تاریخ انتشار : ۰۸ بهمن ۱۳۸۸ - ۰۸:۴۶  ، 
شناسه خبر : ۱۳۱۷۰۳

دکتر مهرداد ناظری
یکی از مهم‌ترین و در عین حال شگفت‌انگیزترین تحولات در سالهای اخیر، گرایش گسترده مردم جهان به تغییرات است. هر چند در طول تاریخ همیشه مردم به دنبال اصلاح یا انقلاب برای در دست گرفتن سرنوشت خود بودند، اما در طول سال‌های اخیر این علاقه به تغییر آن هم نه تغییراتی در سطح، بلکه تغییراتی اساسی و بنیادین بسیار بیشتر شده و گویا مردم می‌خواهند روش‌های مدیریتی و سبک زندگی‌اشان به سرعت تغییر نماید. نمونه این علاقه به تحول را می‌توان در انتخابات اخیر آمریکا مشاهده نمود. انتخاباتی که طبق روند طبیعی باید به پیروزی مک کین منجر گردد، اما برای اولین بار یک جوان سیاه‌پوست آفریقایی‌تبار وارد کاخ سفید می‌نماید. در کشور خودمان ایران نیز علاقه به رفورم کار را به جایی رساند که خیل عظیمی از مردم در انتخابات به پای صندوق‌های رای آمدند و مطالبات دموکراتیک خود را از طریق مسالمت‌آمیز اعلام کردند. در افغانستان هم عده زیادی از شهروندان این کشور به رقیب حامد کرزای، یعنی عبدالله عبدالله رای دادند و به نوعی خواست قلبی خود را برای رفورم به حاکمیت فعلی اعلام کردند. اما از همه این مثال‌ها شاید انتخابات ژاپن به نوعی شگفت‌انگیزتر و عجیب‌تر باشد. کشوری که 50 سال با الگوهای مدیریتی لیبرال دموکراسی اداره شده، و به نوعی توسعه خود را و تبدیل شدن به امپراتوری اقتصادی را مدیون لیبرال‌ها می‌داند با نه بزرگ مردم مواجه می‌شود به طوری که جهانیان هم از انتخابات جدید ژاپنی‌ها متعجب می‌شوند. مردم این کشور به پای صندوق‌های رای رفتند و برای اولین بار در تاریخ این کشور با رای به دموکرات‌ها (چپ‌های ژاپن) خواسته‌های جدید خود را اعلام کردند.
سوال اساسی این است که چرا مردم جهان تا این حد خواستار تغییرات هستند؟ و چگونه است که انتخابات که یک روش دموکراتیک برای مشارکت شهروندان تلقی می‌شود به یک عرصه گسترده برای خواست‌ها و مطالبات مردم مبدل می‌شود؟ آیا حضور مردم در پای صندوق‌ها نشانه این است که سیستم مدیریت فعلی و رفتار دولتها نتوانسته نیازها و خواسته‌های مردم را پاسخ دهد؟ یا اینکه تصمیم‌گیریهای نشانه ایجاد خودآگاهی در میان اقشار مختلف مردم است؟ البته پاسخ به این سوالات بسیار دشوار و فراتر از این گفتار است اما در کل می‌توان چنین نتیجه گرفت که افزایش میزان مشارکت مردم و رای آنها به افراد و گروه‌ها و احزابی که تاکنون شانس پیروزی در این عرصه را نداشتند، چند نکته را در بر دارد:
اول آنکه شکاف‌های طبقاتی و گسترش فقر در طول تاریخ بشر در قرن 21 بی‌سابقه است. شاید در هیچ دوره‌ای از تحولات اقتصاد سرمایه‌داری نبوده است که تا این حد ما شاهد فاصله طبقاتی و حذف طبقه متوسط در جهان باشیم، آمارها نشان می‌دهد که فقط 15٪ جمعیت جهان بالای خط فقر زندگی می‌کنند که از این تعداد 10٪ جزء اقشار طبقه متوسط و 5٪ جزء ثروتمندان فرادست محسوب می‌شوند. این گروه بیش از 80٪ کل محصولات و تولیدات جهانی را در اختیار دارند و در حدود 85٪ جمعیت جهان کمتر از 20٪ تولیدات جهانی را به خود اختصاص داده‌اند. آمار دیگری نشان می‌دهد در حدود 37٪ از مردم جهان در ساعت کمتر از 25 سنت درآمد داشته و در حدود 37٪ دیگر در ساعت چیزی حدود 25 سنت تا یک دلار درآمد دارند. گفته می‌شود که هر یک از مولتی میلیاردهای امروز به اندازه حداقل 15 کشور آفریقایی یا آمریکای لاتین درآمد دارند و این در حالی است که هر ساله میلیون‌ها دلار به سرمایه‌های آنها افزوده می‌شود و در برابر طبقات متوسط روزبه‌روز بیشتر قدرت خرید خود را از دست داده و با از دست دادن سرمایه‌های ثابت خود که بر اثر ورشکستگی یا عدم توان رقابت با کمپانی‌ها و شرکت‌های چند ملیتی بزرگ حاصل ‌می‌شود به جرگه فقرا و طبقات فرودست می‌پیوندند. این نابرابری در توزیع ثروت جهانی نشان می‌دهد که جهان دچار یک شرایط خاص از لحاظ اقتصادی شده است که می‌تواند پیامدهای ناگواری را برای بشریت داشته باشد. بنابراین طبیعی است وقتی در روز بیش از 2 میلیارد نفر کمتر از (1) دلار و یا در حد (1) دلار درآمد دارند، این فقر فزاینده می‌تواند دلیل مناسبی برای خواست تغییر باشد. در نظر بگیرید در کشوری مثل روسیه که زمانی حداقل فقیر(فقر مطلق) به آن صورت وجود نداشت و به نوعی همه مردم از یک زندگی حداقلی برخوردار بودند، امروز بیش از 70٪ مردم این کشور در خط فقر یا زیر خط فقر زندگی می‌کنند و در حالی که امروز مولتی میلیاردهای مسکو ثروتشان با سرمایه‌دارهای پاریسی و نیویورکی برابری می‌کند. البته نگارنده نمی‌خواهد نظام شوروی سابق را به نوعی تایید نماید، به هر حال ما می‌دانیم که آن نظام نارسایی‌های فراوانی داشته است، اما باید بپذیریم که تغییر در سیستم روسیه از یک نظام کمونیستی به سرمایه‌داری چندان موفق نبوده و به سرعت باعث مصرفی‌تر شدن مردم و فقیرتر شدن عده زیادی از آنها شده است. در سفر اخیری که من به اکراین داشتم در گفتگو با چند تن از مردم عادی اعم از باربر هتل، کارگر رستوران و... نارضایتی مردم را از شرایط اقتصادی کشورشان شاهد بودم. یکی از این کارگران می‌گفت: من ماهی 180 دلار حقوق می‌گیرم در حالی که این حقوق فقط برای ده تا 12 روز من و همسرم و فرزندم کافیست. بنابراین آنچه که مشخص است این است که در فرآیند جهانی شدن روز به روز اکثر کشورهای جهان، فقیرتر می‌شوند و این فقر ناخواسته عامل اساسی برای حرکت به سوی تغییر مردم است.
اما عامل دوم به علل تغییر در کشورهای توسعه‌نیافته بیشتر مربوط می‌شود. اگر در قرن بیستم این کشورهای اروپایی و غربی بودند که بیشتر خواهان تغییرات اساسی بودند در قرن بیست و یک قضیه فرق کرده است. در قرن بیستم بعد از جنگ جهانی دوم شاهد آن بودیم که کشورهایی مثل آلمان و فرانسه توانستند. از زیر خاکستر جنگ و کشتار فقر به توسعه و پیشرفت و جبران خرابی‌ها دست یابند. در این کشورها مردم با اتکا به دولت‌های منتخب و مشارکت مدنی پایه‌های تغییرات اساسی و رسیدن به توسعه‌‌ای پایدار را هموار ساختند. در سال‌های پایانی قرن بیستم این گفتمان تغییر به کشورهای اروپایی شرقی هم سرایت کرد و آنها هم شعار آزادی، توسعه و دموکراسی دادند.
در واقع کشورهای غربی با بسط نهادهای مدنی یعنی ایجاد احزاب سیاسی قدرتمند، کانال‌هایی برای تعدیل انرژی متراکم توده‌ها در راستای تغییر را ایجاد نمودند و کشورهای اروپای شرقی نیز با اندکی تاخیر دفتر ایدئولوژی‌های ناکارآمد را بستند. اما در قرن بیست و یک این کشورهای توسعه‌نیافته هستند. که به دنبال تغییرات بنیادین هستند. اما در بسیاری از این کشورها به دلیل قانون‌گریزی، ضعف در فرهنگ مشارکتی و عدم وجود تفکر حزبی، بسیاری از تغییرات نتوانسته است با خواست مردم همخوانی بیابد. در فرهنگ سیاسی کشورهای توسعه نیافته، ضعف فردیت و تکثرگرایی مانع اساسی رسیدن به مطالبات مردم شده است. در افغانستان بسیاری از زنان که از اقتدارگرایی طالبان خسته شده‌اند امروز برای تغییر تلاش فراوانی می‌کنند، در ایران نیز نسل‌سومی‌ها و جوانانی که در دنیای مجازی با همسالان خود در سایر کشورها در ارتباطند بیشتر و با شور و شوق بیشتری به دنبال تغییرات هستند. اما در کل مردم مشرق زمین به دلیل عدم وجود کانال‌هایی برای حضور فعالی در عرصه‌های مختلف سیاسی و اجتماعی، فرهنگی و اقتصادی تب تغییر را بیشتر از گذشته دارند. اما متاسفانه روند دگردیسی‌ها در خاورمیانه بسیار ضعیف‌تر از سایر کشورها بوده و با سطح خواسته‌ها و مطالبات همخوان نبوده است. یکی از موانع اساسی تحولات، وجود اقتصاد دولتی و متمرکز، بورکراسی شدید اداری، عدم زمینه‌های اقتصادی کارآفرینی که در دنیای امروز حرف اول را می‌زند و تمرکز سیاسی شتاب تغییر را با کندی مواجه ساخته اما از تب و خواست تغییر در میان مردم هرگز نکاسته است.
نکته سوم که باز بیشتر در میان جهان سومی‌ها دیده می‌شود به تحولات دنیای اطلاعات و مجازی برمی‌گردد. با توجه به گسترش و تحولات رسانه‌ای و به تعبیری انقلاب اطلاعات، نه تنها سطح دسترسی‌ها به اطلاعات بیشتر شده، بلکه مردم جهان به نوعی بیشتر از گذشته از شرایط یکدیگر باخبر می‌شوند اگر در گذشته این تفکر وجود داشت که رسانه‌ها در دستان غول‌ها و امپراتوری‌های رسانه‌ای به صورت انحصاری قرار دارد امروز ما می‌دانیم که هر فرد در دنیای اینترنت می‌تواند مرکز فرمان و کنترل جهان باشد و با وبلاگ خود به فردی خبرساز مبدل شود. البته ناگفته نماند که خواست و کیفیت تغییر در جهان بسیار متفاوت است. به عنوان مثال در کشوری مثل افغانستان خواسته‌های مردم بیشتر خواسته‌هایی در راستای بالا رفتن ظرفیت‌های دموکراتیک کشور و آزادی بیان و حل مسائل اقتصادی می‌باشد، در حالی که در کشوری مثل ژاپن مردم خواستار تغییر الگوهای نظم، توسعه‌ای و ایجاد امنیت و رفاه بیشتر هستند اما در کل، جهان اطلاعات پویایی شگفت‌انگیزی در میان جوانان کشورهای فرودست ایجاد کرده است. نتیجه یک تحقیق نشان می‌دهد که جوانان بین 18 تا 25 سال ایران بیشتر از هم سن و سال‌های خود در بسیاری از کشورها از تحولات دنیای اطلاعات آگاهی دارند. حتی در این تحقیق اشاره شده که نوجوانان و جوانان ایرانی بیشتر از بسیاری از جوانان کشورهای اروپایی مثل اسپانیا، ایتالیا، مجارستان، لهستان، اوکراین و... سواد اطلاعاتی دارند و ذهنشان با آخرین تحولات دنیای مجازی، آشنا می‌باشد. طبیعی است در چنین فضای گفتمانی دیجیتالی، تمایل و علاقه به تغییر بسیار بیشتر می‌شود. یک تحقیق دیگر نشان می‌دهد که از هر ده نفر جوان طبقه متوسط ساکن شهر تهران 7 نفر و از طبقات فرادست 8 نفر و از طبقات فرودست 5 نفر جدیدترین فیلم‌های روز دنیا را دیده‌اند، و بیش از 60 درصد آنها تمام عوامل و دست‌اندرکاران ساخت این فیلم‌ها اعم از هنرپیشه‌ها و کارگردان‌های آنها را می‌شناسد. در حالی که همین تحقیق نشان می‌دهد که در میان جوانان پاکستانی از هر ده نفر جوان در طبقه متوسط 3 نفر و طبقات فرادست 4 و در طبقه فرودست 1 نفر فیلم‌های روز را دیده‌اند. همه اینها نشان می‌دهد که تحولات دنیای اطلاعات بسیار در تحولات ذهنی و فکری نسل جدید ایران موثر بوده است. بر همین اساس گفته می‌شود اگرچه تمام قواعد حوزه ارتباطی و اینترنتی مبتنی بر قواعد دموکراسی و خواسته‌های مردم جهان نیست، اما خواسته این فضای مجازی برای کشورهایی مثل ایران زمینه را برای ادغام بیشتر در دنیای جهانی شده ایجاد نموده. بنابراین اگر می‌بینیم نسل سوم و چهارمی‌های ایران بیشتر از هم سن و سال‌های خود در سایر کشورها علاقه‌مند به تغییر و تحول هستند، ریشه در پیشرو بودن آنها در هم داستانی با این تحولات دارد.
اما نکته چهارم که مهم‌ترین عامل تحرک در همه کشورهای جهان است این است که مفهوم جامعه مدنی در جهان جدید، در حال گسترش و بازنگری است. در چین علیرغم توسعه اقتصادی موفق، همچنان نظام حزبی و سیاسی با بن‌بست‌های جدی مواجه است. در ژاپن که امروز ما شاهد تغییر در نظام سیاسی آن هستیم شواهد نشان می‌دهد که مردم از فقر، نظام اداری غیرمنعطف، عدم وجود فرصت‌های مناسب برای پیشرفت‌های اقتصادی و وجود بحران‌های عمیق اقتصادی بسیار ناراضی هستند. در سال‌های پایانی قرن بیستم و در دهه 80 و 90 میلادی ما شاهد بودیم که ژاپن به غول اقتصادی مبدل شد و نظام مدیریتی جهان را تحت تاثیر الگوهای نوین خود قرار داد. اما امروز مردم در خیابان‌های توکیو، افراد فقیری را می‌بینند که در مترو و خیابانها گدایی می‌کنند و جوانانی که راهی جز خودکشی ندارند. افراطی‌گری‌ها، ضعف در مدیریت ناکارآمد دولتها و عدم موفقیت دولت‌مردان در عملی کردن ادعاهای خود، مردم را امروز بیشتر از گذشته به دگردیسی‌های عمیق‌تر واداشته است. مردم امروز در جهان به دنبال انقلاب و تغییرات ناگهانی و خشونت‌آمیز نیستند اما همه می‌دانند که برای قدرتمند‌تر شدن مردم باید پرچم دموکراسی از نهادهای قدرت به نهادهای مدنی و مردمی منتقل گردد.