محمدجواد مرادینیا
دوران کودکی
همانگونه که در صفحات قبل گذشت ، آقا روح ا... در20 جمادی الثانی 1320 ق . در خمین به دنیا آمد و هنوز چهارماه و بیست و دو روز از عمرش نگذشته بود که گرد یتیمی بر چهره اش نشست . در آن شرایط صاحب خانم خواهر آقا مصطفی ،(عمه آقا روح ا...) که شیرزنی مثال زدنی بود از خانه شوهر (که فرزندی از او نداشت )به خانه برادر فقید آمد تا در کنار هاجر، مراقب یتیمان آقا مصطفی باشد.
آقا روح ا... علاوه بر آن که مادر و عمه را در کنار خود داشت ، از شیر سینه دایه ای مهربان و در عین حال شجاع به نام ننه خاور نیز برخوردار بود و این زنان شریف ، دست در دست هم اجازه ندادند فرزندان آقا مصطفی از رنج یتیمی ،افسرده و ملول گردند.
آقا روح ا... به هنگام سفر نسبتا طولانی مادر و عمه به اراک و تهران که به خون خواهی آقا مصطفی صورت می گرفت ، تحت سرپرستی خواهر بزرگترش مولود آغا و دایه اش ننه خاور در خمین باقی ماند تا از همان نخستین سال زندگی ، دوری از پدر و مادر را تجربه کرده باشد.
آقا مرتضی ، برادر بزرگ آقا روح ا... درباره شرایط آن سال ها و نحوه گذران زندگی شان می گوید: «عمه ام مرحوم صاحب خانم و مادرم مرحوم هاجر خانم مواظب ما بودند و مشهدی قنبر علی متصدی امور ملکی وراث بود. دیگر به اندرون ]بخشی از ساختمان [ احتیاجی نداشتیم ، لذا مادر و عمه ، اندرون را به حکومت وقت اجاره داده و خود ما در بیرونی ساکن بودیم .»
آقا روح ا... پس از آن که قرآن را در خانه آموخت درسن هفت سالگی پا به مکتب خانه گذاشت و نزد ملاابوالقاسم شروع به تحصیل دروس ابتدایی کرد. بعد از آن به مکتب خانه شیخ جعفر پسرعموی مادرش رفت . معلم دیگر وی در دروس ابتدایی میرزا محمود ملقب به افتخار العلما نام داشت . او مقدمات و سیوطی درس می داد و مادرش نیز که زن باسوادی بود هیات و نجوم تدریس می کرد. افتخار العلما و مادرش به نوعی معلم خصوصی آقا روح ا... و برادرانش محسوب شده ، برای تدریس به خانه آنها می آمدند.
هاجر برای آن که فرزندانش از قافله علم عقب نمانند، دو پسر بزرگتر (آقا مرتضی و آقا نورالدین ) را برای ادامه تحصیل به اصفهان فرستاد اما به دلیل شرایط بحرانی کشور و وجود ناامنی و هرج و مرج در راه ها رضایت نداد فرزند کوچکش آقا روح ا... از خمین دور شود و لذا در بهره گیری از اساتید محلی برای آموزش او نهایت جدیت را به خرج داد.
سایر معلمان آقا روح ا... در خمین عبارت بودند ازحاج میرزا رضا نجفی معروف به آقا نجفی که درجه اجتهاد داشت وعلاوه بر آن که پسرعمه آقا روح ا... بود، شوهر خواهر وی نیز محسوب می شد. وی معلم منطق آقا روح ا... بود. حاج میرزا مهدی مجتهد، دایی آقا روح ا... نیز مقدمات را به وی آموخت . آقا مرتضی ، برادر بزرگ آقا روح ا...هم علاوه بر آنکه در حقش پدری می کرد و در آموزش آنچه می دانست نیز از منطق و مطول و سیوطی و مشق خوشنویسی به برادر کوچکتر دریغ نورزید. به همین دلیل امام خمینی وی را در حکم پدر خود می دانست و بارها به فرزند خود سید احمد گفته بود، اگر ایشان نبود من نمی توانستم درس بخوانم .
آقا روح ا... تا 19 سالگی در خمین ماند و هر آنچه از علوم در نزد عالمان خمین آموختنی بود آموخت و دیگر به جایی رسید که چیزی برای فراگرفتن در زادگاه خود نیافت .
حوادث خمین و آبدیدگی امام
سال های کودکی تا جوانی امام خمینی ، دوران پرحادثه و تعیین کننده ای در تاریخ ایران بود. در آن عصر مردم ولایات مختلف ایران گرفتار حاکمان مستبد محلی و نیز اشرار و یاغیان و راهزنانی بودند که از هر سو عرصه را بر زندگی همه تنگ کرده بودند. وقوع انقلاب مشروطه و حوادث پس از آن ، شعله ور شدن آتش جنگ جهانی اول و ورود ناخواسته ایران به این کشمکش ، قحطی ،گرسنگی ،بیماری های مرگبار عمومی و سرانجام کودتای سوم اسفند 1299 ش .رخدادهای بزرگ و قابل اعتنایی بود که در این دوره اتفاق افتاد.
امام خمینی در شهر کوچک خمین ظلم حاکمانی را نظاره می کرد که در اصل وظیفه شان حراست از جان و مال و آبروی شهروندان بود اما آنان بی اعتنا به وظیفه اصلی خود، در اذیت و آزار مردم و پایمال کردن حقوق بی پناهان ، دست کمی از اشرار ودزدان نداشتند. او در توصیف وضعیت آن روزگار گفته است :«یک حکومت در یک بلدی که می آمد، کانه مالک جان و مال مردم بود و مردم ]باید[ در مقابل او هیچ حرف نزنند. من خودم مشاهده کردم که حکومتی در ولایات ثلاث بود، مرکزش گلپایگان بود و آمده بود خمین . من بچه بودم یکی از تجار درجه یک خمین را که یک آدم بسیار متدین بود، آدم بسیار خوبی بود، حالا چه بهانه ای این مرد خبیث پیدا کرد ]نمی دانم [ توی اتاقش رفته بودند، نشسته بودند، کشیدندش آوردندش توی حیاط ، بستندش به چوب و به کف پایش چوب زدند. بعد هم آن فراش خبیثی که همراهش بود (من توی دالان وقتی داشت می رفت دیدم ) با چک به پشت گردنش زد تا بردند. حالا چی از او گرفته ، آن را دیگر من نمی دانم . وضع حکومت ها این طور بود.»
«امثال عین الدوله هایی که در هر محلی بودند مردم را کباب می کردند و آن همه ظلم می کردند و حکومت های اینها اجاره ای بود. یعنی در تهران اینکه در راس بود، خراسان را به یکی تیول می کرد و اصفهان را به یکی . این به حسب اختلاف سعه از آنها پول می گرفت و این مختار بود برود آن جا که کسی مثلا آن وقت بیست هزار تومان می داد... این باید برود بیست هزار تومان این آقا را بدهد، یک بیست هزارتومان هم برای خودش تهیه کند. دیگر هرچه مردم می خواستند که شکایت کنند بنا براین بود که دیگر شکایت ها را گوش ندهد.»
امام خمینی علاوه براینکه از نزدیک شاهد ظلم بی پایان این دسته از حکام و خوانین بود گهگاه می شنید یا می دید که گروهی دزد و یاغی راه را بر مردم بسته به قتل و غارت پرداخته اند و حتی بعضا شهر را در معرض تهاجم اشرار می دید. در آن هنگام ، اهالی بی پناه ، چاره ای جز آن که خود راسا به دفاع از خویش برخیزند، پیش رو نمی دیدند.
امام خمینی که در آن روزگار تازه در آغاز راه نوجوانی بود در متن حوادث قرار داشت و خانه پدری اش مامن کودکان ، پیران و زنان بی پناه بود. او نیز به همراه مردان در سنگر حاضر می شد و به سوی اشرار شلیک می کرد. وی خود در این باره گفته است :«من از بچگی در جنگ بودم . ما مورد هجوم زلقی ها بودیم ، مورد هجوم رجبعلی ها بودیم و خودمان تفنگ داشتیم و من در عین حالی که تقریبا شاید اوایل بلوغم بود، بچه بودم ، دور این سنگرهایی که بسته بودند در محل ما و اینها می خواستند هجوم و غارت کنند، آن جا می رفتیم سنگرها را سرکشی می کردیم .»
امام درجای دیگر با تفصیل بیشتری اوضاع آن دوره را شرح داده است : «ما در خمین که بودیم سنگربندی می کردیم . من هم تفنگ داشتم ، منتها بچه بودم . به اندازه بچگی ام ، بچه شانزده ، هفده ساله ، ما تفنگ دستمان بود و تعلیم و تعلم تفنگ هم می کردیم ، من بلدم الان تفنگ بیاندازم ، این اخوی ما ]آقا مرتضی [ بزرگتر از ما بود. ایشان تفنگ انداز است . منتها حالا پیرمرد است .
ما سنگر می رفتیم و با این اشراری که بودند و حمله می کردند و می خواستند بگیرند و چه کنند ]می جنگیدیم [. دیگر دولت مرکزی قدرت نداشت و هرج و مرج بود و همه جا. کاشان و این حدود قم نایب حسین کاشی و پسرش بود. آن حدود خمین هم زلقی ها و دیگران حمله می کردند. یک دفعه آمدند یک محله از خمین را گرفتند و مردم با آنها معارضه کردند و تفنگ به دست گرفتند و ما هم جزو آنها بودیم که به اندازه ای که می توانستیم حرکت بکنیم .»
جنگ جهانی اول ، ورود قشون روس به خمین ، نایاب شدن مواد غذایی ، قحطی ، گرسنگی ، بیماری و مرگ های دسته جمعی از جمله حوادث مهم دوره ای است که امام خمینی سال های نوجوانی و جوانی خود را در آن سپری می کرد.
شعله های جنگ که به ایران رسید، مردان سیاسی مرکز، تصمیم به تغییر پایتخت گرفتند. جماعتی کثیر از آنها راهی اصفهان شدند اما به دلایلی تغییر پایتخت عملی نشد و لذا آنها در قالب کمیته دفاع ملی به سوی مرزهای غرب کشور شتافته تا در آنجا دولتی ملی تشکیل دهند. این جماعت بر سر راه اصفهان به کرمانشاه ، دسته دسته از خمین عبور کرده و شب و روزی در این ولایت اطراق کردند. این فرصتی مناسب بود تا آقا روح ا... از نزدیک آنان را رویت کرده و ذهن کنجکاوش را با مسائل مهم کشور آشنا سازد.
روس ها در17 ربیع الثانی 1334ق . (دوم اسفند 1294 ش .) وارد خمین شدند. امام درباره این واقعه گفته است :«من کوچک بودم ، لکن مدرسه می رفتم و سربازهای شوروی ]روس [ را در همان مرکزی که ما داشتیم در خمین ، من آنجا آنها را می دیدم و مورد تاخت و تاز واقع شدیم در جنگ بین المللی اول ».
به دنبال ورود قشون بیگانه به ایران ، قحطی و گرسنگی دامنگیر مردم شد و آنان برای سیر کردن شکم خود به هر چیزی روی آوردند. نتیجه آن که بیماری وبا گریبان اهل خمین را گرفت و تلفات زیادی بر جا گذاشت . آن قدر مردم تلف شدند که اجساد آنان با لباس و به صورت دسته جمعی در قبرستان حاشیه مزار امامزاده ابوطالب دفن می شد.
قاصد مرگ که با بروز وبا بر خاک خمین اردو زده و هر روز تنی چند از فلک زدگان این ولایت را به کام خود می کشید به تدریج به حریم خانواده آقا روح ا... نیز قدم گذاشت و در فاصله چندماه بهترین عزیزانش را از او گرفت . در آن ایام حتی آقا روح ا... شانزده ساله نیز نشانه هایی از ابتلا به این بیماری مرگبار از خود بروز داد و لذا عمه غمخوار و مادر مهربان او را به همراه برادر بزرگش آقا مرتضی به منطقه ای مرتفع در شمال خمین که هوا و آبی پاک و سالم داشت فرستادند تا اینکه دست اجل گریبانش را رها کند. آقا روح ا... در آن سال از مرگ نجات یافت اما عمه عزیزش صاحب خانم که از لحظه چشم گشودن تا آن هنگام یار و یاورش بود در اوایل ذی القعده 1336 ق . (اواخر مرداد 1297 ش .) چشم از جهان فرو بست و پنج ماه بعد نیز در اوایل ربیع الثانی 1337 ق .(اواخر دی ماه 1297 ش .) روح مادر گرامی اش هاجر به عالم باقی پرکشید.
امام خمینی در این هنگام که نوجوانی 16 ساله بود از نعمت وجود پدر، مادر و عمه (که برای او نقش مادر دوم را داشت ) محروم گردیده و از آن پس دیگر می بایست تنها و تنها روی پای خود بایستد. وی دو، سه سالی دیگر در خمین درنگ کرد تا رفته رفته آرامش و امنیتی نسبی بر راه ها و ولایات حاکم شد و آن گاه تصمیم به هجرت از زادگاه خود گرفت . برادرانش شاگردان حوزه علمیه اصفهان بودند و او براساس شنیده ها و تجربیات آنها قصد عزیمت به آن جا را داشت و خود را برای این هجرت آماده می کرد اما آوازه حوزه تازه رونق یافته اراک آقا روح ا... را به سوی آن ولایت نوبنیاد کشاند.
هجرت به اراک
خبرهای اراک حکایت از آن داشت که حاج شیخ عبدالکریم حائری ، روحی تازه به حوزه آن جا دمیده و دیگر به حوزه اصفهان پهلو می زند. پس آقا روح ا... تصمیم خود را گرفت و در 1339ق . راهی اراک در 60 کیلومتری شمال خمین شد و در مدرسه دینی سپهدار رحل اقامت افکند.
آقا روح ا... در مدت اقامت یک ساله در اراک ، مطول را نزد آقا شیخ محمدعلی بروجردی و منطق را نزد آقا شیخ محمد گلپایگانی خوانده و شرح لمعه را نیز از آقا عباس اراکی آموخت .
منزل دوم قم
دوره اقامت آقا روح ا... در اراک کوتاه بود، چرا که حاج شیخ عبدالکریم در رجب 1340 ق . (نوروز 1300 ش .) اراک را برای همیشه ترک و در قم رحل اقامت افکند.
چهارماه پس از مهاجرت آیت ا... حائری ، حاج آقا روح ا... نیز به قم ره کشید و د ر حجره ای از مدرسه دارالشفاء مسکن گزید و به ادامه تحصیل مشغول شد. مقطع درسی او در بدو ورود به قم اجازه حضور در کلاس آیت ا... حائری را نمی داد، از این رو برای آموختن تتمه مطول نزد ادیب تهرانی (موسوم به آقا میرزا محمدعلی ) شتافت ، سطوح را از حاج سیدمحمدتقی خوانساری و آقا میرزا سیدعلی یثربی کاشانی فراگرفت و سپس به درس خارج آیت ا... حائری راه یافت و عمده تحصیلات خارج را در محضر او گذراند. با این حال خوشه چینی از خرمن معرفت دیگر اساتید و اساتین قم کماکان در برنامه درسی آقا روح ا... قرارداشت که حاج میرزا جواد ملکی تبریزی مولف کتاب اسرار الصلوه (متوفای 1343 ق .)، حاج میرزا ابوالحسن رفیعی قزوینی صاحب شرح دعای سحر (که از 1341 تا 1347 ق . در قم بود) و آقا شیخ محمدرضا مسجدشاهی صاحب وقایع الاذهان که در سال های 1344 تا 1346 ق . در قم اقامت داشت از آن جمله بودند.
در این میان البته نقش دوتن از اساتید، بسیار برجسته و موثرتر می نمود؛ یکی آیت ا... حاج شیخ عبدالکریم حائری بود و دیگری آیت ا... میرزا محمدعلی شاه آبادی . اولی عالم و فقیهی بزرگ محسوب می شد که محضر فقیهان بزرگتر همچون آیات میرزا محمدحسن شیرازی ، میرزا محمدتقی شیرازی ، شیخ فضل ا... نوری ، آخوند خراسانی ، سیدمحمد کاظم یزدی و سیدمحمدفشارکی را درک کرده بود و دومی فقیه ، عارف و حکیمی که شاگردی عالمان و حکمایی همچون میرزا حسن آشتیانی ، میرزا حسن خلیلی و میرزا هاشم رشتی را در کارنامه خود داشت .
درک محضر آیت ا... حائری برای امام خمینی (ره ) آنچنان شیرین و دلچسب و آثار آن به گونه ای عمیق بود که نشانه هایش در اشعار عارفانه او به روشنی قابل رویت است ، از جمله در قصیده بهاریه :
آمد بهار و بوستان شد رشک فردوس برین
گل ها شکفته در چمن ، چون روی یار نازنین
]...[
عالم شود از مقدمش ، خالی ز جهل ، از علم پر
چون شهر قم از مقدم شیخ اجل میر مهین
ابرعطا، فیض عمیم ، بحرسخی ، کنز نعیم
کان کرم «عبدالکریم » پشت و پناه مسلمین
گنجینه علم سلف ، سرچشمه فضل خلف
دادش خداوند از شرف برکف زمام شرع و دین
در سایه اش گرد آمده اعلام دین از هر بلد
بر ساحتش آورده رو، طلاب از هر سرزمین
یا رب به عمر و عزتش افزای و جاه و حرمتش
کاحیا کند از همتش آیین خیرالمرسلین
امام در توصیف سیره این استاد و مرادش نوشته است : «من خود در زمان خود کسانی را دیدم که ریاست تامه یک مملکت ، بلکه قطر شیعه را داشتند و سیره آنها تالی تلو سیره رسول اکرم (ص )بود. جناب استاد معظم و فقیه مکرم ، حاج شیخ عبدالکریم حائری یزدی که از هزار و سیصد و چهل تا پنجاه و پنج ]1315 - 1300 ش [ ریاست تامه و مرجعیت کامل قطر شیعه را داشت ، همه دیدیم که چه سیره ای داشت . با نوکر و خادم خود هم سفره و غذا بود، روی زمین می نشست . با اصاغر طلاب مزاح های عجیب و غریب می فرمود. اخیرا که کسالت داشت ، بعدمغرب بدون ردا، یک رشته مختصری دور سرش پیچیده بود و گیوه به پا کرده در کوچه قدم می زد. وقعش در قلوب بیشتر می شد و به مقام او از این کارها لطمه ای وارد نمی آمد. غیراز آن ، مرحوم از علمای خیلی محترم قم بودند که به هیچ وجه این قیودی که شیطان برای شما می تراشد در آنها نبود. خود، بضاعت خود را از بازار می خرید. برای منزل خود آب از آب انبارها می آورد. اشتغال به کار منزل پیدا می کرد. مقدم و موخر و صدر و ذیل پیش نظر پاک آنها یکسان بود. تواضع شان به طوری بود که مایه تعجب انسان می شد و مقامات آنها محفوظ بود. محل آنها در قلوب بیشتر می شد.»
آیت ا... شاه آبادی نیز بیشترین و بزرگ ترین تاثیر را برشخصیت امام خمینی (ره ) گذاشت و نزد او جایگاه رفیعی داشت به گونه ای که تا آخر عمر همیشه با احترام کامل از وی یاد می کرد. شاه آبادی تنها عارفی گوشه نشین و اهل ذکر نبود که فقط به رستگاری شخص خویش بیندیشد و بس ، بلکه عالمی سیاسی و عارفی اجتماعی محسوب می شد که به هنگام ضرورت با شجاعت خاص پا به میدان عمل گذاشته از کیان اسلام دفاع می کرد. شاید همین چند جانبه بودن شخصیت وی منشا کشش امام خمینی در جوانی به سوی او شد، جاذبه ای که امام را واداشت با اصرار از او بخواهد تا اجازه حضور در محضر درسش را صادر کند.
آشنایی سرنوشت ساز این مرید و مراد، خود داستانی دارد که چکیده آن از زبان امام برای فرزندش احمد چنین روایت شده است : «من پس از آن که توسط یکی از منسوبین مرحوم شاه آبادی با ایشان آشنا شدم در مدرسه فیضیه ایشان را ملاقات کردم و یک مساله عرفانی از ایشان پرسیدم . شروع کردند به پاسخ دادن . فهمیدم اهل کار است . به دنبال ایشان آمدم و اصرار می کردم که با ایشان یک درس داشته باشم و ایشان در ابتدا قبول نمی کردند تا به گذر عابدین رسیدیم و بالاخره ایشان که فکر می کرد من فلسفه می خواهم قبول کردند. ولی من به ایشان گفتم که فلسفه خوانده ام و عرفان می خواهم و ایشان دوباره بنا را گذاشتند بر قبول نکردن و من باز هم اصرار کردم تا بالاخره قبول کردند و من حدود هفت سال نزد وی فصوص و مفتاح الغیب خواندم .
آقای شاه آبادی در خلال سال هایی که امام خمینی از محضرش فیض می برد چنان تاثیری شگرف بر روح و جان او گذاشت که امام از آن تعبیر به حق حیات روحانی کرده ، حقی که دست و زبان از عهده شکرش بر نمی آید. او چنان شیفته و مجذوب استاد بود که هرگاه نامی از شاه آبادی به میان می آورد به دنبال آن از پسوند روحی فداه (جانم فدایش باد) بهره می جست .
امام حتی پس از آن که آقای شاه آبادی از قم به تهران مراجعت کرد نیز ارتباطش را با استاد قطع نکرد و هروقت به تهران می آمد با کمال حرص در نماز جماعت ایشان شرکت می کرد.
«آقای خمینی (ره )کارش ]در رابطه با آقای شاه آبادی [ به این حد از محبت رسیده بود که پدر عیال ایشان ]آقای ثقفی که منزل شان در تهران بود[ می گفت من به روح ا... گفتم تو برای زنت نمی آیی تهران ، تو برای شاه آبادی می آیی تهران ، بعد می آیی سراغ زنت .»
لابد از این روست که امام درباره آیت ا... شاه آبادی گفته است : «شاید بتوانم ادعا کنم هیچ کس به اندازه من ایشان را نشناخته است .»
امام خمینی (ره )در 35 سالگی به درجه اجتهاد رسید . وی در آن سال ها از فضلای برجسته حوزه قم به شمار می آمد، کما اینکه مولف کتاب آیینه دانشوران در سال 1313 ش . او را چنین معرفی کرده است : «آقای سید روح ا... از فضلا و دانشمندانی هستند که در خدمت آقای شاه آبادی درس خوانده و سال ها از محضر عرفان و اخلاق آن جناب بهره برده اند... ایشان وقت خویش را بیشتر به تعلیم و تعلم کتب صدرالمتالهین گذارده ...» و در چاپ بعدی کتاب ، درباره وی افزوده است : «از متخصصین علوم فلسفه و عرفان و علاقه مندان به مطالعه کتب صدرالمتالهین در روزگار تالیف این کتاب (یعنی چاپ اول ) دانشمند عالی مقام آقای حاج آقا روح ا... خمینی بودند. به طوری که چکامه های دلنواز آن ورد زبان ما دانشجویان بود؛ از آن جمله غزل شیرینی بود که هنوز مطلعش را فراموش نکرده ام :
من در هوای دوست گذشتم زجان خویش
دل از وطن بریدم و از خانمان خویش »
تدریس و تالیف کتب فلسفی ، عرفانی و اخلاقی از اشتغالات مهم امام خمینی در دهه اول و دوم اقامتش در قم بود. وی تدریس کتاب های فلسفی را از 1307 ش . در مدرسه فیضیه آغاز کرد. بنابر نوشته یکی از شاگردانش : «آقای خمینی در سال 1316 ش . از مدرسین فاضل و به نام حوزه قم بود و با آن که جوان و در حدود سی و شش سال داشت مورد تعظیم و احترام همگان بود. عصرها حدود دو ساعت به غروب مانده به مدرسه فیضیه می آمد و در ضلع جنوبی مدرسه در جلوی یکی از حجرات می نشست و با فضلای درجه اول حوزه مانند مرحوم سیدمحمد یزدی معروف به داماد و مرحوم شیخ حسن نویی و مرحوم فاضل لنکرانی به بحث و جدال در مسائل فقهی و اصولی می پرداخت ... در آغاز سال 1318 ش . از بعضی طلاب شنیدم که آقای روح ا... خمینی درس شرح منظومه حاج ملا هادی سبزواری را آغاز خواهد کرد... روش تدریس او برخلاف استادان دیگر بود... او خود سرشار از این کیفیت عرفانی ، دینی و فلسفی بود...»