگویی که اگر موافق باشند من فردا در مجلس نطقی میکنم و ضمن آن پیشنهاد خواهم داد که امتیاز نفت نباشد ولی قرارداد فروش نفت باشد. گفتم: بنده که ارتباطی ندارم. من که مأمور سفارت شوروی نیستم. گفت: تو حالا برو به ایشان بگو. چه کار داری؟ یعنی میخواست بگوید که بله، خر خودتی... مصدق فردایش در مجلس آن پیشنهاد سه مادهای را داد که البته با حرفی که به ما زده بود، تطبیق نمیکرد."(همان، صص187-186) توجه به آخرین جمله اسکندری- اگر فرض را بر صدق گفتار وی بگذاریم- نکته بسیار مهم دیگری را نیز برای ما آشکار میسازد و آن فریب دادن شورویهای اشغالگر در آن دوره حساس است و چه بسا که همین رویه مصدق بعدها الگو و سرمشقی برای قوامالسلطنه در حل مسئله فرقه دمکرات آذربایجان قرار گرفت و کشور را از یک بحران جدی رهایی بخشید.
موضوع دیگری که در ارتباط با این دوره از سوی نویسنده مطرح میگردد، نوع تأثیرگذاری نطق و طرح ارائه شده توسط مصدق بر دیدگاهها و منافع انگلیسیها در ایران است. آقای حسینیان در توضیح این مسئله، به طرح پیشنهاد? غلامحسین رحیمیان -نماینده قوچان- که در آن الغای امتیاز نفت جنوب درخواست شده بود، اشاره میکند و خاطر نشان میسازد: "هیچکس این طرح را امضاء نکرد؛ چپگرایان به امید واهی احیای امتیاز نفت شمال برای شوروی و راستگرایان، به خاطر حفظ منافع انگلیس حاضر نبودند به این راحتی این طرح را امضاء کنند. چند روز بعد دکتر مصدق در مجلس در توجیه امضا نکردن خود گفت: "نظر به این که هر قراردادی دو طرف دارد و به ایجاب و قبول طرفین منعقد میشود، تا طرفین رضایت به الغا ندهند، ملغی نمیشود."(ص76)
البته ناگفته نماند که عدهای معتقدند اعضای فراکسیون حزب توده این طرح را امضا کردند، اما به دلیل آن که هیچ فرد دیگری به این جمع اضافه نشد، این طرح به تصویب نرسید. (گذشته چراغ راه آینده است، تاریخ ایران در فاصله دو کودتا 1332-1299، پژوهش از جامی، تهران، انتشارات ققنوس، چاپ هفتم، 1381، ص213) فارغ از این مسئله، آنچه از کلام نویسنده برداشت میشود این است که مصدق "به خاطر حفظ منافع انگلیس" حاضر به امضای طرح پیشنهادی رحیمیان نشد. آقای حسینیان اظهارات شخص مصدق را در مورد واکنش انگلیسیها به طرح منع امتیاز نفت به نقل از کتاب "خاطرات و تألمات مصدق" شاهدی بر صدق دیدگاه خود آورده (ص76) و در پایان این مبحث مجدداً تأکید ورزیده است که "مصدق در طرح خود، هیچ قصدی برای اخلال در منافع انگلیس نداشت و تنها قصدش جلوگیری از منافع شوروی بود"(ص77)
در اینجا برای ارزیابی این دیدگاه نویسنده محترم، ناگزیر از ارائه توضیحاتی هستیم و بدینمنظور بحث خود را با نگاهی مجدد به نطق مصدق در روز هفتم آبان 1323 در مجلس، پی میگیریم. آقای حسینیان درباره نطق مزبور خاطر نشان ساخته است: "دکتر مصدق پنج روز بعد در مجلس شورای ملی نطق مفصلی ایراد نمود و ضمن آن، پاسخ کافتارادزه را داد."(ص71) ایشان سپس بخش کوتاهی از آن نطق مفصل را که حاوی اشارات و پیشنهاداتی به دولت شوروی میباشد آورده است، اما این بخش کوتاه به هیچ وجه نمیتواند معرف و بیانگر کلیت موضع مصدق در آن نطق مفصل باشد. در واقع کسانی که از کلیت نطق مزبور آگاه نباشند، با ملاحظه این بخش کوتاه از آن و نیز پیغامی که مصدق توسط ایرج اسکندری برای مقامات شوروی فرستاد، ممکن است به همان نتیجهای که در این کتاب اخذ شده است برسند، بدین معنا که در این ماجرا تمام هدف مصدق، کوتاه کردن دست شورویها از نفت ایران بود و هیچ توجه و عنایتی به غارت سرمایه کشورمان توسط انگلیسیها نداشت؛ و لذا بدیهی است که این طیف از خوانندگان نیز چنین بینگارند که مصدق "به خاطر حفظ منافع انگلیس" دست به اینگونه اقدامات میزد، اما اگر بخشهای بیشتری از آن نطق مفصل مصدق را مورد لحاظ قرار دهیم ملاحظه میشود که واقعیت چیز دیگری بوده است. همانگونه که پیش از این اشاره شد، تمدید قرارداد دارسی در سال 1312 توسط دستگاه رضاخانی و تمدید مدت آن از تاریخ انقضاء - یعنی 1340 به مدت 30 سال- ازجمله بزرگترین خیانتهایی بود که توسط پهلوی اول و فراماسونهای گرداگرد او صورت گرفت و مردم و آزادیخواهان نیز به دلیل حاکمیت شدید اختناق و استبداد در آن دوران، قادر به هیچگونه اعتراضی در این زمینه نبودند و ناگزیر بغض خود را در گلو نگه داشته بودند. مصدق در روز هفتم آبان 1323، بخش مهمی از نطق مفصلش را به افشاگری در مورد این خیانت و جنایت بزرگ که از سوی انگلیس و دست نشانده آن در حق ملت ایران روا شده بود، اختصاص داد و به طور مستدل به اثبات این مطلب پرداخت که نقش اصلی در این فاجعه ملی برعهده انگلیسیها بوده است و رضاخان و دولتش نیز نقش آلت فعل را برعهده گرفتهاند: "سال 1931 که ربع عایدات سال 1930 را هم نداد و فقط سیصد و هفت هزار لیره پرداخت، صدای دولت درآمد و دولت که از کمپانی راضی نبود برای تخلفات او از قرارداد چه میبایست میکرد؟ برطبق امتیازنامه میبایست "حَکم" خود را تعیین کند. اگر کمپانی از تعیین حَکم خود امتناع مینمود آن وقت قرارداد را الغاء کند. ولی دولت قبل از این که حکم تعیین کند و کمپانی از مقررات امتیازنامه راجع به حکمیت تخلف نماید، قرارداد را الغاء و تجدید امتیاز را به او پیشنهاد کرد!! کمپانی اعتراض نمود و تقاضا کرد دولت از رویه خود صرفنظر کند. اگر دولت موافقت میکرد، نتیجه این بود که قرارداد ابقاء شود و کار به حکمیت خاتمه یابد و اگر مقصود کمپانی این بود چرا در جامعه ملل اظهاری نکرد؟! پس باید قبول نمود که اعتراض کمپانی جدی نبود و دولت هر اقدام که مینمود برطبق نظریات او میکرد...". (حسین مکیاستوان، سیاست موازنه منفی در مجلس چهاردهم، انتشارات مصدق، تهران، تجدید چاپ، 1355و1356، جلد اول، ص172-171) مصدق پس از بیان نقش انگلیس در این ماجرا، به تشریح ضرر و زیانی که از بابت تمدید قرارداد دارسی بر ملت ایران وارد آمده است، میپردازد: "اگر امتیاز دارسی تمدید نشده بود در سال 1961 به بعد دولت نه تنها به صدی 16 عایدات حق داشت بلکه صدی صد عایدات حق دولت بود... بنابراین صدی 84 از عایدات که در 1961 حق دولت میشود، برطبق قرارداد جدید کمپانی آن را تا 32 سال دیگر میبرد. صد و بیست و شش میلیون لیره انگلیسی از قرار 128 ریال، 160/128/000/000 ریال میشود و تاریخ عالم نشان نمیدهد که یکی از افراد مملکت به وطن خود در یک معامله 16 بیلیون و 128 هزار ریال ضرر زده باشد. و شاید مادر روزگار دیگر نزاید کسی را که به بیگانه چنین خدمتی کند!! از تمدید مدت نه تنها دولت از این مبلغ محیرالعقول محروم شد بلکه 20 هزار سهمی که از اسهام شرکت دارد بعد از سال 1961 بلاتکلیف و معلوم نیست که دولت انگلیس که قدرت خود را برای تمدید مدت به کاربرده حاضر شود که از 1961 به بعد باز صاحبان اسهام صدی 84 از منافع شرکت را ببرند..." (همان، ص177) آیا فریادی رساتر، مستدلتر و افشاگرانهتر از این علیه انگلیس و دست نشاندگانش در ایران، در آن زمان امکانپذیر بود؟ آیا اگر "حفظ منافع انگلیس" برای مصدق یک اصل بود و وی نطقها و طرحهای پیشنهادی خود را بر این مبنا تنظیم میکرد، امکان داشت چنین سخنان افشاگرانهای علیه انگلیس در مجلس بر زبان آورد؟ فراموش نکنیم که در آن زمان مصدق یکی از معروفترین و بارزترین شخصیتهای سیاسی کشور به شمار میآمد و اظهارات و موضعگیریهای وی، بازتاب وسیعی در جامعه مییافت؛ لذا باید گفت این افشاگری او در حقیقت به معنای ترکیدن بغضی کهنه بود که به شدت گلوی جامعه ایران را فشار میداد. این نطق را بیتردید باید یکی از عوامل مهم و نقطه عطفی در روشنگری اذهان مردم و سیاستمداران ایران و برانگیختن و شعلهور ساختن احساسات ملی علیه انگلیس و امتیاز استعماری تمدید شده نفت به شمار آورد. البته در آن زمان الغای امتیاز نفت جنوب به هیچ وجه امکانپذیر نبود؛ چرا که جنگ جهانی دوم هنوز با شدت تمام ادامه داشت و نیمه جنوبی کشور ما در اشغال کامل نظامیان انگلیسی بود؛ به عبارت دیگر در آن شرایط، امضای طرح پیشنهادی رحیمیان، نه تنها کاری عبث و بیهوده بود، بلکه چه بسا با حساس کردن انگلیسیها، آنان را به فکر اتخاذ تدابیری میانداخت که برای همیشه راه را بر الغای این امتیاز و ملی شدن صنعت نفت ایران سد نمایند. بنابراین به جرئت باید گفت عدم امضای طرح مزبور ازسوی مصدق، کاری براستی "عاقلانه" و دوراندیشانه در آن شرایط بود، کما این که هیچیک از رجال مذهبی- انقلابی ضدانگلیسی هم در آن برهه، سخنی در حمایت از طرح پیشنهادی رحیمیان بر زبان جاری نساختند و کوچکترین انتقادی از مصدق به خاطر عدم امضای این طرح وارد نکردند. ادامه دارد ...