تاریخ انتشار : ۲۴ دی ۱۳۸۸ - ۰۸:۱۹  ، 
شناسه خبر : ۱۲۵۰۶۰

 امیرهوشنگ انوری
کودتایی که سوم اسفند سال 1299 خورشیدی در ایران به وقوع پیوست ، از آن روکه سرانجام در آبان ماه 1304 منتهی به انقراض سلسله قاجاریه پس از یکصدوپنجاه ویک سال حکومت و برآمدن پهلوی ها شد، نقطه عطفی پراهمیت و سرنوشت ساز در تاریخ معاصر ایران شمرده می شود. طراح اصلی کودتا یک افسربلندپایه انگلیسی به نام »سرادموند آیرون ساید« (1959-1880م) بود که به پاس خدمات خویش به کشورش در سال 1940م به ریاست کل ستاد ارتش بریتانیا منصوب شد. آیرون ساید در هشتم مهر 1299 وارد ایران شد و در بیست و هفتم بهمن همان سال ایران را ترک کرد و در همین مدت کوتاه تدارک و زمینه های کودتایی را در ایران فراهم آورد، که یک هفته پس از خروجش به پیروزی رسید. از جمله کسانی که او را در طراحی و اجرای کودتا یاری دادند یکی »هرمن کامرون نورمن « (1955-1872م) سفیر مختار وقت بریتانیا در ایران و »کلنل هنری اسمایس «افسری که از زمان »وثوق الدوله « برای سازماندهی ژاندارمری آذربایجان در استخدام دولت ایران به سر می برد بودند. همین اسمایس بود که نخستین بار »رضاخان میرپنج « را برای انگلیسی ها کشف کرد و او را به آیرون ساید معرفی نمود، آیرون ساید نیز اولین کسی بود که رضاخان را از هیات سربازی ساده به فرماندهی گردان قزاق تبریز ارتقا داد.
رضاخان پس ازاینکه به آیرون ساید تعهد داد هیچگونه اقدام تهاجمی علیه عقب نشینی نیروی »سپاه شمال ایران « انگلیسی ها به عمل نیاورد، اجازه یافت در راس نیرویی هزارنفره در روز بیست وپنج بهمن 1299 اردوی قزوین را به قصد تصرف تهران ترک کند. سپاه قزاق روز دوم اسفند به تهران می رسد و پیش از ورود به شهر در حوالی مهرآباد کنونی اتراق می کند. در این هنگام »سید ضیاء الدین «، که بعدا نام طباطبایی (1348-1267) را برای خود برگزید از تهران به رضاخان می پیوندد تا آخرین بخش های سناریوی کودتا نیز تحقق یابد، طباطبایی یک »انگلوفیل « دوآتشه بود که در جریان قرارداد 1919 به شدت باروزنامه اش »رعد« از قرارداد و انگلیسی ها حمایت کرده بود.
در این زمان که »احمدشاه «، واپسین پادشاه قاجار و اعیان و اشراف دچار وحشت شده بودند هیاتی را برای مذاکره و انصراف رضاخان از حمله به تهران به اردوی قزاق ها روانه کردند. این گروه مرکب بود از »معین الملک « از طرف شاه ، »ادیب السلطنه « به نمایندگی دولت که »سپهدار« ریاست آن را به عهده داشت و »کلنل هیگ « و »ژنرال دیکسن « از طرف سفارت انگلیس ، حضور یافتن نمایندگان سفارت انگلیس در واقع بخشی از نمایش انگلیسی ها بود تا وانمود سازند که اطلاعی از جریان کودتا ندارند. آنچه مربوط به مذاکره میان این هیات و رضاخان مربوط می شود موضوع خاطره مورد نظر ما می باشد، ماجرای آن دیدار را سیدضیاءالدین طباطبایی که خود از موسسین کودتا بود و در جلسه حضور داشت چنین بیان می کند: »شب سوم اسفند در مهرآباد بودیم ، شیپورچی آماده بود که شیپور حرکت بزند ]به سمت تهران [، ناگاه خبردادند که از طرف شاه و دولت جمعی برای ملاقات دسته قزاق آمده اند... من با رضاخان تبانی کردم که چطور صحبت کند و نیز قرار شد اگر لازم شد که من با او مشورت کنم به عنوان »اتاماژور« مشارالیه را احضار خواهم کرد.
من پشت در اتاق دیگر پنهان شدم و مواظب حضرات بودم .
حضرات وارد شدند و نشستند، و از قول دولت و شاه و سفارت انگلیس [!؟] پیغام دادند که نباید این عده وارد شهر شوند دیدم رضاخان گفت : اطاعت می کنم !...
من بی اندازه متوحش شدم ، زیراکار به کلی خراب شده بود و دیدم مشارالیه پاک خود را باخته و یکباره تسلیم شده است!
فورا رضاقلی خان (امیر خسروی) را فرستادم که برود و به رضاخان بگوید: اتاماژور شما را می خواهند. رفت و گفت.
کسی از حضار پرسید: اتاماژور کیست؟
شنیدم که رضاخان هم گفت : بله اتاماژور دیگر کیست؟!
ناچار من خودم وارد اتاق شدم گفتم : سلام علیکم ! به شیپورچی هم دستور دادم که به محض اینکه من وارد اتاق شدم شیپور حرکت را بزند، و وارد اتاق آقایان شدم . صدای شیپور حرکت ، حضرات را دستپاچه کرد و گفتند: ما از طرف دولت آمده ایم و فرمان شاه است که نباید قوا حرکت کند.
من گفتم : ما هم از طرف ملت آمده ایم [؟!] و باید امشب این عده به شهر بروند، و به رضاخان گفتم بیا برویم ! حضرات گفتند: کجا! گفتم : تهران ! آقایان که برخاسته بودند بنای چرخ خوردن را گذاشتند و بالاخره گفتند آقا چرا می خواهید به تهران بروید* گفتم : می رویم که تهران جنایتکار را به توپ ببندیم ، گفتند : ژاندارم و سرباز آنجا است و خونریزی می شود. گفتم : امر می دهم ژاندارم و سرباز را به توپ ببندند!
گفتند: آقا دولت است ، امر به توقف عده داده است ، گفتم : دولت تا حالا کجا بود، و امر کردم حضرات را توقیف کردند!
رضاخان همه جا همراه من بود ولی متزلزل و مردد بود و من به او امر می دادم و او را با خود هر طرف می کشیدم که : بیا برویم!
رضاخان گفت : آخر ژاندارم دم دروازه است ، گفتم : اهمیت ندارد آنها را به توپ می بندیم ! [سیدضیاء که جزئیات کودتا را بهتر از رضاخان می دانست ، اطلاع داشت که طبق نقشه آیرون ساید ژاندارمری هیچ مقاومتی در مقابل سپاه قزاق نخواهد کرد، این چنین نیز شد.[ عده راه افتاد. وارد شهر شدیم ، کسی دست در نیاورد، وارد میدان مشق شدیم ، توقیفی ها را در اتاقی نگاه داشتند. و بعداز شلیک توپ و تصرف نظمیه و کمیساریاها به قزاقان که مامور شهر شدند امر کردم مواظب باشند کسی به سفارتخانه ها پناه نبرد. بعداز نصف شب بود، با رضاخان نشسته بودیم ، ناگاه سربازی وارد شد و به رضاخان گفت : »شاهزاده فرمانفرما«] یکی از مقتدرترین اشراف ایران درآن زمان [ می خواهند با شما ملاقات کنند. دیدم رضاخان فورا گفت : شاهزاده فرمانفرما، واز جا برخاست ! ... یافتم که باز خود را باخته است و الان کار خراب می شود... او را نشاندم و به قزاق گفتم ، بگو چند دقیقه آنجا تشریف داشته باشند. رضا خان با تردید نشست!
معلوم شد که فرمانفرما بعداز ورود قزاق به شهر به قصد پناه بردن به سفارتخانه انگلیس از خانه حرکت کرده و قزاق ها جلوی او را گرفته اند، او گفته صاحب منصب این عده کیست ، گفته اند: »رضاخان میرپنج است ، دید که با این شخص آشنایی دارد به قزاق خانه آمد که او را ملاقات کند و اگر می گذاشتم شاهزاده رضاخان را ملاقات کند، کار خراب بود! چه دیدم رضاخان خیلی به شاهزاده فرمانفرما اهمیت می دهد و هر دقیقه می خواهد که او را احضار کند، لذا دستور دادم شاهزاده را توقیف کردند!« (محمدتقی بهار، تاریخ مختصر احزاب سیاسی در ایران ، ج اول)