نوشته: فریدون مجلسی
ساموئلهانتینگتون (نظریه پرداز آمریکایی که چندی پیش درگذشت) و نظریه او درباره برخورد تمدنها جنجال بزرگی آفرید، هم به عنوان استاد علوم سیاسی دارای مقام علمی برجستهای بود و هم به عنوان مشاور وزارت امور خارجه آمریکا در امور امنیتی ـ بینالمللی نقش اداری و اجرایی مهمی برعهده داشت.
دیدگاه های او از آن زمان تاکنون بارها، نفیاً یا اثباتاً، مورد بررسی و کنکاش قرار گرفته است. ممکن است بسیاری از سخنان او تکراری باشد، اما باید شخصیت و حیثیت گوینده را نیز در نظر داشت. ممکن است سخنی درست و بهجا از سوی کسی یا کسانی در گوشهای از جهان گفته شود، اما اعتبار گوینده است که بر وزن آن سخن میافزاید، زیرا اعتبار اوست که موجب میشود سخنش شنیده شود و انعکاس یابد. به نظر من در میان تمامیسخنانی که در تحلیل نظر هانتینگتون در باب برخورد تمدنها گفته یا نوشته شده، دیدگاه های متین پروفسور«آمارتیا سِن» اعتباری منحصر به فرد دارد. «آمارتیا سن» از برجستهترین استادان اقتصاد جهان است که ریاست «ترینیتی کالج» کمبریج را برعهده داشته، اکنون استاد اقتصاد دانشگاههاروارد است و جایزه نوبل رشته اقتصاد را نیز در کارنامه خود دارد. اعتبار دیگر او به خاطر بینش و دانش و وزن او در افکار فلسفی معاصر است.
کتاب «هویت و خشونت »نوشته آمارتیا سن، در واقع نقدی است که مبانی علمی مقوله یا به اصطلاح، نظریه برخورد تمدنها را مورد تردید و پرسش و چالش قرار میدهد. چنان است که گویی هانتینگتون آن مقاله را نه در مقام بیطرفانه دانشگاهی، بلکه در مقام جانبدارانة اداری ـ امنیتی نوشته باشد، و آن را در لفافه، به نوعی، بازتابی از دیدگاه برتریجویانه و نژادپرستانه غربی تلقی میکند. یادآوری برخورد مأمور مهاجرت انگلیس با خود او در زمانی که ریاست دانشکده اقتصاد ترینیتی کالج کمبریج را نیز برعهده داشت و بسیاری نکات دیگر که از تجربیات شخصیاش در آن کشور در کتاب خود آورده است، به خوبی نشان دهنده حضور این زاویه دید کتاب او است. در تقسیمبندیهانتینگتونی، جهان به حوزههای متقابل تمدنی، سه حوزه مسیحی، اسلامی، و کنفسیوسی، اصلی هستند و چنان که میدانیم، این تقسیمبندی صرفاً برپایه تفاوتهای دینی قرار دارد. برخی برخوردهای عوامانه افراطیون مذهبی در سالهای اخیر موجب شده است که تقابل تمدنهای مسیحی و اسلامی باز هم در رده اصلی قرارگیرد، و در این دیدگاه نیز گویی برای به اصطلاح تمدن مسیحی، منزلت و حقانیت بیشتری قائل شدهاند.
این دیدگاه برتریجویانه، خود عاملی است که آمارتیا سن را، نه به عنوان یک متعصب مذهبی که به دفاع جهادگونه از عقایدش برخیزد، بلکه به عنوان عالمیکه دید و درک عالمانه اش او را به تحلیل بیطرفانه ناچار میکند، به پاسخگویی واداشته است. در واقع او نه به عنوان یک مسلمان، بلکه به عنوان یک هندو پاسخ میدهد و نه فقط دیدگاه هانتینگتونی، بلکه برخوردهای درون تمدنی هندوان و مسلمانان را مورد تحلیل نقادانه قرار میدهد.
آمار تیاسن میگوید: آن تفوق فرضی هانتینگتونی انگارهای باطل است و در واقع جهان اسلام از بدو پدیداری و گسترش خود در آسیا و آفریقا با جهان غرب [اروپا] هم مرز شد. در شرایطی که اروپا در عصر تاریکی قرون وسطی به سر میبرد و سیاهکاریها و مظالم کلیسا زندگی مردم را تلخ و توسعه فرهنگی و علمی را متوقف و باب فلسفه و علم را مسدود کرده بود، که حتی در قرون متأخر آن عصر، گالیله را به استغفار از کشف گردش زمین وا میداشت، جغرافیایی که جهان اسلام نام دارد، در اوج دوران شکوه توسعه و شکوفایی فلسفه، علوم، معماری، هنرهای مستظرفه، تاریخ، ادبیات و تساهل و بلندنظری قرار داشت.
در همان زمان که دادگاههای تفتیش عقاید یا انگیزیسیون در اروپا، مخالفان کلیسا از جمله یهودیان را شکنجه میکردند و میسوزاندند، در حکومت خلفای آندولس، وزیران یهودی به کار گرفته میشدند، این همسایگی موجب بروز کشمکشهایی از سوی حاکمان اروپایی میشد که بقای آن تمدن مقرون با آزادی و تساهل و رفاه را مغایر شیوههای تنگ نظرانه تداوم سلطه قاهرانه خود بر ملتهای خودشان میپنداشتند.
شکستهای بزرگ
چهار شکست بزرگ غرب در طی این کشمکشها، یعنی شکست روم شرقی در آناتولی و سوریه، شکست قطعی و نهایی ارتش مسیحیِ اروپایی در جنگهای طولانی صلیبی در مقابل سردار بزرگ کُرد صلاح الدین ایوبی، شکست اروپا در مدیترانه (اسپانیا، سیسیل و مالت) که تا «پواتیه» در فرانسه عقب نشست، و حکومت طولانی و باشکوه مسلمانان در آن بخشهای اروپایی و مسیحی، و سرانجام پیروزی سلطان محمد فاتح بر امپراتوری بیزانس در سال 1453 میلادی، برچیدن بساط آن و فتح قسطنطنیه که وین پایتخت اتریش را نیز تهدید کرد، نوعی خصومت سرکوفته کینهتوزانه نزد آنان برجای گذاشت. این فتوحات هرچند اروپاییان را تحقیر کرد، اما عملاً موجب تضعیف حکام سیاهکار کلیسایی شد و نور فلسفه و علوم و فرهنگ و هنرهای میراث تاریخ بشری را از پنجرههای آندولس و قسطنطنیه بر آن مرداب قرون وسطایی تاباند و به نوزایی یا رنسانس آن کمک کرد.
متأسفانه در جبهه مسلمانان، ضربههای بیرونی خصوصاً حمله مغول که جز سیاهکاری، سیاهاندیشی و حاکمیت جهل و تعصب و خشونت ارمغانی نداشت و تداوم آن که موجب فروپاشی آن نظام شکوهمند شد، و نزاعها و درگیریهای پایانناپذیر قومی و فرقهای که با اصول اولیة ضدتبعیض و وحدتبخش آنان مغایرت داشت، فقر و ویرانی پایداری برجای گذاشت که آن سیر تاریخی را معکوس کرد. یعنی درست در زمانی که اروپاییان مشعل فلسفه و دانش و معرفت و هنر را از شرق ستاندند و به بازسازی و بهسازی خود پرداختند، جهان تفرقه یافته اسلامی، گرفتار فقر و جهل و تعصبات مغولی، از توسعه و پیشرفت بازماند، و برتری اقتصادی و نظامی اروپاییان به آنان فرصت داد که با بهرهمندی از آن ضعف ناشی از نفاق، سلطه خود را در چند قرن اخیر بر آنان تحمیل، و حتی تفوق ذاتی خود را باور کنند! اروپاییان از هیچ خشونت و یغمابری و فاجعهای در دوران استعمار فروگذار نکردند! اما اکنون زمان آن فرارسیده بود که وام علمی و فلسفی خود را مسترد دارند.
همچنان که درهای فلسفه و دانش به دنبال شمشیر جهانگشای مسلمانان بر اروپا گشوده شد، شمشیر اروپاییان نیز فلسفه و دانش و اندیشههای جهان نو را به سرزمینهای زیرسلطه استعماری خودشان بازگرداند! شاید این قانون طبیعت است از زبان خود آنان که «هر وضعی، ضد خودش را میپروراند!»
زمانی که مردمان زیر سلطه که جان و مال و حیثیتشان به تاراج میرفت، مقاومت کردند، آنان به حیرت افتادند! این مقاومتها در اروپا نام خشونت، توحش، خونریزی، اعمال ضدبشری، و سرانجام، تروریسم به خود گرفت! و در واقع موجب پدیدآمدن نوعی معیار یا استاندارد دوگانه در داوریهای اروپایی شد.
اروپاییان در میان خود به پیشرفتهای معنوی در برابری حقوقی و حقوق طبیعی و حقوق بشر نائل شدند، اما گویی آن را ویژه بشر اروپایی میپنداشتند! به طوری که سفیدپوستان آفریقای جنوبی، سرکوب مترقیترین حرکتهای اجتماعی را در آغاز قرن بیستم در مقاومت در برابر استعمار انگلیس، در پرونده و سوابق خود داشتند و در برابر اکثریت رنگینپوست خود وقیحانهترین تبعیضات اهانتآمیز را روا داشتند.
آپارتاید آفریقای جنوبی چیزی جز بازتاب تفکر و باور اروپایی آنان نبود! مگر رفتار انگلیسیها در هند غیر از این بود؟
در جای دیگر نیز این نکته از دل بر آمده خانم «کران دسای» نویسنده نامدار هندی و برنده جایزه بزرگ ادبی «بوکر» را در کتاب «میراث سراب»، آوردهام که به تلخی عبارتی را از یک نویسنده انگلیسی قرن گذشته نقل کرده است. آن نویسنده کتابش را به عنوان دستورالعملی برای رفتار متمدنانه و حسن سلوک هندیها نوشته بود! خواندن آن کتاب به کارگزاران انگلیسی که به هند اعزام میشدند نیز توصیه میشد. او در جایی در آن کتاب نوشته بود، «یک هندی حتی اگر به اروپا برود و تحصیل کند و حتی از دانشگاه دکترا بگیرد، هرگز نباید فراموش کند که هندی است و به اتکاء آن دانش و سابقه به خودش اجازه دهد که وارد محفل اروپاییان شود. چنین کاری مانند آن است که مردی بخواهد وارد جایگاهی زنانه شود!...»
انگلیسیها، هلندیها، پرتغالیها، اسپانیاییها، و بلژیکیها، برای درهم شکستن حرکات استقلالطلبانه مردمی که فقط خواهان دور کردن سلطه غارتگران از سرزمینهای خود بودند از هیچ فاجعه و جنایتی فروگذار نکردند، و این سخن به قرون وسطی برنمی گردد! مربوط به همین نیمه نخست قرن بیستم است! بومیان کنیا را که از متمدنترین ملل قدیمی آفریقا هستند چنان وحشتناک و آدمخوار تصویر کرده بودند، که من خود در نوجوانی از شنیدن نام مائومائو وحشت میکردم و بعدها که آگاهی بیشتری یافتم برای «جومو کنیاتا» رهبر بزرگ آن مقاومت احترام بسیار قائل شدم.
واژهای به نام «تروریسم»
عنوان تروریسم، نام تازهتری است که اروپاییان بر مقاومتهایی نهادند که در خاک خودشان و علیه خودشان انجام میشد. خصوصاً زمانی که نیروهای استقلال طلب الجزایری در پاسخ سرکوبگری های لژیون خارجی فرانسه در داخل کشورشان، آتش خشم و انتقام را به پاریس کشاندند تا مردم پایتخت نیز بدانند زندگی در میان التهاب و خون چه معنایی دارد اینگونه مقاومتها البته خونآلود، نام تروریسم به خود گرفت.
جالب آنکه همین فرانسویها در مقابل اشغالگریهای آلمان نازی با وطنپرستی و شجاعت به رهبری ژنرال دوگل فقید، مقاومت کرده و به همین شیوههای مسلحانه کور متوسل شده بودند!
در جای دیگری نوشتهام که «تروریسم بد است و نتیجه آن دخیلکردن افراد غیرنظامی و بیگناه در آثار عملکردهای کور مسلحانه است. اما این تعریف باید عمومی و همگانی باشد! در حالی که از دیدگاه غربی، عملاً گویی چنین تعریف میشود که «توسل به خشونت مسلحانه در برابر نیروهای اشغالگر، مانند کاری که نیروی مقاومت تحت فرمان دوگل در فرانسه کرد، و انفجارها و کشتارهای عمومی بدون تفکیک نظامی از غیرنظامی، و بیگناه از گناهکار، اگر از سوی اروپاییان، یا غربیها انجام شود مقاومت نامیده میشود، اما اگر از سوی دیگران و خصوصاَ مسلمانان باشد، تروریسم نامیده میشود!» چنین تعریف یا برداشتی ناروا است. باید اصلاح شود. زمان نیز تغییر کرده است. ممکن است امری که در زمانی در گذشته غیراخلاقی تلقی نمیشد، با معیارهای ضدخشونت امروزی کاملاً غیراخلاقی باشد، که البته همینطور هم هست.
در دوران معاصر در واقع دو پدیده، به واژه تروریسم در غرب رنگ مذهبی بخشید. پدیده نخست یا عام، ناشی از مقاومت مردم کشورهای اسلامی در برابر استعمار و سلطهجویی غربیان بود! اغلب مستعمرات مسلماننشین بودند، پس بدیهی است که مقاومت از سوی مردان آنها انجام شود که نام آن را تروریسم گذاشته بودند! به عبارت دیگر اگر برهوار مینشستند و به سروری آنان به دلیل لازم و کافی اروپایی بودن، تن میدادند و نوکری آنها را میکردند، متمدن و رام و آرام و خوب بودند، اما وقتی به آنها گفتند اینجا خانه ما است، میتوانید میهمان یا بازرگان باشید، اما اگر میخواهید جای صاحبخانه را بگیرید، بروید، آنوقت بیادب و وحشی و تروریست میشدند!
نهضت ملی شدن صنعت نفت ایران در واقع یک تلاش اقتصادی برای درآمد بیشتر نبود که آنها را آنچنان برآشفت. وحشت آنان از پدیدهای بود که امروز آن را سونامی ناشی از آن زلزله میدانیم و با ملیشدن کانال سوئز، حرکت استقلال الجزایر و موج برگ ضدامپریالیستی نیمه قرن بیستم، آن سونامی سیاسی تحقق یافت.
این دیدگاه دوگانه چنان بود که وقتی به آن کاربرد علمی دادند، بازهم علناً همان رویکرد را داشتند. زمانی که حقوق بینالملل در قرن هجدهم به صورت بخشی از علوم حقوقی مدون میشد، آن را «حقوق بینالملل کشورهای متمدن» نامیدند! و این عبارت «کشورهای متمدن» بارها در سخنرانیهای پرزیدنت بوش پسر، در قرن بیست و یکم نیز به کار رفت! ملل متمدن یعنی «ما مسیحیان» و لابد در مقابل ملل غیرمتمدن است که یعنی «آنها»، و نمیتوانند جهان را اینگونه تفکیک کنند و انتظار واکنش نداشته باشند. مسئله این است.
اما پدیده دوم یا خاص، به مقاومت مردم فلسطین در مقابل اشغال سرزمینشان بازمی گردد که به بهانه آن به تروریسم رنگی کاملاً مذهبی بخشیدند! من به سابقه تاریخی و بحث در باب فقدان مشروعیت آن نمیپردازم. بحث بر سر همین قالب تصویب شده توسط سازمان ملل متحد است که اسرائیل پس از اشغال بلندیهای جولان و ساحل غربی رود اردن و نوار غزه، نه فقط از خروج از سرزمینهای اشغالی و اجرای قطعنامه 242 شورای امنیتِ (سازمانی که موجودیت خود را مدیون آن میداند) خودداری، بلکه از اجرای برنامه زمین در برابر صلح نیز امتناع کرد!
این امتناع امکانپذیر نبود، مگر با برخورداری از حمایت مستقیم و آشکار غرب. جنگ سرد نیز بهانهای برای تداوم این حمایت به وجود آورده بود. یعنی در آن زمان مقاومت فلسطین در مقابل اشغالگر را با کمونیسم منطبق میدانستند، پس هر واکنشی مشروع بود! و به جای آنکه به متجاوز فشار آورند، در مقابل این همه تضمینها و پشتیبانیهای خودشان از اسرائیل، هرگز برای رفع اشغالگری و ادامه تجاوز و جلوگیری از ساخت شهرکهای یهودینشین در آن سرزمینها به خود زحمت ندادند.
هرگز به سرکوبهای خونین استقلالطلبانه مردمی که اکنون نسل سوم آنها جز زندگی در اردوگاه، زندگی دیگری به یاد نمیآورند، پاسخ ندادند.
هرگز به کشته شدن غیرنظامیان و زنان و کودکان که زمینهایشان نیز در اشغال بود، اعتراض نکردند و هنگامی که به قول خودشان «خشونت، خشونت آفرید» فریاد وا مصیبتا برآوردند! در حالی که وقتی سرکوبهای نابرابر و مسلحانه در برابر مردمی غیرمسلح و ناتوان و در واقع تروریسم قاهرانه، نظامی و دولتی، مردم آن سرزمین را به استیصال و واکنشهای مستأصلانه وا داشت، بر آن نام تروریسم نهادند.
بسیاری از اعمال خشونتبار با واکنشی اسفانگیز، با نتایج تلخ و ناگوار و قابل محکومیت همراه بوده است، اما مسئولیت اینگونه واکنشها در شرایط استیصال تحمیلی در واقع با کسانی است که از راه حل های عادلانه حمایت نکردند و چشمان خود را بر تروریسم دولتی و زورگوییهای جابرانه بستند.
تعامل و عقلانیت امری دوجانبه است. وقتی گلوی کسی را بفشارید، دستتان را گاز خواهد گرفت و نمیتوانید به وحشیانه بودن عمل گازگرفتن استناد کنید. پرسش این است که آیا ژنرال دوگل تروریست بود؟ آیا نبود؟ فرق او با مقاومت غیراروپایی دقیقاً در همان جایگاه چیست؟ باید با بیعدالتی که مادر تروریسم است، مبارزه شود و با احترام نه با تحقیر، در جزئیات، در مقابل غرامت و پوزش، انتظار سازش و گذشت و مصالحه داشت.
برداشت ناعادلانه
نکته دیگری که در این سخن باید یادآور شوم، گذشته از آن مبانی تاریخی، فراموشکاری کسانی است که امروز تروریسم را بهخاطر اعمال شرارتآمیز چند دیوانة منحرفِ سلفی که غالباً هم در اردوگاههای آموزشی خودشان در افغانستان و پاکستان در جنگ خودشان با کمونیسم و شوروی پرورانده شدند، با اسلامیت و مردم کشورهای اسلامی برابر میدانند و با اهانتها و رفتارهای تحقیرآمیز خودشان بر این خصومت دامن میزنند.
مقصودم از فراموشکاری، یادآوری دهها عملیات خشونتبار خودشان، غیر از واکنشها و کشتارهای گسترده نظامی آنها است، که هیچ توجیه مقاومتی و مشروعی نداشت.
میخواهم بپرسم که آیا کشتارهای متقابل نیروهای پروتستان و کاتولیک ایرلند شمالی نیز اسلامی بود؟ آیا فجایع «اتا»، نیروهای اقلیت استقلالطلب باسک، اسلامی است؟ آیا مقاوت «کُرس» اسلامی است؟ آیا تروریسم مافیای مواد مخدر و قمار و فحشا با سابقه هشتاد ساله در آمریکا، اسلامی است؟ آیا بریگادهای سرخ در ایتالیا و ژاپن با آنهمه فجایع اسلامی بودند؟ آیا تروریستهای «بادر ماینهوف» در آلمان، اسلامی بودند؟ آیا آن انفجار زهرآلود در متروی توکیو، به وسیله مسلمانان انجام شد؟ آیا انفجار مرکز دولتی اوکلاهماسیتی، به وسیله مسلمانان انجام شد؟ آیا صدها حادثه به گلوله بستن کلاس ها، در مدارس و دانشگاه های آمریکایی به وسیله مسلمانان انجام شده است؟ آیا جنایتکاران تجارت کوکایین که گاه تمامی یک دولت آمریکای جنوبی را در اختیار یا گروگان خود دارند، اسلامی هستند؟ آیا فجایع کنگو را مسلمانان پدید آوردند؟ آیا کشتارهای سیاسی در شیلی پینوشه و در آرژانتین نظامیان و... تروریسم اسلامی بود؟
نباید فراموش کرد که این برخوردها در درون به اصطلاح تمدنها نیز وجود دارد!در روابط فرهنگی جهانی، گروههای مختلف با فرهنگهای متفاوت گاهی در برابر یکدیگر قرار میگیرند.
در واقع تنوع بخشیدن فرهنگی در مقابل فرهنگ تک بُعدی است که چه در درون جوامع و چه در رابطه میان جوامع با یکدیگر، میتواند با تبادل فرهنگی و ایجاد آشنایی و خویشاوندی فرهنگی صلح داخلی و خارجی را تضمین کند.
قصد من از یادآوری آن برخوردها، دامن زدن به کینهها نیست، بلکه چنان که آمارتیا سن میگوید، نفی چیزی به نام برخورد تمدنها است و این نفی باید با احترام متقابل، تغییر مواضع سلطهطلبانه و رعایت احترام و برابری و عدالت در سیاستهای داخلی و خارجی همراه باشد. خوشبین و امیدوار هستم که جهان به این سو برود و شکست افکار متکبرانه نومحافظهکاران را در قدرتمندترین کشور دنیا، طلیعه این امید میدانم.