تاریخ انتشار : ۱۵ مهر ۱۳۹۱ - ۱۲:۳۱  ، 
شناسه خبر : ۱۲۵۳۹۱

جان پرکینس / مترجم:توحید احمدی
فصل 19 ـ اعترافات یک شکنجه شده
چند روز بعد یمین من را از داخل شهری فقیر و خاکی، به جایی بیرون تهران در مسیر عبور کاروان شتران و بیرون از حاشیه صحرا برد. هنگامی که خورشید در حال غروب کردن بود یمین ماشین را کنار مجموعه ای از خانه های کوچک محاصره شده توسط درختان صحرایی متوقف کرد.
«واحه ای خیلی قدیمی!»، «قدیمی به اندازه قرونی قبل از زمان مارکوپولو» و با گفتن این جملات من را به داخل یکی از آن خانه ها راهنمایی کرد. «مردی که داخل خانه است، PhD از یکی از بزرگترین دانشگاههای شماست. به دلایلی که به زودی مشخص خواهد شد نام او باید مخفی بماند. شما می توانید او را دکتر خطاب کنید.»
یمین در چوبی را زد و صدایی مبهم شنیده شد. در را باز کرد و من را به داخل برد. اتاقی بدون پنجره که تنها بوسیله یک چراغ نفتی که بر روی میزی گوشه اتاق قرار داشت روشن شده بود. هنگامی که چشمم به نور کم داخل اتاق عادت کرد، فرش هایی را دیدم که روی کف اتاق پهن شده بود و سایه مردی که در حال ظاهر شدن بود. مرد به گونه ای جلوی چراغ قرار گرفته بود که چهره اش مخفی مانده بود. تنها چیزی که می توانم بگویم این که قبایی بر تن و چیزی دور سرش پیچیده بود. ویلچری که او بر آن نشسته بود، غیر از آن میزی که چراغ بر رویش قرار داشت تنها مبلمان این اتاق به شمار می رفت. یمین به من اشاره کرد که روی فرش بنشینم و خودش جلوتر رفت و در حالیکه چیزی در گوش او می گفت به آرامی وی را در آغوش کشید و بعد برگشت و کنار من نشست .
«قبلاً با شما در مورد آقای پرکینس صحبت کرده بودم». یمین ادامه داد «ما هر دو، از آشنایی با شما خوشبختیم.»
دکتر با صدایی آرام و با لهجه ای غیر قابل تشخیص گفت «خوش آمدید آقای پرکینس» و در حالیکه ویلچر خود را به من نزدیک می کرد ادامه داد: «شما در مقابل خودتان مرد شکسته ای را می بینید. من همیشه این گونه نبوده ام. موقعی بود که مثل شما قوی و پر قدرت و یکی ازنزدیکان و مشاوران معتمد شاه بودم».
سکوتی طولانی اتاق را فرا گرفت. در حالیکه تن صدایش تغییر کرده و به نظر خیلی عصبانی می آمد ادامه داد «شاه شاهان!»
«من خیلی از رهبران جهان را از نزدیک می شناسم. آیزنهاور، نیکسون، دوگل و ... . آنها به من برای تبدیل این کشور به کشوری کاپیتالیستی اعتماد کردند. شاه نیز به من اعتماد داشت و...» دکتر سرفه ای که به نظرم خنده می آمد کرد و ادامه داد «من به شاه اعتماد کردم. به ادبیات او اعتقاد داشتم. قانع شده بودم که ایران می بایستی جهان اسلام را وارد عصر جدیدی کند و در این صورت است که سرزمین پارس به ماموریت تاریخی خود عمل خواهد کرد . این به نظرم سرنوشت محتوم ما بود، سرنوشت من، شاه و تمام کسانی که فکر می کردند برای به سرانجام رساندن این ماموریت به دنیاآمده اند».
قبای دکتر تکانی خورد و ویلچر با صدای خفیفی کمی حرکت کرد و من توانستم نیم رخ چهره پر موی او را ببینم. چهره مرد مرا تحت تاثیر قرار داد به طوریکه کاملاً جا خوردم و نفس عمیقی کشیدم؛ او بینی خود را از دست داده بود.
«این خیلی بد است که این جا نور کافی نیست» و باز خنده ای سر داد و ادامه داد «اما من اطمینان دارم که شما تصدیق می کنید که من ناشناس باقی بمانم. البته اگر کمی تلاش کنید، می توانید به هویت واقعی من پی ببرید .اگر چه ممکن است به این نتیجه برسید که من رسماً مرده ام. اطمینان دارم که شما این کار را نخواهی کرد. چرا که شاه و ساواک می توانند برای شما و خانواده تان مشکل درست کنند».
ویلچر تکانی خورد و به جای اولش بازگشت. کمی احساس آرامش کردم چرا که مجبور به دیدن چهره ای که آثار شکنجه تا حدودی بر آن باقی مانده بود نشده بودم. در آن هنگام از وجود چنین رسمی در میان جوامع اسلامی بی خبر بودم. بی آبرو کردن یا بریدن بینی یا ایجاد علامتی که تا آخر عمر باقی بماند، همانند بلایی که بر صورت این مرد آورده بودند به عنوان مجازات هایی بود که علیه افراد اعمال می شد.
دکتر گفت «آقای پرکینس، من مطمئنم که شما از فهمیدن علتی که ما شما را به اینجا دعوت کردیم متعجب خواهید شد» و سپس بدون اینکه منتظر پاسخ من بماند ادامه داد «شما می بینید این مردی که خود را شاه شاهان می نامد، در واقع یک شیطان است. پدرش توسط سیا ـ و متنفرم از اینکه بگویم ـ و کمک من سرنگون شد، چرا که گفته می شد همکار نازی هاست. و بعد از او نوبت مصدق بود و امروز شاه می رود که روی هیتلر را در کارهای شیطانی سفید کند و او این کارها را با آگاهی و حمایت کامل دولت شما انجام می دهد».
پرسیدم «چرا؟»
«کاملاً ساده است. شاه تنها دوست واقعی شما در خاورمیانه است و جهان صنعتی به نفت خاورمیانه وابسته است. اوه بلی! شما اسرائیل را دارید اما اسرائیل در واقع تعهد شماست نه دارایی! ضمن اینکه نفتی هم آنجا نیست. سیاستمداران شما به رای یهودیان و نیز پول آنها برای مبارزات انتخاباتی احتیاج دارند. شما به اسرائیل چسبیده اید و این برای من نگران کننده است. ایران یک مسئله کلیدی است. کمپانی های نفتی شما که قدرت بیشتری حتی نسبت به یهودیان دارند به ما احتیاج دارند. شما به شاه ما نیاز دارید یا اینکه فکر می کنید نیاز دارید، همچنانکه فکر می کردید به رهبران فاسد ویتنام جنوبی نیاز دارید».
«شما پیشنهاد دیگری دارید؟ آیا ایران مثل ویتنام است؟»
« می تواند خیلی بدتر هم باشد. خواهید دید که این شاه زیاد دوام نمی آورد. جهان اسلام از او متنفر است. نه فقط عربها که همه مسلمانان، از اندونزی تا ایالات متحده و بیشتر از همه هم میهنان خودش». صدایی برخاست و به نظرم آمد بر دسته صندلی اش کوبید: «او شیطان است! ما ایرانیان از او متنفریم» و بعد سکوتی برقرار شد. توانستم صدای نفس های عمیق او را، به واسطه فشاری که بر او وارد می شد، بشنوم.
یمین آرام در گوش من گفت «دکتر خیلی به روحانیون نزدیک است، فعالیت شدیدی در بین گروههای مذهبی در جریان است که می رود بیشتر کشور را غیر از عده ای انگشت شمار از طبقات بازرگان و ثروتمند که از کاپیتالیسم شاه بهره می برند در بر گیرد.»
پاسخ دادم «در سخنان شما تردید ندارم اما در طول چهار سفری که به ایران داشته ام نشانه ای از چیزهایی که در مورد آن حرف می زنید ندیده ام و هر کسی که با او صحبت کرده ام به نظر می رسید که شاه را دوست دارد و پیشرفت های اقتصادی حاضر را تحسین می کند».
«شما فارسی صحبت نمی کنید». یمین ادامه داد «و این حرفها را تنها از کسانی می شنوید که بیشترین منافع را برده اند. آنهایی که از ایالات متحده یا انگلستان فارغ التحصیل شده اند و الان هم برای شاه کار می کنند. دکتر یک استثنا است».
یمین سکوت کرد. به نظر می رسید که در مورد حرفهایی که می خواست بر زبان بیاورد فکر می کند. «این فرایند در مطبوعات شما هم برقرار است. آنها تنها با کسانی که دوستدار یا در حلقه شاه هستند صحبت می کنند. البته مطبوعات شما، تا حد زیادی تحت کنترل کمپانی های نفتی هستند. بنابراین آنها چیزهایی را می شنوند که می خواهند بشنوند و چیزهایی را می نویسند که تبلیغ دهندگانشان می خواهند بخوانند».
«اصلاً ما چرا این حرفها را به تو می زنیم آقای پرکینس؟» صدای دکتر این بار خشن تر از قبل بود، چیزی که نشان دهنده میزان انرژی و احساساتی بود که مرد برای این ملاقات صرف می کرد.«به خاطر اینکه ما می خواهیم شما را قانع کنیم که از کشور ما بیرون بروید و کمپانی تان را نیز تشویق به ترک ایران کنید. به شما اخطار می دهیم که سود زیادی که در ایران انتظارش را می کشید، توهمی بیش نیست. این حکومت مدت زیادی نخواهد پایید» و باز صدای دستش را در حالیکه بر ویلچر می کوبید شنیدم. «و هنگامی که این حکومت سقوط کند، حکومتی که جایش را می گیرد طرفدار شما نخواهد بود».
پاسخ دادم «این یعنی اینکه به ما چیزی نخواهد رسید؟»
صدای دکتر با سرفه های مداوم قطع شد. یمین به طرفش رفت و چند ضربه به پشتش زد. هنگامی که سرفه های دکتر بند آمد، چیزی به فارسی به دکتر گفت و سپس برگشت و سرجایش نشست.
«ما می باید این صحبت را خاتمه دهیم» یمین ادامه داد: «در پاسخ به سوال شما، بله! چیزی به شما نخواهد رسید. شما کار خود را خواهید کرد و آن هنگام که وقت برداشت محصول شود، شاه رفته است!»
هنگام برگشت، از یمین پرسیدم که چرا دکتر می خواهد جلوی مصیبت تجاری ای که برای MAIN پیش بینی کرده بود را بگیرد.
«ما از این که کمپانی شما ورشکست شود خوشحال می شویم. هرچند ما از دیدن این که شما ایران را ترک می کنید، خوشحال تر می شویم. این چیزی است که امیدواریم اتفاق بیافتد. ما نمی خواهیم این جا یک حمام خون راه بیافتد. اما شاه باید برود و ما از هر کاری که این کار را تسهیل بکند دریغ نخواهیم کرد. بنابراین دعا می کنیم که شما بتوانید آقای زمبوتی تان را تا موقعی که وقت هست قانع کنید».
«چرا من؟»
«من در طی ملاقاتمان، هنگامیکه از پروژه بیابان زدایی صحبت می کردیم، متوجه شدم که شما به دنبال حقیقت هستید و فهمیدم که اطلاعات ما در مورد شما درست بود. شما مردی بین دو جهان هستید، مردی در وسط».
و من از دیدن این که او تا چه میزان از من اطلاع داشت متعجب شدم.