تاریخ انتشار : ۱۵ مهر ۱۳۹۱ - ۰۸:۲۶  ، 
شناسه خبر : ۱۳۲۵۱۳

اسکات ریتر / مترجم: علیرضا عیاری
اکیوس و سایر اعضای آنسکام کاملاً از انگیزه مخفی مرتبط با بازرسی آنسکام 150 بی‌خبر بودند. من به عنوان طراح اصلی مأموریت می‌دانستم که مو دابز کیست و مأموران مخفی شبه‌نظامی SAS او برای چه کسی کار می‌کنند. همچنین به عنوان شاگرد سیاست عراق، می‌دانستم هدف اصلی آمریکا در عراق چیستـ تغییر رژیم. مطمئناً تا اینجا متوجه و قربانی عدم صداقت سازمان سیا و دستکاری بازرسی‌ها در گذشته شده بودم و از گرایش نهفته دسیسه که پناهندگان عراقی را احاطه کرده بود و من در ماه مه گذشته در جریان پرسش و پاسخ‌ها در عمان به آنها کمک کرده بودم، باخبر بودم. اما شاید آنقدر حواسم جمع بازرسی بعدی و برنامه کلی‌ام برای پرده برداشتن از سازوکار مخفی‌سازی عراق شده بود، که از اتفاقی که در حال وقوع بود، غافل شده بودم.
آنسکام 150 زیر نگاههای مراقب و تا حدی خصم‌آمیز نگهبانان عراقی روز دهم ژوئن وارد بغداد شد. مسلماً می‌شد تنش موجود در فضا را درک کرد و مثل همیشه دیگر خبری از شوخی‌های بین بازرسان سازمان ملل متحد و نگهبانان عراقی نبود. روز اول بازرسی، یازدهم ژوئن، گواه اتفاقاتی بود که قرار بود بیفتد: نیمی ‌از اعضای گروه اجازه ورود به پادگان گارد ویژه جمهویخواه در ابوغریب (همان مکانی که در ژوئن 1991 برای مخفی کردن مواد اتمی‌ مورد استفاده قرار می‌گرفت) را نداشتند. و بقیه اعضا، به رهبری من جایی را گشتیم که فکر می‌کردیم مقر اصلی سازمان امنیت MIC باشد، اما بعد فهمیدیم که عراقیها اخیراً محل این سازمان را تغییر داده‌اند و آن را با یکی از واحدهای مخابرات (Mukhabarat)،21 . M، جایگزین کرده‌اند، واحدی که متخصص در ترورهای انفجاری است؛ چیزی که هم جالب بود و هم نیازمند هوشیاری اما در محدوده مأموریت ما نمی‌گنجد.
بی‌هیچ اعتناعی، طبق برنامه خود پیش رفتیم و روز بعد یعنی دوازدهم ژوئن، گروهی را به محل تیپ اول، گارد ویژه جمهوریخواه اعزام کردیم. اما عراقیها چیزی نداشتند و آنسکام با بن‌بست سربازان زرهی اصلی خود به دست گارد ویژه جمهوریخواه مواجه شد. گروه بازرسی تمامی‌ ورودیهای ساختمان را بست و چند پست دیده‌بانی در اطراف پادگان مستقر کرد تا مطمئن شود عراقیها قصد از بین بردن اسناد یا پنهان کردن چیزی را ندارند. سربازان گارد ویژه جمهوریخواه از اینکه می‌دیدند ما دید شب را وسیع‌تر می‌کنیم تا بتوانیم بعد از غروب خورشید هم حرکات آنها را زیر نظر داشته باشیم. اصلاً خوششان نمی‌آمد. یک جوخه سرباز هم مأمور بودند تا مراقب بازرسان باشند و حتی یکبار هم اسلحه‌هایشان را به سمت بازرسان نشانه گرفته بودند.
من و اسمیدویچ به جای اینکه بگذاریم عراقیها سرعت بازرسی را در کنترل خود بگیرند، تصمیم گرفتیم گروه را دسته‌بندی کنیم و یک دسته را در تیپ اول بگذاریم و دو گروه دیگر را به دو هدف دیگر، یعنی سایر یگانهای گارد ویژه جمهوریخواه در شمال و جنوب فرودگاه بین‌المللی صدام اعزام کنیم. راجر هیل (Roger Hill) گروهش را به سمت جنوب، یعنی پادگانهای گردان دوم مکانیزه تیپ چهارم گارد ویژه جمهوریخواه برد. من هم گروهم را به شمال یعنی محل اردوگاه آموزشی نیرو‌های گارد جمهوریخواه و مقر اصلی لجستیک هدایت کردم. من و هیل هم همان نتیجه‌ای را گرفتیم که اسمیدویچ گرفته بودـ ورود ممنوع! حالا گروه بازرسی ما در جنوب و مرکز بغداد پراکنده شده بود. کم کم کار اعزام بازرسان به هتل جهت دوش گرفتن و استراحت کردن را شروع کردیم و در عین حال تلاش کردیم افراد را در موقعیتهایی که در اطراف هر محل ایجاد کرده بودیم، مستقر نمائیم. به عنوان معاون بازرس کل وظیفه داشتم در میان هر سه محل گشت بزنم تا مطمئن شوم همه چیز تحت کنترل و رو به راه است. در جریان یکی از همین سرکشی‌ها بود که جریاناتی به راه انداختم که تقریباً پایان خوبی نداشت. به محل تیپ اول رفتم و دیدم که یک اتومبیل پورشه متالیک قهوه‌ای 928 با سرعت زیادی در جاده می‌آید. پورشه از محل استقرار بازرسان گذشت، من از نگهبانان عراقی خواستم که از ماشین بخواهند سرعتش را کم کند وگرنه امنیت دیگران را به خطر می‌اندازد، اما هیچ کدام از عراقیها، حتی به وجود خودرو هم اعتنایی نمی‌کرد. به سربازان گارد ویژه جمهوریخواه نگاه کردم که حتی رویشان هم به سمت خودرو نبود. بنابراین وقتی خودرو داشت دوباره جاده را طی می‌کرد، خودم جلو رفتم و فریاد زدم «یواش‌تر». پورشه توقف کرد و با سرعت بالا، دنده عقب به سمت من آمد. عراقیها طوری وانمود می‌کردند که انگار اصلاً اتفاقی نیفتاده است. شیشه‌های خودرو آنقد ریگشان تیره بود که من نمی‌توانستم ببینم چه کسی داخل آن است. اما آرام آرام شیشه سمت کمک راننده پایین آمد و من خودم را در مقابل پسر بزرگتر صدام عدی (Uday) دیدم که در داشتن اخلاق تند و آتشی معروف بود. نمی‌خواستم کوتاه بیایم. تکرار کردم «یواش‌تر» و به عینک آفتابی او خیره شدم شیشه را بالا داد و دوباره با سرعت زیاد و در میان صدای گوشخراش لاستیک‌ها و ابری از لاستیک سوخته از آنجا دور شد.
فکر می‌کردم همه چیز همانجا تمام شود. اما وقتی عدی به منزل خود رسید، تلفن را برداشت و با خط امن (که گری و گروه گردآوری ویژه(SCE) کنترل می‌کردند) به دو نفر از دوستانش که برحسب اتفاق به گروه رفیقان شخصی صدام، یعنی مرفقین (Murafaqin) منسوب بودند، زنگ زدـ یعنی محافظان نزدیک صدام. عدی با فریاد به آنها گفت که می‌خواهد درس عبرتی به بازرسان سازمان ملل متحد بدهد. شب که شد، دوستان عدی به مقر اصلی تیپ اول آمدند و اتومبیل خود را در کنار یک اتومبیل سفید، پارک کردند، خودرویی که اشتباهاً فکر می‌کردند متعلق به سازمان ملل متحد باشد. مست از خوردن الکل از خودرو پایین آمدند تا به سراغ بازرسان بروند و آن یکی که سمت کمک راننده نشسته بود، تفنگ‌اش را بیرون کشید و تصادفاً پای خودش را زد و با فریاد روی زمین افتاد. راننده با وحشت پیاده شد و به نگهبانان NMD که در خود روی خود نشسته بودند، دستور داد، که پایین بیایند. راننده را داخل خودروی NMD کشید و رفت ـ و خودرو خودش را همانجا رها کرد. روز بعد، رئیس هیات مدیره امنیتی سازمان امنیت ویژه، شخصاً آمد تا ببیند چه اتفاقی افتاده است. شواهد، گناهکار را کاملاً نشان می‌داد، اما کسی نمی‌خواست به خاطر این مسأله به سراغ عدی برود. نیروهای بیشتری از جانب سازمان امنیت ویژه مأمور محافظت از بازرسان شدند. علیرغم این تمهیدات، ما همچنان نگران روزهای باقیمانده‌ای که باید در عراق می‌ماندیم؛ بودیم.
بالاخره شورای امنیت با تصویب قطعنامه‌ای به عدم همکاری بغداد در تاریخ دوازدهم ژوئن 1996 پاسخ داد؛ قطعنامه 1060 که ممانعت عراقیها از دادن اجازه دسترسی به اعضای آنسکام را محکوم می‌کرد و از آنها می‌خواست کاملاً با ما همکاری کنند.          ادامه دارد...