موضوع مقابله با مرد بیلیاقت و بیرحم، شاید یکی از آن موضوعهای سربرآورده از دل فرهنگ ما باشد که به دلیل رواج وسیعش، زمینه گستردهای را برای مباحث و روایتهای متنوع فراهم میآورد. این موضوع که شاید در ردهبندیهای روایی بتوان آن را زیرشاخهای از «قصههای عاشقانه - فصل شکست» معرفی کرد، پیش از هر چیز یک روایت گرهگشایانه است و به بسط و شرح دنیایی میپردازد که از یک سو، حکایتی خیالپردازانه و رضایتطلبانه را به تصویر میکشد و از سوی دیگر ریشه در واقعیتهایی اجتماعی دارد. این روایت در بهترین شکل خود دنیای وسیعی را خلق میکند که میتوان در آن چرخید و چاره جست. فضایی را میآفریند که بزرگتر از اندازههای صورت مسئلهاش است و فارغ از جنبه مشکلگشاییاش ابعاد دیگری هم پیدا میکند، اما در نمونههایی مثل «زن زیادی» فیلم فقط قادر به خلق فضایی است که به اندازه گره از پیش تعیین شدهاش وسعت دارد و به بیان دیگر، مختصات عالم مخلوق به اندازه بضاعت سازندهاش در حل و بسط این گره تعریف میشوند و نه برعکس؛ حل و بسطی که گاهی از یک لجبازی ساده جلوتر نمیرود. روایتهای ضد عاشقانه، در ذات خود، عاشقانهترین نمونههای روایتاند. هر روایت ضد عاشقانهای، حکایت پوشیده و خجالتزدهای است از امر مطلقی که احتمالا بیان آن دشوار به نظر میرسیده است؛ امری انتزاعی که میل به روایت آن نتوانسته پوشیده و فراموش شده نگاهش دارد، اما در عوض ضدیت اکتسابی با آن چهرهای معترض یا در واقع واژگون شده به آن بخشیده است. ضدیتی که در اینگونه روایت صورت میگیرد، بیش از هر چیز، کوششی است ناخودآگاه در جهت صحه گذاشتن بر ناتوانی مرد در ارائه دلسوزی مادرانه نسبت به زن.
راوی داستان عاشقانه - اگر از جنس مونث باشد - پیش از هر چیز به دنبال برقراری رابطهای است که در آن، طرف مقابل جنس مونث، با قابلیتی مادرانه، عشق آرمانی را به او ابراز کند و به او چیزی بدهد که خودش مایل به ارائه آن به طرف مقابل است. او از طرف مقابل خود، نوعی دلسوزی زنانه را میخواهد که میداند در توان او نیست. داستانهای عاشقانه (اگر این قالب را به موفقیت برسانند) تبدیل میشوند به همان رمانسهای باورناپذیری که مقبولیت گستردهای هم پیدا میکنند، اما این قالب، از آنجا که قابل تجربه نیست، مشکلات و انتقادهای خاص خودش را هم برمیانگیزد؛ انتقاداتی که در یک جریان نخبهساز، اقدام به مقابله با این شکل عمومی و ساده از روایتهای عاشقانه میکنند.
اما روایتهای نافرجام هم - به عنوان شکلی از این مقابله - محدودیتهای خاص خود را پیدا میکنند. اینگونه روایتها، از آنجا که عموما بر اساس منطقی استوارند یا دستکم به صورت ناخودآگاه احساساتی بودن را محکوم به شکست معرفی میکنند، برای نافرجامی خود دلایلی را معرفی میکنند که عمده آنها همان ناتوانی مرد در مادر بودند است. قهرمان مرد اینگونه روایت، از فردی بیاحساس یا بیتفاوت تا موجودی خشن، هوسران و حتی وحشی قابل تغییر است. شاید این خشونت اضافی همان کیفیت حذف شده از رمانسهای عاشقانه باشد که در اینجا به صورت عقدهای باز شده تجلی مییابد. اینگونه روایت هم در بطن خود، به چند نتیجه ختم میشود: یکی کسالتبار شدن حکایت در روایت منفعل و جبرآمیزش، یکی تحسین پیگیری قهرمان زن در برقراری اوضاع عاشقانه و دیگر، تمایل به انتقامگیری زن از مرد هیولا شده. در واقع شاید بتوان تمام حالتهای موفق یک روایت مربوط به عشق را به دوسویه تقسیمبندی کرد: یا مخاطب مونث از مشاهده آن زوج آرمانی لذت میبرد و مردم ناممکن رویاهای خود را میبیند یا اینکه با انتقامگیری زن از آن مرد دیو سیرت، لحظهای غرور و قدرت خود را باز مییابد.
چنانکه میبینیم در هر دو حالت، مرد چیزی است متفاوت از طبیعت و ذات خود؛ یا آنقدر زن است که فقط بنابر تخیلاتی زنانه استوار میشود و از قالب ذهن راوی فراتر نمیرود و خصوصیاتش هم با ذهنیت زنان راوی تعریف میشود یا آنقدر مرد است که زن راوی فقط با بیگانه کردن او با خودش آن را به تعریف کشیده است.
اما شکلگیری این مرد دلسوز - که حالت جبرانی آن در مرد بیرحم متجلی میشود - از یک طرف تلاشی است برای نمایش دلسوزیهای ذاتی خود زن که سعی در برونفکنی آن شده است و از طرف دیگر افشای توقعی که زن از مرد زندگیاش دارد. او در قبال دلسوزیاش، از مرد همدلی میخواهد، اما مرد بیرحم اصلا برای این همدلی ساخته نشده. قهرمان زن درمییابد که این مرد اصلا لیاقت محبت او را ندارد و احساس میکند که این غریزه پاک خودش را به موجودی معطوف کند که صاحب این لیاقت باشد. مطمئنا در چنین رویکردی فقط یک زن دیگر است که میتواند از این مادرانگی برخوردار شود.
مشکل هم از همین جا شروع میشود؛ قهرمان زن، ذاتا نیازی به این زن ندارد، بلکه این زن جایگزین یا این زن در واقع زیادی، فقط جایگزینی است برای مردی که در رابطه خود با زن، او را ناکام رها کرده است. این زن به خودی خود نه جذابیتی دارد و نه ارزشی، بلکه صرفا وسیلهای است برای مقابله با مرد بیکفایت و اثبات بینیازی زن مظلوم نسبت به این مرد. زن مظلوم نیاز دارد که به او محبت کند و برای تجربه شکست قبلیاش، کسی را هم انتخاب میکند که از پاسخگویی او مطمئن باشد؛ کسی که بتواند دست او را بگیرد و با او در کنار جاده قدم بزند، اما مسئله اینجاست که این زن تازه وارد، فقط استحالهای است از مرد آرمانی و توانایی برآورده کردن خواستههای زن اول را ندارد، چرا که زن به همان اندازه که به یک ذات مادرانه درونی برای مرد زندگیاش میاندیشد، به چهره خشن او هم به عنوان وسیلهای برای پنهان نگهداشتن این ذات فرضی یا آرمانی نیازمند است. از این رو، خلق زن جایگزین مرد (زن زیادی) بیشتر از آنکه جایگزینی مناسب برای مرد بیرحم باشد، چارهای ناگزیر است؛ مظروفی تحمیلی که اصلا در ظرف خود نمینشیند. آیا به زور گذاشتن این مظروف در آن ظرف، نشانه باهوش بودن صاحب آنهاست؟
روایت عاشقانه - ضد عاشقانه، بیش از هر چیز فرصتی است برای خیالپروریهای ناممکن در حوزه روابط خانوادگی. مخاطب زن، در امکانهای مطرح شده به دنبال گرههای زندگی خودش میگردد. او در مرد آرمانی یا مرد ترک شده آن چیزی را مییابد که میخواسته و نتوانسته عملیاش کند. به همین خاطر هم هست که اشکال دیگر مردهای مطرح شده در سایر روایتها به این عامهپسندی نائل نمیشوند؛ مردان جذابی که زن را انتخاب نمیکنند، مردان بیتفاوتی که به سراغ عشق نمیروند، مردان بیکفایتی که مورد عشق واقع نمیشوند، مردان نه چندان با محبتی که از سوی زنان پذیرفته میشوند و تمام نمونههای واقعیتری که با وجود عیبها و کاستیهایشان به حیات خود ادامه میدهند و برخلاف خشونتشان باز هم - دست کم موقتا - دوست داشته میشوند، چنان ریشه در زندگی روزمره مخاطبان دارند که جذابیتشان را برای عوام از دست دادهاند.
عامه مردم به دنبال کشف چیز جدیدی نیستند، روایت را لایق معرفی فرصتهای دیگر نمیدانند و از آن فقط رویایی را میطلبند که در زندگی روزمرهشان قادر به تجربه آن نیستند. روایت برای عامه مردم، فرصتی است برای از خود بیخود شدن.
«زن زیادی» پیشنهادی است برای جایگزین کردن یک روایت فمینیستی (با معنای تحریف شده مورد نظر کارگردان) به یک روایت عاشقانه. فیلمساز در این کار بیش از هر چیز میخواهد فقط نمونهای واژگون شده (و نه متضاد) از قصههای عاشقانه روایت کند. او با تخریب قهرمان مردش، جایگزینی به جز یک زن برای او معرفی نمیکند و با این کار عملا یک تابوشکنی ارتباطی را هم ارائه میکند. از این رو، زن زیادی بیشتر به یک پیشنهاد میماند؛ پیشنهادی برای تغییر ساختار روابط عاشقانه: حذف جنس مذکر (به طور کلی!) و رسیدن به یک بینیازی زنانه. مردهای این داستان یا بیرحم و بیلیاقت و بیشعورند یا اگر اینطور نیستند، از ارتباط برقرار کردن با زنان عاجزند. در واقع این مردان عاجز، در فرآیند جدا شدن از محیط اطراف خود، صاحب خصلتهایی زنانه / مادرانه شدهاند که همین قضیه هم آنها را از مردانگی عقیم نگه داشته است.
میلانی با «زن زیادی» بیشتر قصد ساختن یک بعد جدید در فرهنگ زنانه را داشته است، اما برای این آموزش، فقط به یک بازخوانی و تکرار اکتفا کرده است. او به جای پنهان کردن ایدهاش در اعماق، آن را در سطح یک شعار تغییر شکلدهنده تکرار میکند و از خوانندهاش هم توقع دارد که مروج عقیدهاش باشد. ضدیت میلانی با رمانس، همانطور که قبلا هم گفتم، کوششی است ناخودآگاه در جهت صحه گذاشتن بر ناتوانی مرد در ارائه دلسوزی مادرانه نسبت به زن، اما او برای نمایش این ناتوانی، هیولایی از مرد میسازد که بیوقفه در حال تکثیر و تسلط بر جامعه است. او برای نمایش آنچه که مرد ذاتا نمیتواند باشد، به نمایش رذایل دیگری متوسل میشود که صرفا اکتسابی است، اما گویا از سوی کارگردان با خصایل مردانه به اشتباه گرفته شده است. کارگردان «زن زیادی» با پیشفرض قرار دادن امکانناپذیری رمانسها، سعی در ارائه پیشنهادی واقعگرایانهتر دارد، اما پیشنهاد او آنقدر عصبی و خیالپردازانه است که از آن سوی بام به زمین میافتد.