نویسنده: مصطفی حریری
شاید تا ده - بیست سال پیش کسی نیازی به گنجانیدن دروسی درباره «بازنگری در هولوکاست»، در دروس مربوط به هولوکاست نمیدید، چرا که «بازنگری» چیزی جزیک دانش سطحی و و معلومات دست و پا شکسته و مقالاتی از نویسندگانی نامعلوم و پراکنده نبود؛
اما امروز داستان کاملاً فرق کرده است. (1)
نزدیک به پانزده سال پیش، استاد کالج «تور» اورشلیم در رساله مقاومت و شهادت خود این جملات را نوشت و خبر از جریانی داد که به بلوغ خود نزدیک میشد.
آنچه «کارلوس هائارتا» از آن گفته بود به عنوان خطری جدی برای هویت صهیونیستی محسوب میشد.
جریان بازنگری در مراحل رشد و بلوغ خود به جایی رسیده بود که دیگر نمیشد با توطئه سکوت با آن برخورد کرد و همین امر مخالفین بازنگری را وادار به شکستن سکوت کرد.
در قدم اول برای بازشناسی این جریان باید بانیان این جریان را شناخت. این سوالی است که ما در این مجال میکوشیم تا به آن پاسخ دهیم. بنابراین به معرفی اجمالی از یک مکتب تاریخپژوهی – یا به قول پیروان آن یک روش تاریخپژوهی – نظرگاه و ویژگیهای آن خواهیم پرداخت. مکتبی که تمرکز آن بر روی تاریخ جنگ دوم جهانی و بویژه ماجرای هولوکاست، برای صهیونیستها و حامیانشان مشکلات عدیدهای آفرید و با فراگیر شدن عقاید پیروان بازنگری،جامعه صهیونیسم بینالملل را در توجیه افکار عمومی جهان با بحران مواجه کرد. در حقیقت پیروان مکتب بازنگری روی مسئلهای دست گذاشتند که اساس مشروعیت رژیم صهیونیستی را با چالشی جدی رو به رو میکند و این موضوع دشمنی صهیونیستها و هواخواهانشان در بعد بینالمللی با مکتب بازنگری تاریخی است.
بازنگری چیست؟
کلمه بازنگری Revisionism از کلمه لاتین Revidere به معنی تجدیدنظر گرفته شده است که معنی آن دوباره نگاه کردن است. رابرت فوریسون فرانسوی که از متقدمین مکتب بازنگری محسوب میشود، این مکتب را در حوزه روش تعریف میکند. از دیدگاه وی، بازنگری به هیچوجه مکتبی اعتقادی نیست و نمیتوان به آن اهداف خاص سیاسی را نسبت داد.
بازنگری ماده و جوهره یک روش است و اما ایدئولوژی نیست. بازنگری میخواهد در همه پژوهشها یک بازگشت به نقطه آغازین انجام شود، و آزمونی حاصل از آزمایش، خواندن و نوشتن مجدد صورت گیرد؛ ارزیابی مجددی که از ارزشگذاری و جهتیابی مجدد و بازبینی و دوباره پیریزی کردن تبعیت میکند.(2)
به اعتقاد فوریسون، علاوه بر آزمون مجدد، بازنگری، ارزیابی مجدد را نیز در دستور کار خود قرار میدهد؛ ارزیابی ، ارزشگذاری و پیریزی دوباره اندیشههای بازنگری شده را در پی خواهد داشت و در نهایت با نگاهی حقیقتیاب، پایههای نامطمئن گذشته را مطمئن و قابل استناد میسازد. فوریسون در ادامه تعریف خود، بازنگری را متدی عمومی معرفی کرده، دایره نفوذ و توانایی گسترده آن را در پوشش دادن حوزههای علم و تفکر مورد مداقه قرا رمیدهد. از نگاه وی بازنگری آنچنان که امروز شناخته شده است لزوما در تاریخ متوقف نخواهد ماند.
بازنگری میتواند یکصد فعالیت روزانه زندگی را دربر گیرد و یکصد زمینه از تاریخ، علوم و یا پژوهشهای ادبی را شامل شود. بازنگری لزوما فقط در مورد انگارههای مسلم و تثبیتشده طرح سئوال نمیکند بلکه برخی انگارهها و نظریات را به سمت ارتقاء و تکامل هدایت میکند. (3)
دیگر بازنگران نیز در تعریفی از این روش، راهی نزدیک به فوریسون را طی میکنند. «بررسی انتقادآمیز تئوریهای حاکم و نظریههای موجود برای بررسی میزان ارزشمندی» تقریبا همان تعریفی است که فوریسون با تعبیر ارزشگذاری و ارزیابی مجددا ارائه داده است. در حقیقت اگر چه بازنگران از لحاظ عقیده و جهتگیریهای سیاسی و ایدئولوژیک بسیار گوناگوناند- چنانچه بعدها مفصلتر به آن خواهیم پرداخت- اما در تعریف روش با یکدیگر اتفاق و اتحادی جالب توجه دارند.
دانشمندان نیازمند آن هستند که بدانند چه موقع شواهد جدید با تئوریهای قبلی تعارض پیدا میکند. در حقیقت یکی از وظایف آنها این است که مفروضات زمان خود را برای رد کردن فرضهایی که با شواهد جدید همخوانی ندارد ارزیابی کنند. فقط در یک جامعه آزاد که زیر سئوال بردن و پرسیدن از تئوریهای مسلط آزاد است، میتوان میزان ارزش تئوریها را مورد بررسی قرار داد و به این آرامش دست یافت که به سوی حقیقت حرکت میکنیم. (4)
بازنگری به عنوان روشی انتقادی در بررسی موضوعات مختلف علوم همواره در معرض این اتهام قرار خواهد داشت که مکتبی سلبی – انکاری است. چنین اتهامی میتواند پیروان این مکتب را به سخنرانانی همواره مخالف تبدیل کند؛ سخنرانانی که همیشه در پی نفی و نابودی هستند و از این جهت به دنبال بینظمی و آثار شی هر چه بیشتر خواهند بود. اما این اتهام به صورت جدی از طرف بازنگران رد میشود. آنها بازنگری را زمینهای برای ایجاد نظم جدید و قابل اعتماد میدانند. به اعتقاد پیروان این مکتب، بازنگری اگر بنایی را ویران میکند به دنبال ایجاد بنایی بر پایههای محکم حقیقت است؛ و شاید به همین دلیل گرایش تاریخپژوهی آنان را مکتب تاریخی حقیقی نیز مینامند. پاسخ فوریسون نیز به این اتهام در خور توجه و خواندنی است:
بازنگری تکذیب نمیکند اما در عوض صحت بالاتر را تأیید میکند. بازنگر، یک منکر نیست (یا آنچنان که در فرانسه میگویند پیرو مکتب انکار) بلکه تلاش میکند تا جایگاه چیزها را جستجو کند و بیابد، در بازنگری هیچ چیزی وجود ندارد جز جسجو و یافتن. (5)
هولوکاست و تاریخچه شکلگیری بازنگری تاریخی
هولوکاست،بنا به مشهور،به قتل عام شش میلیون یهودی توسط آلمان نازی در جنگ جهانی دوم گفته میشود. هولوکاست در سالهای اخیر مورد انتقاد تاریخنگاران غیررسمی قرار گرفته است؛ تاریخنگارانی که با تصور ارتدکس موجود درباره این رویداد مبارزه میکنند. محققانی چون آرتور بوتز، رابرت فوریسون،دیوید ایروینگ و ویلهلم استاگلیچ به خاطر انتقادات علمیشان – به ادعای اینکه هیتلر و پیروانش قصد از بین بردن یهودیان را با گازهای سمی و دیگر وسایل به قتل رسانده است – در سرتاسر جهان مشهور و یا به قول برخی بدنام شدهاند.
در مقابل این ادعا، عدهای بر آناند تا پیروان مکتب بازنگری را از طریق محدود کردن آزادی بیان و تحقیق متوقف کنند، و البته بازنگران انواع جملات فیزیکی و قانونی را تحمل میکنند، آن هم در کشورهایی که مدعی داشتن «جامعهای باز» هستند. (6)
با این حال عده زیادی از مردم دشمنی خاصی با بازنگران ندارند، آنها در حقیقت از نظریات خلاف گفتمان حاکم بازنگران گیج شدهاند و سئوالاتی از آنها درباره بازنگری در هولوکاست دارند؛ سئوالاتی چون،چه چیزی بازنگران را برای بازنگری در هولوکاست برانگیخته است؟ آیا آنها واقعا نازیهایی هستند که میخواهند دوباره رژیم هیتلری را بر سر کار بیاورند؟ حتی اگر برخی از واقعیتهایی که بازنگران میگویند درست باشد آیا واقعا موضوع این است که تعداد یهودیان کشته شده در جنگ تنها 5/1 میلیون نفر بوده است؟یا پانصد هزار نفر؟ یا فقط یک نفر؟حتی اگر موضوع مورد ادعای بازنگران علیه هولوکاست به اثبات برسد چه تفاوتی دارد که چنین اتفاقی در پنجاه سال پیش برای یهودیان اروپا افتاده است یا خیر؟ و در نهایت چرا بازنگران به موضوعات مهمتر و مطمئنتر نمیپردازند؟
برای پاسخ به این سئوالات لازم است قدری درباره خاستگاه بازنگری در تاریخ گفته شود؛ زمانی که تاریخنگاران متعهد به حقیقت میکوشیدند تا اشتباهات آثارشان را تصحیح کنند؛ یعنی؛ آغاز بازنگری در تاریخ جنگ جهانی اول.
جنگ جهانی اول و نسل اول بازنگران تاریخی
جنگ اول جهانی، جنگی عظیم و وحشتناک بود؛ اولین جنگ تاریخ که اثراتش زندگی مردم گوشه و کنار جهان را تحت تأثیر قرار داد. جنگی که توسط امپراتوریهای بزرگ اروپا آغاز و سپس پای مستعمرات آنها در آسیا، افریقا و ملتهای مستقل امریکا در ابعادی بیسابقه به آن کشیده شد. تکنولوژی مهیب و رشد یافته سلاحهای جدیدی چون هواپیماها، زیر دریاییها، تانکها، مسلسلها و گازهای سمی برای کسب پیروزیهای نظامی به کار بسته شد. با این حال این همة تکنولوژیهای مورد استفاده در این جنگ نبود؛ مردانی مصمم شده بودند تا سطوح تأثیرگذاری عملیات جنگی را افزایش دهند و به آن عمق بخشند.
طرفین جنگ یعنی آلمان و متحدانش و در مقابل فرانسویها، انگلیسیها و روسها،از طریق تطمیع مالی و سیاسی، رهبران ملتهای بیطرف را به وسیله رشوه یا وعده با خود همراه میکردند و از طرف دیگر نیز تبلیغات خود را گسترش میدادند. هر کدام از طرفین، جنگ خود را جهادی بزرگ در راه آزادی و صلح نمایش میداد و دشمنان خود را شیاطینی معرفی میکرد که میخواهند با دستاندازی بر جهان سلطه خود را بر تمام جهان مسلط کنند.
تأثیرگذاری این تبلیغات، تبلیغاتی بود که آن را «نمایش بیرحمی رقیب Propaganda Atrocity» میخواندند. این تبلیغات همه جنایات قابل تصور را به دشمن نسبت میداد. استادان مسلم چنین تبلیغاتی در اردوگاه متفقین قرار داشتند. تسلط آنها بر سلاح تبلیغات،که تولیدات آن به روشهای مختلف در جهان منتشر میشد، قابل توجه بود؛ عکسهایی از یک کانادایی مصلوب و صدها نمونه دیگر که متحدان متفقین و مردم عادی و بیطرف را برمیانگیخت تا دیوانهوار دچار احساسات میهنپرستانه شوند.
تبلیغات متفقین به آنها کمک کرد تا پای امریکا نیز به جنگ باز شود و به یاری متفقین بیاید. این اولین باری بود که ایالات متحده سیاست انزواطلبی خود (دکترین مونروئه) را کنار گذاشت و به یاری دول متفق آمد. این یاری توانست پیروزی متفقین را تضمین کند.
پس از جنگ، رهبران متفقین،ملتهای شکست خورده در جنگ- آلمان و متحدانش- را مجبور کردند تا قراردادهایی که سرزمینها و مستعمراتشان را از آنها جدا میکرد،غرامتهای بسیار سنگین جنگی و خلع سلاح کامل و هر چیز آزاردهنده دیگر نیز به آنها تحمیل شد. از اینها گذشته دولتهای شکست خورده مجبور شدند تا مسئولیت آغاز جنگ را نیز قبول کنند.
پس از جنگ- همانطور که قبلا به نظر میرسید- برای برخی دلایل شکلگیری جنگ،هدایت و ارزیابی آن، آنگونه که روزنامهنگاران و سیاستمداران میگفتند، قابل قبول نبود. همین تردید در نتایج، زمینه را برای شکلگیری مکتبی جدید در حوزه تاریخنگارای آماده ساخت.
گروهی از پژوهشگران در امریکا و برخی کشورهای اروپایی- که بعدها به عنوان بازنگران شناخته شدند- تصمیم گرفتند تا بنای تاریخنگاری خاصی را بنیان نهند که مخالف تبلیغات رسمی و اغلب غیرواقعی سیاستمداران و رسانهها، درباره جنگ باشد. در یک دهه بازنگران تاریخی در امریکا، انگلیس، فرانسه، آلمان و استرالیا توانستند ثابت کنند جنگ نتوانسته دمکراسی را در جهان حفظ کند و آلمان و متحدانش تنها مقصرین آغاز جنگ نبودهاند.
یکی از پدران بازنگری تاریخدان جوان امریکایی «هری المر بارنز» بود. بارنز پیش از این بازنگری را اینگونه تعریف کرد: «تطبیق و وفق دادن تاریخ با حقایق مسلم». مطالعه بارنز روی حقایق مخالف تبلیغات جنگی در بین سالهای 1914 تا 1918 به او آموخت.
حقیقت همواره اولین قربانی جنگ است. تحریفات در تاریخنگاری و تأثیر احساسات در آن، در دوره جنگ بسیار بیشتر است.
حقایق سختی که بازنگران درباره جنگ جهانی اول پایه گذارده بودند نتیجه تفکری بود که تنها بعد از خونریزی بزرگی که جان ده میلیون نفر را گرفت،الهامبخش بازنگران در امریکا و دیگر نقاط جهان شد،تا در مقابل درگیری کشورهایشان در جنگ و دخالتهای آنان در کشورهای دیگر از طریق وعدههای سیاستمداران و بانکداران مقاومت کنند.
بازنگری و جنگ چهانی دوم (شکستی در جلوگیری از جنگ)
خیزش کمونیسم بینالملل که توانست در روسیه به دنبال جنگ جهانی اول، مبنا و محل استقرار محکمی پیدا کند، بحران سرمایهداری در جهان به واسطه رکود دهه 1930 و ظهور حکومتهای مستبد و ملیگرای ضد کمونیست در اروپا و ژاپن، زمینههای لازم برای چالشهای آتی جهانی را شکل داد.
برخلاف سالهای پیش از 1914 این بار زمینهساز جنگ جهانی دوم تنها در ملتها نبود بلکه این زمینه از حرکت ایدئولوژیهای فراملی و متناقض برای دستیابی به قدرت روی کره هستی فراهم شد.
کمونیستها، فاشیستها، نازیها و صهیونیستها با ملیگراها و طرفداران نظام امپریالیستی و هواخواهان «جهان واحد» پیوند خوردنهد. فضایی که به وسیله بحران اقتصاد جهانی نیز تقویت شد. متخصصین تبلیغات نیز هنر خویش را برای تحریک تودهها به کار گرفتند. تبلیغات اینبار به سطوح بیسابقهای از پیشرفت رسیده بود.
در آغاز جنگ (1939) آلمان بهانه لازم را برای ورود به جنگ پیدا کرده بود. پایگاه تبلیغات بینالمللی چپ که به وسیله کمونیستها و یهودیان رهبری میشد به همراه ماشین مهیب تبلیغات جهانی انگلیسها با سر و صدای زیادی به حرکت درآمد. نقطه اوج این حرکت زمانی بود که مأموران انگلیسی به صورت گستردهای عملیات تبلیغات مخفی خود را در پوشش توافق با رئیسجمهور،فرانکلین روزولت، به انجام رساندند.
وقتی آلمان و متحدان اروپاییاش در سال 1941 به روسیه استالینی حمله کردند، قرارداد سست متارکه جنگ میان سرخها و نازیها به پایان رسید. مأموران مسکو در سرتاسر جهان آن تفسیر از رویدادهای جنگ را که موردنظر کرملین بود برای شنوندگانی منتشر میکردند که از وقایعی در حال وقوع مطلع نبودند. تأثیرات این تبلیغات به همراه سیاستهای پنهانی روزولت، بالاخره امریکا را کنار متفقین قرار داد. (بازنگران تاریخی به خصوص آندسته از امریکاییهای پیرو این مکتب به شدت با رویکرد مداخلهجویانه امریکا در جهان مخالفاند.) مشاورههای بازنگری پیرو عدم مداخله با شکست مواجه شد و امریکا در دسامبر 1941 به دنبال حمله به پرل هاربر وارد جنگ شد.
اگرچه برخی از مقامات رسمی در میان دول متفق، نگران و اندیشناک از نفرت پراکنی و بدبینی بودند- آنطور که پس از جنگ اول جهانی با گستردهشدن دروغهایی درباره جنایات جنگی دول محور رخ داده بود- اما با فتوحات دول محور در تمام جبههها،تبلیغاتچیهای متفقین همه محذورات اخلاقی را کنار گذاشتند. از طرفی کمونیستها و یهودیان نیز با نسبت دادن هر جنایت قابل تصور به آلمانها، طبل جنگ تبلیغاتی را علیه آنان به صدا درآوردند.
در تابستان 1942 سخنرانان یهودی از رهبران متفقین خواستند تا کشتار یک میلیون یهودی را به وسیله دولت آلمان، محکوم کنند و نابودی میلیونها تن دیگر از یهودیان را ثبت نمایند. این محکومیت به وسیله چرچیل، روزولت و استالین در ماه دسامبر 1942 انجام شد. برای زمان باقیمانده جنگ نیز تبلیغاتچیهای یهودی و متفقین به ساختن و شایع کردن افسانههای خیالی از کشتار یهودیها به شیوههای شیطانی و غیرقابل تحمل،ادامه دادند.
آنها گزارش میدادند که [یهودیان به وسیله آلمانیها] بخار میشوند، پخته میشوند، به وسیله برق کشته میشوند، با گاز خفه میشوند، بدنهایشان با آهک زنده خورده میشود، از گرسنگی میمیرند، تیرباران میشوند، زنده به گور میشوند، خوراک جانوران وحشی میشوند، مورد آزمایشات سادیسمیک قرار میگیرند و مانند موش آزمایشگاهی، مواد شیمیایی خطرناک و میکروب به آنها تزریق میشود.
براساس این تبلیغات حتی اجساد این قربانیان هم باقی نمیماند؛ پوستشان برای حباب چراغ و یا نیمشلوار سوارکاری استفاده میشد، با موهایشان تشک پر میکردند و یا برای ساخت کفشهای راحتی از آنها استفاده میکردند، طلایی را که با آن دندانهایشان را پر کرده بودند به خزانه دولت واریز میشد و باقیمانده نیز به کارخانههای صابونسازی و تولید کود تحویل داده میشد.
در همان دوران جنگ این نگرانی در میان سیاستسازان متفقین- یعنی یهودیها،کمونیستها و دمکراتهای غربی- وجود داشت که عواقب پایان جنگ چگونه خواهد بود؛ جنگی که پایان آن میتوانست تمام تبلیغاتی را که آنها در طول دوران جنگ طراحی کرده بودند بیاعتبار سازد. لذا متفقین پس از پایان جنگ جهانی دوم مجموعه دادگاههایی را برای اثبات ادعاهایشان درباره اعمال وحشیانه متحدین و محکوم و جریمه کردن دشمنانشان ترتیب دادند. آلمان و ژاپن به وسیله فاتحان جنگ اشغال شد. فاتحان قانون اساسی جدیدی برای این کشورها نوشتند و نخبگان حاکم جدیدی انتخاب کردند و روش فکر کردن و آموزش را به آنها تحمیل کردند، به طوریکه آلمان و ژاپن تبلیغات فاتحان را جذب و درونی نمودند.
همانند بسیاری از شهروندان غربی که به روند موجود تبلیغات جنگی انتقاد داشتند، دانشمندان بازنگر و روزنامهنگاران منتقد نیز معتقد بودند که بالاخره گزافهگوییها و ساختههای یهودیان که رفتار و طرز تلقی آلمانیها را احاطه کرده بود، پس از جنگ از بین خواهد رفت؛ اما آنها در محاسباتشان اشتباه کرده بودند.
افسانههای تبلیغات جنگ و شکلگیری اسرائیل
با ظهور صهیونیسم و اسرائیل که مرکزی برای رهبری واحد یهود شد، اسرائیل با مرکز توجه قرار دادن این افسانه – یعنی کوششهایی برای نابودسازی یهودیان و خیزش معجزهآسای ملت یهود و ایجاد دولت- شکل گرفت. رژیم صهیونیستی داستان «هولوکاست» را بهترین محمل برای ساخت تعبیری غیرقابل نقد و وسیلهای برای حمایت خودکار از اسرائیل و یهودیان پراکنده به وجود آورد. مخالفت با اسرائیل با عملکرد هیتلر مقایسه میشد و این در حالی بود که حضور بیپایان و همه جانبه رسانههای تجاری شوآه، هولوکاست و مطالب مربوط به آن را ترویج میکرد. حرکت تبلیغاتی ادامه یافت. انتشار مطالبی چون دفتر خاطرات «آنه فرانک» در قالب داستانی تراژیک، به تدریج افسانه نابود کردن یهود را به مانند گاو مقدس غیرقابل انکار و مقدس جلوه دارد. هولوکاست تبدیل به وسیلهای برای تولید میلیاردها ثروت شد. ابتدا به عنوان غرامت جنگی و کمک، و بعدها به شکل باجخواهی آشکار و واقعی از آلمان غربی و امریکا.
هولوکاست و بازگشت بازنگری
علیرغم آنچه هریالمر بارنز آن را «بیهوشی موقت تاریخی» خوانده بود گروه کوچکی از دانشمندان دارای تفکر باز و نویسندگان صاحب شجاعت علمی در امریکا و اروپا چالشی عمومی را با فرض تلفات بالای یهودیان در جنگ جهانی دوم آغاز کردند و به بررسی انتقادی شواهد و مدارک برنامه آلمان برای از بین بردن یهودیان اروپا پرداختند.
بازنگران به شواهد مسئله هولوکاست به شدت شک داشتند و کار سختی را برای «همخوانی کردن تاریخ با واقعیتهای مسلم» آغاز کردند.
حرکت بازنگران به صورت پراکنده آغاز شد. در تمام اروپا و امریکا کسانی با استفاده از تجربیات جنگ اول جهانی، به تبلیغات جنگی متفقین در جنگ دوم، انتقاد میکردند؛ تبلیغاتی که آن روز به عنوان تاریخ رسمی جنگ به جامعه ارائه میشد. در این میان همه طیفهای فکری دیده میشدند.
پلراسینیر، صلحطلب و سوسیالیست فرانسوی که خود مدتها در اردوگاه بانچن والد به دلیل عضویت در گروههای مقاومت فرانسه اسیر بود، به شدت به ادعاهای یکی از همبندانش انتقاد کرد که به راحتی به وجود اتاقهای گاز خیالی شهادت داده بود.
بازنگران متقدمی چون دیوید هوگان، دانش آموخته تاریخ دانشگاه هاروارد و پروفسور آلمانی- امریکایی آستین ایپ روی ناهمخوانیها و تناقضات میان اسناد ناسیونال سوسیالیستهای آلمان، سیاستهای یهودی، همچنین شهادتهای شفاهی شاهدان و اقرارنامههای مقامات آلمانی بازداشت شده در زندانهای متفقین،تمرکز کردند. آنها و دیگر بازنگران پیشگام به صورت آشکار از آمار سست بنیاد نابودی شش میلیون یهودی در جنگ جهانی دوم انتقاد میکردند. همچنین زمینهای ایجاد کردند که مقدمات رشد و نمو دیگر بازنگران تاریخی در دهه 1970 تا به امروز فراهم شد.
سمبل فرا رسیدن عصر بازنگران تاریخی هولوکاست، تأسیس موسسه بازنگری تاریخی در کالیفرنیا و توانمندسازی این مکتب از طریق انتشار آرا و افکار دانشمندان بازنگر معاصری چون آرتور بوتز، رابرت فوریسون، ویلهلم استاگلیچ، دیتلیب فلدرر، والتر سانینگ، هنری روکو، فریتز برگ، مارک وبر،کارلو ماتوینو و بسیاری دیگر است.
در سال 1978 زمانی که جیمی کارتر رئیسجمهور امریکا در هیاهوی بسیار میزبان مذاکرات صلحکمپدیوید بود،موسسه بازنگری تاریخی تقریبا در سکوت مطلق تأسیس شد. در آن زمان هدف از تأسیس چنین مؤسسهای تفاوت زیادی با هدف ادعایی نشست صلح کمپدیوید نداشت؛ یعنی صلح. البته این صلح از طریق متفاوتی غیر از راه مورد پیشنهاد بانیان کمپ دیوید پیگیری میشد؛ راه مورد نظر بازنگران چیزی نبود جز بررسی و اصلاح تاریخ از طریق حقایق مسلم برای کشف و شناخت ریشههای درست درگیریها و مناقشات و از این طریق امکانپذیر کردن راهحل آشتیجویانه این مناقشات.
با ایدههای بازنگران تاریخی چون هریالمر بارنز و جیمز مارتین، موسسه بازنگری تاریخ با طرحی معتدل بنیان گذاشته شد.
درباره دیگر بازنگران تاریخی، موسسه باید کنفرانسهایی را برگزار میکرد. فعالیت ضروری دیگر، چاپ آثار عالمانه و جالب توجه هم زمان و در کنار مقالات ارائه شده در این کنفرانسها بود.
در «روز کارگر» و تعطیلات پایانهفتهای در سال 1979، گروهی کوچک در اولین همایش دائمی بازنگران تاریخی در دانشگاه نورث راپ لوسآنجلس ایالت کالیفرنیا گردهم آمدند. سخنرانان به ایراد سخنرانی پرداختند و مقالات ارائه شد؛ اما هیچکس خارج از این جمع کوچک نوشتهای را به این کنفرانس ارائه نکرد.
این وضعیت بزودی تغییر کرد. اولین شماره از فصلنامه بازنگری تاریخی حاوی شش مقاله ارائه شده در کنفرانس، مروری بر یک کتاب و لیستی از چهل کتاب برای فروش منتشر شد؛ نشریهای 94 صفحهای با جلدی خاکستری رنگ. شماره اول این مجله که به نظر نمیرسید جرقهای برای شعلهور کردن بحث و مجادلات در سطحی جهانی ایجاد کند به بازار فرهنگ عرضه شد؛ اما برخلاف انتظار این اتفاق افتاد.
نمای ظاهری مجله بازنگری باعث بروز این واکنشها در سطح جهانی نشد بلکه محتوای مجله چنین نتیجهای را به دنبال آورد. در شماره اول مطالبی درباره هولوکاست از آرتور ار ، بوتز،رابرت فوریسون و آستینجی، ایپ و دیتلیب فلدر به چاپ رسید. این شماره همچنین حاوی دیدگاههای لوییس فتیز گیبون درباره قتلعام کاتین و مقالهای از ادو والندی درباره جعل عکسهای قساوتآمیز (Atrocity Photographs) بود.
مؤسسه جدید از این نظر به کارآمد که باعث تمرکز همه فعالیتهای پراکنده گذشته بازنگران در زمینه بازنگری تاریخی شد. کسانی که به این کار جذب شدند عبارت بودند از : ایپ، بارنز، بوتز، فوریسون، فلددر،گریوز، ایروینگ،لارسون، مارتین، راسینیر و بسیاری دیگر که امروز میتوان به سهولت آنها را پیدا کرد. ظهور و پیدایش بدنه بازنگری در یکجا سبب ایجاد همافزایی بازنگران در یک زمان واحد شد.
بازنگران و هولوکاست فلسطین
گذشته از چالشی که بازنگران درباره حقایق جنگ جهانی دوم و برنامه نازیها برای از بین بردن یهودیان دارند، به دنبال مفاهیم غیرقابل انکاری درباره زجر و آزارها و اشتباهاتی هستند که در مورد یهودیان اعمال شده است. این مسئله به ساختار فکری روش بازنگری در بنا نهادن تاریخ براساس حقایق غیرقابل انکار باز میگردد. آنها میکوشند تا وضعیت یهودیان و نسبت آنها با حکومت ناسیونال سوسیالیست آلمان نازی را در زمان جنگ دوم جهانی به طور کامل و واضح مشخص کنند. اگر نفی هولوکاست جنبه سلبی روش بازنگری در باز تعریف تاریخ حقیقی است، جنبه اثباتی این تفکر در خروج تاریخ از غبار ابهام، هویت پیدا میکند. در این مفهوم بازنگران یادآور میشوند که نقد آنها براساس این حقیقت است که کشته شدن به ناحق یک یهودی هم، غیرقابل قبول و بخشش بوده، همانطور که اغراق در مورد تعداد کشتهشدگان یهودی نیز غیرقابل قبول و بخشش است.
با این حال بازنگری تاریخی نمیتواند بسیاری از حقایقی را نادیده انگارد، که در حاشیه نتایج تاریخسازی برای جنگ دوم جهانی قرار میگیرد. یک بازنگر تاریخی همواره میپرسد که اگر کشتهشدن یک یهودی هم، غیرقابل اغماض و بخشش است، چه تفاوتی میان ملتهای یهودی و غیریهودی وجود خواهد داشت. آیا این تنها یهودیان هستند که به واسطه ظلمی که بر آنها وارد شده است شایسته همدردی و کمک هستند؟ و سرانجام با توجه به تحولات جهان امروز،اکنون که دولت اسرائیل مشروعیتش را براساس یک دروغ بزرگ تاریخی به دست آورده سئوالی جدی و در عین حال دردناک این است که:
کدام مرد و زنی میتواند تعداد کودکانی را که از آغاز انتفاضه به وسیله مهاجران یهودی و سربازان اسرائیلی کشته شدهاند، نادیده بگیرد؟
هشدار جدی بازنگران روی این مسئله تأکید دارد که داستان هولوکاست و شکل بهرهبرداری از آن،مانع بزرگی بر سر راه تاریخ علمی تمدن غرب در قرن بیستم است.
آنها بر این نکته تصریح دارند که قبول کردن هولوکاست به عنوان عقیدهای ارتدوکس غیرقابل بررسی، این اجازه را به روشنفکران غربی داد تا از زیربار بررسی فجایع به مراتب خونینتر مانند کشتار کمونیستها، شالی خالی کنند که از این نمونهها در هر رژیم و انقلابی اتفاق افتاده است. چپی و راستی،انقلابی و استعمارگر، از تابودی هولوکاست استفاده میکنند. تابوی هولوکاست به عنوان نمونهای هولناک از نسلکشی همه فجایع دیگر بشری را- که حتی در برخی موارد از ابعاد ادعا شده برای هولوکاست عظیمتر و مهیبتر بوده است- تحتالشعاع قرار میدهد. این اتفاق دلیلی جز تبلیغات بیحد و حصر مروجان داستان هولوکاست ندارد؛ مروجانی که به دلیل داشتن منافع بزرگ در هولوکاست به اندازهای آن را تبلیغ و ترویج میکنند که تا پوست و استخوان جامعه بشری نفود کرده است. از طرف دیگر نظریهپردازانی که به لیبرال دمکراسی منسوباند هرگونه تحلیل بیطرفانه از عقاید و موضوعات نامعلوم را پیروی از فاشیسم و نازیسم میخوانند.
بازنگران تاریخی در امریکا نیز دلیل اصلی بدنامی کشورشان در جهان را، هولوکاست میدانند. شکلگیری گروههای مروج معتقد به وجود هولوکاست در این کشور (Holocaust mania) سبب ایجاد یک لابی قدرتمند یهودی در این کشور شده است. بازنگران تاریخی معتقدند ایجاد جو احساسی ناشی از تبلیغات این گروه سبب شده است تا امریکا روزبهروز به دولتی نزدیکتر شود که به خاطر نقض روزانه حقوق بشر بدنام است و در این بدنامی نیز شریک شود. بازنگران امریکایی میپرسند به چه دلیل امریکا یک حمایت تمام عیار از دولتی به عمل آورد که بدون کمکهای اقتصادی خارجی توان ادامه حیات ندارد؛ دلیلی غیر از تبلیغات برای «هولوکاست»؟:
آنچه آمد تفسیر بازنگران از پویایی تاریخ و سیاست در قرن بیستم است. آنها اعلام خطر میکنند که چنین تاریخسازی، خطرات بالقوهای برای آینده بشر در پی خواهد داشت؛ خطراتی که امروز به واسطه تمایلات و منابع نخبگانی کوچک به استقبال آنها میرویم.
بازنگری و ضرورت پرداخت به هولوکاست
بازنگری میکوشد تا درست و غلط در هم آمیخته را از هم جدا سازد. تاریخ در ذات و ماهیت،بازنگر طلب است. در دوره جنگ و ستیز، دروغ و کذب به وفور برای نیازهای تبلیغاتی منتشر میشود. خردمندانه است که یک تاریخنگار فعال در چنین شرایط و میدانی مراقبت و احتیاط خود را دو چندان کند… زمانی که یک جنگ به سمت جنگی با ده میلیون کشته هدایت میشود، اولین قربانی آن حقایق اثبات پذیرند؛ پس حقیقت باید دوباره جستجو و مستقر شود. تاریخ رسمی جنگ جهانی دوم شامل قطعاتی از حقیقت است که با مقادیری زیاد از کذب و دروغ آمیخته شدهاند. (7)
در بررسی تاریخی اشاره کردیم که این مکتب تاریخپژوهی در جهت تطهیر تاریخ از مسائلی شکل گرفت که ریشه در تبلیغات سیاسی دوره جنگ داشت. با این حال پرسش همچنان بیپاسخ مانده است که غیر ضرورت نظری پرداخت به مسئله هولوکاست،چه دلیلی برای بررسی دوباره این داستان وجود دارد؟
در پاسخ، مسئله تاریخنویسی فاتحان به میان کشیده میشود؛ مسئلهای که برای اولین بار ایده شکلگیری بازنگری تاریخی قرار گرفت. در مورد گذشته نزدیک این حقیقت بدیهی که «فاتحان، تاریخ را مینویسند» هنوز صادق است؛ و فاتحان معمولا انتقاد را نمیپذیرند. بازنگری در تاریخ نوشته شده توسط فاتحان تا زمان پایان یافتن تقابل بین پیروز و شکست خورده، ممکن نیست؛ و گاه این تقابل قرنها به طول میانجامد. از آنجا که تاریخشناسی و بررسیهای تاریخی درآمد مالی چندانی ندارد، همه مؤسسات تاریخنگاری تحت حمایت دولت متبوع خود قرار دارند و تقریبا چیزی به اسم مؤسسه تاریخنگاری مستقل و آزاد وجود ندارد. در مورد تاریخ معاصر که هر دولتی منافع سیاسی فراوانی در آن دارد باید نسبت به تاریخنگاری رسمی، مشکوک و مظنون بود؛ «آنکه به نوازنده پول میدهد،آهنگ را تعیین میکند.»
هولوکاست نیز یکی از نمونههایی است که توسط فاتحان در تاریخ جنگ دوم جهانی گنجانده شد. برای غیریهودیان، هولوکاست( در صورت وجود)حادثهای تاریخی است و امری مذهبی محسوب نمیشود،بنابراین همانند دیگر موضوعات تاریخی میتواند و باید مورد بررسی مجدد و بازرسی انتقادی قرار گیرد. وقتی شواهد جدیدی به دست میآید که ضرورت تغییر نگاه به هولوکاست را ایجاب میکند، باید به چنین تغییری تن داد. بررسی و تعیین میزان ارزشمندی و صدق فرضیات به هیچوجه امری نکوهیده و زشت نیست. بنابراین نگاهی انتقادی و شکاکانه نسبت به هولوکاست و مفروضات شایع در مورد آن نیز تشنع و نکوهیده نخواهد بود.
با این همه باید توجه داشت که موضوع به برخی گروههای مذهبی و سودهای سرشاری که به جیب صهیونیستها سرازیر میشود،محدود نخواهد شد. بازنگران معتقدند که باید با تمام نظم ایجاد شده از سوی دولتهای متفق پیروز در جنگ جهانی دوم مقابله کرد،چرا که اعتبار تاریخ نگاشته شده توسط فاتحان کاملا خدشهپذیر است.
هولوکاست، اصلیترین کاشی موجود در این تصویرنگاری است. علاوه بر این تأکید میکنند باید با هژمونی سیاسی و فرهنگی اینترناسیونالیستها و برابریگرایان مقابله شود. از نظر برابریگرایان، تصور معمولی از هولوکاست،سمبلی کاملا قابل استفاده برای سرکوب هرگونه تلاش نژادی،منطقهای و ملی برای استقلال است. از نظر برابریگرایان فرقی نمیکند که ای تلاش برای استقلال در آسیا، کشورهای عربی، امریکای جنوبی و یا هر نقطهای از اروپا صورت بگیرد. از نظر آنها ملیگرایی شر و شیطانی است؛ چرا که روزی،روزگاری ملیگرایی به اتاقهای گاز در آشویتس منجر شده است.
از سوی دیگر بازنگری در هولوکاست نتایج دیگر و شاید جدیتری را نیز دنبال خواهد داشت. سیاستمداران آلمانی هم به خوبی دریافتهاند که اگر به بررسیهای انتقادی هولوکاست اجازه شکل گرفتن بدهند، این کشور تحت شدیدترین فشارها قرار میگیرد. علاوه بر این اگر هولوکاست زیر سئوال برود نظام اخلاقی ساخته شده توسط بعضی با تزلزل روبهرو میشود؛ همان نظامی که سنگ بنای آن داستان هولوکاست است. یک نمونه واضح آن را در رسوایی تبلیغاتی دولت آلمان که در یادبود هولوکاست به بار آمد میتوان دید.
دولت آلمان پس از چند سال بحث تصمیمگرفته بود تا بنای یادبود عظیمی را در مرکز برلین (پایتخت آلمان) برای هولوکاست به پا کند. در شعار طراحی شده برای جمعآوری پول، طراحان قصد داشتند تا مردم را قانع کنند که چرا ساخت چنین بنای یادبودی مهم است. در این تبلیغات آمده بود:
«هولوکاست هرگز اتفاق نیفتاده است. »«هنوز افراد زیادی هستند که معتقدند هولوکاست اتفاق نیفتاده است و در بیست سال آینده تعداد آنها افزایش خواهد یافت، بنابراین برای ساخت بنای یادبود یهودیان کشته شده اروپا،کمک مالی کنید.»
جمله اول این تبلیغ بسیار درشت چاپ شده و به اصطلاح نقل قولی از یک منکر هولوکاست بود، اما از آنجا که جملات بعدی به شدت ریز و معنای آن هم کاملا واضع نبود، به سرعت باعث ایجاد توفانی از مخالفتها شد؛ که در نهایت به جمعآوری این تبلیغات منجر گردید.
نگرانی مروجین هولوکاست از آن است که با گذشت زمان، از استحکام بنایی که با عنوان هولوکاست بنیانگذاردهاند، کاسته شود و روزی برسد که دیگر کسی داستان یهودی سوزی در طول جنگ جهانی دوم را باور نکند. برخی معتقدند که این نگرانی در پی از دنیا رفتن شاهدان عینی هولوکاست افزایش یافته است، چرا که با نبود شاهان عینی این ماجرا ،اثبات صحت آن برای نهادهای رسمی حامی این تفکر مشکلتر خواهد شد. اما مسئله اینجاست که درستی یک واقعه تاریخی مستند نباید وابسته به شاهدان عینی باشد. وقایع مستند تاریخی غبار زمان بر خود نمیگیرند و با گذشت زمان در پرده ابهام نمیروند.
چرا بازنگری هولوکاست؟ من فکر میکنم توماس جفرسون پاسخ این سئوال را دو قرن پیش داده است؛ آن زمان که نوشت؛ هیچ واقعیتی وجود ندارد،که من از آن بترسم و یا آرزو کنم در جهان ناشناخته بماند. (8)
همه مدافعان آزادی بیان یا بازنگری و دشمنان آن
از سال 1947 مجبور بودم تا در میدانهای جنگ قانونی زیادی بجنگم؛ جنگهایی که من را از پیدا کردن زمان برای آماده کردن تفسیرهایی روشمند در حد پروفسوری که سالهای زیادی را صرف بررسی تاریخ جنگ جهانی دوم نموده عاجز میساخت؛ تفسیرهایی درباره «هولوکاست»یا «شوآه»
سالی که پس از سالی میرسید و بهمن دادگاهها فرود میآمدند، پاسخگویی به آنها مرا از طرحهایی که برای چاپ و انتظار داشتم باز میداشت. غیر از موضوع خودم،دفاع از دیگر بازنگران فرانسوی نیز، نیاز به تلاش و صرف وقت داشت. در همین زمان که این کلمات را مینویسم دو دعوا علیه من مطرح شده است؛ یکی در هلند و دیگری در فرانسه و این در حالی است که من باید مستقیم یا غیرمستقیم درباره اتهاماتی دخالت کنم که علیه دیگر بازنگران در سوئیس، کانادا و استرالیا مطرح میشود. به خاطر کمبود وقت محبورم تا از میزان کمک کردنم به دیگران کم کنم. در تمام دنیا تاکتیکهای دشمنانه ما تقریبا یکسان است. استفاده از دادگاهها برای فلج کردنه کار پیروان مکتب بازنگری؛ ]البته[ اگر حکم دورههای زندان و پرداخت خسارت و جریمه در میان نباشد. برای این مجرمان زندانی شدن به معنای یک ایست در مسیر همه فعالیتهای بازنگریشان است، در حالی که اگر حکم برای پرداخت جرایم سنگین بریده شود آنها مجبور میشوند تا بیقرار به دست آوردن پول باشند؛ در کار آن همه فشارهای دادگاه از طریق «قرار ضبط اموال»،«بستن حسابهای بانکی» و … صورت میگیرد. به خاطر همین یک دلیل،زندگی من در یک چهارم قرن مشکل شده است،هنوز اینگونه است و احتمالا همینگونه نیز باقی خواهد ماند.(9)
این یادداشتها متعلق به یک استاد حقوق دانشگاه نیست، اینها بخشی از نوشتههای یکی ازپیروان بازنگری است. آنچه او در تشریح وضعیتش گفته است تقریبا با کمی شدت و ضعف برای دیگر پیروان مکتب بازنگری تاریخی،قابل تعمیم است. ادامه دارد ...