مسعود بهنود
صدام مرد، حالا بگوییم به جهنم رفت یا بگویند شهید شد. دریچه زیر پایش گشوده شد و او هقی کرد. همان کاری که همه کسانی که به دار آویخته میشوند میکنند بیاختیار. و رفت. این سرنوشت را او از زمانی که کاردی در دهان شناکنان از شط گذشت و زمانی که اسلحه زیر سر در اردن خوابید. وقتی در زندان عبادی بود و سرانجام روزی که همراه شد با البکر در کودتا علیه قاسم، با خود حمل میکرد. اکثر رهبران عراق از زمان تولد این کشور همین سرنوشت را داشتهاند. شایعهیی است که میگوید بعثیها از وقتی خون آخرین پادشاه که فیصل هاشمی بود را ریختند یعنی بار دیگر به خون یکی از بازماندگان پیامبر دست آلوده کردند، جز این تقدیرشان نیست.
اما سوال مهم برای همه منطقه، برای مردم عراق ـ چه سنی، چه شیعه و چه کرد ـ برای ایران و اعراب و جهانیان این است که آیا با اعدام صدام اوضاع در بینالنهرین آرام میگیرد و چنان که نومحافظهکاران طلب کردهاند، نوعی دموکراسی در آن جا برپا میشود که هم میتواند الگوی اعراب باشد و هم الگوی مسلمانان. پاسخ مثبت نیست. نومحافظهکاران اگر به راستی هم چنین منظوری در پشت حرکت نظامیشان بود، از بدجایی آغاز کردند. کارشناسان خاورمیانهشناس میگویند عراق، بعد از ایران سفتترین جای بدن خاورمیانه است برای کاری که ایالات متحده در نظر دارد.
پس حالا سوال این است که میراث صدام آیا مرده است، یا بعد از مرگ عزت الدوری قائم مقامش که به رهبری بعث تعیین شده، میمیرد. یا به نوعی زنده میماند. و اگر زنده بماند در کدام پیکرهاش رشد میکند. پاسخ به نظر میرسد این است که «بعث صدام» از این پس سرمایهیی دارد که نه سلطنت هاشمی در این کشور داشت، نه عبدالناصر در مصر، و نه حتی حافظ اسد در سوریه. این سرمایه عکسی است که پانزده سال پیش برداشته شده و صدام حسین را با همسر اولش نشسته روی کاناپهیی نشان میدهد و دختران و پسران و دامادهایش را ایستاده دورشان. این عکس الان فقط در بالای اتاق پذیرایی ویلای بزرگ رغد و ویلای مجلل رعنا دختران صدام در امان نصب نیست.
این عکس با اعدام صدام تبدیل شده است به تصویر مقدسی که در پنهان ویلاهای سبز کنار دجله و فرات و خانههای بسیاری در سراسر جهان نصب است. همه مردان این تصویر به تعبیر خانواده صدام در راه مادر عربی [ناسیونالیسم سنی بعثی] کشته شدهاند. صدام و عدی و قصی را آمریکاییها کشتهاند و ژنرال حسین کمال و برادرش صدام کمال را باز آمریکاییها کشتهاند. تازه نوه بزرگ صدام هم همراه عدی و قصی کشته شده که در عکس نیست. این مجموعه کافی است که پشتوانه حرکت سیاسی قبایلی شود که از پیش از تاریخ در بینالنهرین با قصه و حماسه و رجز زیستهاند. و انقلابها و جنگها و صلحشان هم جز بر همین منوال نبوده است.
تیری ژادان نویسنده فرانسوی در کتاب معتبرش که درباره اعراب نوشته است سوریهای علوی را متمدنترین و نرمخوترین و عراقیهای ساکنان بینالنهرین را خشنترین اعراب خوانده است. شیعیان برای باور آن چه ژادان گفته دلیلی نمیخواهند. سالهاست در محرم به خونخواهی حسین[ع] نواده پیامبر بر کوفیان لعن میفرستند. آنها که از بیرون به داستان و فسانه خانواده صدام گوش میکنند از خود خواهند پرسید قصه فرزندان کمال چه میشود. آنان را چگونه میتوان در مجموعه شهیدان به حساب آورد. رعنا به این سوال جواب داده است به نوشته عذی میرمعینی در ساندی تایمز.
کمال همشاگردی و دوست نزدیک و همولایتی صدام بود. آن قدر نزدیک که نام پسر اول خود را حسین و پسر دوم را «صدام» گذاشت و به این ترتیب افتخارت مصاهرت [دامادی] صدام حسین را از همان بدو تولد نصیب فرزندان خود کرد. حسین کمال در ارتش صدام خوب رشد کرد و بازرس ویژه و محرم صدام بود خیلی زود افتخار آن را یافت که عضو خانواده شود. رغد دختر بزرگ صدام و عزیزکرده وی به حسین داده شد. دختر دوم که رعنا باشد در پانزده سالگی نصیب صدام کمال شد. آنها وارد خانواده غیرتی صدام شدند که عدی در آن ترک میتاخت. رقابت عدی و ژنرال حسین کمال در حقیقت رقابت بین عدی و رغد بود. دو بار در رقابتهای آن دو در اوج جنگ با ایران، عدی خطا کرد.
صدام لحظهیی در تنبیه پسر بزرگ کوتاهی نکرد. به زندانش انداخت و دستور داد وی را شلاق زدند و تا زمانی که نزدیک پانصد هزار نفر در خیابانهای بغداد تا صبح نگذراندند و العفو العفو نکردند، وی را نبخشید. قبل از آن عدی از دادگاه نظامی حکم اعدام گرفته بود چرا که یکی از محافظان صدام ـ باز هم از ایادی ژنرال حسین کمال ـ را شب مست وقتی که میخواست وارد کاخ پدرش شود کشته بود.
صبح آن روز، پدر و مادر سرباز کشته شده به دست عدی، در برابر دوربین تلویزیون دیده شدند که وارد کاخ صدام میشوند و مادرش با دیدن صدام فریاد زد هزار پسرم فَدای یک موی تو. با این صحنهسازی باشکوه که قصه هزار و یک شب بادیهنشینان میتواند بود، عدی برگشت اما دو سالی زیر دست ژنرال حسین کمال. گاه به نظر میرسید که قصی نابرادری عدی هم با ژنرال حسین کمال همدست است.
روزگار بدینسان میگذشت تا زمانی که جنگ ایران و عراق با پذیرش قطعنامه سازمان ملل توسط ایران تمام شد و اعراب طلبکار که در هشت سال به صدام پول و اعتبار داده بودند تا در مقابل عجم مقاومت کند، از عراق خواستند که برای ادای دیون خود زمانبندی کند. صدام نه تنها دینی نمیشناخت بلکه مدعی بود باید میلیاردهای جدید بدهند برای بازسازی عراق. این کشمکش با پیام تند صدام همراه شد که شمشیر میفرستاد و ترازو میگرفت و اینها همه در فرهنگ عرب معناهایی دارد.
آخرین پیام صدام به سعودی و شیخنشینهای جنوب خلیج فارس [امارات و قطر و بحرین و کویت] این بود که کاری میکنم که از کرده پشیمان شوید. من خطای آخر عبدالناصر را نمیکنم. و به این آهنگ عراق به کویت لشکر کشید و عشوهای هم برای ایرانیها آمد و به خیال خود عقبه محکم کرد. او شب قبل از حمله به کویت لبخند سفیر آمریکا در بغداد را غلطخوانی کرد و ندید که سرنوشت سومین مجموعه نفتی خلیج فارس چقدر برای خاندان بوش که ثروتشان در تگزاس است اهمیت دارد. چنان که بعد از آن، راز لبخند ایرانیها را هم ندانست وقتی که به معاون وی راه دادند که به تهران بیاید و پیامهای دوستانه بیاورد.
در سه چهار روز که سربازان عراقی میتاختند در بغداد شادمانی بود و اختلافی نبود، چرا که سربازان صدام که در حمله به ایران فتحی ندیده بودند، در آن زمان جیبها را از غنایم کویت ثروتمند پر میکردند. اما چندان که اولین بمب آمریکایی سراغشان را گرفت و فیلمها سربازان عراقی را نشان داد که زار و برهنه تسلیم سر داده بودند، در اتحاد بغداد هم اختلاف افتاد. طارق عزیز و دیگر دیپلماتهای پخته عراقی بالاخره توانستند جنگ را در جایی متوقف کنند و با به رسمیت شناختن کویت، حکومت صدام را نجات دهند، اما افسانه صدام شکسته بود. دیگر جنگ با ایران نبود که بر عشق و غیرت عربی استوارش کنند، این بار کینه اعراب سراغ صدام را گرفت.
تا این جا همه اسرار صدام نزد دو تن بود؛ عدی و ژنرال حسین کمال [شوهر رغد]، هم انبارهای شیمیایی و هم مقدماتی که برای تجدید سازمان انرژی هستهیی انجام شده بود. حتی رمز ذخیرههای ارزی صدام در سوئیس که قبلاً دست برزان برادر ناتنی صدام بود گفته میشد به حسین کمال داده شده که شایع بود صدام به او [و رغد] بیشتر اعتماد دارد تا به عدی.
این مجموعه با تحریمها و محدودیتهای بعد از حمله به کویت شکست. حسین کمال معتقد بود که عراق نباید با آمریکا و سیاست جهانی بدقلقی کند. و هر بار که این جدال بالا میگرفت وی با گزارشهای خود علیه عدی و ژنرالهای تندرو، صدام را در مقابل دو راهی میگذاشت اما در نهایت نظر تندروها را میپذیرفت و کشمکش بالاگرفته و ژنرال حسین کمال مطمئن شده بود به این ترتیب عراق هدف آمریکاییهاست و سرنگونی صدام هم هدف تعیین شده. در این موقعیت بود که یکی دیگر از اختلافات تند عدی و او کار را به جایی رساند که نگران جان خود شد.
با اختیارات وسیعی که داشت همسران خود و برادرش را با هشت نوه صدام برداشت و در امان گذاشت و خود هم به اتفاق برادرش به حضور ملک حسین رفت و پناهندگی خواست. قبل از آن که ملک حسین هاشمی گامی جلو نهد سفیر آمریکا در اردن موفق به دیدار حسین کمال شد. چه گذشت در آن چند هفته، هنوز کسی را اطلاع درستی در دست نیست. گفته میشود اول از همه همسر صدام [مادر رغد و رعنا] به امان رفتند و بعد هم عدی با شوهر خواهرهایش در حضور ملک حسین دیدار کردند. بعد از آن بود که ناگهان خبری مانند بمب ترکید. قافله به بغداد برگشت.
1ـ عنا در گفتوگو با نماینده ساندیتایمز فقط بخش کوچکی را میگوید اما پیش از این رغد بیش از اینها گفته است. اما در روایت هر دو آنها نحوه شکلگیری ماجرا باز نیست. رعنا میگوید مطیع شوهران بودیم و آنها تصمیم به بازگشت گرفتند و از همه خطراتش آگاه بودیم. بنا به روایت دختران، در بازگشت، دختران و نوهها به حضور صدام رسیدند و یکی یکی به پاهای او افتادند. صدای گریه تمام تالار را پر کرده بود. و صدام گفت که تنها چاره طلاق است. و روز بعد در محضری که آماده شده بود رعنا با پنج فرزند از صدام کمال و رغد با سه فرزند از حسین کمال جدا و مطلقه شدند. رعنا مادر پنج فرزند تازه 27 سال داشت.
روز بعد از امضای این ورقه، برادران کمال در خانهشان بود که کیفر به سراغشان آمد و آنها و محافظانشان کشته شدند. اعلام شد مردم عوجه روستای زادگاه صدام تحمل نکردند خائنین را. اما در روایتهای هزار یک شبی حتی چنین داستانی را با همه پیچیدگیهایش. در حالی که معلوم است که صدام قول عربی داده و به آن وفا نکرده است، تبدیل به فسانهیی خواهد شد. چنان که رعنا امروز در زاری برای پدر میگوید پدر مهربانم شوهرم را کشت. اینک هشت نوه صدام برخوردار از ثروت افسانهیی و نام افسانهیی «بابا صدام» نشانه آن هستند که در قصههای شرقی تضادهای بزرگتر از این هم قابل حل است.
این پدرکشتگان، همصدا با مادران خود از انتقام میگویند. اینک برای آیندهسازی بعث، شرایط مهیاست. غرب بیش از هر زمان قانع شده است که تنها اختلاف شیعه و سنی است که میتواند از هیبت مسلمانان بکاهد و از جنگاوریشان بگیرد. در عالم واقع نه شیعیانی که اینک حق خود را با کمک ارتش آمریکا در عراق به دست آوردهاند و نه سنیهایی که امید دارند حقشان به آنها بازگشت داده شود، هیچ کدام، به اندازهیی که با گروه مقابل دشمناند، با آمریکا دشمن نیستند و حتی نه با اسرائیل. که بهانهیی است که در بیشتر کشورهای عربی، حکومتها با طرح آن، رابطه خود را با مردمانشان محکم میکنند.
علاوه بر آماده بودن غرب برای باد زدن آتش کینه شیعه و سنی که فرصتی به خاندان صدام میدهد، ثروتی که صدام در طول سی سال قدرت بلامنازع خود در عراق جمع و در جاهای مطمئن نهاده است عطش بازگشت به قدرت را در دل آنها زنده میدارد. طایفهیی که رغد دختر بزرگ صدام را به ریاست پذیرفته دارد و شش پسر [نوههای ذکور صدام] در ردیف بعدی ایستاده اند و بزودی زود امان را که برای فعالیتهای آنان کوچک است ترک خواهند کرد. تا نقشی بازی کنند. شعار این گروه برتری خون عرب. منظورشان حاکمیت بخشیدن دوباره به سنیها و بازگرداندن مجسمههای صدام به میدانها.
استراتژی سیاسیشان ضدیت با ایران [نمیگویند شیعه] و در نهایت تجدید دوستی با آمریکا. کاری که ژنرال کمال میگفت نباید در آن خست کرد. اینک خبرگزاریها خبر داده که با اعدام صدام ژنرال الدوری رهبر حزب بعث عراق شد. همان کس که قبلاً هم قائم مقام صدام بود و شریک وی در همه کار و در ورقهای کاشته آمریکاییها بعد از آس صدام، شاه عزت از همه باارزشتر بود. آمریکاییها میخندند که این تحت تعقیب سرطانی که اگر هم به دام نیفتد مشکل چندی زنده باشد چه خواهد کرد با حزب منحل شده بعث. اما آمریکاییها شرق را نمیشناسند. انگلیسیها که سالها شرق را زیستهاند و نقشه راهش را کشیدهاند.
از جمله همین عراق را ساختهاند. اول بار بر سرش بمب شیمیایی انداختهاند. و هنوز بعضی از گزارشهای لورنس را از ماجرای تاسیس این دولت منتشر نکردهاند، نگرانند که افسانه صدام مباد که دستمایه حرکتی دیگر شود. چونان بسیاری از قصهها که افسانه شد اما ماند و در گذر سالها پررنگتر شد. جنگها ساخت و سرنوشت ملت را دگرگون کرد. از همین روست که گوردون براون نخستوزیر آینده بریتانیا، هنوز درباره هیچ مساله خارجی اظهارنظری نکرده اعلام میکند که اعدام صدام به نحوی غیرقابل دفاع صورت گرفته است.
ساندی تایمز در گزارش دیدار هالا جابر نویسنده خود با رعنا دختر کوچک صدام حسین، از تراژدی زندگی دختری میگوید که در پانزده سالگی شوهر داده شد و بعد به دستور پدر مهربان شوهرش کشته شده و او در 27 سالگی با پنج فرزند بیوه شد و حالا چشمانش از اشک سرخ است و بچههایش تمام تلویزیونهای خانه را قطع کردهاند که او فیلم دار زدن پدرش را نبیند. اما «احمد فرزند هجده ساله رعنا خونسرد نشسته و در حالی که غذا میخورد فیلمی را که با موبایل گرفته شده، فیلم لحظه اعدام و فریادهای انتقام را تماشا میکند و از انتقام لبریز است.» این در فرهنگ افسانهساز قبیلهیی معنا دارد.