تاریخ انتشار : ۰۱ بهمن ۱۳۸۸ - ۰۷:۲۴  ، 
شناسه خبر : ۱۳۱۶۱۰
تلاش برای احیای عدالتخانه مبتنی بر شریعت

علی ابوالحسنی (منذر)
در فضای تیره و مه‌آلودی که ذکر آن رفت، سیر حوادث و سوانح تاریخی، به طور برگشت‌ناپذیر، به گسترش روزافزون آشوبها و اغتشاشات اجتماعی و سیاسی انجامید و تشدید تضاد بین مجلس و دربار از یک‌ سو و مشروعه‌خواهان و مشروطه‌طلبان از سوی دیگر و حتی اوجگیری اختلاف بین خود مشروطه‌چیان (از چپ‌چپ تا راست‌راست!)، نهایتا به انحلال خونین مجلس اول و درهم ریخته شدن بساط انجمن‌های ماسونی وقت منجر شد. پرده بعدی حوادث، قتل و حبس و تبعید و فرار مشروطه‌خواهان تندرو یا پناهندگی آنها به سفارتخانه‌های خارجی (به ویژه سفارت انگلیس) و خروجشان از کشور بود.
گفتنی است، انحلال مجلس اول، عنوان "تعطیل مجلس و رژیم مشروطیت" را نداشت و در دستخط به مشیرالسلطنه یک روز پس از انحلال مجلس، اعلام گردید که پس از 3 ماه "وکلای متدین ملت و دولت‌دوست" انتخاب شده و مجلس شورا (همراه با افتتاح مجلس سنا) مجددا تشکیل می‌یابد. حتی در استنطاق محبوسین باغشاه، پرسشها عمدتا از هویت بمب‌اندازان به کالسکه شاه و پخش‌کنندگاه اسلحه بین مجاهدین بود و "به داستان مشروطه و مجلس نمی‌پرداختند."
شیخ نیز در این برهه (بلکه تا پایان عمر) قائل به نفی "مشروطه" (به معنی "تحدید" استبداد و مهار خودکامگی توسط نمایندگان مردم) نبود و حتی از استقرار مجلسی که حوزه عمل و دخالت آن در امور کشور، "محدود" به نظارت بر خصوص دوائر دولتی باشد (یعنی همان عدالتخانه) جانبداری می‌کرد. لبه تیز مخالفت وی متوجه مجلسی بود که به گونه "نامحدود" در همه امور (و از آن جمله: حوزه حکومت شرعیه مجتهدین) دخالت می‌کرد. لذا 13 روز پس از انحلال مجلس که همراه جمعی از علما با شاه دیدار داشت و یکی از حضار به تقبیح و نفی مشروطه پرداخت، شیخ مخالفت او برنتافت و گفت: "مشروطه خوب لفظی است. شاه دستخط دادند، شاه مرحوم دستخط داده‌اند؛ مشروطه باید باشد، ولی مشروطه و مجلس محدود، نه هرج‌ و مرج."
شعار رسمی شیخ در مشروطه اول، نوعا "تهذیب و اصلاح" مجلس شورا بود، ولی سیر حوادث به زودی کار را بدانجا رساند که وی مصلحت اسلام و ملت را جز در هدم "پارلمانتاریسم وارداتی" ندید و در واقع برآن شد که عدالتخانه را جایگزین مجلس شورا کند. توجه دقیق به اوضاع حساس و پیچیده آن روز کشور و پرده‌هایی که یکی پس از دیگری (با نیرنگ بریتانیا و همراهی تزار) رخ می‌نمود، برای درک علت و چگونگی مواضع سیاسی شیخ در آن برهه، ضروری است. با گذشت چند ماه از انحلال مجلس و پراکندگی مشروطه‌خواهان افراطی، اینک وضعیت کاملا حساسی پیش آمده و زمانه، آبستن حوادث بسیاری بود:
1. مشروطه‌چیان فراری در اروپا به سیم آخر زده و دهخدا در شماره‌های جدید روزنامه صوراسرافیل، شاه را به باد اعتراض و تمسخر می‌گرفت، چندانکه شخصی چون ادوارد براون (معبود تقی‌زاده و یاران وی) نیز این مقدار تندروی را به مصلحت ندانسته و از آن انتقاد می‌کرد.
2.سردار اسد بختیاری، سهامدار شرکت نفت انگلیسی جنوب، مخفیانه با وزرای خارجه روس و انگلیس (ادوارد گری و ایزولسکی) نقشه کودتا بر ضد دولت مرکزی را می‌ریخت و بسیج حمله می‌دید.
3. سفرای روس و انگلیس در تهران، همدست و همداستان به محمد علیشاه فشار می‌آوردند که مشروطه و مجلس (و در حقیقت: اوضاع و احوال فجیع سابق) را تجدید کند و عناصر تندرو و آشوبگر را که حبس و تبعید یا فراری شده‌اند عفو و آزاد کند و به هیچ‌وجه گوش به رهنمودها و نصایح شیخ شهید و اکثریت قاطع علما کشور ندهد. آنان مصرا پافشاری می‌کردند که شاه، کسانی نظیر سعدالدوله و ناصرالملک را جایگزین امثال امیر بهادر و مشیرالسلطنه سازد (که هر عیبی داشتند، بیگانه‌پرست نبودند) و مخصوصا انگلیسی‌ها مطرح می‌کردند که شیخ نوری بایستی از پایتخت کشور اسلامی تبعید شود.
حتی آن دو دولت استعماری، به گواه اسناد محرمانه سفارت که امروزه منتشر شده بر آن بودند که برای اجبار شاه به قبول این پیشنهادها، به شمال و جنوب کشور قشون وارد کرده و دست به اشغال بنادر و نقاط دیگر بزنند و سر جرج بارکلی سفیر انگلیس در ایران صریحا به سر ادوارد گری وزیر خارجه لندن می‌نوشت:
"تا زمانی که رژیم جدید (مشروطه) روی کار نیامده است باید به شاه گرسنگی داد!"
و در همین ایام، دهخدا و یارانش به شاه اعلام خطر می‌کردند: "شاهنشاها، مجال تردید نمانده که دول مجاوره برای برقراری مشروطه ولو به قوه جنگی حاضر شده‌اند. مقاولات پادشاه انگلستان و ادوارد گری و ایزولسکی، همگی تصمیم آن را تصریح می‌کنند... ."
4. شیخ توسط وابستگان سفارت انگلیس در تهران ترور گردید و سفارت رسما از ترورکنندگان حمایت کرد! و هزار و یک مسئله حاد و حساس دیگر که بایستی در جای خود به آن پرداخت.
در این فضای پیچیده و رعب‌انگیز بود که شیخ به مرحله پنجم از سیر مبارزاتی خود گام نهاد. او با مشاهده دم خروسهای متعدد در جیب مشروطه (ارتباط سران مشروطه با بیگانگان، اولتیماتوم روس و انگلیس به شاه در دفاع از مشروطه، حمایت سفیر انگلیس از ضاربین شیخ و...) و همچنین با یاس از "اصلاح امور مملکت و حفظ دین و استقلال" در صورت بقای وضعیت کذایی کشور در مشروطه اول و نومیدی از مهار مشروطه با زمام شریعت ـ و نیز با مجالی که قهرا پس از انحلال انجمن‌های ماسونی پیش ‌آمده بودـ به ناسازگاری مشروطه با مزاج کشور و تحریم آن حکم داده و بر آن شد که آب رفته نهضت عدالتخانه را به جوی بازگرداند.
حرکت شیخ در این برهه، در واقع بر دو بال استوار است: رد مشروطه مطلقه و احیای عدالتخانه (مجلس شورا با اختیارات و مسئولیت "محدود" به حدود اصلاح "دوائر دولتی.") اینکه در تذکره‌الغافل می‌خوانیم: "پادشاها، ملکا، خسروا، حذف ناموس شرع و نشر عدالت اسلامی را تکمیل فرما" از همین روست. چنانکه، در دستخط شاه خطاب به شیخ و علما (پس از تظاهرات باغشاه بر ضدمشروطه) نیز تصریح شد که: "... حال که مکشوف داشتید تاسیس مجلس (مشروطه) با قواعد اسلامی منافی است و حکم به حرمت دادید... در این صورت ما هم از این خیال بالمره منصرف (گشته) و دیگر عنوان همچو مجلس نخواهد شد.
لیکن به توجهات حضرت امام زمان عج‌الله فرجه در نشر عدالت و بسط معدلت، دستورالعمل لازم داده و می‌دهم. آن جنابان تمام طبقات را از این عزم خسروانه ما در نشر معدلت و رعایت حقوق رعیت و اصلاح مفاسد به قانون دین مبین اسلام حضرت خاتم‌النبیین صلی‌الله علیه‌وآله‌وسلم اطلاع بدهید... ."
"مجلس شورای کبرای مملکتی" که در ذیقعده 1326 ق گشایش یافت و قرار بود قائم‌مقام مجلس شورای مشروطه شود، اجرای همان دستخط بود. اعضای این مجلس، که حق نداشتند شغل دولتی داشته باشند و در صورت قبول سمت دولتی، باید استعفا می‌دادند، از حقوق مهم و قابل توجهی برخوردار بودند. چون: حق نظارت بر وزارتخانه‌ها و تحقیق و تفحص در امور آنها؛ احضار و استیضاح و در صورت لزوم، محاکمه و عزل وزرا؛ رسیدگی به شکایت عارضین و سئوال از وزیر مربوطه برای احقاق حق آنان؛ ارائه نظریات اصلاحی؛ رد لوایح دولتی؛ و لزوم کسب اجازه دولت از آنان برای واگذاری امتیازات خارجی.
شیخ در نامه به علما مازندران (5 ذی‌قعده 1326) ضمن مژده افتتاح مجلس مذبور (متشکل از جمعی وزرا و رجال و تجار "محترم عاقل دانشمند خیرخواه دولت و ملت")، آن را عمل به وعده شاه دانسته و اظهار امیدواری کرد که: "انشاءالله من بعد آنچه راجع ‌به قوانین عامه و معدلت تامه است در این دالعداله مبارکه مذاکره و اقدام خواهد گردید". مسلما اگر شورش تبریز و دست خارجی، می‌گذاشت اوضاع کشور به حال عادی بازگردد، شیخ با حمایت "مشروط" از این مجلس، می‌کوشید اهداف عدالتخواهانه‌اش را به دست اعضای آن تحقق بخشد... اما مع‌الاسف تلاش صادقانه و جدی شیخ در این مرحله به علل گوناگون، همچون:
1ـ عملکرد بد و غارتگرانه بخشی از قشون اعزامی به تبریز و طفره رفتن برخی از فرماندهان اصلی از نبرد جدی با متجاسرین،
2ـ کارشکنی عوامل نفوذی در دستگاه حکومت،
3ـ سرنگونی سلطان عبدالحمیدثانی (پادشاه ضد صهیونیست و ضد استعمار) در ترکیه و سلطه فراماسون‌ها بر آن کشور،
4ـ تعلل عمدی صاحب‌منصبان روسی غزاقخانه (که محرمانه از سوی روسیه به آنان "دستور ایست" داده شده) در دفع هجوم نیروهای مشروطه به پایتخت، و مهمتر از همه:
5ـ ندانم‌کاریها و احمالهای شاه و دولت در دفع شورش و نیز نااستواری شاه در مقابل فشار روز و انگلیس، و امید واهی او به کمک تزار، و عمل نکردن به توصیه‌های شیخ شهید (مبنی بر مقاومت جدی و سرسختانه در برابر استعمال)
به نتیجه مطلوب نرسید و با فتح و اشتغال نظامی سپهدار تنکابنی و سردار اسعد بختیاری (که مع‌الاسف، شرکتی بی‌حضور مؤثر جناح مشروطه‌خواهان پاکدل و تسلیم‌النفس نظیر شادروان ستارخان انجام گرفت) محمدعلیشاه از سلطنت خلع و میدان برای تاخت ‌و تاز دیگران بازگردید...
شاه جوان و مرعوب، که خام‌ خیالانه دل به امداد تزار بسته بود، به امید (موهوم بسته حفظ تخت و تاج خویش با کمک پترزبوزگ، به دامن روسها گریخت و آنجا، ناباورانه خبر خلع خویش را از سلطنت دریافت کرد! چرا که مدتها، از تبانی و سازش پنهان امپراطوران روس و انگلیس بر سر عزل او از سلطنت می‌گذشت! و در دورنمای استراتژی مشترک آن دو قدرت جهانخوار، سلسله قاجار وضع خوشایندی نداشت...
اکنون هنگام تصفیه حساب استعمار با شاگرد برجسته میرزای شیرازی (پرچمدار نهضت ضداستعماری تحریم تنباکو) رسیده بود! میرزای شیرازی سالها پیش از این تاریخ، گفته بود که پیروزی جنبش تحریم، مرکز ثقل بیداری و مقاومت ملت ایران (= اسلام و روحانیت شیعه) را به دشمنان نشان داده و او، نگران انتقال استعمار از دین و روحانیت است.
شهید مدرس در "کتاب زرد" می‌نویسد: وقتی به نجف رفتم و در سر من رأی ]سامرا[ خدمت میرزا ـ که عظمتی فوق تصور داشت ـ رسیدم، داستان پیروزی واقعه دخانیه را برایش تعریف نمودم، آن مرد بزرگ آثار تفکر و نگرانی در چهره‌اش پیدا شد و دیده‌اش پر از اشک گردید. علت را پرسیدم؛ چه، انتظار داشتم مسرور و خوشحال شود. حالا حکومتهای قاهره فهمیدن قدرت اصلی یک ملت و نقطه تحرک شیعیان کجاست؟ حالا تصمیم می‌گیرند این نقطه و این مرکز را نابود کنند. نگرانی من از آینده جامعه اسلامی است". مدرس می‌افزاید: میرزا به من گفت: سید تو نگذار چنین اتفاقی بیافتد، و با بیان او کارم سخت و صعبتر شد...
سخن مدرس راجع ‌به شیخ فضل‌الله نیز شنیدنی است:
"کشتن شیخ فضل‌الله، که از اعلم علمای وقت بود، هم پیروزی بلشویکهای اعزامی به ایران بود، هم پیروزی انگلیس، و هم ضایعه‌ای برای علمای نجف و ایران.
حادثه بدی بود که هنوز هم علل آن در تاریخ همچنان مجهول مانده..."
ایادی رنگارنگ استعمار، پس از حصول اطمینان از اینکه شیخ، دلیرانه و با علم به خطرات و مصائب احتمالی، ننگ پناهندگی به هیچ یک از سفارتخانه‌های اجنبی را نپذیرفته و استوار بر موضع قاظع شرعی خویش، در منزل باقی‌ مانده است تا مرگ سرخش نیز خط بطلانی بر حاکمتی و استیلای غربزدگان شود، دست به کار شدند. شیخ"، مبلغی پول به بانک شاهنشاهی، که امتیاز چاپ و نشر اسکناس را در کشور ما به عهده داشت، مقروض بود که در طول مشروطه، هزینه مبارزات خویش کرده بود. رئیس انگلیسی بانک، که از نقشه قتل شیخ آگاه بود، با اشاره به شیخ و قرض او به بانک، به وزیر خارجه انگلوفیل دولت جدید (علاءالسلطنه، پدر حسین علای مشهور) نوشت"
چون کار این شخص، قریب به اصلاح است خواهش می‌کنم تا این امر تصویه نشود نگذارند از شهر خارج شود!
شیخ را دستگیر و حبس، و پس از محاکمه‌ای ساختگی، با حکم از پیش تعیین شده محکوم به اعدام کردند و حکم اعدام را نیز به یک ارمنی غیرایرانی (یپرم داشناک) که در "مسیحیت" او هم جای حرف بود! سپردند! شیخ ابراهیم زنجانی، جعفر قلی‌خان سردار بهادر بختیاری، نصرالله‌خان اعتلاءالملک خلعتبری، محمدعلی تربیت، یمین‌الملک غفاری که حکم اعدام شیخ را صادر یا امضا کردند، همگی از برادران ماسون و عضو لژ بیداری بودند و داودخان مفتاح‌السلطنه، در تلگرافی که از هند به خلعتبری زد، با اشاره به اعدام شیخ نوشت: "نور بارانی دار، مبارک. افسوس که حاضر نیستم!"
شگفتا! در پایتخت کشور شیعه، حکم اعدام بزرگترین مجتهد شهر را به دست یک عنصر خون‌آشام غیر ایرانی می‌سپردند و زمان انجام این جنایت را نیز (برخلاف معمول اعدامهای دنیا که نوعا صبح زود صورت می‌گیرد) مخصوصا آخرین ساعات روز 13 رجب یعنی سال‌روز مولود مسعود امیرالمومنان علی(ع) قرار می‌دهند تا به خیال خام خویش، با این عمل برای همیشه فاتحه دین و روحانیت را خوانده باشند! (منقول است که یفرم گفته بود: پاپ مسلمانها را بردار کشیدیم!)
با این حساب، البته بعد هم به زودی نوبت قتل و مسمومیت یا انزوای علمای مشروطه‌خواه (بهبهانی، آخوند خراسانی، سیدمحمد طباطبایی و ...) و نیز خلع سلاح مجاهدین پاکدل نظیر ستارخان (بر طبق خواست و اشاره مستعمره‌چیان جنوبی و شمالی) و...در نهایت: عقد قراردادهای ننگین چون قرارداد 1919 می‌رسید و همه نیز به دست همان کسانی که در قتل شیخ دست داشتند (وثوق‌الدوله، حسینقلی خان نواب و یپرم و...) انجام می‌گرفت، تا این نمایشنامه تکمیل شده باشد! کودتای انگلیسی رضاخانی و رژیم دیکتاتوری 20 ساله نیز، که معرف حضورتان هست!
جرج بارکلی، سفیر انگلیس در ایران، خرسندیش از قتل شیخ را اینچنین در تلگرام 10 اوت 1908 به ادواردگری منعکس کرد: شیخ فضل‌الله برای مملکت خود خطر بزرگی ]![ بود، خوب شد که ایران او را از میان برداشت ]![ دکتر تندر کیا سخنی دقیق و نغز دارد:
دوست و دشمن، همآواز هستند که حاج شیخ فضل‌الله نوری با وجود ضعف پیری و بیماری، با متانت و طمانینه به پای دار رفت و با وقار و قدرت، آخرین خطابه خود را از روی چهارپایه دار ایراد نمود و با شجاعت و شهامت جان سپرد. محال است بدون حسن نیتی محکم و ایمانی عمیق بتوان در آستانه مرگ، چنین ایستاد و چنین افتاد!
شیخ طبرستانی، یک گناه بیشتر نداشته، گناهش این بود که اتفاقا روش او با سیاست و مصالح بیگانگان ‌جنوبی ناساز درآمد. هر کس از ما در این دو قرن اخیر همین گناه کبیره را مرتکب شد، به همان روز و روزگار گرفتار گشت!
آری! پیکر شیخ را، در میدان بزرگ پایتخت بر دار آویختند تا به خیال خامشان در فقدان آن شهید، شریعت محمدی(ص) را به صلابه کشند! همچنانکه انتخاب روز 13 رجب (=سالروز تولد امیر مومنان علی علیه‌السلام) نیز برای این کار، لابد بدان منظور بود که کینه دیرینه‌اش را از تشیع و روحانیت آن بازستانده باشند! لذا عمل اعدام شیخ، برخلاف عرف رایج دنیا (که نوعا! در سپیده‌دم یا صبح زود، صورت می‌گیرد) به شکل شتاب‌زده و غافلگیرانه، در نزدیکیهای غروب انجام گرفت.
فراموش نکنیم که همین قماش افراد، سه سال پیش از این تاریخ، عنوان "اسلامی" را (به یاری کاردار سفارت انگلیس) از مجلس شورا حذف کرده و مراسم افتتاح مجلس شورای ملی را که طبق دستخط مظفرالدینشاه قرار بود در نیمه‌شعبان (=مصادف با سالروز ولادت امام عصر عجل‌الله‌فرجه) صورت گیرد، سه روز به تأخیر انداختند تا ـ چنانکه قبلا گفتیم ـ نظام جدید، در مبدء تکوین خویش، از هرگونه ارتباط با مآثر دینی و شعائر مذهبی به دور باشد! غافل از آنکه، خدای اسلام و ایران، حاضر و ناظر است و 70 سال پس از آن تاریخ، فقیه دیگری از همین سلسله ـ امام خمینی ـ را برمی‌انگیزد که به یاری مردم مسلمان این دیار، پرچم انقلاب را برافرازد و با تاسیس نظام اسلامی فصلی نو در تاریخ ایران بلکه جهان، رقم زند.