مفهوم انتقاد
جوهرى، در صحاح مىگوید: انتقد الدراهم: «أخرج منها الزیف... ناقَدَهُ: ناقَشَهُ فی الأمر؛ درهمهاى ناخالص را از مجموعه آن جدا کردن، انتقادِ درهمهاست و نقد کسى، به معناى مناقشه کردن با او در باره چیزى است. [2]
فیروزآبادى مىگوید: «ناقده: ناقشه» [3] و طریحى مىنویسد: «انتقدت الدّراهم: إذا أخرجت منها الزّیف»[4]. این، همان سخن جوهرى است.
در «منجد» آمده است:«نقد نقداً و تنقاداً الدّراهم و غیرها: میّزها و نظرها لِیعرفَ جیّدها من ردیئها. و [نَقَدَ الکلامَ: أظهر ما به من العیوب و المحاسن... و ناقده مناقدۀً: ناقشه فی الأمر...، نقد درهم، به این است که آنها را از هم جدا کرده و به دقت نگریسته تا خوب و پست آن از هم شناخته شوند. و نقد سخن، اظهار کردن عیبها و محاسن آن است.... [5]
از مجموع کلمات لغویان، استفاده مىشود که انتقاد، حرکتى است اصلاحگرانه، با قصد پالایش و زنگارزدایى و نجات حقیقت چیزى از نفوذ باطل در حریم آن و برگرداندن طبیعت شخص و یا امرى از آمیختگى به ناخالصى و غش، به سوى خلوص و فطرت ناب آن.
ارزش و جایگاه انتقادگرى
در روایات معصومان علیهمالسلام از انتقادگرى و انتقادپذیرى، با اهتمامى ویژه سخن رفته است که ما، در این نوشتار، ابتدا، به چند سخن از امیر مؤمنان(ع) در این خصوص اشاره مىکنیم و آنگاه، به بیان نکاتى از سخن معروف امام صادق(ع) در اینباره مىپردازیم.
امیر مؤمنان گفته است: شرُّ إخوانک مَنْ داهنک فی نفسک و ساترک عیبک؛ بدترین برادران (دینى) تو، آنانىاند که با چربزبانى و دورویى، با تو رفتار مىکنند و عیب تو را از خودت، پوشیده مىدارند. [6]
مَنْ ساترک عیبک فهو عدوّک؛ کسى که زشتىات را از تو پوشیده دارد، دشمن توست. [ 7]
و
مَنْ ساتَرَک عیبک و عابک فی غیبک فهو العدوّ، فاحذره؛هر کس عیب تو را، از چشم تو، پنهان کند و در پشت سر، به بدگویىات بپردازد، دشمن توست، پس از او پرواکن. [8]
در این سخنان، على(ع) برخلاف برداشتهاى معمولى، انسان ثناگو و چاپلوس را دشمن معرفى کرده است.
حضرت، در یک سخن روانشناختانه دیگر، اینگونه مىگوید: مَنْ داهنک فی عیبک، عالک فی غیبک؛کسى که با چربزبانى، با تو روبهرو شود، در پشت سر، از تو، بدگویى کرده، و عیبت را بازگو خواهد کرد. [ 9]
مَنْ کاشَفَک فی عیبک، حفظک فی غیبک؛ هر کس عیب تو را روبهرو بگوید، در غیابت، از تو بدگویى نمىکند. [10]
البته ممکن است مقصود از این دو حدیث، این باشد که کسى که زشتیهایت را به تو یادآورى نمىکند، وقتى از نزدت مىرود، آن عیب، در وجود تو، به جا مانده و موجب رسوایىات خواهد شد.
و نیز آن حضرت، در یکى از خطبههاى خود گفته است: و إنّما أنتم إخوانٌ على دین اللَّه، ما فَرَّقَ بینکم إلّا خُبْثُ السرائر و سوءُ الضمائرِ، فلا توازَرُونَ و لا تناصَحُونَ و لا تَباذَلُونَ و لا تَوادُّونَ... و ما یمنع أحدکم أنْ یستقبِلَ أخاه بما یَخافُ من عیبه إلاّ مخافَةُ أنْ یستقبَلُه بمِثلِه. قد تصافَیْتُم على رَفْضِ الآجِلِ و حُبِّ العاجِل و صار دینُ أحدکم لُعقَةً على لسانه، صنیعَ مَن قد فَرَغَ من عمله و أحْرَزَ رضى سیِّدِهِ؛ شما بر پایه دین خدا، با هم برادرید و تنها، آلودگیهاى باطن و خباثت طینتها، شما را از هم جدا ساخته است. از اینروست که به کمک هم نمىشتابید و خیرخواهى هم نمىکنید و از بخشش و دوستى میان خود امتناع مىورزید... و احدى از شما را، از روبهرو شدن با برادرِ دینى خود و بازگو کردنِ عیبى که از شنیدن آن، واهمه دارد، باز نمىدارد مگر ترس از اینکه او نیز اینگونه عمل کرده و عیب او را به او گوشزد کند. شما بر سر کنار گذاشتن آخرت و دوستى دنیا، همپیمان و یکدل هستید و هر یک از شما، دین را، تنها، بر سر زبان دارد ـ و براى آن عمل نمىکند ـ مانند کسى که کار خود را انجام شده و پایان یافته مىبیند و خشنودى پروردگار خویش را کسب کرده است. [11]
بنا به حدیثى از حضرت امام صادق(ع)، آن حضرت، در مقام معرفى بهترین دوستان، چنین گفته است: أحَبُّ اخوانی إلىَّ مَنْ أهْدى إلىَّ عیوبى؛ محبوبترین برادرانِ ـ دینى ـ ام، نزد من، کسى است که عیب مرا ـ با بازگو کردن آن ـبه من هدیه مىکند.[12]
در این حدیث شریف، نکاتى به نظر مىرسد که بدان اشاره مىکنیم: 1ـ امام(ع) با اینکه خود، معصوم و از عیوب اخلاقى بر کنار است، در عین حال، با گفتن این جمله، در اصحاب خود، القا مىکند که آنان، فکر نکنند امام آنان، دوست دارد از او تعریف و تمجید شود و هر کس، چاپلوسى و تملق بیشتر داشته باشد، نزد او مقربتر است. نیز با این سخن، به تعلیم و تربیت اصحاب خود مىپردازد که آنان نیز باید اینگونه باشند و از ستایش دیگران، دلشاد و از انتقادهاى خیرخواهانه آنان، دلمرده و غمگین نگردند. این، از شیوههاى تعلیم و تربیت آن معصومان علیهمالسلام است که براى تأثیر بیشتر، راهنماییهاى اخلاقى در جان پیروان خود و تعمیق بیشتر آن، از خود شروع مىکردند. بالاتر اینکه ممکن است، مقصود حضرت از این سخن، تنها، ناظر به حال انتقادگر باشد نه به خود؛ یعنى، با اینکه امام(ع) نیازى به نقد دیگران ندارد، کسى که به پندار خود، عیبى در آن حضرت مىبیند و آن را به او تذکّر مىدهد، مراتب دوستى و صداقت خود را نشان داده است. 2ـ گزینش عنوان «برادر»، خود، گویاى این حقیقت است که با انتقادگر، نباید برخوردى خصمانه داشت و او را دشمن خود انگاشت، بلکه باید به او، به چشم یک دوست، بلکه به دیده عزیزترین برادر نگریست و از نقد خیرخواهانه او، با تمام وجود، استقبال کرد. 3ـ انتخاب کلمه «أهدى» ـ که به معناى هدیه دادن است ـ بسیار زیبا و جالب توجه است؛ زیرا، اولاً، نشانه این حقیقت است که بازگو کردن عیب دیگرى به او، خود، بهترین خدمت به او شمرده مىشود. ثانیاً، دادن چیزى به دیگرى، وقتى این عنوان را دارد که این کار، از روى لطف و محبت به او باشد، لذا، بازگو کردن یک عیب، در صورتى به «هدیه بودن» موصوف مىشود که تذکّردهنده آن، قصد سازنده داشته باشد و با دوستى توأم باشد، ولى اگر گوینده، با قصد تخریب و سرزنش، به این کار مبادرت ورزد و یا در صورت داشتن نیت اصلاحى، گفتن آن، به صورتى باشد که حیثیت شخص را در هم بشکند، آن، این عنوان را نخواهد داشت. ثالثاً، هر انسانى، همانگونه که در قبالِ اعطاى هدیه، از دهنده آن، سپاسگزارى مىکند، از نظر اخلاقى، باید از انتقادکنندگان خود نیز، تشکر و قدردانى کند.
نقد حاکمان
جلوگیرى از فساد قدرت و راهکارهاى کنترل آن، از مباحث بسیار اساسى فلسفه سیاست به شمار مىرود. توزیع قدرت و تفکیک قوا و نیز وضع دستگاهها و نهادهاى نظارتى، از مهمترین عوامل بازداره آن محسوب مىشود.
البته، هر یک از این راهکارها، تأثیر بایسته خود را داراست، ولى تجربه نشان مىدهد که هیچ یک از این راهها و ابزارها، خود، ایمن از فساد و انحراف نبوده و در بسیارى از موارد، کارآیى خود را در ایفاى این نقش، از دست داده و مىدهند. مطمئنترین، سالمترین و مؤثرترین عامل براى کنترل قدرت حاکمان، حضور پویا و آگاهانه همراه با احساس مسؤولیت و دلسوزانه مردم در صحنه و مراقبت دایمى آنان از جریان حاکمیت و مدیریت جامعه و نقد و ارزیابى همیشگى و پیگیرانه آنان از اعمال و رفتار مدیران و مسؤولان حکومت است. عامه مردم، به خاطر اینکه در چهارچوب و محدوده خاصى قرار نمىگیرند، معمولاً، از تأثیر عوامل فساد، دورترند، بر خلاف گروهها و جمعیتهاى ویژه که چه بسا، در بند منافع و تثبیت موقعیت خود گرفتار آمده و براى پاسدارى از آن و تأمین سودجوییهاى خود، دچار انحراف و فساد مىشوند و نقش اصلى خود را در نظارت بر حاکمیت از دست داده و یا به نوبه خود، به دستگاهى فاسد و ستمپیشه براى تحکیم پایههاى قدرت و حکومت جائران تبدیل مىگردند.
حضرت رضا(ع) گفته است: و لتأمرن بالمعروف و لتنهن عن المنکر، أو لیستعملنّ علیکم شرارُکم فیدعو خیارکم فلا یستجاب لکم؛ باید امر به معروف و نهى از منکر کنید و اگر نه، فاسقان، بر شما سلطه خواهند یافت و آن گاه، هر چند نیکوکردارتان دعا کند، به اجابت نخواهد رسید. [13]
ممکن است مقصود این حدیث شریف، این باشد که مردم، باید همه را امر به معروف و نهى از منکر کنند، در غیر این صورت، فساد و تباهى، در جامعه رواج یافته و در نتیجه، زمینه براى سلطه جائران و ستمگران فراهم خواهد شد. و نیز ممکن است، تنها، نقد حاکمان از سوى مردم، سفارش شده باشد. چنان که محتمل است، مراد، معنایى عام و شامل هر دو صورت باشد. این احتمال، احتمالى قوىتر است. از حقوق قطعى فرد مسلمان در حکومت علوى و از دید آن حضرت، حق پرسش و استفسار از حاکم و مسؤولان حکومتى است.
روزى، یکى از اصحاب حضرت علی(ع)، پرسید: «چگونه آن کسان، شما را، با اینکه به خلافت سزاوارتر بودید، از آن باز داشتند؟». حضرت در پاسخ گفت: «یا أخا بنىأسد: إنّک لَقَلِقُ الوَضینِ، تُرْسِلُ فی غیر سَدَدٍ، و لک بَعْدُ ذِمامۀُ الصهرِ و حقُالمسألۀ...»؛ اى برادر اسدى، تو، مانند شترى هستى که تنگ کجاوه آن، سست و مضطرب است و آن، بىهیچ ثباتى، به هر سوى، متمایل مىشود! تو [سخن] خود را بىجا رها مىکنى! در عین حال، به جهت خویشاوندیت با پیامبر صلى اللَّه علیه و آله (زینب دختر جحش از بنىاسد بوده) احترام داشته ـ و به جهت شهروندیت ـ حق سؤال دارى... . [14]
و حضرت در قسمتى از خطبهاى دیگر گفته است:
از پستترین حالات حاکمان، نزد مردم صالح، این است که به آنان، حبّ فخر و ستایش گمان رود و امورشان، به تکبر و خودبزرگبینى حمل شود. من، خوش ندارم خیال کنید که من، ثناگویى و ستایش شما را دوست دارم و ـ با سپاس الهى ـ اینگونه نیستم و اگر هم ـ به حسب نفس انسانى ـ به آن تمایل داشتم، به جهت فروتنى براى خداوند متعال، آن را رها کردم، تا در دایره چیزى که براى او سزاوارتر است، قرار نگیرم.... پس با من، آن چنان که با جباران سخن مىگویید، گفتوگو مکنید و آنگونه که نزد ستمگرانِ تندخو، از خود مراقبت مىکنید ـ تا خشم آنان، متوجه شما نشود ـ با من رفتار نکنید و از برخورد همراه با ظاهرسازى و مدارات بپرهیزید و خیال نکنید اگر سخن حقى به من گفته شود، قبول آن، بر من، سنگینى خواهد کرد و یا اینکه خودبزرگبین باشم؛ یقیناً، کسى که شنیدن حق و یا عرضه عدالت، بر او دشوار باشد، عمل به آن دو، بر او سنگینتر خواهد بود. پس، از گفتن سخن حق یا ارائه مشورتى بر پایه عدل، خوددارى نکنید. من، در خودم، اینگونه نیستم که خطا نکنم و کار خود را از آن ایمن نمىدانم، مگر خداوند، مرا کفایت کند. [15]
تفاوتهاى اساسى نقد حاکمان و مردم
نقد و ارزیابى حاکمان از سوى مردم، با نقد مؤمنان نسبت به هم، تفاوتهایى دارد که به دو مورد اشاره مىکنیم:
1ـ نقد مردم نسبت به هم، باید به صورت پنهانى باشد، ولى در مورد حکمرانان، اگر تذکر پنهانى سودى نبخشید، باید اعتراض علنى کرد.
امام عسکرى(ع) گفته است: مَنْ وَعظ أخاه سِرّاً فقد زانه، و مَنْ وعظه علانیةً فقد شانَهُ؛ هر کس، برادر ـ دینى ـ اش را به طور سرّى، پند دهد، او را آراسته است و کسى که علناً، به این کار مبادرت ورزد، او را خوار و کوچک ساخته است. [16]
پس از این یادآورى، در صورت عدم تأثیر، فاش کردن آن، مصداقى از اشاعه فحشا است، ولى در مورد حاکمان، به جز آن چه مربوط به زندگى شخصى و خانوادگى آنان است، در باره آنچه به سرنوشت جامعه و مردم بازمىگردد، چون احتمال اشتباه مىرود، باید معایب آنان، نخست، مخفیانه و سرّى به آنان رسانده شود و اگر این شیوه، کارساز نیفتاد، براى پاسدارى از مصالح مادى و معنوى جامعه، لازم است که افشاگرى شود. البته در همه این موارد، بویژه در علنى کردن انتقاد، استناد و قطعیت، امرى بایسته است، تا از لکهدار شدن حیثیت افراد و تشویش اذهان عمومى، آن هم بىجهت، پرهیز شود.
2ـ تجسس و ردیابى عیوب و تخلفها در باره مؤمنان جایز نیست و قرآن کریم، از آن نهى کرده است.
امیر مؤمنان(ع) در عهدنامه خود به مالک اشتر گفته است: و لیکن أبعَدَ رعیتک منک و أشْنَأهم عندک، أطْلَبُهُمْ لمعائب النّاس؛دورترین و مبغوضترین مردم نسبت به تو، باید کسانى باشند که معایب دیگران را بیشتر پىجویى مىکنند. [17]
ولى چنین کارى در مورد حاکمان، در خصوص آن چه مربوط به جامعه و حکومت است، مانعى ندارد. على(ع) در همین نامه، در خصوص مراقبت و کنترل شیوه کار و عملکرد کارگزاران حکومتى نوشته است: سپس، کارهایشان را بررسى و کاوش کن و ـ بدین منظور ـ بازرسهاى پنهانى از آدمیان راسترفتار و باوفا، بر آنان بگمار؛ زیرا، این پیگیرى پنهانى نسبت به کارهایشان، آنان را وادار به امانتدارى و نرمى با مردم خواهد کرد. [18]
نقدپذیرى حاکمان
انسان، چه بسا در اثر حب نفس، در آغاز، از توجه انتقاد دیگران به خود، رنجیدهخاطر شود؛ زیرا آن را نشانه نوعى شکست و عدم توفیق خود دانسته و اعتبار خویش را در معرض خطر و تهاجم مىپندارد، در حالى که اگر خردمندانه بنگرد خواهد یافت که حتى همان «حب ذات»، او را به قبول نقدهایى که از روى خیرخواهى و نیکاندیشى بر او وارد مىشود، دعوت مىکند؛ زیرا به زودى به دست مىآورد که صیانت نفس، در واقع به شنیدن آنچه نفس را از آن خوش آید، نیست، بلکه، چه بسا این کار، در امورى نهفته است که باید نفسِ سرکش را به پذیرش و تن دادن بدان وادار کرد، لذا در بسیارى از روایات، «نصیحتپذیرى»، از صفات مؤمنان شمرده شده است. [19] در اینجا نمونهاى از آن اشاره شد. در اینگونه روایات، هم واژه «نصیحت» آمده که حاکى از خیرخواهى و ملاحظه منافع شخص مؤمن است و هم به «استنکاف نوع بشر از پذیرش نقد خود از سوى دیگران» اشاره دارد. شخص فروتن با تضعیف جنبه استکبارى حب نفس و تحکیم جنبه مثبت آن، از همان آغاز، نسبت به هر اقدامى در این خصوص، نه تنها رنجیدهخاطر نیست که از آن، استقبال هم مىکند و حتى براى نقد و ارزیابى عملکرد و حالات خود از ناحیه دیگران، حساب ویژهاى باز مىکند. در قبال این روحیه مثبت، صفتِ خودبرتربینى است که در واقع، رشد جنبه منفى حب ذات است که اگر در وجود کسى پا بگذارد، با همه وجود در برابر انتقاد دیگرى ایستادگى و مقاومت مىکند.
احساس قدرت، از امورى است که انسانهاى عادى و تربیت نشده را به سمت غرور و فساد مىبرد و خوى فرعونیّت و خود برتربینى را در وجود او به سرعت تشدید مىکند، تا جایى که دلسوزترین و نیکاندیشترین فرد نسبت به خود را، فرعونگونه، پست و بىمقدار دانسته و پنددهندگان و نقّادان خیرخواه خویش را، دشمن فرض کرده و با تمام نیرو، به عداوت و حذف شخصیتى و حتى فیزیکى آنان مبادرت مىورزد. امیر مؤمنان(ع)در عهدنامه خود به مالک اشتر ـ که در حقیقت، اساسنامه حکومتى علوى به شمار مىرود ـ پس از اینکه به او سفارش مىکند تا همکاران خود را از صالحان و خوشپیشینهها برگزیند، نوشته است: باید برگزیدهترین آنان نزد تو، آن کس از وزیران باشد که سخن تلخ حق را بیشتر به تو بازگو کند و کمتر تو را در آنچه خدا از اولیائش نمىپسندد و مطابق هواى توست، یارى و مساعدت کند و خود را با صاحبان تقوا و صداقت، محشور کن، و عادتشان بده که ثناگویى و ستایشت نکنند و از اینکه باطلى را ترک کردهاى ـ که وظیفه توست، با مدح خود ـ تو را شادمان نسازند؛ زیرا ستایش زیاد، خودپسندى مىآورد و شخص را به تکبّر نزدیک مىکند. [20]
انتقاد از حاکمان و امنیّت ملّى
از موضوعاتى که در خصوص انتقاد از حکومت و حاکمان مطرح است، «تنافى انتقاد از حاکمان با امنیت ملى» است. بدیهى است که شأن امنیت ملى، در حدى است که اگر چنین تعارضى تصور شود، بر امور دیگر مقدم است. هرج و مرج و آنارشیسم، در هیچ مکتب صاحب اعتبارى، از دینى و غیر دینى، پذیرفته نیست، ولى حقیقت، این است که اگر نقد و انتقاد از روى میزان و در حدود تعریف شده آن صورت پذیرد ـ که حزم و اندیشه و دلسوزى و خیرخواهى از ارکان آن محسوب مىشود ـ نه تنها تضادى با امنیت ندارد، بلکه مقوّم آن و محققِِ آن به حساب مىآید.
توضیح اینکه امنیت ملى، بر دوگونه است:
1ـ امنیت داخلى؛ 2ـ امنیت خارجى.
امنیت داخلى، فقدان تهدید نسبت به حکومت و نظام سیاسى جامعه از ناحیه دشمنان داخلى و عوامل ناراضى مردمى است، که از دو راه قابل تحقق است: 1ـ از راه ارعاب و تهدید و سرکوب حرکتهاى معارض؛ 2ـ از طریق جلب اعتماد واقعى و پایدار مردمى و ایجاد زمینه مساعد براى همکارى و معاضدت آنان با نظام و اهداف آن.
نقص و ناکارآمدى راه نخست، بویژه در شرایط کنونى جهان، امرى روشن و بدیهى است و نیازى به توضیح ندارد، در حالى که مىتوان از طریق دوم، به امنیتى مطمئنتر و پایدارتر و کمآسیبتر، دست پیدا کرد.
امنیت خارجى نیز به معناى فقدان تهدیدات خارجى نسبت به حکومت و جامعه است که آن هم به دو وسیله امکان تحقق دارد: 1ـ استفاده از نیروى نظامى و قواى مسلح؛ 2ـ بهرهگیرى از بسیج عمومى و تعاون مردم با قواى نظامى. در این مورد نیز راه دوم، اساسىتر و مطمئنتر و کاراتر به نظر مىرسد.
از مهمترین راههاى حضور دایمى مردم در صحنه دفاع از نظام، در قبال خطراتى که اساس آن را تهدید مىکند، احساس مشارکت آنان در هدایت سیاستهاى نظام و احترام حکومت نسبت به مردم و توجه به نظر آنان در اداره حکومت است.
نقد حاکمان از سوى مردم، امنیتى را که بر پایه سرنیزه باشد، تهدید مىکند، لذا در چنین حکومتهایى به بهانه تأمین امنیت عمومى، با آن، سخت مقابله مىشود، ولى در نظامهایى که مؤلّّفههاى تأمین آن را مردم و اعتماد عمومى شکل مىدهد، اصولاً از انتقاد و اظهارنظر مردمى، استقبال هم مىشود؛ زیرا همانطور که اشاره رفت، وقتى جامعه، امکان نقد حاکمان را یافت، خود را شریک حکومت احساس کرده و با آن، معاضدت خواهد کرد.
امیر مؤمنان(ع) در عهدنامه خود به مالک اشتر مىنویسد: و لا تقولَنّ إنّی مؤمَّرٌ آمُرُ فأُطاعَ؛ فإنّ ذلک إدغالٌ فی القلب و مَنْهَکَةٌ للدین و تقرُّبٌ منالغیر...؛هرگز با خود مگو: «من فرمانروا و مسلّط هستم که باید دستور دهنده باشم و دیگران اطاعت کنند.»!
به یقین، چنین پندارى، مایه فساد قلب و سستى دین خواهد شد و تو را با نارضایتى عمومى و ـ حوادث بنیانبرانداز روبهرو خواهد ساخت. [21]
البته همچنان که اشاره خواهد شد، گاهى انتقاد، چهره منفى به خود مىگیرد و به بهانهاى در دست انسانهاى فاسد و بداندیش، براى تضعیف ارکان حکومت صالحان تبدیل مىشود، تا از طریق تهمت و دروغپردازى و گستاخى، اهداف خاصِّ گروهى و احیاناً سیاستهاى خارجى را دنبال کنند. البته چنین چیزى در تزاحم با امنیت و منافع ملىخواهد بود و قابل قبول نیست.
الگو بودن على(ع) در تمامى ابعاد، بویژه شیوه حکمرانى و سلوک حکومتى خود اقتضا مىکند که آن حضرت، در عین معصوم بودن، عملاً نشان دهد که رفتار حاکم اسلامى و مناسبات او با مردم باید چگونه و بر چه اصولى استوار گردد، ـ چون آیندگان بیش از هر زمانى، به این دست مسایل، محتاجترند ـ و نیز دنیا بداند که تربیتیافتگان قرآن، در عصرى که روابط آدمیان با هم، جز بر پایه زور و ستم نبود، سیستم حکومتى خود را بر مردمىترین شکل آن پى نهند و از شهروندان خود، هر کس و در هر موقعیت اجتماعى باشد ـ، با اصرار مىطلبند که خطاهاى حکومت را ـ گرچه خود از آن برکنار است ـ گوشزد کنند.
حضرت با صراحت اعلام مىکند:... و لیس امْرُءٌ ـ و إنْ عظمتْ فی الحقِّ منزلتُهُ و تقدّمتْ فی الدین فضیلتُه ـ بفوق أنْ یُعانَ على ما حَمَلَّهُ اللَّهُ من حقِّهِ! و لا امرُءٌ و إنْ صغّرتْهُ النْفوسُ و اقْتَحَمته العیونُ ـبدونِ أنْ یُعینَ على ذلک أوْ یعان علیه...!
هیچ شخصى، گرچه در پیشگاه حق، داراى منزلتى بزرگ و در دیندارى پیشینهاى فضیلتبار باشد، فوق این نیست که در اداى حقّى که خدا، بر دوش او نهاده است، کمک شود! و هیچ کس، گرچه نزد دیگران خوار باشد و در نگاهها، حقیر آید، کمتر از این نیست که حاکم را، در این راه یارى دهد یا خود بر آن یارى شود! [22]
نقد، گذشته از اینکه موجب اصلاح حاکم و حاکمیت است، وسیلهاى براى رشد سیاسى و اجتماعى و دینى مردم و موجب احساس مسؤولیت بیشتر مردم و حضور قویتر آنان در صحنه است و این امر، خود داراى فواید بىشمار و از اهداف حکومت است.
بنابراین دعوت به نقد و ارزیابیِ عملکرد حاکمیت از سوى مردم خیراندیش، همیشه به منظور نیاز حاکم نیست، بلکه ممکن است مقاصد دیگرى موردنظر باشد.
در بسیارى از موارد، ممکن است پرسشهایى در اذهان مردم به وجود آید و ابهاماتى پیدا شود که لازم است از ناحیه حاکم، رفع ابهام شده و توضیح داده شود، به گونهاى که اگر این پرسشها، به هر دلیل، مطرح نشده بماند، ممکن است رفته رفته، از اعتماد و همدلى عامه مردم نسبت به حکومت بکاهد.
انتقاد، سبب مىشود تا آنچه مردم، نسبت به حاکمیت، در دل دارند، بروز دهند و حاکم نیز مشکلات و تنگناها و دلایل خود را به گوش مردم برساند و این نیز از فواید مهم انتقاد است که منافاتى با عصمت حاکم ندارد. از اینرو، حضرت علی(ع) در عین حالى که از مردمِ خود دعوت مىکرد تا از عملکرد حاکمیت انتقاد کنند، از تمامى اشکالاتى که گاهى از سوى برخى افرادِ بىاطلاع و یا کمخرد، به آن حضرت متوجه مىشد، با قوت و استحکام پاسخ مىداد و در هیچ موطنى، احساس درماندگى و اشتباه نکرد. البته على(ع) نسبت به برخى اقدامات خود، ملاحظاتى داشت که حتى از برخى نزدیکترین یارانش نیز پوشیده بود و نباید آن را از نظر دور داشت.