تاریخ انتشار : ۱۴ آبان ۱۳۸۸ - ۱۱:۱۵  ، 
شناسه خبر : ۱۲۳۸۳۰

نویسنده: محسن ردادی
این روزها با منتشر شدن اعترافات برخی از عناصر جدی و باسابقه‌ی جریان چپ مانند حجاریان، عطریان‌فر، ابطحی و شریعتی این سوال مدام در ذهنها مطرح می‌شود که این اعترافها تا چه حد واقعی است؟ واقعی به این معنا که اولا این سخنان تحت فشار بیان نشده باشد و ثانیا این سخنان صادقانه بوده و بهایی برای به دست آوردن آزادی از زندان نباشد. برای یافتن پاسخ این سوال می‌توان به تاریخ مراجعه کرد و نمونه‌هایی از این اعترافات را بررسی و تحلیل کرد.
تاریخ معاصر ایران زندانیان زیادی دیده است که به علت فعالیتهای سیاسی خود به زندان افتاده‌اند. عموم این زندانیان از طیف «چپ» بوده‌اند.
گروه‌هایی به خود لقب «چپ» را اطلاق می‌کنند که نقش منتقد و اپوزیسیون را در یک نظام سیاسی ایفا می‌کنند. این افراد ادعای مبارزه برای تغییر وضع موجود را دارند و در یک طیف از اصلاح‌طلب تا برانداز قرار می‌گیرند. اطلاح‌طلبان کسانی هستندکه منتقد وضع موجودند اما خواهان نابودی کل سیستم نیستند. اما براندازان کل نظام سیاسی حاکم را نمی‌پذیرند و برای نابودی و تغییر ریشه‌ای حکومت تلاش می‌کنند.
بخشی از ستیزه‌جویان چپی که سر از زندان درآورده‌اند، با دفاع از آرمان‌های خود از آنچه بدان معتقد بودند دفاع کردند. خسرو گلسرخی نمونه‌ی کلاسیک تاریخ چپ است. اما بخشی دیگر از این چپ‌ها در زندان تغییر مرام دادند و در مقام ستیز با گذشته‌ی خود برآمدند.
زمانی که فردی با اعتقاد به یک گفتمان به جنگ قدرت رسمی می‌رود، نماینده‌ی گفتمان خود به شمار می‌رود. بنابراین اگر دست از تفکرات و آرمان‌های خود بشوید، گفتمان خود را نفی کرده و ضعف اعتقادات خود را به رخ کشیده‌ است. آنچه این یادداشت در پی آن است، تبیین و بررسی علت واکنش انفعالی نیروهای چپ در مواجهه با گفتمان رسمی است. زیرا به اعتقاد نویسنده، در این موارد مبارزه صرفا میان دو فرد یا دو گروه نیست، بلکه زورآزمایی دو گفتمان «رسمی» و گفتمان «چپ» نیز می‌باشد. این دو گفتمان با یکدیگر رقابت می‌کنند و سعی می‌کنند رقیب را از میدان به در نماید. بازجوییها در واقع صحنه‌ی مبازره‌ی دو گفتمان است. اگر گفتمانی قوی باشد می‌تواند به معتقدان خود امید و انگیزه بدهد و حس مقاومت را در آنها تقویت نماید. در این حالت هیچ شکنجه و استدلالی نمی‌تواند فرد را از دفاع از راه خود منصرف نماید. تاریخ چپ نشان می‌دهد که بیشتر کسانی که در مقابل تغییر عقیده مقاومت کرده‌اند، در میان عناصر سطح پایین این جریان بوده‌اند. این افراد به علت ایمانی که به رهبران خود داشته‌اند حاضر به اعتراف بر علیه آنان نمی‌شدند. کاخ آرزوهای اینان چنان صادقانه بود و امید به بهبود وضع موجود چنان شور و حرارتی در وجود آنها ایجاد می‌کرد که سخت‌ترین شکنجه‌ها در مقابل آنها ناکارآمد بود. این ساده‌دلان پاک‌نهاد، به مرام چپ (اسلامی یا کمونیستی) ایمان داشته و آن‌راحلال مشکلات جهان قلمداد می‌کردند. مقاومت این افراد معمولا دیرتر از بقیه شکسته می‌شد.
رهبران و نخبگان جنبش‌های چپ، از موقعیت سیاسی بالایی برخوردار بوده و در میان هواداران، محبوبیت زیادی کسب می‌کنند. چون سرداران تغییر شناخته می‌شوند و وعده‌های پر رنگ و لعاب آنها هوش از سر طرفداران می‌رباید. شالوده‌ی فکری این افراد نیز معمولا بنیان‌های قوی دارد و چون مجال تفکر و مطالعه دارند از نظر تئوریک، قوی و استوار به نظر می‌رسند. اما باید گفت بیشتر کسانی که کمترین مقاومت را از خود نشان می‌دهند از میان همین نخبه‌ها می‌باشند. این افراد معمولا به علت جایگاه سیاسی و اجتماعی کمتر با زندان سر و کار پیدا می‌کنند. اما اگر دستگیر و زندانی هم شوند، تحول اندیشه و نفی گفتمان و اعترافات گسترده بیشتر میان آنها دیده می‌شود.
می‌توان دو وضعیت ترسیم کرد که در آن فرد به انکار گفتمان خود بپردازد و گفتمانی را که به آن معتقد است نقد نماید:
1- ضعف گفتمان: اگر گفتمان واقعا ضعیف باشد و نتواند در مقابل استدلالها تاب بیاورد و در واقع مقهور گفتمان مقابل شود، در این صورت فرد نمی‌تواند به دفاع از اعتقادات خود ادامه دهد و ناچار است که تسلیم شود. در این صورت شجاعت فرد در این است که از منطق پوشالی و ضعیف خود دست بکشد و آزاده‌وار آن‌را به نقد بکشد.
2- ضعف ایمان به گفتمان: ممکن است که گفتمانی از استحکام کافی برخوردار باشد و عناصر قانع‌کننده‌ای برای رقابت با گفتمان مسلط داشته باشد، ولی ضعف ایمان فرد به آن گفتمان، او را وادار نماید که برائت خود را از آن گفتمان اعلام کند. این تسلیم شدن، نقطه‌ضعفی برای گفتمان نیست، اما لکه‌ی ننگی برای آن فرد ضعیف و حزب و گروه او محسوب می‌شود.
در یک تقسیم‌بندی کلی می‌توان سه علت را برای اعترافات چپی‌ها برشمرد:
1- فرصت‌طلبی
هم در سطوح بالا و هم در پیاده‌نظام این گروه سیاسی افراد فرصت‌طلب به وفور یافت می‌شود. این افراد منافع شخصی خود را در اولویت قرار می‌دهند و حاضرند تمام ایدئولوژی خود را پای این منافع قربانی کنند. این افراد در زندان به محض مواجهه با تهدید و تطمیع، درنگ نمی‌کنند و به سرعت تسلیم می‌شوند. جالب اینکه این افراد تحت تأثیر شکنجه، این اعترافات را بیان نمی‌کنند. زیرا بسیاری از اعضای ساده‌ی چپ که از بنیانهای تئوریک لازم هم برخوردار نبوده‌اند، از خود مقاومت نشان داده‌اند.
نمونه‌ای از این افراد فرصت‌طلب که سعی کردند با اعتراف، خود را از مخمصه‌ی زندان رها کنند، عبدالصمد کامبخش است. او در سال 1281 شمسی در ایران متولد شد. بخشی از ایام تحصیل خود را در شوروی گذراند. تحصیلات تخصصی خود را در مدرسه‌ی علوم عالی اقتصادی دانشگاه مسکو پی گرفت و سپس به تحصیل در رشته‌ی فنی هواپیما پرداخت. پس از بازگشت به ایران وارد نیروی هوایی شد و به مشاغل مهمی دست یافت. در سال 1311 به علت فعالیتهای سیاسی دستگیر و از ارتش اخراج شد.
بار دوم در سال 1317 در کنار تقی ارانی(پدر حزب توده) و به همراه گروه معروف 53 نفر دستگیر شد، دیگر یک عضو ساده نبود. بلکه یکی از مهمترین اعضای گروه کمونیستی ارانی بود و برای خود کسی بود. مسئولیت او در گروه کوچک ارانی به گونه‌ای بود که قادر به شناسایی تمام اعضای گروه بود. زمانی که دستگیر شد، اصلا مقاومت نکرد و بیش از آنچه در بازجویی‌ها از او می‌خواستند اطالاعات می‌داد. در جواب یک سوال مختصر پلیس که «هرچه درباره حزب کمونیست ایران می‌دانید شرح دهید؟» یک گزارش تمام و کمال و فصل‌بندی شده از کل جریان را می‌نویسد. به قول یکی از هم‌بندی‌هایش «کامبخش بازجویی پس نداده بلکه گزارش برای کنگره حزب کمونیست نوشته بود.» این گزارش شامل فصول زیر بوده است:
تاریخچه‌ی تشکیل حزب ، تشکیلات، تبلیغات ، انتشارات، وضع مالی و روابط خارجی. در فصل مربوط به تشکیلات اسامی تمام اعضاء و هواداران و حتی کسانی که برای کاندید برای تبلیغ شده بودند با ذکر مشخصات، محل کار و آدرس تا آنجا که کامبخش می‌دانست آمده بود. [i]
کامبخش پس از آزادی از زندان، نه تنها جایگاه خود را از دست نداد، بلکه از نظر حزبی ارتقا پیدا کرد و مورد حمایت حزب کمونیست شوروی قرار گرفت. او در اسفند 1322 از قزوین به نمایندگی دوره چهاردهم مجلس شورای ملی انتخاب شد و در 10 مرداد سال بعد در نخستین کنگره‌ی حزب توده‌ی ایران به عضویت کمیته‌ی مرکزی حزب توده‌ی ایران انتخاب شد. کامبخش در دی ماه 1325 از ایران خارج شد. در 26 تیر 1336 در چهارمین پلنوم کمیته مرکزی به عضویت هیئت اجرائیه و دبیری حزب توده انتخاب شد و تا پایان عمر در این سمت باقی ماند. او در آبان ماه 1358پس از ده سال بیماری در 68 سالگی درگذشت.
در میان چپ‌های غیر کمونیستی نیز برخی فرصت‌طلبان شاخص وجود داشته و دارند که اعتراف را وسیله‌ای برای نجات خود از مخمصه‌ی زندان قرار دادند. علی افشاری، منوچهر محمدی و ابراهیم نبوی برخی از این افراد هستند. جالب اینکه معروفیت این افراد عموما پس از زندان بود و به بهانه‌ی همین زندان برای خود پناهندگی سیاسی دست و پا کردند و معروف‌تر شدند و توانستند از قِبَل جمهوری اسلامی در خارج از کشور برای خود آلاف و الوفی تهیه ببینند و خود را به یک منبع ارتزاق متصل نمایند.
2- سرخوردگی سیاسی
دسته‌ای دیگر از چپهای کمونیست، زمانی دست از مرام خود کشیدند و به اعتراف پرداختند که ماهیت واقعی مارکسیسم را دریافتند. اعترافات این گروه از افراد از فرصت‌طلبی نبود بلکه از سر خستگی و ناامیدی بود. مارکسیسم با استدلال‌های به ظاهر علمی و متقن ادعای پاسخگویی به تمام مشکلات جهان بشریت را دارد. در این تفکر، ریشه‌ی تمام مشکلات ناشی فقدان عدالت در روابط انسانی است و عمده‌ی این بی‌عدالتیها را در استعمار اقتصادی می‌دید. بنابراین مارکسیسم وظیفه‌ی اصلی خود را آگاه کردن توده‌ی مردم و تشویق آنها به برقراری عدالت و نابودی امپریالیسم می‌دانست. کارگزار مبارزه با امپریالیسم جهانی در قرائت روسی مارکسیسم (لنینیسم) دولت اتحاد جماهیر شوروی بود.
اما در عمل شوروی خود به یک کشور استعمارگر تبدیل شده بود که در داخل کشور نیز نتوانسته بود عدالت را برپا دارد. امتیازات طبقاتی به صورت رسمی به عده‌ی خاصی اختصاص داشت و عموم مردم در رنج و عذاب به سر می‌بردند. استثمار اقتصادی و سلب آزادی بیان به مراتب در این کشور بیش از نظام‌های سرمایه‌داری وجود داشت. حزب توده این ادعای دولت شوروی را ترویج می‌کرد که احزاب کمونیست جهان در جهت حمایت از تمام مردم ستمدیده‌ی جهان به ویژه جهان سوم با شوروی همکاری می‌کنند. اما کادر مرکزی حزب توده، می‌دانست که وظیفه‌ی آنها فقط حفظ منافع شوروی است و در صورت لزوم می‌بایست به ضرر ایران اقدام نمایند. تلاش حزب توده برای واردار کردن دولت ایران به واگذاری امتیاز نفت شمال به شوروی از جمله این موارد است.
می‌توان پیش‌بینی کرد که هرچه رتبه‌ی فرد در حزب توده بالاتر می‌رفت، اعتقادش به شوروی و مارکسیسم کمتر و کمتر می‌شد. تا جایی که با یک تلنگر، تمام اعتقادات آنها فرو می‌ریخت و زندان بهانه‌ای می‌شد تا آنچه را پنهان می‌کردند بر زبان آورند.
دکتر محمد بهرامی از گروه 53 نفر بود که در زمان بازجوییها تحمل طاقت فرسایی به خرج داد و با وجود بیماری و تحمل شکنجه‌های فراوان، مقاومت کرد و عاقبت نیز جز آن چیزی که پلیس مدارک مسلم و انکار ناپذیر از آنها در دست داشت چیزی به پلیس نگفت. به همین علت بهرامی در میان همه‌ی 53 نفر مورد احترام خاصی بود.[ii] همین دکتر بهرامی نزدیک به بیست سال بعد پس از کودتای 28 مرداد دستگیر شد، چنان افتضاحی به بار آورد و چنان اعترافات شرم‌آوری کرد که روی کامبخش را هم سفید کرد.
بی‌آنکه از او خواسته باشند خود را خیانت‌کار می‌خواند و از مرام خود برائت می‌جست. همکاری بی‌قید و شرط او باعث تعجب بازجویان شده بود. چه بر سر او آورده بودند؟
هیچ شکنجه‌ای قادر نبود چنین او را به هم بریزد و فکر او را تغییر دهد. او فقط اعتقاد خود را از دست داده بود. بار اولی که دستگیر شد به راهی که می‌رفت اعتقاد داشت و شکنجه‌ها در او اثر نداشتند. اما زمانی که پله‌های ترقی را طی کرد و آن طرف دیوار مرام کونیستی را دید و دید که همقطارانش به نام مبارزه برای رهایی خلق ستمکش، فقط در خدمت دولت شوروی هستند، برید. به همین راحتی!
انور خامه‌ای که خود عضو گروه 53 نفر است می‌گوید:
«دکتر بهرامی پایدار و سرسخت سال 1316 ایمان داشت، به کمونیسم ایمان داشت، به شوروی ایمان داشت، به همرزمان خود ایمان داشت، به آینده‌ی مبارزه ایمان داشت. از این‌رو مقاومت می‌کرد ، در مقابل پلیس می‌ایستاد و تسلیم او نمی‌شد. اما همین دکتر بهرامی در سال 1334 تمام ایمان خود را از دست داده ‌بود. او در مدت بیست سال که در رهبری جریان قرار داشت دیده بودکه چه جنایتهایی به نام کمونیسم مرتکب می‌شوند، فهمیده بود که شوروی نه تنها بهشت آزادی و دموکراسی نیست بلکه جهنم دیکتاتوری استالینی است، مشاهده کرد که شوروی نه تنها خواهان استقلال ایران و ملل دیگر نیست بلکه چشم طمع به نفت شمال ایران و زمین‌های حاصلخیز آذربایجان و کردستان دوخته و حاضر است. دکتر بهرامی همراهان و همرزمان خویش را شناخته بود و دیده بود که چه عناصر فاسد، بی‌ارزش و نوکرمآبی در میان آنها وجود دارد. او از گذشته‌ی خود شرمگین و از آینده‌ی خود نومید بود. تمام هستی او را خلائی درون گداز فرا گرفته بود. پروانه ایمان مدتها پیش از درون او گریخته و پوسته‌ای سیاه و چرکین از آن برجای مانده بود که به هیچ دردی نمی‌خورد جز لگدمال شدن. و پلیس آن‌را لگدمال کرد و به دور انداخت.»
پس از انقلاب و در جریان دستگیری‌های گسترده‌ای که منجر به فروپاشی حزب توده شد، کادر مرکزی حزب توده اعترافات زیادی در مورد اشتباهات و خیانتهای خود انجام دادند. کیانوری دبیرکل حزب، از مهمترین این افراد بود که به خیانتهای سیاسی و نظامی حزب توده بر علیه انقلاب در یک میزگرد تلوزیونی اعتراف کرد. در همان زمان هم این اعترافات تعجب همه را برانگیخت و برخی این اعترافات را تحت شکنجه و فاقد اعتبار می‌دانستند. اما خاطرات کوزیچکین از مقامات ارشد سفارت شوروی در جمهوری اسلامی ایران می‌تواند روشنگر علت این اعترافات باشد. او می‌گوید:«من با توجه به روحیات رهبران حزب توده پیشاپیش می‌دانستم که آنها در صورت دستگیری در جریان اولین بازجوئی‌ها همه چیز را لو خواهند داد. مأمور رابط حزب توده با سفارت صریحا به من گفته بود که اگر یک بار دیگر به زندان برود همه چیز خواهد گفت : زیرا پس از بیست و شش سال زندان دیگر تحمل هیچ چیزی را ندارد.»iii]
3- به دست آوردن ایمان
دسته‌ی سومی که ادعای چپی بودن داشتند، در زندان به معنای واقعی متحول شدند. این افراد اتفاقا بر خلاف دسته‌ی قبل بیش از آنکه فردی سیاسی باشند، انسانی علمی بودند. اگر چپ‌های دسته‌دوم افرادی سیاسی بودند که در عرصه‌ی سیاسی ناامید شده بودند، دسته‌ی سوم کسانی هستند که دچار یأس فلسفی شده و دیگر تناقضات گفتمان چپ را برنمی‌تافتند. از دید عمیق‌تری برخوردارند و ریشه‌های ناکامی چپ را فقط در محدوده‌ی سیاست نمی‌دیدند و با علمی که داشتند نواقص این گفتمان را بهتر درک می‌کردند. هیچ شکنجه‌ای لازم نبود. و فقط خلوت زندان کافی بود تا به این جمع‌بندی برسند که گفتمان چپ نمی‌تواند پاسخگوی پرسشهای اساسی آنها باشد. به این دلیل این تحول بیش از همه در کسانی به وجود می‌آید که از مراتب علمی بالایی برخوردارند و به نوعی تئوریسن جریان چپ محسوب می‌شوند.
مهمترین فرد در این میان، احسان طبری است.
احسان طبری از گروه 53 نفر تقی ارانی بود که پس از آزادی از زندان، در تأسیس حزب توده نقش داشت. او از جوانی در رشته‌های مختلف شعر، قصه، نقد هنری، بررسی‌های فلسفی و تاریخی و زبانی، آثاری ایجاد کرده و در دوران طولانی مهاجرت به شوروی این تلاش را ادامه داده و در هر زمینه آثاری متعددی نگاشت. احسان طبری تحصیلات خود را در آکادمی علوم اجتماعی مسکو و برلین انجام داده و به دریافت به دریافت مقام علمی «دکتر هابیل در فلسفه» نائل آمد.[iv] طبری به هفت زبان مختلف آشنایی کامل داشت و می‌توان او را از یکی از چند تئوریسین برجسته‌ی مارکسیسم در سطح جهان دانست. در زمان دستگیری اعضای ححزب توده پس از انقلاب اسلامی او نیز دستگیر و زندانی شد و در مصاحبه‌های تلویزیونی شرکت کرده و از کارها و عقاید گذشته خود ابراز ندامت و خود را نفی کرد.
کسانی که سخنان او را ساختگی و تحت فشار می‌دانستند جوابی برای کتاب «کژراهه» که در همین دوران منتشر شد و در آن از انحراف حزب توده به صورت مستدل پرده برداشته نداشتند. انسان ممکن است با شکنجه وادار شود بر علیه خود اعتراف کند و جملاتی را طوطی‌وار بگوید، اما نقد علمی و نفی گفتمان خود با استدلال‌های علمی را نمی‌توان از یک فکر آشفته انتظارداشت. سخنان و نوشته‌های طبری پس از دستگیری بسیار قابل تأمل است و به وضوح نشان می‌دهد که او واقعا دچار تحول شده بود. او از نظر علمی و اعتقادی به این نتیجه رسیده بود که مارکسیسم در برابر گفتمان اسلام، حرفی برای گفتن ندارد و آزادانه ازگفتمان چپ دست می‌شوید.
تحولی را که طبری در زندان تجربه کرد، جلال آل‌احمد در خارج از زندان یافت. آل‌احمد نیز در دوران جوانی خود مارکسیسم را بر اسلام برگزید و در اواخر عمر بود که آگاهانه به اسلام بازگشت و دو کتاب «غرب‌زدگی» و «در خدمت و خیانت روشنفکران» را به ارمغان نگاشت.
جمع‌بندی
اینکه اعترافات و مصاحبه‌های اخیر سران گروه‌های چپ و اصلاح‌طلب کدام‌یک از سه نوع بالاست، در آینده مشخص خواهد شد. بسیاری از آنها در جایگاهی هستند که نمی‌توان از سخنانشان به راحتی گذشت و تصور کرد که تحت فشار این مصاحبه‌ها را انجام داده‌اند. به علاوه بسیاری از این افراد سابقه‌ی انقلابی داشته‌اند و می‌توان تصور کرد که با درک انحراف خود به اعتقادات گذشته‌ی خود بازگشته‌اند.
آنچه آشکار است این است که جریان چپ از شنیدن این اعترافات مبهوت شده است و در مقابل دلایل و شواهدی که این متهمان، در نفی گفتمان خود می‌آورند جز تکرار آنچه ضد انقلاب در دهه‌ی 1360 پس از اعترافات سران حزب توده عنوان کرد چیزی نمی‌یابد. امروز هواداران گروه چپ حداقل انتظار داشتند که در کلام این متهمان نشانه‌هایی از نارضایتی و عدم صداقت را ببینند و اگر این کوچکترین نشانه‌ای در سخنان و استدلال‌های آنها می‌یافتند ناچار نبودند به لب حجاریان و دندان شریعتی و ‌حرکات دست عطریانفر استناد نمایند.
به همین دلیل یکی از هواداران این گروه در تفسیر خبر صدای آمریکا می‌گوید: «دل مردم ایران تنگ شده است برای خسرو گلسرخی ، که در جنبش اصلاحات بیاید و در دادگاه جمهوری اسلامی بگوید من جنبش سبز را به راه انداختم با جمهوری اسلامی مخالفت کردم ، جوانان را به مخالفت دعوت کردم ، عده بسیار زیادی آمدند ، زخمی شدند و عده زیادی هم جان خود را از دست دادند و من در دادگاه حاضر شدم و تمامی اینها را قبول دارم و با این وجود باز هم به مخالفت با جمهوری اسلامی و رهبری جمهوری اسلامی مخالفم ...»[v]
باید منتظر ماند و دید که تغییر صورت‌گرفته در مواضع بزرگان و تئوریسین‌های چپ امروز جامعه‌ی ما، ناشی از سرخوردگی سیاسی است و یا نشان از تحولی عمیق و فکری در آنها است.