تاریخ انتشار : ۱۰ دی ۱۳۸۸ - ۰۸:۱۸  ، 
شناسه خبر : ۱۳۱۰۰۵

یکی از ویژگی‌های اصلی سازمان همکاری شانگهای، عدم توازن آشکار در نقش و جایگاه در میان اعضای آن است. به عبارت دیگر شانگهای سازمانی است که در یک سوی آن کشورهای تازه متولد شده آسیای مرکزی قرار دارند که در سطح منطقه‌ای بازیگران مهمی محسوب نمی‌شوند و در سوی دیگر آن قدرت‌های بزرگی چون چین و روسیه واقع هستند که آشکارا تمنیات جهانی دارند. از این زاویه ‌است که باید در شناخت این سازمان و نیز گمانه‌زنی پیرامون آینده آن عمدتاً به تمایلات دو بازیگر اصلی درون آن پرداخت. بر این مبنا فهم چین در این سازمان اهمیت می‌یابد. اهداف و تمنیات چین در سازمان همکاری شانگهای را در دو سطح منطقه‌ای و کلان (نظام بین‌الملل) می‌توان بررسی نمود.
الف) سطح منطقه‌ای
از منظر برخی اندیشمندان، روابط بین‌الملل اساساً روابط میان همسایگان است. این سخن نشان از اهمیت همسایگان به عنوان بازیگران اصلی تأثیرگذار در محیط امنیتی یک کشور دارد. چین نیز از این قاعده مستثنی نیست. چین در ضلع غربی محیط امنیتی خود با کشورهای آسیای مرکزی مواجه است، کشورهایی که به دلیل شکنندگی‌های مختلف، از پتانسیل بالای بی‌ثباتی و سقوط در ورطه دولت ورشکسته برخوردارند. به علاوه این کشورها (به لحاظ جغرافیایی و مذهبی) در جوار افغانستان و پاکستان به عنوان کشورهایی که عمیقاً گرفتار تروریسم بین‌الملل‌ هستند، واقع شده‌اند. این امر باعث شده است تا گرایش‌های افراط‌گرایانه و تروریستی در آن‌ها در سالیان اخیر سیر رو به رشدی پیدا کند.
اهمیت پتانسیل بی‌ثباتی و نیز شیوع تروریسم در این کشورها، برای چین هنگامی روشن می‌گردد که اولاً به استراتژی کلان این کشور و ثانیاً منطقه سین کیانگ و وضعیت آن توجه کنیم. استراتژی چینی‌ها از آغاز ورود به دوران اصلاحات و سیاست درهای باز (1978)، توسعه اقتصادی و ثبات سیاسی است. آنان در چارچوب این استراتژی کلان مراحل سه‌گانه‌ای را برای توسعه اقتصادی خود طراحی کرده‌اند که در وضعیت فعلی در مرحله سوم آن هستند. مرحله‌ای که از سال 2000 آغاز شده و تا 2050 تداوم می‌یابد و هدف آن کسب استانداردهای توسعه یافتگی در کلاس جهانی است.
پیگری چنین هدفی، طبیعتاً نیازمند محیط امنیتی با ثبات است، زیرا کشوری که محیط امنیتی مغشوش داشته باشد، در پیشبرد توسعه اقتصادی با مشکلات عدیده‌ای مواجه می‌گردد. بر این مبنا یکی از راهبردهای اصلی سیاست خارجی چین ثبات‌سازی در محیط امنیتی این کشور است که ضلع غربی آسیای مرکزی را نیز شامل می‌گردد.
یکی از راه‌های مطلوب در این مسیر از منظر چینی‌ها، نهادسازی و پی‌ریزی ساختارهای چندجانبه است تا در پرتو آن بتوان با بهره‌گیری از توان تمامی بازیگران ذینفع، ایجاد ثبات را از امکان‌پذیری و پایداری بیشتری برخوردار کرد. بنابراین استراتژی کلان چین، ثبات‌سازی و بهره‌گیری از مکانیسم‌های مختلف در جهت ایجاد و تحکیم آن را به مثابه الزامی اساسی برای سیاست خارجی این کشور مطرح می‌سازد.
از وجهی دیگر چین در منطقه «سین کیانگ» به گونه‌ای تاریخی معضل انسجام سرزمینی دارد. اکثریت این منطقه را مسلمانان تشکیل می‌دهند که به دلایل مختلف، هیچ‌گاه در جامعه چینی جذب نشده‌اند و از تمایلات قوی استقلال‌خواهانه برخوردارند، تمایلاتی که منحصر به ذهنیت نیست بلکه در عمل نیز خود را به صورت جنبش‌های مختلف استقلال‌خواهی نشان داده است. یکی از مهم‌ترین این جنبش‌ها، جنبش اسلامی ترکستان شرق است که گرایشات استقلال‌طلبانه را با قرائتی از اسلام که قرابت‌های آشکاری با القاعده دارد، ترکیب نموده است.
مسلمانان این منطقه به لحاظ قومی و مذهبی با مسلمانان کشورهای آسیای مرکزی پیوندهای عمیقی دارند. طبیعی است که بروز بی‌ثباتی و شیوع افراط‌گری در این کشورها تأثیرات منفی جدی بر منطقه سین کیانگ می‌گذارد. از همین روست که چینی‌ها نسبت به تحولات این کشورها، به ویژه شیوع افراط‌گرایی حساسیت ویژه‌ای دارند. در واقع، قرار گرفتن مبارزه با سه نیروی شیطانی، تروریسم، افراط‌گرایی و تجزیه‌طلبی، در لیست اولویت‌های اصلی سازمان شانگهای انعکاسی از همین نگرانی است.
بر این مبنا می‌توان گفت که در سطح تحلیل منطقه‌ای، نگاه چین به سازمان شانگهای اولاً به عنوان ابزاری در جهت ثبات‌سازی نهادمند ‌در محیط امنیتی این کشور است و ثانیاً به مثابه نهادی برای مقابله با تهدیداتی که در قبال انجام سرزمینی آن وجود دارد.
ب) سطح کلان (نظام بین‌الملل)
رشد سریع اقتصادی از آغاز ورود این کشور به عصر اصلاحات و درهای باز باعث شده است تا شرایط لازم برای حرکت آن در مسیر تبدیل به قدرتی بزرگ فراهم آید. این رشد به گونه‌ای است که چین پس از دو دهه توسعه اقتصادی توانسته است از اقتصادی ورشکسته و در آستانه سقوط به چهارمین اقتصاد دنیا با بیش از دوهزار میلیارد دلار تولید ناخالص داخلی درآید.
تاریخ قدرت‌های بزرگ نشان از آن دارد که این بازیگران در همان حالی که پیوسته جهت کسب استانداردهای قدرت بزرگ (در ابعاد مختلف قدرت) تلاش می‌کرده‌اند، به ترجمه قدرت خود به نفوذ نیز مشغول بوده‌اند، نفوذی که در وهله اول از منطقه‌ای که در آن واقع شده‌اند، آغاز شده است. به نظر می‌رسد چین نیز قدم در راه اسلاف قدرتمند خود گذاشته است، بدان معنا که تلاش دارد قدرت خود را به گونه‌ای نهادمند در آسیا (منطقه‌ای که در آن واقع است) به نفوذ ترجمه کند.
این کشور در این جهت به ابتکارات مختلفی در اضلاع مختلف محیط امنیتی خویش روی آورده است که سازمان همکاری شانگهای یکی از نمونه‌های پراهمیت آن به شمار می‌آید. بر این مبنا و به طور خلاصه در سطح تحلیل کلان می‌توان گفت که چین با ترجمه نهادمند قدرت خود به نفوذ از طرق مختلف من‌جمله سازمان شانگهای چند هدف را دنبال می‌کند:
1ـ ایجاد محیط منطقه‌ای و بین‌المللی همراه (موافق) با ظهور آن به عنوان قدرتی بزرگ در قلمرو نظام بین‌الملل.
2ـ تعیین حد و مرز رفتار متعارف (قابل پذیرش) در سطح منطقه در وهله اول و در سطح بین‌المللی در آینده.
3ـ کاهش و نهایتاً حذف حضور و نفوذ ایالات متحد آمریکا، به عنوان مهم‌ترین رقیب خود در منطقه آسیای مرکزی.
4ـ نهادمندسازی حضور و نفوذ در محیط پیرامونی.
در مجموع می‌توان گفت که نگاه چین به سازمان همکاری شانگهای از ابعاد منطقه‌ای و کلان برخوردار است. در وضعیت فعلی بعد منطقه‌ای این نگاه به دلیل محدودیت‌های قدرت چین، غالب است، اما در صورت تداوم رشد سریع این کشور که با مدرنیزاسیون بعد نظامی قدرت آن نیز همراه شده است، به‌طور طبیعی موقعیت استراتژیک آن باز تعریف خواهد شد. در این بازتعریف، منطقاً در نگاه چین به شانگهای، بعد کلان به معنای استفاده از آن به عنوان ابزاری در جهت پیشبرد تمینات این کشور در سیاست بین‌الملل، پررنگتر خواهد شد.