با بررسی دیدگاههای قائلین به همگرایی و واگرایی حوزه و دانشگاه، میتوان به این نکته رسید که این دیدگاهها مبتنی بر پیش فرضها و مبانی خاصی درباره علم و دین، سیاست و دین و روشهای تولید علم در حوزه و دانشگاه است و پذیرش یا عدم پذیرش آنها، منوط به تایید یا ابطال آن پیش فرضها و مبانی آن است. اما دیدگاه دیگری نیز وجود دارد که مساله را از زاویه دیگری بررسی میکند. در این جا ما فارغ از تایید یا ابصال مبانی کلامی و فلسفی و نگاه طرفدارانه حضور یا عدم حضور دین در حیات اجتماعی، پرسشهای زیر را مطرح مینماییم و پاسخ آنها را با نظر به واقعیتهای عینی و تاریخی جامعه ایرانی توضیح میدهیم.
1- آیا همگرایی حوزویان و دانشگاهیان میتواند در دستیابی جامعه ایران به اهداف و آرمانهایش موثر باشد؟
2- آیا بدون همگرایی، یکی از دو گروه میتواند حتی به همان آرمانهای مورد نظر خود دست یابد؟
3- آیا اگر یک گروه به تنهایی اداره جامعه را به دست گیرد و خود را با دیگری هماهنگ نکند، جامعه دچار تعارض نمیشود و سلامت روانی خود را از دست نمیدهد؟
4- آیا جامعه ایران دارای ویژگیهای خاصی است که آن ویژگیها همگرایی را موجب میشود و اگر چنین است این ویژگیها چیست؟ برای یافتن پاسخ پرسشهای فوق، اشاره به دو ویژگی جامعه ایران ما را در یافتن پاسخ پرسشها یاری میدهد:
1- مردم ایران مانند مردم سایر کشورها بعد از آشنایی با تمدن غرب و دست آوردهای آن، متقاضی بهرهمندی از مواهب این تمدن شدند و اقداماتی را برای رسیدن به آن در زمینههای مختلف فرهنگی، اقتصادی، سیاسی صورت دادند. صرف نظر از این که این اقدامات در مجموع به نفع یا ضرر مردم تمام شد، یک مساله را نمیتوان انکار کرد و آن این است که نیاز به پیشرفت و توسعه و بهرهمندی از مزایای تمدن جدید، نیازی واقعی است که باید به آن پاسخ داده شود. نمیتوان از یک ملت انتظار داشت که چشم خود را بر روی پیشرفتهای جهانی ببندد و به آنچه دارد راضی شود. بنابراین هر گروهی که در پی به دست گرفتن حاکمیت در کشور است، باید به این خواسته توجه کند و نیازی را که در ذهن مردم در اثر مقایسه خود با تمدن غرب پدید آمده، عملا پاسخ گوید.
2- ویژگی دوم مردم ایران این است که هویتی اسلامی دارند؛ اسلام معنایی والا دارد که رساندن جامعه به آن بسیار مشکل است؛ ولی در سطحی پایینتر از آن، در زندگی مردم و احساس و عمل آنها حضور دارد. نیاز مردم به اسلام به این معنا، از اموری است که نمیتوان آن را از زندگی مردم حذف کرد. البته این حضور شدت و ضعف دارد ولی گرفتن و محو کلی آن ممکن نیست. این ادعا را میتوان با بررسی تاریخ یک صدو پنجاه ساله اخیر کشور کاملا اثبات کرد. مردم معمولا در برابر کسانی که تلاش کردند حضور دین را حذف یا کمرنگ کنند، موضع گرفتند و استعمار آن گونه که در برخی کشورها مثل ترکیه موفق به حذف و کمرنگ کردن دین شد، در ایران توفیقی به دست نیاورد. با در کنار هم گذاشتن این دو مقدمه، این نتیجه به دست میآید که هر فردی یا گروهی که حاکمیت را در ایران به دست میگیرد و برای جامعه ایرانی برنامه ریزی میکند، نمیتواند یکی از دو نیاز را نادیده بگیرد؛ گرچه معتقد به یکی از آن دو نباشد؛ چرا که نادیده گرفتن یکی برابر است با ایجاد تعارض و تنش در جامعه و به هم خوردن سلامت روانی جامعه و تعارض و تنش و به هم خوردن سلامت روانی جامعه، سبب میشود که نه نیاز تمدنی جامعه برآورده شود و نه نیاز دینی آن. بنابراین اگر فرد یا گروهی خواهان سعادت، رشد و کمال و ترقی جامعه ایران است و بر اساس واقعیتهای جامعه ایران در پی تامین آنهاست، میبایست به دو نیاز و خواسته آن نماینده یکی دانشگاهیان و نماینده دیگری حوزویان است توجه کند و با ایجاد همسویی در اهداف و آرمانها و شیوههای اجرایی، زمینه دستیابی به اهداف را فراهم کند. اگر ضرورت همگرایی در اهداف، آرمانها و برنامه ریزیهای کلان اجتماعی را پذیرفتیم، به طور طبیعی همگرایی در سطوح پایینتر و همگرایی بین دو نهاد نیز ضرورت پیدا میکند. همگرایی بین دو نهاد در ساختار و برنامههای آموزشی و پژوهشی و مدیریتها و تولید علم، مقدمه همگرایی در سطوح بالاتر است و بستر و زمینه همگرایی در تعیین اهداف و برنامههای کلان را فراهم میکند.
آنچه به عنوان نتیجه گیری بحث به طور اجمال میتوان مطرح کرد، این است که اگر ما در مقام نظر معتقد به ضرورت همگرایی حوزه و دانشگاه نباشیم و مبانی کلامی فلسفی، ما را از اعتقاد به همگرایی باز دارد، در مقام عمل و برنامهریزی، گریزی از همگرایی نداریم. گریز از همگرایی، جامعه را به سوی تعارض و از دست دادن به همان مصالح مورد نظر را به دنبال خواهد داشت. به عبارت دیگر، واقعیتهای اجتماعی ایران، برنامهریز منصف و علاقهمند به سعادت و ترقی جامعه ایران را به اتخاذ همگرایی هدایت میکند. افراطی گری، تعصب و اصرار یک گروه یا فرد بر موضعی خاص، نمیتواند نیازهای واقعی مردم را تغییر دهد و مردم را با آنها هماهنگ کند.