کانون اصلی کتاب امپراتوری، «اشکال جدید قدرت» است. نگری و هارت معتقدند که تنها شیوه مناسب برای مواجهه با مساله جهانی شدن یا اشکال سلطه جهانی که اکنون به آن دچار هستیم، ساختن مناطق حفاظتی محلی و منزوی، یا حتی تقویت کردن قدرت دولت های ملی نیست; بلکه از نظر آن ها، آلترناتیوی در همین سطح جهانی و فراگیر مورد نیاز است.
به عقیده آنان، «امپراتوری» در پیش چشمان همه ما در حال شکل گیری است. نگری و هارت تصریح می کنند که با فروپاشی رژیم های استعماری و پس از این که مرزهای روسیه، بی مهابا و شـتـابنـاک در بـرابـر بازار جهانی سرمایه داری درهم شکسته شد، ما شاهد جـهـانـی سـازی مقاومت ناپذیر و بی بازگشت در حوزه مبادلات اقتصادی و فرهنگی بوده ایم. به همراه بازار جهانی و حرفه های تولید، یک نظم جهانی و یک ساختار و منطق فرمانروایی جدید یک صورت جدید حاکمیت در حال ظهور بود. امپراتوری ـ از نظر آنان ـ شیوه جدید سیاسی ای است که قویاً این مبادلات جهانی را تنظیم می کند; قدرت حاکمه ای که بر جهان حکمرانی میکند.
برخی از صاحب نظران، ایالات متحده را جایگاه اتوریته نهایی ای می دانند که بر فرآیندهای جهانی شدن و نظم نوین جهان حکمروایی می کند. هواداران این نظر، از ایالات متحده به عنوان رهبر جهانی و ابرقدرت یکه تاز، تجلیل می کنند; در برابر، مخالفان، آمریکا را به مثابه یک سرکوبگر امپریالیست نفرین می کنند و مورد نقد و طعن قرار می دهند. هر دوی این نظرها بر این فرض متکی اند که آمریکا، شنل قدرت جهانی ای را که ملت های اروپایی به زمین گذاشته اند، به دوش انداخته است. به بیان دیگر، اگر قرن نوزدهم قرن بریتانیا بوده است، قرن بیستم قرنی آمریکایی بود; یا در واقع اگر مدرنیته اروپایی بود، پست مدرنیته آمریکایی است.
از این رو، سنگین ترین اتهامی که منتقدان وارد می سازند این است که ایالات متحده کـردار امپریالیست های اروپای کهن را تکرار می کند; در حالی که مدافعان از ایالات مـتحـده بـه عنـوان کـارآمدترین و خیراندیش ترین رهبر جهان ستایش می کنند. اما فرضیه اصلی ـ نگری ـ و هارت ـ مبنی بر این که یک صورت امپراتوریایی حاکمیت در حال ظهور است، با هر دوی این نظریه ها در تضاد است.
آنتونیو نگری در اثر مشترک خود با مایکل هارت، تصریح می کند که «ایالات متحده و در واقع هیچ دولت ملی ای، دیگر امـروز نمی تواند کانون یک پروژه امپریالیستی باشد; امپریالیسم پایان یافته است; هیچ ملتی به گونه ای که ملت های اروپایی مدرن بوده اند، رهبر نظم جهانی نخواهد بود.»
به بیان دیگر، در واقع ایالات متحده موقعیت ممتازی را در امپراتوری اشغال کرده است، اما این امتیاز نه ناشی از شـبـاهـت هـایـش بـه قـدرت هـای امپریالیستی اروپای قدیم، بلکه ناشی از تمایزاتش است. این تمایزات را با تاکید بــر بنیـادهـای امپـراتـوری (و نـه امــپــریــالیستـی) قـانـون اسـاسـی (Constitution) ایالات متحده می توان به وضوح شناسایی کرد. نگری و هارت تاکید می کنند که منظور آنان از «قانون اساسی»، هم قانون اساسی و رسمی است (که شامل سند مکتوب و متمم های مختلف و دستگاه های قانونی آن می شود) و هم منظور قانون اساسی مادی است، (یعنی صورت بندی و باز صورت بندی مداوم ترکیب نیروهای اجتماعی.)
نگری و هارت همچنین تصریح می کنند که امپراتوری را به عنوان یک استعاره (Metaphor) که مستلزم نشان دادن شباهت های نظم جهانی امروز و امپراتوری های روم،چین، آمریکا و... باشد، به کار نمی برند، بـلکـه آن را به عنوان یک مفهوم (Concept) به کار می برند که اساساً مستلزم رویکردهای نظری است. به عقیده آنان: «مفهوم امپراتوری اساساً تداعی گر فقدان مرز است: فرمانروایی امـپـراتـوری هیـچ حـد و مرزی نمیشناسد.»
نگری و هارت توضیح می دهند که مفهوم امپراتوری، نخست و پیش از همه بر رژیمی دلالت دارد که تمامیت فضایی را کاملاً تحت سیطره درآورده است، یا به معنای قریب به واقع تر، بر سراسر جهان متمدن فرمان می راند و مرزهای سرزمینی، سلطنت آن را محدود نمی سازد. دوم این که مفهوم امپراتوری خود را به عنوان یک رژیم تاریخی که در فتح و تسخیر ریشه دارد، عرضه نمی کند; بلکه ذات خویش را به عنوان نظمی که تاریخ را به حالت تعلیق درآورده و از این طریق وضعیت موجود امور را تا ابد ثابت نگه می دارد، عـرضـه میکند.
بـه دیگر سخن، «امپراتوری، فرمانروایی خود را نه به عنوان لحظه ای گذرا در حرکت تاریخ، بلکه به عنوان رژیمی بدون مرزهای زمان بندی شده اعمال می کند و در این معنا، پدیده ای است خارج از / یا در پایان تاریخ.» اما وجه سوم امپراتوری از نظر نگری و هارت، معطوف است به این نکته که فرمانروایی امپراتوری بر تمام لایه های نظم اجتماعی که تا ژرفای جهان اجـتمـاعی کشیده شده اند، اعمال می شود. به تصریح آنان: «امپراتوری نه فقط سرزمین و جمعیت را سازمان می دهد، بلکه دقیقاً پهنه زیستی ای را که برای حیات آنان لازم است خلق می کند.» به تعبیری دیگر، «امپراتوری نه تنها کنش های متقابل انسانی را تنظیم می کند بلکه می خواهد به طور مستقیم بر طبیعت آدمی حکمرانی کند.»
نگری و هارت تصریح می کنند که امپراتوری ای که ما با آن مواجهیم، قــدرت هـای هنگفـت سـرکـوب و ویرانگری را در دست دارد، اما این واقعیت به هیچ وجه نباید نوستالژی صـورت هـای کهـن سلطه را در ما برانگیزد. به عقیده این دو صاحب نظر، گذر به امپراتوری و فرآیند های جهانی شدن آن، امکانات جدیدی را برای نیروهای آزادی ساز ارایه می کند. از این منظر، آنان تاکید می کنند که «وظیفه سیاسی ما این نیست که صرفاً در برابر این فرآیند ها مقاومت کنیم، بلکه باید آن ها را شناسایی کنیم و به سمت اهداف جدید از نو جهت بدهیم.
نیروهای آفرینش گر انبوه خلق (Multitude) که امپراتوری را تعریف می کنند، توانایی آن را نـیـز دارنـد کـه بـــه طـــور خــودگــردان، یــک ضدامپراتوری پدید آورند; یک سازمان سیاسی بدیل از جریانات و مبادلات جهانی. بنابراین، تـلاش برای مبارزه با امپراتوری و سرنگونی آن به مانند تلاش هایی که به دنبال جایگزینی واقـعــی هـسـتـنــد، در قـلمـروی خودامپراتوری صورت خواهد گرفت; در واقع این مبارزات در حال شکل گیری است. انبوه خلق در این مبارزات و بسیاری موارد مشابه دیگر، صورت های جـدید دموکراسی و قدرت سازنده جدیدی را پدید خواهد آورد که روزی مـا را بـه پـایـان و فراسوی امپراتوری خواهد برد.»
به بیان دیگر، نگری و هارت رویکردی را ارایه می دهند که بر مبنای آن، ساکنان جـهـان مـی تـواننـد از ساختارهای امپراتوری «علیه خودامپراتوری» سود ببرند.
گفتنی است، نویسندگان با تفکیک قـایـل شدن میان «امپریالیسم» و «امپراتوری»، معتقدند که جهانی شدن صرفاً مرحله نهایی تاریخ امپریالیسم و دولت های ملی نیست. جهانی شدن اساساً پدیده نوینی است. نظام سیاسی جدید و شکل جدید قدرت «هنوز در حــال شـکــل گـیـری اسـت.» نظـام امپراتوریایی، نظامی است سیال و گسترش طلب که به صورتی سازمان یافته، کل جمعیت جهان را دربرمی گیرد; «امـپــراتـوری بیـرون نـدارد»; در امپراتوری، هیچ شخص، شرکت، یا دولت ملی واحدی، کنترل نظام را در دست ندارد.
این دو صاحب نظر معتقدند که جهانی شدن، حاکمیت را نمی فرساید، بلکه آن را به سیستمی از نهادهای ملی و فراملی پراکنده مبدل می کند. در حالی که «امپریالیسم» اروپایی بر مفاهیم حاکمیت ملی و تمامیت جغرافیایی تـکیه داشت، «امپراتوری» کانون سیاسی یا محدوده سرزمینی ندارد. نظم نوین صرفاً به معنی ایجاد هژمونی آمریکایی نیست. قدرت در قواعد و منطق خود نظام جهانی نهفته است که ریشه در نظام در حال تحول تولید سرمایهداری دارد.
این سخن نگری و هارت، چشم انداز قابل تاملی از جهانی شدن و وضعی که آنان تحلیل و ترسیم می کنند، به دست می دهد: «قدرت امپراتوری، دیگر نمی تواند تضاد نیروهای اجتماعی را از طریق تدبیر واسطه گری برطرف کند. تضادهای اجتماعی ای که امر سیاسی را می سازند، بدون هیچ گونه واسطه ای مستقیماً با یکدیگر مقابله می کنند. این اســت تــازگــی اســاس وضـعیـت امپراتوریایی.
امپراتوری در مقایسه با رژیـم هـای مـدرن قدرت، پتانسیل وسیع تری برای انقلاب ایجاد می کند; زیرا در کنار ماشین سلطه، یک بدیل را نیز ارایه می کند: خیل تمامی استثمارشدگان و مقهورشدگان; انبوه خلقی که مستقیماً در برابر امپراتوری می ایستند، بی هیچ واسطه ای در میان... مبارزه امروز; یک فعالیت مثبت، سازنده و نوآورانه است. به این صورت است که ما و همه کسانی که علیه حکمرانی سرمایه شورش کردند، خـود را مبـارزان امـروز می دانیم. مبارزه کنندگان، به شیوه ای آفرینشگرانه، در برابر سلطه امپراتوریایی مقاومت میکنند...»