موضوع بحث،«ولایت فقیه؛ محور حاکمیت اسلام و ضامن تحقق عدالت و پیشرفت» تعیین شده است. در این عنوان، سه مفهوم کلیدی وجود دارد:ولایت فقیه، پیشرف و عدالت. واژه پیشرفت صرفنظر از معادلاتش در زبانهای دیگر، متضمن این معنا است که ما راهی داریم و باید در آن راه پیش برویم و به مقصدی برسیم. اختلافی که در محافل آکادمیک دنیا درباره پیشرفت، مؤلفهها، عوامل و موانعش وجود دارد، به این برمیگردد که هدف از پیشرفت چیست و راه رسیدن به آن کدام است؟ همه میدانیم، در فرهنگ امروزی دنیا، اهداف و آرمانها بر محورهای مادیات دور میزند، خواه پیشرفت اقتصادی باشد که کاملاً اهداف مادی را در نظر میگیرد و خواه پیشرفت وسیع اجتماعی که ابعاد دیگری- عمدتاً فرهنگی- را در برمیگیرد. هر کدام باشد، به اغراض و اهداف مادی منتهی میشود. در این فرهنگ، جامعهای پیشرفته است که بتواند تولید و تکنولوژی پیشرفته داشته باشد، با صرف وقت کمتری محصول بیشتری برداشت کند، درآمد سرانهاش بالا برود و چیزهایی از این قبیل. اما ما به عنوان مسلمان یک اختلاف اساسی با این طرز فکر داریم که گهگاه در فرمایشات مقام معظم رهبری (حفظها... تعالی) اشاره شده و آن این است که اهداف ما با توجه به بینش اسلامی، منحصر در اهداف مادی و دنیوی نیست؛ بلکه اغراض مادی و دنیوی، یک اغراض متوسط و میانی برای رسیدن به اهدف نهایی تلقی میشود که آن، تکامل انسانی است. به عبارتی، ما را در این عالم آوردهاند تا از مرحله حیوانیت حرکت کنیم و به انسانیت و مقام قرب الهی برسیم. وقتی چنین مقصدی در پیش است، راه هم طولانی خواهد بود. به همین سبب، امیرالمومنین(ع) بعد از آن فعالیتها و عبادتهایی که انجام میداد، میفرمود توشه علی چقدر کم و راه چقدر طولانی است. پس رسیدن به تکنولوژی پیشرفته یا رفاه اقتصادی هدف اصلی نیست؛ بلکه اینها ابزارهای کوچکی هستند برای اینکه زمینه حرکت فراهم شود.
برای اینکه شرایطی فراهم شود تا همه انسانها بتوانند در این مسیر به سوی آن هدف عالی حرکت کنند، ضوابطی لازم است. به طور کلی این زندگی انسان که در حوزه اختیارش واقع شده، باید براساس نظام عادلانهای باشد که حقوق و تکالیف، به گونهای متناسب در بین همه افراد توزیع شده باشد. کلمه «متناسب»، بهجای «متساوی» است که در بعضی از مکتبها بهعنوان شاخصه عدالت بر آن تکیه میشود. پس پیشرفت حقیقی، تکامل در انسانیت و رسیدن به قرب الهی است که بدون برقراری نظام عادلانه برای همه انسانها میسر نمیشود. توزیع متناسب حقوق و تکالیف باعث میشود که زمینه چنین پیشرفتی برای همه انسانها فراهم شود. این نظام عادلانه بدون مجری ضوابط و مقررات، عملی نیست. واقعبینی اقتضاء میکند که اجرای ضوابط عادلانه در جامعه، نیازمند دستگاه حاکمه است، تا اگر کسانی علیه مردمان مظلوم و محروم اقدام کردند، بتواند آنها را سر جایشان بنشاند.
از اینجا مسأله فلسفه سیاست مطرح میشود که اصلاً این حاکمیت چیست، چگونه پدید میآید، چه کسانی حق حاکمیت دارند، بر چه اساسی حکومتشان مشروعیت پیدا میکند و...که ما معتقدیم خدایی داریم که در همه چیز به او نیازمندیم. قدرت نهایی کامل و بیمعارض و بی منازع برای اوست. چیزی بدون اذن او در عالم هستی واقع نمیشود. با این بینش ما نمیتوانیم بگوییم اختیارمان دستت خودمان است و هر کار بخواهیم، انجام میدهیم. محال است خداوند، اراده و حق انتخاب و حاکمیتش را به دیگری بدهد. بله! میتواند به کسی اذن بدهد که از طرف خدا دستور دهد. در واقع آن اراده خدا است که از مجرای کلام و اراده او جاری میشود و نفوذ پیدا میکند. خداوند در طول قدرت خودش، قدرت عاریتی به دیگری میدهد. اگر من قدرت دارم، قدرتی است که او لحظه به لحظه به من میدهد. با اختیار خودم حرف میزنم؛ اما حرف زدن من لحظه به لحظه با قدرتی است که خدا به من میدهد. هیچ کسی حق ندارد دیگری را امر و نهی کند، مگر اینکه خدا چنین حقی را به او عطا کند، در این صورت آن هم بدون اینکه حق خدا سلب شود، در طول حق خداوند چنین حقی را خواهد داشت. هیچ وقت در مالکیتهایی که ما داریم و خدا به ما میدهد، مالکیت خدا سلب نمیشود. یک شعاعی از مالکیت او در عالم اعتبار به من و شما داده میشود برای اینکه زندگیمان را اداره کنیم و حرکتمان را ادامه دهیم تا به آنجایی که او مقدر فرموده، برسیم.
پیغمبر هم که بر ما حق حاکمیت دارد، حق حاکمیت به اذن الهی است؛ چرا که فرمود: «و اطیعوا لرسول.» خوب، پیغمبر که عمر همیشگی ندارد: «انک میت وانهم میتون.» بعد از او چه میشود؟ ما معتقدیم بعد از او هر کس بخواهد حاکمیت مشروع داشته باشد، باید از طرف خدا و پیغمبر باشد و این امتیاز مکتب شیعه به شمار میآید که معتقد است بعد از پیغمبر، جانشین او را باید خدا تعیین کند. یعنی خود پیغمبر به دلخواه خودش حق ندارد جانشین تعیین کند و بگوید بر شما واجب است از او اطاعت کنید؛ مگر اینکه خدا به او فرموده باشد. پیغمبر(ص) علی(ع) را نصب میکند اما به امر خدا. «یا ایهاالرسول بلغ ما انزل الیک»، آن وقت است که علی را بلند میکند و میگوید«من کنت مولاه فهذا علی مولا.» اطاعت از علی و یازده فرزندش به امر پیغمبر بر ما واجب است؛ چرا که او این امر را از طرف خدا به ما ابلاغ کرد:«اطیعوا... و اطیعوا الرسول و اولیالامر منکم.» در دهه اول انقلاب، راجع به ولایت فقیه صحبت بود، یکی از نمایندگان مجلس شورای اسلامی برای اثبات ولایت فقیه به این آیه استناد کرد. امام خطاب به رئیس مجلس فرمودند: این آیه مربوط به ائمه اثنی عشر است که اطاعتشان مثل اطاعت پیغمبر است.
آیا وقتی امام معصوم(ع) حکومت دارد، مردم در هر شهری باید مشکل خود را نزد شخص امام بیاورند؟ مسلمانی که در مصر است، باید حتماً در کوفه پیش امیرالمؤمنین بیاید؟ در این صورت، عسر و حرج میشود و کار مردم روی زمین میماند. علی(ع) کارگزارانی تعیین میکرد و میگفت همانگونه که اطاعت از من بر شما واجب است، اطاعت از او هم بر شما واجب و مخالفت با او مخالفت با من است. امام صادق(ع) فرمود:«الراد علیهم کالراد علینا.» یعنی ما فقیه را به عنوان حاکم، موقعی که شما به امام معصوم دسترسی ندارید، برای شما تعیین کردیم. اگر تعیین نکرده بود، کار ما لنگ بود. چه کسی حق دارد از پیش خودش حکومت کند؟! آخرین تئوری بشر این است که کسانی حق خودشان را به یک نفر واگذار کنند؛ یعنی دموکراسی، از این بالاتر نیست. در فرهنگ اسلامی، من حق ندارم حتی یک انگشت خودم را قطع کنم! زیرا این ملک من نیست و برای خداست. وقتی خودم حق ندارم، از کجا حق دارم که آن را به دیگری تفویض کنم؟! غربیها میگویند مردم حق خودشان را به نمایندهشان تفویض میکنند؛ در حالی که آنها اصلاً حقی از جانب خود ندارند. بر این اساس در زمانی که ما به امام معصوم دسترسی نداریم، آن کسی که جانشین امام معصوم است، به نیابت عامه او از طرف خدا ماذون است که احکام الهی را اجرا کند؛ بر ما هم واجب است که اطاعت کنیم؛ چون امام معصوم او را تعیین کرده است. این همان ولایت فقیه میشود. نظام اسلامی ما بر این اساس به وجود آمد. هنگامی که مردم در مقابل شاه قیام کردند و سینههایشان را در مقابل مزدوران شاه سپر ساختند، اگر میپرسیدید چرا؟ میگفتند آقا اجازه داده، فرموده تقیه حرام است «و لو بلغ ما بلغ.» اگر مرجع من اجازه نداده بود، این کار را نمیکردم. انقلاب و این نظام براساس ولایت فقیه به وجود آمد؛ نه اینکه نظام، ولایت فقیه را به وجود آورد. قانون اساسی براساس ولایت فقیه اعتبار پیدا میکند، نه اینکه به او اعتبار بدهد. اگر امام قانون اساسی را امضاء نکرده بوده، هیچ ارزشی نداشت. همانطوری که امام فرمود، اگر همه مردم به رئیسجمهور رای بدهند، وقتی ولی فقیه او را نصب نکند، در حکم طاغوت است. برای اینکه خدا باید حق بدهد. در تمام حکمهایی که امام و مقام معظم رهبری به رئیس جمهورها دادهاند آمده است که بعد از تنفیذ رای مردم، شما را به ریاست جمهوری منصوب میکنم. این مثل همان انکحت در نکاح است. عروس و داماد با هم توافق کردند و همه چیز تعیین شده؛ تا «انکحت» نگویند و آن را امضاء نکنند، زن و شوهر نمیشوند.