مشکل ناسیونالیسم روسی بخش مهمی از مباحثات در طول دوره پساشوروی بوده است؛ از اینرو نگرانی نسبت به خطر ناسیونالیسم روسی که توسط ولادیسلاو سورکف ـ قائم مقام رئیس نهاد ریاست جمهوری ـ در اظهارنظر عمومی مارس 2006 بیان شد، تعجبآور نبود. چیزی که در این بیانات تازگی داشت، طبیعت تهدیدی بود که ناسیونالیسم روسی برای کشور ایجاد میکند. از دیدگاه سورکف، ناسیونالیسم روسی افراطی، «انزواطلب» است و گسترش آن، میتواند منجر به پایان فدراسیون به عنوان یک واحد منسجم و یک «فروپاشی سیاسی» شود.
او از ناسیونالیستهای روس به عنوان «شبهنازیها؛ افرادی که این نظریه کمارزش را اظهار میدارند که غرب وحشتناک است، غرب ما را تهدید میکند، چینیها به ما حمله خواهند کرد، جهان اسلام ما را ضعیف خواهد کرد، ما که در این کشور زندگی میکنیم باید از شعار روسیه برای روسها حمایت کنیم»، انتقاد کرد. سورکف ادامه داد: «اما این عقیده، با منطق تاتارستان برای تاتارها و یاکوتیا برای یاکوتاها یکسان است. همینطور [با ایجاد انگیزه برای جدایی] برای قفقازیها، این میهنپرستان روسی حاضر میشوند مانند ستیزهجوی چچنی ـ شامیل باسایف ـ در یک مسیر باشند».
در حقیقت، سورکف اشاره داشت که ناسیونالیستهای «انزواطلب» میل و توانایی این را ندارند که روسیه را توسعه بدهند یا حتی فدراسیون روسیه را در مرزهای کنونیاش حفظ کنند. این نوع از ناسیونالیسم انزواطلب، اتحاد جماهیر شوروی سوسیالیستی را به نابودی کشاند و میتواند با روسیه امروزی نیز همین کار را انجام بدهد؛ «ما نیمی از کشور، نیمی از جمعیت، نیمی از اقتصاد و غیره را از دست دادیم. حالا اگر بر این عقیده باشیم که این یا آن گروه مقصر همه چیز است، اکنون نیمه دیگر کشور و نیمه دیگر اقتصاد را از دست خواهیم داد».
خطر بالقوه این گونههای تحولاتی که بر گستره ناسیونالیسم انزواطلب روسی بنا میشود، توسط یک عضو دستگاه کرملین تصدیق میشود که تاکید داشت زمینههای سیاسی ـ روشنفکرانه «مطلقا خطرناک نیستند؛ چون آنها زیر خود یک مبنای مبتنی بر واقعیت دارند، به طور اسفباری اینگونه هستند. در حقیقت، اگر کسی نگاهی دقیق به ناسیونالیستهای انزواطلب روس بیندازد، [میفهمد که] این خطر نباید نادیده گرفته شود».
از زمان آغاز تاریخ پساشوروی و حتی قبل از آن، مقایسه میان روسیه پساشوروی و آلمان ـ در زمان جمهوری وایمار ـ باب بوده است. اشاره میشود که مصیبتهای سیاسی ـ اجتماعی و به ویژه غرور ملی جریحهدار شده، مانند آلمان انتهای دهه 1920 پاسخ یکسانی را داخل روسیه پدید آورد و به ظهور یک دیکتاتور نازیگونه انجامید. این حقیقت که گروههای ناسیونالیست روس بسیاری (مشهورترین آنها اتحاد ملی روس است که توسط الکساندربار کاشاف رهبری میشد) از سمبلهای نازی استفاده کردهاند، این ادعا را ثابت میکند.
اما تجزیه و تحلیل دقیق وضعیت روسیه پساشوروی نشان میدهد که آن وضعیت نمیتواند با آلمان در آستانه اشغال نازی مقایسه شود؛ به علاوه، فرض مطلق به کار بردن مدلهایی از یک فرهنگ دیگر، چیزی را توضیح نمیدهد و فهم وقایع را نسبتا مبهم میکند.
نخست اینکه رژیم نازی در آلمان با احساس نیرومندی از همبستگی اجتماعی در میان گروههای گوناگون به وجود آمد که میتوانست به آسانی به احساس انسجام نژادی تغییر ماهیت بدهد. دیگر اینکه اساسا بوروکراسی آلمان در بیشتر موارد درستکردار بود و آلمان جامعهای تکنژادی بود، همراه با دیگر گروههای نژادی؛ برای مثال، یهودیها که اقلیت بسیار کوچکی بودند.
وضعیت در روسیه پسا شوروی به کلی متفاوت است. همانطور که اشاره شد به دلیل نبود اعتراضات اجتماعی نیرومند به رغم کاهش بسیار خطرناک در استاندارد زندگی، میزان همبستگی اجتماعی و انسجام از هر نوع، ناچیز است. این کوچک شمردن سیاسی ـ اجتماعی روسیه اصلی توضیح میدهد که چرا به زعم لفاظی افراطی ناسیونالیستی درباره عظمت روسیه امپراتوری، حداکثر مشارکتهای سیاسی ـ به ویژه ژئوپلیتیک، حتی در آغاز تاریخ پساشوروی؛ زمانی که عظمت اتحاد شوروی سوسیالیستی (روسیه) در اذهان عمومی تازه بود ـ ناچیز مینمود.
در 1993 رهبر LDRP (حزب لیبرال دموکرات روسیه) ولادیمیر ژیرینووسکی به تمایلات امپراتوریمآبانه نازیها متوسل شد و تقریبا یک چهارم رأیها را در روسیه به دست آورد. اما این هیجان به چیزی منجر نشد و به زودی ژیرینووسکی به نوعی بابون تربیت شده که بیشتر، عوامالناس روس را با بیانات نامعقول و ماجراجوییهایش سرگرم میکند، تبدیل شد. ـ ژیرینووسکی نه تنها قول احیای اتحاد جماهیر شوروی سوسیالیستی بلکه حتی یک امپراتوری بزرگتر را که به اقیانوس هند میرسید، داد ـ با ناتوانی در متحد کردن روسهای اصیل تحت شعارهای ناسیونالیستی، افراطیها عملا جاهطلبیهای امپراتوری را تا پایان عصر یلتسین رها کردند.
به علاوه، وقتی پوتین رئیسجمهور شد، تاکید آنها نه تنها بر حفظ فدراسیون روسیه بلکه بر پاک کردن آن از مردم قفقاز و آسیای میانه و چینیها قرار گرفت. این امر به عنوان هدف اصلی «جنبش علیه مهاجرت غیرقانونی» یعنی یکی از بانفوذترین سازمانهای ناسیونالیستی در روسیه امروز اعلام شد.
نسل جدید ناسیونالیستهای افراطی در رابطه با حکومت، البته نه به خاطر لغو شدن طرحهای جهانی و امپراتوری ـ به سبک ژیرینووسکی ـ بلکه برای تحریک بیش از حد اقلیتها و مهاجران با مشکل مواجهند. راهحل افراطی مشکلات روسیه این است که مهاجران غیر اصیل روسیه باید از کشور بیرون انداخته شوند و تمام پیکربندی سیاسی و ژئوپلیتیک روسیه باید تغییر کند تا به نیازهای روسهای اصیل بذل توجه کند؛ هر جا که ممکن است، اقلیتها در مرزهای بسته نژادی فدراسیون روسیه باید سرکوب شوند و قدرت روسهای اصیل تقویت شود و جایی که این امر غیرممکن است، مرز باید کنار گذاشته شود.
از این تئوری، توسط یک عضو «اتحادیه ملی روس» جانبداری شده که اعلام کرد فدراسیون روسیه با آرمانهای واقعی روسهای اصیل هیچ کاری ندارد و باید از میان برود. او عملا از روسها درخواست کرد یک روسیه واقعی ایجاد کنند که به طور ضمنی مستلزم تجزیه کردن فدراسیون روسیه است. پیام مشابهی میتواند در میان حامیان «جمهوری روسیه» یافت شود؛ چه کسانی به خاطر مرزهای بسته نژادی، حاضرند روسیه را تقریبا محدود به مرزهای مسکو در قرنهای 15 و 16 ببینند؟
این انزواگرایی ـ جداییخواهی افراطی به وسیله احساسات نیرومند جداییخواهانه یا دستکم شبه جداییخواهانه، در میان مناطقی که توسط روسهای اصیل مسکونی هستند، تقویت میشود. در واقع، مردم ایالات نسبتا اندکی، مسکو را به عنوان یک پایتخت امپراتوری میبینند که به هزینه ایالتها فربه میشود و البته، جداییطلبی قوی نیرومندی ـ برای مثال در چچن ـ وجود دارد.
همه اینها رویکرد پوتین به ناسیونالیسم روسی را شکل میدهد. البته اشتباه است او را به عنوان کسی که در حال دست کشیدن از ناسیونالیسم است، ببینیم. اخیرا حکومت با طرحی برای تشویق مهاجران روسزبان به ویژه روسهای اصیل(به طور ضمنی اشاره شد)، برای بازگشت به روسیه کلنجار رفت. مقامات، این فراخوان را با برنامهای در آلمان نازی که ژرمنهای اصیل را برای بازگشت به سرزمین پدری تشویق میکرد، مقایسه کردند. درخواست حکومت روسیه از روسهای اصیل ـ نه به خاطر ترس از تبدیل شدن فدراسیون روسیه به یک نسخه جدید از رایش سوم ـ بسیار ملایمتر است.
نگرانی چیز دیگری است؛ مقامات نگراناند که تاکید بر ناسیونالیسم افراطی، در واقع دولت روسیه را تضعیف خواهد کرد؛ حتی این امکان وجود دارد که به فروپاشی آن در آستانه یک بحران منجر شود و آن ترسی که در پیام سورکف بیان شد، وجود دارد. نگرانی او بازتابی از نگرانی پوتین است و آن نگرانیها به شکل اعمال مقتضی تبلور مییابند. در دسامبر 2005، پوتین خطاب به FSB (جانشین کاگب) به خطر افراطگرایی و بیگانههراسی اشاره داشت. دوما مجازات برای گسترش ادبیات ناسیونالیستی ـ افراطی را که شامل اینترنت هم میشود، افزایش داده است.
به نظر میرسد سرکوب علیه افراطیهای روس در حال افزایش یافتن است. بنابر خبر وبسایت 15، Gazeta.ru مارس 2006، ایگور موگلیف ـ رهبر حزب ملی مردم ـ به خاطر توزیع روزنامه «من روس هستم» دستگیر شد. مقامات همچنین آلکسی سافین ـ یک عضو «جنبش علیه مهاجرت غیرقانونی» ـ و والینتین ماتوینکو ـ که خودش را «وزیر امنیت ملی جمهوری روسیه» خوانده بود ـ دستگیر کردند.
البته خطر این عقاید و گروهها ممکن است بیش از حد تخمین زده شود. در واقع، ثبات اقتصادی و سیاسی تضمین میکند که آنها پدیده کماهمیتی باشند، به همین سیاق که احساسات مشابه میتوانند در یک روسیه شورایی باثبات، بدون هیچ خطری کنار گذاشته شوند. اکنون، در صورت بیثباتی رژیم، همه چیز میتواند به طور ناگهانی تغییر کند. چنین بیثباتیای نمیتواند نادیده گرفته شود و پایهای مشروع را برای ترس مقامات روس فراهم میکند.
این ترس، مقامات را به دستگیریهای اخیر ناسیونالیستهای افراطی روس سوق داده است که با آنها به عنوان ناسیونالیستهای قومی برخورد میشود؛ هر دو گروه ـ ناسیونالیستهای افراطی و ناسیونالیستهای اقلیت قومی ـ امنیت صرف روسیه را در شکل کنونیاش دچار خطر میکنند.