به گزارش فارس، "استانیسلاو میشین "، روزنامهنگار آمریکایی با اشاره به جنگافروزیهای کشورهای غربی در قرنهای اخیر، از فریبکاری و سوءاستفاده این کشورها از مردمانش به شدت انتقاد کرد.
در این مقاله که در آخرین شماره هفتهنامه "امریکن فری پرس " به چاپ رسیده است، میخوانیم: میتوان با قطعیت گفت که هیچ کشوری در تاریخ بشر برای بالاتر بردن سطح رفاه دشمنانش، جنگی را شروع نکرده است. این در حالی است که هماکنون غرب جنگهای بیشمار و بیپایانش را به سه گروه تحمیل میکند: جبهه داخلی، دشمن و متحدان و بیطرفان خارجی.
این نویسنده در تشریح چگونگی عمل کشورهای غربی در جبهه داخلی با هدف موجه جلوه دادن جنگهایش مینویسد: در جبهه داخلی، افکار عمومی شستشوی مغزی داده میشوند تا هرچیزی را مطلقا سیاه و سفید ببیند؛ یعنی اینطور تصور کند که فقط دو دسته انسان وجود دارند: آدمهای خوب و آدمهای بد.
اینچنین است که کشورهای غربی با اینکه خودشان شروع کننده حملات و جنگها هستند و زندگی میلیونها نفر را از بین برده و موجب نابودی سرزمینهای بسیاری میشوند و حتی با ربودن منابع کشورهای هدف، رژیمهای دستنشاندهای را در آنجا حاکم میسازند، طوری عمل میکنند تا با پنهان کردن این حقایق، عمل خود را کاملا درست و به حق نشان داده و یا حتی این چنین وانمود میکنند که "دموکراسیهای عادل " و نیکوکار غربی برای نجات کشورهای پست و کهنه شده از دست خودشان، وارد عمل شدهاند. این در حالی است که برافروختن جنگ توسط کشورهای غربی موجب بوجود آمدن بدهی، تورم و از بین رفتن حقوق و آزادیها شده و با قربانی کردن خون انسانها از هرگونه سود و منفعتی واقعی و یا تصور شدهای که برای جنگ مطرح شده بود، فراتر میروند.
میشین پس از تشریح آسیبهای داخلی جنگافروزیهای کشورهای غربی به تاثیرات جنگ بر دومین مخاطب جنگهای غرب میپردازد و مینویسد: غرب افکار خود را به منظور ایجاد ستون پنجم به کشورهای دشمن، ارایه میکند. یعنی برای بدست آوردن افرادی که مشتاقانه در شکست دادن و نابودی کشور خود، همکاری میکنند.
البته باید دقت کرد که این مسئله با پشتیبانی غرب از یک انقلاب محلی و جنگ داخلی در کشور هدف، تفاوت زیادی دارد. به اینصورت که استفاده از ستون پنجم در واقع بهرهگیری از افراد ناراضی و معاند کشورهای مورد هدف جنگ است و حمایت از انقلاب داخلی و برافروختن جنگ داخلی در واقع به منظور ناراضی و پریشان کردن مردم صورت میگیرد.
اما در مورد دوم یعنی حمایت از ایجاد جنگ داخلی، شاهد بوجود آمدن مجموعه متفاوتی از جامعهستیزیهای خوشظاهری هستیم که اعلانگر جنگی عادلانه و نیکوکارانه، به انجام رسیدن یک ماموریت و یا جنگی هستند که نمیتوانیم در آن شکست بخوریم.
این گزارش سپس با اشاره به نبرد شهر کارتاژ قدیم و روم مینویسد: وقتی که کارتاژ و روم جنگیدند، این بار در کارتاژ بود که روم لیاقت حکمرانی و حکومت را ندارد. سرانجام پایان نبرد فرا رسید، پایانی تلخ که برای طرف شکست خورده ویرانی و بدتر از آن بردگی را به همراه داشت.
این مقاله در ادامه به تشریح سومین مخاطب جنگهای غرب پرداخته و مینویسد: در حالی که منافع جنگ تنها به جیب کسانی میرود که ظلم، ستم و جنگ را برافروختهاند، بیطرفان و متحدان کشورهای غربی در هزینهها و تلفات غرب سهیم هستند.
میشین با اشاره به فریبکاریهای غرب در جنگ عراق مینویسد: به عراق نگاه کنید، آیا صدام یک هیولا بود؟ البته صدام یک هیولا بود اما مضحک است که شش سال پس از صدام، مردمی که همچنان زنده مانده بودند و یا در تبعید به سر نمیبردند، این احساس را داشتند که تحت حکومت صدام آسودهتر و راحتتر بودهاند.
اکنون عراق ویران شده است، شالوده و بنیان این کشور فرو ریخته، هر روز و حتی گاهی هر ساعت عراق پر از خشونت و خشونتگری است و سرمایههای این کشور توسط کشورهای پیروز و دستنشاندگان آنها، غارت شده است.
اما حقیقت این است که اگرچه جنگ عراق در لفافه کلمات حقوق بشردوستانه و دفاع از خود، آغاز شد اما هدف اصلی حمله به عراق کسب داراییها و ثروت این کشور بود.
اینجاست که افشاگریهایی همچون پیدا نشدن هیچگونه سلاح کشتار جمعی و امکانات جنگی در عراق، و این حقیقت که صدام حسین برنامه نفت در برابر غذا را از دلار به یورو تغییر داده بود، باورپذیر و قابل اعتماد میشوند.
این روزنامهنگار آمریکایی ادامه میدهد: از دیدگاه امروزه میتوان این امر را هم دریافت که جنگ سرد نیز نمایشی مضحک و مسخره بوده است. البته این امر به هیچ وجه به معنی دفاع از نهاد شوروی و یا دیکتاتور قاتلی همچون "جوزف استالین " نیست. اما باید گفت که رویارویی که از سال 1948 تا 1991 اتفاق افتاد و موجب نابودی زندگی صدها هزار نفر شد، نمایش مسخرهای بود که غرب آن را هدایت میکرد.
میشین در تشریح نقش غرب در جنگ با شوروی سابق مینویسد: کشورهای غربی-انگلیسی ادعا کردهاند که جنگ سرد برای " دفاع از دموکراسی و رژیم سرمایه داری " در برابر تهدید شوروی بوده اما در واقع به استثنا آیزنهاور، ریگان و تاچر، این جنگ برای تسریع بیشتر حرکت مارکسیسم به سمت آخرین دور قهرمانی و خط پایان، برنامهریزی شد و به خوبی نیز اجرا شد.
همچنین میتوان این امر را به اینصورت دید که نخبگان غربی بیش از آنکه نگران مارکسیسم باشند، نگران از دست دادن قدرت در میانه راه بودند و هماکنون آنها با تبدیل شدن به مجموعه حکمران، به نتیجه مورد نظرشان رسیدهاند.
میشین با اشاره به اینکه ناتو در سال 1949 تشکیل شد ولی پاسخ شوروی به بلوک "دفاعی " قدرتهای نظامی تا سال 1955 شکل نگرفت، مینویسد: اگر ناتو حقیقتا یک سازمان دفاعی بود میبایست پس از بوجود آمدن سازمان نظامی شوروی، تشکیل میشد نه اینکه شش سال قبل از ایجاد این سازمان، بوجود آید!
به علاوه، با تشکیل ناتو، استالین خواستار پیوستن به این سازمان شد اما درخواستش رد شد.
به هر حال با فروپاشی اتحادیه شوروی، دیگر مسئله نقض حقوق بشر وجود نداشت اما به جای آن غرب برای هشت سال با تجاوز به روسیه، داراییهای این کشور را چپاول کرد و با بهرهگیری از "یلتسین " الکلی و بیفکر و با کمک دزدان داخلی روسیه، سرمایههای این کشور را به سرقت برد.
چپاولگریهای غرب به حدی بود که تا زمان روی کار آمدن پوتین و هماکنون میدویدیف که برای دفاع و بازسازی روسیه میکوشند، هیچ امیدی در روسیه وجود نداشت و آنها انتظار رنج و عذاب بیشتر آینده را میکشیدند.
البته پوتین و میدویدیف نیز بلافاصله عنوان دشمنان ضد حقوق بشری غرب را گرفتند و سران غرب باردیگر از همه خواستند تا با قربانی کردن هرچه بیشتر خون و سرمایهشان، به نبرد با این "تهدید " جدید بروند.
این روزنامهنگار غربی ادامه میدهد: هماکنون، با گذشت کمتر از 20 سال از پایان یافتن پیمان ورشو و اتحادیه شوروی، سران ناتو و کشورهای تحت نفوذ انگلستان، شبیه به همان دشمنانی شدهاند که صدها میلیارد را علیه آنها صرف کرده بودند. و همان سران مستقیم و یا در پشت صحنه، قدرت را در اختیار دارند.
میشین در انتها با اشاره به آشکار شدن تناقضات عملکرد غرب مینویسد: مردم غرب با وجود آنکه تحت تبلیغات شدید پروپاگاندای دولتهای غربی قرار دارند، همواره میپرسند که: چرا ما در جنگ سرد قربانیهای بسیاری را فدا کردیم، در حالی که هماکنون رهبران ما، ما را در مسیری میبرند که در نهایت به همان نتایجی ختم میشود که پیش از این علیه آنها جنگیدیم؟