نوشته: ویلیام گالوز
مترجم: فریدون دولتشاهی
اگر شما به آنچه «چه» گفت استناد کنید و به یاد داشته باشید کامیلو چه به ما گفت، آنها برای نخستینبار در جریان یک سفر خطرناک سوار بر قایق بادبانی گرانما با هم آشنا شدند. آنها پیش از این همدیگر را در مکزیک ندیده بودند.
آنها دو روز بعد از فاجعه الجریا دوپیو، در حالی که سعی میکردند از تعقیب وحشیانه دشمن بگریزند به هم برخوردند تا فیدل را یافتند. و دو ماه بعد، در یک اوضاع دشوار شبیه اوضاعی که ذکر رفت، دوستی میان آنها آغاز شد. چه گوارا درباره آن لحظه نوشت: ...آنها ما را غافلگیر کردند. من در جریان نبرد، کولهپشتیام را گم کردم و تنها توانستم پتویم را نجات دهم. یک قانون نانوشته در جنبش چریکی وجود داشت که میگفت هر کس وسایل شخصی خود را از دست داد ـ یعنی آن چه که هر رزمنده چریکی روی شانهاش حمل میکند ـ باید خود از پس آن برآید. چیزهایی که من از دست داده بودم شامل چیزهایی میشد که برای هر سرباز چریکی بسیار باارزش بود: دو یا سه قوطی غذا که هر یک از ما در آن زمان برای خود داشت.
«سر شب، کاملاً طبیعی، همه شروع به خوردن جیره غذایی کوچک خود کردند و کامیلو که دید من چیزی برای خوردن ندارم، و با توجه به این که پتو قابل خوردن نبود، تنها قوطی شیری را که داشت با من تقسیم کرد، و از آن لحظه، فکر میکنم دوستی ما عمیقتر شد.»
.... ما چند جرعه از آن شیر نوشیدیم، هر دو ما دزدانه مراقب بودیم مساوی بنوشیم و درباره یک رشته مسائل صحبت کردیم.
تا آن لحظه، ما خیلی با هم دوست نبودیم. شخصیتهای ما خیلی فرق میکرد. ما عادت داشتیم با هم به اطراف برویم، اما ما دو شخص کاملاً متفاوت بودیم. اما ماههای اخیر ما فوقالعاده به هم نزدیک شده بودیم.
خیلی معمول نیست دو مرد با شخصیتهای شدیداً متفاوت یک دوستی عمیق و نمونه با هم بهم بزنند، اما همه قوانین استثنائاتی دارند و این درباره «کامیلو» و «چه» صادق بود.
آنها در کشورهای متفاوت متولد شده بودند و تحصیلات متفاوتی داشتند. «چه» یک کودکی راحت، اما از سنین پائین بیماری تنگی نفس را تجربه کرده بود. «کامیلو» از نظر اقتصادی محدودتر بود اما مشکلات سلامتی نداشت. به هر حال هر دو آنها، مانند بیشتر کودکان و نوجوانان به گیاهان، جانداران و ورزش علاقمند بودند.
در رؤیاهای جوانی خود، پسر بچه آمریکای جنوبی به علوم، و پسر بچه کارائیبی به هنرهای تجسمی علاقمند بود. مرد جوان متولد روساریو توانست دانشگاه را تمام کند، در حالی که مرد جوان هاوانایی موفق نشد به رؤیایش که یک مجسمهساز بودن بود جامه عمل بپوشاند. آنها در بزرگ شدن نیز تفاوتهای خود را حفظ کردند. یکی یک حرفهای با فرهنگ عمومی بسیار پیشرفته و آرزوی جهانگردی و دیگری یک کارمند ساده در یک فروشگاه پوشاک مردانه با آرزوی بهبود وضع اقتصادی، بیفرهنگیاش در رابطه با کتاب، اما برخوردار از یک هوش طبیعی فوقالعاده بود.
آنها در حالی که راههای متفاوتی در پیش گرفتند، هر دو اندک اندک با گذشت زمان از مشکلات اجتماعی و این که چگونه باید آنها را حل کرد، آگاه شدند. سفرهای ارنستو جوان او را ابتدا به ایالتهای مختلف کشور خود و بعد سرتاسر آمریکای لاتین برد. این سفرها باعث شد او با سرنوشت فقرای روی زمین آشنا شود: ماریا زن سالخورده در حال مرگ و زوج گرسنهای از معادن شیلی ، بیماران جذامی رها شده آمازون، حمله مزدوران که حکومت مترقی گواتمالا را سرنگون کردند؛ همه اینها راه او را برای همیشه مشخص کردند، و بعد تصمیم او به ملاقات با فیدل، عملی شد و او به کوبا آمد تا با دیکتاتوری بجنگد.
اما در مقابل «کامیلو»، در ابتدا با تأکید و تعلیم میهنپرستانه پدرش و آنچه در مدرسه ابتدایی یاد گرفته بود، افزایش یافت. او به عنوان یک مرد جوان، شاهد خشونت، هرج و مرج، اجحاف و نظام اجتماعی نابرابر بود که همیشه از ابتدا از آنها رنج میبرد. به همین دلیل شروع به یک آگاهی طبقاتی کرد. وی در اعتراض به قوانین مخالف مردم و کارگران، و حمایت از تبعیدیهای آمریکای لاتین که دیکتاتوری را در کشورهای خود رد میکردند در راهپیماییها شرکت میکرد.
وی در مراسم خاکسپاری «خسوس منندز»، رهبر کمونیست و «ادوارد وچاباس» محبوبترین رهبر سیاسی آن زمان شرکت کرد، و وقتی کودتای نظامی 10 مارس سال 1952 روی داد. او در پاسخ به تقاضای فدراسیون دانشجویان برای دفاع از قانون اساسی به دانشگاه هاوانا رفت.
اقامت او در ایالات متحده به عنوان یک مهاجر اقتصادی به وی کمک کرد علایق اجتماعیاش را گسترش دهد، اما تا زمان اخراج از آمریکا، آگاهیاش کامل نشد.
در همین زمان برادر و دوستان نزدیکش در حال جنگ با حکومت دیکتاتوری بودند، و او وقتی کتاب «تاریخ مرا تبرئه خواهد کرد» را خواند سندی از رشادت جوانان کوبا و شکنجه و خشونت وحشتناکی که علیه زندانیان اعمال میشد ـ تجربه کرد.
با این انگیزهها، وی در تظاهرات دانشجویی شرکت کرد و در یکی از آن اعتراضات زخمی شد. همه این وقایع باعث شد که وی تصمیم بگیرد با فیدل، که او را تنها مردی میدانست که میتواند یک انقلاب را رهبری کند به مبارزه مسلحانه علیه رژیم بپیوندد.
طرز فکر «چه گوآرا» از چند جهت مخالف طرز تفکر و شوخطبعی بیشتر کوباییهاست که کامیلو به درستی نمایندهشان بود. اما اگر خشکی شخصیت، لبخند کم و صرفهجویی او را در گفتار به حساب نیاوریم، در بسیاری از ویژگیها با کامیلو شریک بود، و تنها شیوه ابرازشان فرق میکرد. اگر ما این ویژگیها را به ویژگی انسانی خارقالعادهای که هر دو آنها داشتند اضافه کنیم دلیل کافی برای دوستی نمونه آنها خواهیم یافت.
من هرگز نتوانستهام تصمیم بگیرم کدام یک از این دو احترام، ستایش و علاقه بیشتری برای دیگری قایل بود.
معمولاً ما زیاد درباره سختگیری «چه» در رابطه با انضباط، و بطور کلی رفتار با دیگران میشنویم. همینطور، مردم زیاد درباره شوخیهای «کامیلو» و لبخند همیشگی او زیاد صحبت میکنند.
در حقیقت، «چه» وقتی با دوستان نزدیکش بود همانقدر دوست و خوشمشرب بود که هر کس دیگری بود، مساله تنها این بود که لطیفههایش بیشتر ظریف، و اغلب با طنز زیبایی همراه بود و او با مهارتی واقعی بیان میکرد. این ویژگی تا اندازهای شخصیت پنهان او و دوستی نمونهاش با کامیلو میباشد. «کامیلو» هم به نوبه خود در رابطه با انضباط همانقدر خشک بود که «چه» بود.
پس از مفقودالاثر شدن کامیلو، «چه» گفت: «او قهرمان 100 نبرد بود. وی مردی بود که فیدل در روزهای دشوار جنگ به او اعتماد کرد. او یک رزمنده فداکار بود. کامیلو مرد هزار لطیفه بود، لطیفههایی که خود بطور طبیعی خلق کرد.»
مردم کوبا از آن زمان 28 اکتبر هر سال را به عنوان سالروز ناپدید شدن جسمانی کامیلو در دریا در حین سفر با یک هواپیمای کوچک به هاوانا با ریختن گل به دریا گرامی میدارند.