تاریخ انتشار : ۱۰ دی ۱۳۸۸ - ۰۷:۳۶  ، 
شناسه خبر : ۱۳۲۱۱۴
تاملی بر آسیب‌شناسی اجتماعی - فرهنگی ایران

زهراالسادات فرهادنیا
حسب علا قه به غزلیات مولوی که آرام بخش روان است و بیدار کننده خرد فردی در همه زمینه های اجتماعی انسان، از عشق واقعی به معشوق از صبوری و قناعت و وفا به عهد و تحمل جفاهای روزگار از هجران آمال های انسانها تا ناجوانمردیها و رفتارهای ضد انسانی، دزدی و خیانت و غیره، کتاب شمس تبریزی را که یکی از دوستان به من هدیه نمود به قصد خواندن غزلی ورق می زدم که، تصادفا مقدمه کتاب به قلم آقای محمد علی مقدم فر نظرم را بیشتر جلب کرد.مطلب جالب توجه در مقدمه کتاب، گویای تحولی شگرف و عظیم در حال وقوع در جامعه ما است که مایه امید فراوان برای التیام آلا م چند صد ساله این ملت و مرز و بوم خواهد بود. در مقدمه کتاب آقای محمد علی مقدم فر با انشائی بسیار روان و تفسیری به غایت گویا و واقعی معضلا ت فرهنگی و بی توجهی به خود فردی و اجتماعی جامعه را مورد بحث و بررسی قرار داده و به درستی عوارض مشخص ناشی از آن را به بی علا قگی و بی توجهی عمومی در جامعه به موضوع (کار و تلا ش واقعی) و همچنین به عقب ماندگی های علمی و صنعتی و اقتصادی مرتبط کردند که مایه تحسین و تائید من نیز هست. اینجانب حسب درگیری های شغلی و حرفه ای، عمق این مشکلا ت را در عمل دریافتم اما گمان نمی کردم بزرگان محافل ادبیات ملی معاصر، نیز این چنین به مسائل مرتبط به عقب ماندگی های علمی و صنعتی و اقتصادی واقف باشند و مهمتر از این به راستی نظریه درستی را در جبران این ضعف ها و رفع معضلا ت فرهنگی و افزایش خرد فردی و اجتماعی ارائه می کنند.
ایشان به درستی معتقدند با بهره گیری از ریشه های پربار و سرمایه فرهنگی ملی و اندیشه های تابناک بزرگانی چون مولوی، فردوسی، سعدی، حافظ و.... با همت ادیبان و صاحبان فضل و ادب فرهنگی ایرانی معاصر می توان از این منابع عظیم و سرشار بهره مند شد. بسیار خوشحال کننده است که شاهد این رخداد و تحول با شکوه در زمینه ادبی و فرهنگی و هنری باشیم. لذا برای ارج نهادن به این عزیز گرانمایه بخش هائی از توضیحات و تفسیر ایشان را در این راستا تقدیم فعالا ن صنعتی و علمی و اقتصادی می کنم تا آنان نیز از این رخداد فرهنگی مایه گرفته و خستگی و ناامیدی را از خود دور کنند. وقتی که شعرا و ادیبان و هنرمندان معاصر در جهت تامین نیازهای فرهنگی در راستای تحول اقتصادی و صنعتی تلا ش این چنینی را آغاز کردند پس دست اندرکاران صنعتی و اقتصادی نیز باید آستین تلا ش و همت را بالا زده که در این حرکت مبارک رفته رفته کمبودها جبران گردد و نهایتا چهره زیبای سعادت و نشاط عمومی در زندگی مردم این مرزوبوم آشکار شود. خرد اجتماعی به مرور زمان و به تدریج از دل روابط انسان ها با یکدیگر پدید می آید و متکی به تجربه های نسل های گذشته است و تا وقتی که به دلا یل گوناگون آسیب ندیده باشد، جلوه های آن را در همه عرصه های حیات اجتماعی می توان دید: در درون خانواده ها، در کوچه ها و خیابان ها، در کارخانه ها و مدرسه ها و... و سرانجام در برنامه ریزی کلا ن دولت ها.
واقعیت انکارناپذیر جهان معاصر از این قرار است: جامعه ای که مفهوم اصولی کار را درک نکند و به کار خود عشق نورزد و نیاموزد که چگونه در فرآیند ی جمعی به شدت کارکند امکان حفظ و گسترش ثروت ملی را از دست خواهد داد و دیر یا زود به ورطه فقری وحشتناک سقوط خواهد کرد. هر چه از میزان عشق به کار کاسته شود زندگی جامعه مشکل تر و تلخ تر می شود، آسایش و امید از میان جامعه رخت بر می بندد و هراس انگیز تر آن که اعتماد و تفاهم بی معنا می شود. همه می دانیم که در خانه و کوچه و محله و شهر کشوری که در آن اعتماد و تفاهم از میان رفته باشد چه چیز به کمین نشسته است.
جامعه گریزان از کار، خواه و ناخواه محکوم به فناست، زیرا منبع اصلی تولید ثروت های اجتماعی یعنی مغز به اضافه بازو را معطل می گذارد و به این ترتیب چیزی را از دست می دهد که به هیچ طریقی جبران پذیر نیست: «زمان» آدم های جامعه گریزان از کار، افسرده اند حوصله هیچ کار جدی و برنامه دار و طولا نی را ندارند، بدبین اند، امیدی به آینده ندارد، غمگین اند، قدر موفقیت ها را هر چند کوچک نمی دانند و از آنها شاد نمی شوند، توجیه گرند، نمی خواهند معایب خود را بپذیرند و همواره تقصیر ها را به دیگران، به بیرون از خود حواله می دهند، تنگ نظرند و دیدن موفقیت های دیگران نه تنها آنها را شاد نمی کند، بلکه آزارشان می دهد، و می توان از این بیماری ها فهرست بلند بالا یی ترتیب داد. در چنین جامعه ای مشکلا ت به آسانی بروز می کنند، اما نه به آسانی برطرف می شوند و نه به شکلی ریشه ای زیرا افراد آن نمی خواهند یا خود را قادر نمی یابند که با مشکلا ت دست و پنجه نرم کنند و اساسا برای چنین مبارزه ای تربیت نشده اند.امروزه دیگر ثروت واقعی یک ملت را بر اساس منابع و ذخایر زیر زمینی و غیره نمی سنجند، ثروت واقعی یک ملت کار آن است. کشورها به بازده کار شهروندان خود می نازند و بر سر افزایش دقایق کار مفید با یکدیگر به رقابت می پردازند. امروزه حضور موثر در معادلا ت جهانی، یعنی تولید استاندارد (دارای کیفیت معین) با قیمت تمام شده مناسب. چنین تولیدی در گرو داشتن سازمان اجتماعی منسجم و کارآمد است و این نیز در گرو گسترش خرد اجتماعی است. جامعه ما به مراتب کمتر از آنچه می تواند و باید، کار می کند، این به معنای آن است که جامعه ما به مراتب کمتر از آن چه می تواند و باید، ثروت تولید می کند، بنابراین ما جامعه فقیری هستیم.
کافی است تصور کنید که درآمد حاصل از فروش منابع طبیعی و از همه مهم تر نفت، از بودجه سالا نه کشور حذف شود، تا به عمق فاجعه پی ببرید. به یاد داشته باشید که این حادثه بسیار زود (و از آنجایی که من شخصا آدم خوشبینی هستم) در مدتی کمتر از سه نسل آینده به وقوع خواهد پیوست. وقتی به اعتراف همگان بازده کار در ایران به مراتب پایین تر از سطح مطلوب جهانی است، چنین تولید چگونه امکان پذیر خواهد بود؟ و تا وقتی وضع بر همین منوال است آیا می توان به امکان سرمایه گذاری های کلان و جدی از سوی صاحبان سرمایه های داخلی و خارجی در این کشور امیدوار بود؟ معمولا تاکید می کنند که سرمایه تا احساس امنیت نکند، به جایی نمی رود، این نکته کاملا درست است و به همین مناسبت خواهان تفاهم ملی هستیم، زیرا تفاهم ملی شالوده استوار امنیت ملی است اما سرمایه به همان اندازه که نگران امنیت خود است، نگران صرفه و سود هم هست. سرمایه از کاری که بازده مناسب نداشته باشد، گریزان است. اما تا وقتی که آن روز فرا نرسیده است به خود حق می دهم که سوال ها و دغدغه هایم را بازگو کنم. من فکر می کنم که مشکل ما به عامل انسانی باز می گردد. به عبارت دیگر، مشکل ما در اصل مشکلی فرهنگی است. سرو وضع و ظاهر ما در قیاس با چند دهه گذشته تفاوت بسیار کرده است: خانه های شیک، لباس های شیک، اتومبیل های شیک و بسیاری چیزهای شیک دیگر (می دانم که حتی همین چیزها هم عمومی و فراگیر نشده اند)، اما چگونه است که خود را خوشبخت تر احساس نمی کنیم؟ به گمان من خرد اجتماعی ما آسیب جدی دیده است، خمیر مایه خرد اجتماعی چیست؟ تفاهم و از خودگذشتگی.
جامعه ای که افراد آن نتوانند در چارچوب تفاهم با یکدیگر رابطه برقرار کنند، فاقد خرد اجتماعی است زیرا مجموعه در هم ریخته ای است از آدم هایی که یکدیگر را به چشم دشمن می نگرند، پس طبیعی است که نه تنها به یکدیگر احترام نگذارند، بلکه در اولین فرصت حقوق یکدیگر را پایمال کنند. در چنین جامعه ای کار انگیزه های انسانی خود را از دست می دهد. کار دیگر جوهره آدمی نیست. عرصه ابراز وجود و شکوفایی شخصیت نیست. کالای تولید شده تبلور عشق و تلاش سازنده آن نیست، چیزی نیست که سازنده با نگاه کردن به آن احساس رضایت کند و به خود ببالد. کار به معنای مبارزه شرافتمندانه و غرور انگیز انسان نیست، چیزی نیست جز وسیله ای برای گذران زندگی یا حداکثر پولدار شدن، آن هم در فضایی که هیچ کس قناعت را به رسمیت نمی شناسد، طبیعی است که آدم های چنین جامعه ای به کالاهایی که خود تولید کرده اند، رغبتی نشان ندهند. چرا؟ زیرا یکدیگر را خوب می شناسد. چرا باید به هم اعتماد کنند؟ کاری که صرفا باانگیزه کسب درآمد بیشتر (که به خودی خود چیز بدی نیست) انجام می گیرد مسلما روز به روز افت خواهد کرد، حتی اگر خط تولید آن را به طور کامل از تولیدکنندگان درجه یک بخریم. کارکردن برای ساختن آینده ای بهتر، برای فراهم آوردن زمینه و امکانات رشد نسل های آینده; این آن چیزی است که قلبم برایش می تپد. در فرهنگ کهنسال ما روش هایی برای مقابله با مشکلات وجود داشت و به همین سبب توانست در برابر تلاطم ها و فراز و نشیب های سهمگین مقاومت کند.
اما امروزه آن روش ها را فراموش کرده ایم، یا به آنها بی اعتنا شده ایم. باید به این سرچشمه های اصیل باز گردیم و از مولوی و دیگر بزرگان فرهنگ این سرزمین بیاموزیم که می توان با کیمیای محبت و عشق معنایی تازه و امیدبخش به دردها و رنج ها داد. هنگامی که نگاه انسان به درون و بیرون خویش تغییر کند همه چیز دیگرگون می شود. چنین تغییری آسان نیست، اما کاملا شدنی است. ما مجبوریم جامعه ای ثروتمند بسازیم، هم برای خود و هم برای فرزندانمان، راهی دراز در پیش است باید هر چه زودتر راه بیفتیم.