از هزارتوی پرپیچ و خم شاهراهی دوبانده در غرب هاوانا گذشتیم. خودرو ما به آستانه در بزرگ ماشینرویی رسید که زیر انواع پیچکها و گیاهان رونده منطقه حاره ازنظر ناپدید شده بود.
وارد حیاطی شدیم که استخر کوچکی داشت و خانه باصفای چهارخوابهای کنار حیاط دیده میشد.
تعدادی بچه در حیاط به انتظار رسیدن گروه ما بودند. سن آنها بین هشت تا بیست ساله مینمود و گویا نوههای فیدل کاسترو بودند. چند نفر از بزرگترها هم در حیاط به پیشواز ما آمده بودند.
از آن جمله، «دالیا» همسر فیدل را شناختم. وارد خانه که شدیم فیدل را دیدیم که شلوار خانهای به رنگ سرمهای و پیراهن ورزشی آستین کوتاه به تن داشت. با حرارت به استقبال ما آمد. موهای خاکستری سر و ریش او کمپشت شده، اما هنوز نشان میداد که فیدل کاسترو کاملاً سرپاست.
پس از خوش و بش با ما فیلمنامه آخرین فیلمی را برداشت که گروه ما ساخته بود.
عنوان فیلم «انقلاب سازشناپذیر» بود و در سالهای دهه 1990 در تلویزیون به نمایش درآمده بود.
فیدل گفت: در فیلمتان سؤالهای سختی طرح کرده بودید، اما من به شما میگویم که بعضی از سؤالهای شما کاملاً به جا و درست بود.
فیدل در هشتادوسه سالگی آرام و سرحال دیده میشد.
برای ما از گرفتاریهایی سخن گفت که پس از زمینخوردنش در چهار سال پیش متحمل شده است. در آن زمان، بعد از پایان سخنرانی در حالی که به سوی جایگاه مدعوین برمیگشت تا بنشیند، یکی از پلهها را ندید و به زمین افتاد.
«زانویم از چند نقطه شکست و هنوز هم نمی توانم دستم را از این اندازه بالاتر ببرم» هنگام بیان این سخنان دستش را اندکی بالا برد تا آثار کوفتگی در دست و بازویش را به ما نشان دهد.
کنار فیدل چندین ستون مرتب و تمیز از انواع کتاب، مجله و روزنامه دیده میشد. فیدل برای ما نقل کرد که عطش بیپایانش به نوشتن و خواندن، همچنان برجاست و ضمناً دید چشمهایش هم به دلایلی تقویت شده است.
نسخهای از روزنامه «گرانما» را برداشت و به من داد و گفت: مثلاً این مقاله را میتوانی بخوانی؟ گفتم چشمهایم نمیبیند. حروف مقاله ریز بود، اما فیدل گفت: من بدون عینک هم همین مقاله ریز را راحت میخوانم.
فیدل ادامه داد: «خودم را غرق خواندن کردهام و در کنار آن تا بتوانم مینویسم.» ظرف سال گذشته هر هفته دستکم یک یا دو مقاله از او در روزنامه گرانما به چاپ رسیده است.
کتابی را از میان ستون کتابها بیرون کشید و گفت: «کتابهای اوباما را دقیق خواندهام.
کتاب «رویایی ازپدرم» یکی از آثار اوباما را باز کرد و به ورق زدن آن پرداخت تا ببینیم که در بیشتر صفحات آن زیر برخی جملهها خط کشیده یا در حاشیههای بعضی از صفحهها نکتههایی یادداشت کرده است.
سپس درباره اوباما گفت: «مردی است باهوش که دستی به قلم دارد و صاحب فرهنگ است.» و بعد از مکثی اضافه کرد: «اما دستش بسته است و آنچه را بخواهد نمیتواند انجام دهد.
صاحبان منافع هنگفت، او را زمینگیر کردهاند.» وقتی فیدل این حرف را زد، مرا به یاد «گالیور» انداخت که با آن همه افکار خوبش، گرفتار عدهای از مردم «لیلیپوت» شد و دستها و پاهایش را طنابپیچ کردند.
فیدل گفت: «من مرد میدان سیاست بودهام. میتوانم خودم را جای او بگذارم. من میفهمم که در انداختن تغییرات اساسی چه کار سختی است.»
در این موقع سینیها با لیوانهای آب میوه خنک در اتاق چرخانده شد که در آن صبحدم گرم وشرجی ماه سپتامبر، پذیرایی دلچسبی بود.
پس از آن فیدل وارد صحبت از موضوعی شد که وجه غالب اندیشهاش بود؛ «ناکارآمدی جامعه و فرهنگ مصرفگرا».
در این بخش از صحبتهایش تأکید کرد: «منابع طبیعی و انرژی که از نیازهای نوع بشر است، میبایست حفظ شود.» آنگاه خطاب به گروه روزنامهنگاران همراه من گفت: «ایالات متحده نمیتواند الگوی توسعه اقتصادی شناخته شود.»
در ادامه با اشاره به وعده دولت اوباما مبنی بر جبران مافات به منظور رسیدن به اجماع جهانی بر سر تغییر آب و هوایی در نشست کپنهاگ در ماه مارس سال جاری میلادی، گفت: «اوباما با اشعار برهمین ناتوانی آمریکا دست به اقدام شجاعانهای زد و اذعان کرد که ممالک مترقی سهم عظیمی در نابودی محیطزیست و آب و هوا داشتهاند».
سپس از گزارشهایی سخن گفت که درباره افزایش دمای زمین و آثار آن خصوصاً بر ممالک جهان سوم خوانده است.
در این زمینه، ذوب لایههای یخ در گرینلند را شاهد آورد. در سخن کاسترو لحن و حرارتی بود که به مدت 50سال دنیا را با آن، خطاب قرار داده بود و اینک موضوع صحبتش تغییر آب و هوا بود. کاسترو گفت: «برای این که از عهده این بحران برآییم، نیازمند اتحادی هستیم که بر پایه درک تغییر آب و هوایی استوار باشد.
در غیر این صورت، حتی در صورتی که برخی اطلاعات و محاسبات نادرست هم باشد، باز هم باید گفت که جامعه بشری با سر رو به نابودی میرود.»
کاسترو جوامع را طبقهبندی کرد و با خوشبینی خاص خود، گفت: «جوامع مبتنی بر مصرف و هدر دادن منابع را نمیتوان جوامعی دانست که در راه رشد واقعی اقتصادی گام برمیدارند و نتیجه و برآیند این گونه جوامع، ویرانی زمین است.»
ضمن آن که کاسترو سخن میگفت، نگاهی به اعضای خانوادهاش انداختم.
بعضی از آنان گوش به حرفهایی داشتند که کاسترو میزد. پیدا بود که از سخنان او هنوز قدرت موج میزند.
با خود اندیشیدم که کاسترو 50 سال را در دل انواع تنشها و اضطرابها به سر برده و کشورش را اداره کرده است.
از جایگاه چریک به رهبری انقلاب رسید و اینک بازنشستگی خود را در آسایش و آرامش میگذراند. میخواند، مینویسد و با نوههای کوچولویش سروکله میزند.
فیدل با برادرش رائول، ظرف 56 سال گذشته انقلابی را سامان داده و اداره کردهاند که جوهره زندگی در کوبا را دگرگون کرده و حتی بر جغرافیای سیاسی آمریکای جنوبی، آفریقا و نیمکره غربی تأثیر گذاشته است.
این دو برادر، فرزندان یکی از نظامیان ارتش اسپانیا بودند که در استان شرقی کوبا مزرعهداری میکرد و ثروتی اندوخت. هر دو در مدرسه ژزوئیتها درس خواندند و هر دو با کمک هم کوبا و کوباییها را وارد تاریخ جهانی کردند.
بماند که چه مایه از گرفتاریها دامنگیر این جزیره و اقتصادش بوده و هست.
فیدل اکنون بازنشسته شده و خصوصاً امسال را به تأمل در احوال جهان و نگارش مقالات متعدد گذرانده است.
گاه کتاب خوانده و گهگاه (بهندرت) اوقاتش را صرف تماشای تلویزیون کرده است. من اولین مستند تلویزیونی خود را در سال 1968 درباره او ساختم. او از همان زمان و نیز در حال حاضر، زندگی خود را پیوسته به تاریخ روزگارش میشناخته است و میشناسد.
«پدرم صاحب تمامی شهرک ما بود. یگانه جایی از شهرک که مال او نبود، اداره پست بود و مدرسه دولتی. من از زاویه مالک یک شهرک به دنیا مینگریستم.
به علاوه با زاویه دید نادارها (فقیرها) هم در همان شهرک آشنا میشدم. مثلاً کارگران مزرعههای نیشکر صاحب هیچ حقی نبودند. فقط هر کس پولدار بود حق خواندن و نوشتن داشت.»
مردم محل چنان که کاسترو به خاطر دارد «همیشه سعی میکردند کلاه سر پدرم بگذارند، حتی معلم شهرک هم مستثنی نبود.» و اضافه میکند: «بچه که بودم با فقر و گرسنگی در حاشیههای شهر آشنا شدم.
فقیرها و افراد نادار در آن نظام دموکراسی ادعایی کوبای دهه 1930، در انتخابات شرکت میکردند، اما همگی به نامزدهایی رأی میدادند که پدرم ـ مالک و ارباب شهر ـ آنها را معرفی میکرد.»
کاسترو در قسمت دیگری از خاطراتش از آن دوره میگوید: «آزادی مطبوعات و رسانهها حرف مفتی بیشتر نبود.
مگر کسی هم بود که خواندن و نوشتن بداند؟ اکثر مردم استطاعت نداشتند که بچههایشان را به مدرسه بفرستند.
من به بهترین مدرسه میرفتم و خوب یادم هست که حتی یک بچه سیاهپوست یا مولاتو (دورگههای سیاه و سفید) در مدرسه ما نبود.
ضریب مرگ و میر کودکان بالا، طول عمر کوتاه و بیسوادی گسترده بود. کوبای آن روز را با کوبای امروز مقایسه کنید!»
کاسترو در بخش دیگری از دیدارمان درباره مسائل جهان سخن گفت: «تمامی جهان را دچار آشفتگی میبینم. دلم به حال سیاستمداران میسوزد که با دشواریهای جهانی آشفته دست به گریبانند.
من خود هم سیاستمدار بودهام و میدانم که این کلمه چه معنایی میدهد.» در همین سخنان بود که دنیای متمدن را دنیایی مرکب از لیبرال دموکراسی و هیاهوی رسانههای گروهی توصیف کرد و افزود: «تدترنر بارها به کوبا آمد.به او پیشنهاد کردم شبکه تلویزیونی جهانی راه بیندازد. حال که شبکهاش را راه انداخته است، برنامههایش را تماشا میکنم.» ضمن بیان این سخن سرش را به نشانه رد و حسرت تکانی داد و گفت: «تمامی شبکهاش، آگهیهای بازرگانی است.
این قبیل شبکهها، مثل فاکسنیوز، باید ممری برای تأمین مخارج خود هم داشته باشند.
این است که مرتب به مردم میگویند این را بخرید، آن را بخرید. تا جایی که بعضی افراد معتقدند باید چشمها و گوشها را بست. چون اینها، این پیامهای بازرگانی دائمی، نوعی ویروس است که وارد جان آدم میشود و کسی هم متوجه آن نیست.»
کاسترو ادامه داد: «تصورش را بکنید، مرتب به آدم بگویند چه بخور، چه بپوش، سال آینده مدل دامن چه جوری خواهد بود... آن وقت ما جهان سومیها که دسترسی به آن همه مواد نداریم، چه باید بکنیم؟ شما مشکلی را درست میکنید و دیگر خودتان باید راهحل آن را پیدا کنید.»
«مصـرفگـرایـی و جـامعـه مصرفی با بقای زندگی در سیاره زمین منافات دارد. در سال 2000، «الگور» برنده انتخابات ریاستجمهوری آمریکا شد، اما به ریاست جمهوری برگزیده نشد.
گور، برنامه و فرهنگی برای محیطزیست داشت. تقلب در آن انتخابات به معنای 10سال عقب رفتن در برنامههای محیطزیست جهانی بود.
آن هم در کشوری که 25درصد سوختهای فسیلی دنیا را مصرف میکند. در انتخاباتی تقلب شد که اگر نمیشد، مسیر دنیا عوض میشد.»
وی سپس ادامه داد: اوباما بر اهمیت محیطزیست و تندرستی افراد بشر وقوف دارد. به همین جهت است که او را متهم میکنند که سوسیالیست و کمونیست است و.... قدرتی هم ندارد.
تهدیدش میکنند. حتی امکان دارد ترورش کنند که فکرش لرزه بر تن آدمی میاندازد.»
به اینجا که رسید، ناگاه گفتوگو را قطع کرد و صدا زد و از یکی از خدمه سالن پرسید: «نتیجه بازی چی شد؟» منظورش این بود که نتیجه بازی دو تیم بیسبال کوبا و کره را بداند.
یادم افتاد که در سال 1968 هم که در حال تهیه فیلمی درباره زندگی و احوال فیدل بودیم، ناگهان در مسیر حرکت، خودرو جیپ خود را نگه داشت و پیاده شد تا در بازی گروهی از جوانان در «سیرامائسترا» شرکت کند. یادم آمد که 41سال از آن روز گذشته است.