تاریخ انتشار : ۰۳ دی ۱۳۸۸ - ۰۹:۴۶  ، 
شناسه خبر : ۱۳۱۵۹۹

صادق زیباکلام
واقع مطلب این است که موج مذهب‌گرایی که در دوران انقلاب ما شاهدش می‌شویم و به تدریج به نام "بنیادگرایی اسلام" مشهور می‌شود، پدیده ساده‌ای نیست که بشود آن را ناشی از این یا آن اقدام یا سیاست یا آن سیاست رژیم و واکنش این یا آن گروه مشخص اجتماعی نسبت به این اقدامات یا سیاست‌ها دانست. به فرض که شاه در عالم واقع چنین سیاست‌هایی را به اجرا گذارده باشد (چه برخی از سیاست‌هایی که نسبت داده می‌شود بیش‌تر در ذهن نویسنده مطرح است تا به عنوان یک جریان حقیقی در سطح جامعه) سوال اساسی این است که اصولا مذهب چه رابطه‌ای با انقلاب ایران پیدا می‌‌کند؟ آیا نقشی نداشته و ریشه‌های انقلاب را بایستی در مسایل اقتصادی، آن طور که چپ اعتقاد دارد، جست‌‌وجو نماییم؟ یا این که اساسا انقلاب به خاطر مذهب بوده است، آن ‌طور که طرفداران مذهب ـ عامل ـ انقلاب می‌اندیشند. آیا مذهب صرفا پوششی بوده برای بیان معضلات و مشکلات سیاسی ـ اجتماعی و اقتصادی در شرایطی که هیچ کانال دیگری در دسترس نبوده است؟ آیا مذهب پناهگاهی برای گروه‌های اجتماعی می‌شود که از ناحیه اصلاحات به اصطلاح مترقیانه رژیم پیشین صدمه دیده و یا اساسا با آن مخالف بوده‌‌اند؟ و بالاخره این امواج اسلام‌خواهی یا بنیادگرایی اسلامی، این احیای اندیشه دینی و رونق فکر مذهبی که ما در دوران انقلاب شاهد فورانش هستیم چرا و چگونه و از کجا به وجود آمد؟ پاسخ بدین سوالات نه ساده است و نه ما ادعای دانستن آن‌ها را داریم. آنان که تصور می‌کنند پاسخ بدین سوالات روشن است و نیازی به کنکاش ندارد، یا سوالات را درست متوجه نمی‌شوند و یا پاسخ‌هایشان از سنخ پاسخ‌هایی است از قبیل این که شاه به دستور آمریکا یک سیاست قاطع و پی‌گیر اسلام‌زدایی را به جریان گذارده بود و این سیاست احساسات مردم را جریحه‌دار کرد و... یا این که چون شاه می‌خواست وابسته باشد و از آن جا که اسلام با وابستگی مخالف است، پس شاه ناگزیر می‌شود اسلام را از میان بردارد که مشکلی بر سر راه وابستگی‌اش نباشد و این سیاست خشم مردم مسلمان را باعث گردید احیاء‌فکر دینی و اقبال مردم به اسلام که از آن به نام بنیادگرایی و بعضا اصولگرایی اسلام هم یاد می‌شود و ما در دهه 1350 بالاخص دوران انقلاب شاهدش می‌شویم موضوعی است که در خود ایران، همانند بسیاری دیگر از تحولات اجتماعی، کمتر مورد تفحص جدی و عالمانه قرار گرفته است. در غرب بالطبع کارهای زیادی بر روی این پدیده صورت گرفته است. از آن جا که این موضوع خود بحث بنیادگرایی چندان به کار ما نخواهد آمد. ارتباط ما با آن صرفا در حدی است که این موضوع با انقلاب اسلامی ارتباط پیدا می‌کند. این که آیا بنیادگرایی اسلام خالق انقلاب بود یا خیر سوالی است جالب اما در عین حال فرضی و بسیار آکادمیک است که پاسخ آن ما را به جایی نخواهد برد. آن چه که شاید اهمیت بیش‌تری داشته باشد این است که از نظر تاریخی بنیادگرایی به مراتب از انقلاب سابقه طولانی‌تر دارد و عمر آن به حداقل یکی دو دهه قبل از انقلاب می‌رسد. اقبال مذهبی که در دوران انقلاب شاهدش هستیم سال‌ها قبل تولید یافته بود. شاید بتوان به گونه‌ای خام و خیلی کلی پیرامون علل به وجود آمدن آن گفت که مجموعه‌ای از عوامل سیاسی ـ اجتماعی و اقتصادی باعث به وجود آمدن آن می‌شوند و به دلیل تداوم حاکمیت آن شرایط، بنیادگرایی رشد نموده و ریشه می‌دواند. این که آیا بنیادگرایی لزوما به انقلاب می‌بایستی منتهی می‌گردید به نظر نمی‌رسد دلیل چندان محکمی باشد. هیچ یک از حرکت‌های بنیادگرایانه در کشورهای اسلامی دیگر تاکنون منجر به انقلاب نشده است،‌ضمن آن که این حرکت‌های بنیادگرایانه در کشورهای اسلامی دیگر تاکنون منجر به انقلاب نشده است، ضمن آن که این حرکت‌ها همواره به عنوان یک نیروی سیاسی مطرح بوده‌اند. آن چه که با قوت بیش‌تری می‌توان گفت این است که در آستانه انقلاب و یا دقیق‌تر بگوییم در آستانه به حرکت درآمدن نهضتی که در نهایت موجب سقوط شاه شد، ‌بنیادگرایی اسلامی درمیان مخالفین رژیم عملا نیرومندترین جریان سیاسی بود و طیف گسترده‌ای از اقشار و طبقات مختلف اجتماعی را در خود جای داده بود. لذا این طبیعی بود که در جریان انقلاب این طیف سایه خود را بر کل نهضت بگستراند و عملا رهبری آن را به دست گیرد. بیشتر از این کلیات، اگر بخواهیم پیرامون بنیادگرایی اسلامی و انقلاب بگوییم، به دلیل فقدان تحقیقات، عملا دچار ذهنیت‌گرایی شده و تخیلاتی مشابه آن چه که دیدیم ارایه خواهیم داد. پیش‌تر گفتیم که ارزیابی ما از بنیادگرایی صرفا در حد و جدود ارتباط آن با انقلاب اسلامی می‌باشد. به علاوه آن‌چه که خواهد آمد صرفا در حد یک نظریه خام است، و الا کار بر روی بنیادگرایی امری پیچیده و مشکل است. در ابتدا این پرسش مطرح می‌شود که آیا ما می‌توانیم به بنیادگرایی اسلامی به عنوان پدیده‌ای بنگریم که عناصر به وجود آورنده آن در نهایت متاثر از مجموعه‌ای از عوامل اجتماعی، سیاسی و اقتصادی است؟ اگر پاسخ ما بدین سوال مثبت باشد، در این صورت باید بپذیریم که ظهور آن امری نیست که صرفا محدود به یک کشور خاص باشد. اگر آن شرایط در هر جامعه اسلامی دیگر هم جمع شوند لاجرم بنیادگرایی به وقوع خواهد پیوست. به عبارت دیگر بین بنیادگرایی اسلامی در مصر یا الجزایر و مالزی یا ایران، وجوه اشتراکی باید باشد. احتمال وجود اشتراک بنیادگرایی اسلامی در ایران و سایر کشورهای مسلمان البته نباید باعث این تصور شود که این گرایش در ایران ویژگی‌های خاص خودش را ندارد. به نظر ما عوامل پیدایش بنیادگرایی یا احیا تفکر دینی در ایران را می‌توان به سه دسته تقسیم کرد: موقعیت تشیع و روحانیت در ایران، عوامل سیاسی؛ و تحولات مذهبی معاصر.
مقدمه‌ای بر انقلاب اسلامی