در پنجشنبه گذشته خبری رسانه های نوشتاری و دیداری و شنیداری جهان را انباشت، حاکی از اینکه فرانسویان در پاریس موز در دست تظاهراتی به راه انداختند، علیه گماردن پسر 22ساله آقای سارکوزی رئیس جمهور فرانسه. دانشجوی سال دوم دانشکده حقوق پاریس به مدیرعاملی یکی از بزرگ ترین شرکت های مالی اروپا که مقر آن شهر دفانس است که در واقع محله مالی پاریس را تشکیل می دهد و خود آقای سارکوزی هم راه دفتر ریاست جمهوری را از شهرداری همین محله یا شهر پاریسی طی کرد. ابتکار در دست گرفتن موز یا همان بنانا از قضا انعکاسی جهانی یافت، زیرا پاریسی ها می خواستند بگویند فرانسه به اصطلاح امروزی درباره کشورهای بی در و پیکر، یک «بنانا ریپابلیک» یا جمهوری موزی نیست که رئیس جمهور آن به هزینه ملت بتواند به پسر دانشجویش مقام مدیرعاملی یکی از بزرگ ترین مراکز مالی، یعنی یک معدن پول را هدیه دهد، از این خبر حیرت انگیز و اقدام وقیحانه به خشم آمدم و در روز جمعه یادداشتی طنزآمیز و البته خشم آمیز در این باب نوشتم و با ای میل به روزنامه اعتماد ارسال کردم و با حیرت و خشنودی شاهد چاپ آن در صفحه 3 شماره شنبه روزنامه اعتماد بودم.
در ستون صفحه 2 خط اعتماد دوشنبه شش آبان واکنشی از خواننده یی محترم با امضای یک هموطن دیدم که از تذکر ایشان سپاسگزارم. در خط اعتماد پنجشنبه 7 آبان نیز پیامی به امضای آقای نادر شاهی دیدم که مقاله و اعتراض طنزآمیز و بلکه هجوآمیز در شأن عمل خفت آور آقای سارکوزی را نخواسته اند، دریابند و به حاشیه پرداخته و به کاربرد کلماتی که به طنز و در گیومه آمده است یعنی زپرتی، کشکی و کلمه من درآوردی چپانش (که آن را تحریف کرده اند) و به بی احترامی به آقای سارکوزی برای آن عملکرد اعتراض داشته و تقاضای سانسور این قبیل موارد را کرده اند، البته این کلمات فارسی سره، هرچند نامعمول را که محتوای رکیکی هم ندارد، در شأن عمل آقای سارکوزی می دانم و بنانا ریپابلیک که نتواند آزادی و استقلال و امنیت و شأن مردمانش را رعایت و تامین کند و دست نشانده یک شرکت یا در خدمت منافع شخصی یا خانوادگی باشد توصیفی غیر آنچه گفتم نیز ندارد، تاسفبار ندیدن آن گونه بی عدالتی های زیانبار و نازک طبعی در برابر چند کلمه وصف طنزآمیز بی زیان است، و شاید کسانی هم از آن سخنان برنجند که وجدان خودشان هم از مواهب مشابهی که این روزها در فارسی به آن رانت خواری می گویند دردمند باشد و نقش خویش را در آیینه سارکوزی ها باز می بینند، لذا متقابلاً توضیح مختصری را برای آن هموطن نخست لازم می دانم.
هموطن گرامی از من انتقاد کرده است که «چرا بدون پرداختن به اصل ماجرا بیشتر سعی به ناسزاگویی داشته ام و گویی با آقای سارکوزی پدرکشتگی داشته باشم که چنان لحن تندی به کار برده ام.» و مرقوم فرموده اند که گمان نمی کنند «حتی یک روزنامه نگار فرانسوی هم با چنین لحن تندی به آقای سارکوزی حمله برده باشد.» از آنجا که تذکر ایشان بیشتر به انتقاد از تندی لحن در این جهان خشونت بار برمی گردد، از ایشان سپاسگزارم و از طبع نازک شان پوزش می خواهم. اما اجازه دهید دفاعی هم از خودم و یادداشتم بکنم.
یقین داشته باشید اگر پسر رئیس جمهور زیمبابوه به چنین شغلی گمارده می شد، یا به ولیعهدی آن کشور می رسید، صدایم در نمی آمد، همچنان که در جهان کنونی از این گونه ولیعهدها در جمهوری های سلطنتی از سیف الاسلام قذافی گرفته، تا جمال مبارک، تا پسر کیم جونگ ایل و دیگرانی در همسایگی دور و نزدیک خودمان کم نیستند که آوردن نام آنها کفاره دارد. اما فرانسه که خود را گهواره دموکراسی و قانونمداری در جهان می داند و به خود می بالد که با انقلاب خود تخم آزادی و حقوق بشر و دموکراسی و مبارزه با خودکامگی را در جهان پراکنده است مقوله دیگری است، فرانسه با این ادعا الگوساز می شود. وقتی به سلاطین آن گونه جمهوری ها بگویند این خاصه خرجی های خانوادگی به هزینه ملت ها چیست، پاسخ خواهند داد این یک رسم دموکراتیک جهانی است، که به دارندگان نبوغ موروثی چنین حقی را می دهد. می گویید نه؟ بروید از فرانسه مادر دموکراسی بپرسید!
البته می دانم که ما «اتباع» کشورهای جهان سومی با معیار های جداگانه و متفاوت با «شهروندان» جهان دیگر به مسائل می نگریم و طی قرون عادت مان داده اند برای «مقامات» احترامات و حقوق و مزایای ویژه یی قائل باشیم، وگرنه در جایی مانند فرانسه حقوق فردی رئیس جمهور با دیگران برابر است و حتی اهانت یعنی سخن یا عملی حاد و رکیک و نه انتقاد حتی بسیار تند، نسبت به آن مقامات همچون هر فرد دیگری تلقی می شود و تابع یک حکم قانونی است و نه بیشتر، معیار تخلف و جرم هم در نظر ما جهان سومی ها قدری متفاوت است، می دانید که در دهه 1960 آقای نیکسون برای کسب اطلاعات و آمادگی بیشتر برای مقابله با رقبای دموکرات برای انتخابات دور دوم ریاست جمهوری خودش شتاب بیجا کرده و دستور داده بود در محل گردهمایی رهبران حزب دموکرات در ساختمان «واترگیت» در شهر واشنگتن دستگاه های شنود کار بگذارند.
شتاب بیجا برای این می گویم که آن گونه جلسات بزرگ و باز در امریکا اصولاً محرمانه نمی ماند و بدون شنود هم یکی دو روز بعد همه مطالب آن منتشر می شد، با این حال دو خبرنگار روزنامه واشنگتن پست آن راز را برملا کردند و این حرمت شکنی رئیس جمهور و نقض حقوق بدیهی شهروندان چنان فضاحتی به بار آورد که کار رئیس جمهور مقتدر و کارسازی همچون نیکسون را یکسره کرد. در حالی که در همان زمان شاید برای ما آن ایراد جای حیرت بود که؛ خب، حالا، یک شنودی هم کار گذاشته و چند کلمه حرف باد هوا را هم شنیده اند، که چی؟ چرا باید رئیس جمهور استیضاح و برکنار بشود؟ چطور روزنامه ها با چنین لحن تندی مقاله می نویسند و به جای آنکه روزنامه نگاران را به زندان بیندازند، رئیس جمهور را برکنار می کنند،؟
آری هموطن عزیز، این قضاوت من و انواع من در آن زمان بود و به شما حق می دهم از تندی لحن من نسبت به آقای سارکوزی که پسر محبوبش را مدیرعامل معدن پول کرده بود برنجید. پسری که البته اگر اندکی با استعداد تر بود در 23سالگی باید دو سال پیش دانشکده حقوق را تمام می کرد نه اینکه دانشجوی سال دوم باشد. اما بدانید واکنش مطبوعات فرانسه بسیار تند تر از این هم بود. هموطن عزیز، من تصاویر تظاهرکنندگانی را دیدم که روی تی شرت های خود نوشته بودند؛ «چرا من نه؟» یعنی چرا این شغل را به من نمی دهید که از هر لحاظ شایسته تر از او هستم، در فرانسه برای چنین مشاغلی کارشناسان مجرب هزاران یافت می شوند که ناچار به مهاجرت هم نبوده اند، یعنی حضور دارند، و انواع آقازاده های سارکوزی ها باید پس از فراغت از تحصیل برای استخدام کنکور بدهند و اگر موفق شدند وارد نخستین پله نردبان ترقی بشوند. تازه داشتن همان نام پدر به اندازه کافی و خود به خود پشتیبان شان خواهد بود و نیازی به هل دادن ندارد.
چند سال پیش در محفلی از قضا دانشگاهی در سخنان خود از آقای کوفی عنان دبیرکل وقت سازمان ملل متحد انتقاد کردم، که در بررسی های فساد برنامه نفت در برابر غذای سازمان ملل که به آشکار شدن فساد مالی بسیاری از رجال بین المللی از جمله در دولت فرانسه در ماجرای نفت در برابر غذا و رشوه پردازی های صدام حسین منجر شد،اهمال شده است و گفتم برای رجل سیاسی هیچ چیز زشت تر و کشنده تر از فساد مالی نیست زیرا او را نه تنها به شأن یک دزد بلکه مضافاً به شأن یک خائن نسبت به کشور و ملتی که امین آن بوده است کاهش می دهد، پسر آقای عنان نیز در همین سن و سال آقازاده سارکوزی در شرکتی سوئیسی با حقوق بسیار «مکفی و مïکیف» استخدام شده بود، که البته کار آن شرکت تدارک غذا در برابر نفت برای دولت صدامی عراق زیر نظر سازمان ملل بود، پیدا کنید پرتقال فروش را، در آن جلسه استاد حقوقدان محترمی از من ایراد حقوقی بدیهی گرفت که قانوناً پدر مسوول جرم و جنایت پسر نیست، انگار خودم نمی دانستم، به ایشان عرض کردم بستگی به مقام و موقعیت پدر دارد، پدری که در حیطه مسوولیت و اختیارات چنان مهم و جهانی خودش نتواند خانه خود را اداره کند، در چنان منزلت بالایی دست کم در برابر چنین فاجعه یی باید استعفا کند، و به یاد آوردم بزرگمرد سیاست و صلح و پایداری در قرن بیستم یعنی ویلی برانت را که وقتی منشی خصوصی اش جاسوس دشمن از آب درآمد، لحظه یی در استعفا درنگ نکرد و بر شکوه نام نامدارش افزود.
(استعفا هم از آن مقولاتی است که در جهان سوم جز در اجرای دستور یا برای ترفیع معنایی ندارد،) به ایشان گفتم اگر آقای دبیرکل ژاپنی می بود شاید خودکشی می کرد، اگر آلمانی می بود شاید فرزند را می کشت و اگر انگلیسی می بود قطعاً استعفا می کرد و در عالم متفرقه شاید بگوید عجالتاً حقوق ماهانه غنیمت است، گرفتاری آقای سارکوزی این نبود که هیات مدیره یی پسرش را به مدیرعاملی برگزیده بود، مساله این بود که ایشان نه فقط از این کار که در دل معنی و توقعاتی نهفته دارد جلوگیری نکرده بود، بلکه به دفاع از استعداد و صلاحیت پسر پرداخته و مدعی شده بود که حق ندارد مانع ترقی پسرش بشود، و حداکثر توصیه کرده بود در انتخابات هیات مدیره اعضای نماینده دولت (لابد به عنوان یک سهامدار عمده) در رای گیری شرکت نکنند، یعنی آقازاده نه با رای کارمندان مامور و معذور بلکه با رای سهامداران فرصت طلب و متوقع انتخاب شود، انگار اصولاً مانند بسیاری اعمال دیگرش اصلاً قبح عمل و عمق فاجعه را درک نمی کند.
اگر در آن یادداشت تند به ریشه قومی سارکوزی اشاره کردم صرفاً پاسخی به اظهار نظرهای نژادپرستانه ایشان در اشاره به مهاجران غالباً الجزایری و آفریقایی بوده است که گویی می خواهند با میانبر زدن به رفاه و آسایشی که فرانسویان طی قرون با جدیت و کوشش خودشان به آن دست یافته اند، دستبرد بزنند، گویی فراموش کرده اند که بخشی از همان رفاه و شکوه از دستبرد زدن های پیشین بر منابع همان مهاجرانی حاصل شده است که استقلال شان را نقض کرده و ملل شان را عملاً به بردگی واداشته بودند، باید به یاد آورند که کسی که خربزه می خورد باید پای لرزش هم بنشیند، خصوصاً الجزایری ها، که فرانسه آنجا را حتی نه به عنوان یک مستعمره بلکه استان جنوبی خود تلقی می کرد، پس گروهی بزرگ از شهروندان همان استان جنوبی به استان آن سوی دریا آمدند، آن هم برای انجام پست ترین کارها، در حالی که آقای سارکوزی که خود مهاجری است مجار، بدون آن بهانه سیاسی و تفکر راست فرانسه بهتر است به جای انتقاد قومی و نژادی از عقب ماندگی و مسائل این شهروندان درجه دو به فکر اصلاحات فرهنگی و اجتماعی آنان باشد، نه اینکه به زین الدین زیدان بنازند و هم تبارانش را برانند.
این اقدام آقای سارکوزی که ملت فرانسه از آن جلوگیری کرد (هرچند عضویت پسرشان در هیات مدیره آن شرکت باقی ماند،)، اگر فساد نیست پس چیست؟ فساد مالی از همین توجیهات آغاز می شود و به عواقب و خودکامگی های وخیم تری منجر می شود و برای مرد سیاسی رذیلانه ترین، بدترین و ام المفاسد است!
و اما هموطن زودرنج گرامی، نکته آخر اینکه نمی دانم چرا انتقاد شما مرا به یاد یکی از سفرهای خروشچف به امریکا انداخت. شاید همان سفر همراه با کوفتن لنگه کفش بر میز خطابه سازمان ملل بود؟ (همان جایی که امسال معمر القذافی در سخنرانی خسته کننده یک ساعت و نیمه اش و با گرفتن وقت چندین رئیس جمهور محترم، با آن قر و غمزه منشور ملل متحد را پاره کرد، اما درباره ادامه عضویت خودش در آن سازمان حرفی نزد،) باری می گویند (راست و دروغش مهم نیست، جوهر مطلب حقیقت محض است) در آن سفر در گردشی در داخل امریکا خروشچف و پرزیدنت کندی فقید روزی در میدانی به تظاهراتی برخوردند که مردم از دولت امریکا و رئیس جمهور امریکا انتقاد می کردند و ناسزا می گفتند. می گویند خروشچف از کندی پرسید «اینجا چه خبر است و اینها چه می گویند؟»
و کندی پاسخ داد «آقای دبیرکل، اینجا امریکاست و این مردم دارند با آزادی کامل از دولت امریکا انتقاد می کنند و به رئیس جمهور امریکا ناسزا می گویند. آیا در روسیه هم آزادی اینچنین وجود دارد که مثلاً مردم در میدان سرخ جمع شوند و چنین کاری کنند؟» و خروشچف که در بدمخمصه یی گیر کرده بود، سرانجام سری تکان داد و گفت؛ «آری، در روسیه هم مردم کاملاً آزاد هستند که در میدان سرخ مسکو جمع شوند و به دولت و رئیس جمهور امریکا هر ناسزایی که دل شان خواست بگویند،» که صدالبته راست می گفت، و هموطن عزیز، شما هم دست کم این آزادی را از ما نگیرید که همچون نویسنده یی فرانسوی در شانزه لیزه، منتها در تهران قلم به دست بگیریم و دست کم از رئیس جمهور فرانسه به تندی انتقاد کنیم!