به علت حجم زیاد بولتن و لزوم مناسب نمودن آن برای مطالعه در فضای مجازی، این متن در پایگاه بصیرت در سه بخش منتشر میشود. (بخش دوم)
پس از آمدن امام و اقامت ایشان در مدرسه علوی، مذاکراتی که از قبل در ارتباط با مسائل انقلاب با بسیاری از اشخاص در جریان بود، شدت بیشتری گرفت، مذاکره برای تشکیل دولت موقت، تکمیل اعضای شورای انقلاب، سازماندهی مبارزات و مذاکره با بختیار و ارتش، که این دو با اولویت و جدیت بیشتری دنبال میشد... این افراد که از رفقای مهندس بازرگان و آیتالله طالقانی بودند، پل ارتباطی مناسبی بودند... البته در بخشی از این مذاکرات که با [عباس]امیرانتظام و دریادار [احمد] مدنی به عنوان رابط انقلابیون با بختیار، انجام میشد، من شخصاً به نمایندگی شورای انقلاب، حضور و مسئولیت داشتم.(ص167)
آن روزها محور اخبار سرّی که به ما میدادند، بیشتر این بود که رژیم خود را برای خشونت - در صورتی که امام حاضر نشوند، بختیار را به رسمیت بشناسد – آماده میکند؛ به همین دلیل از کارهای مهم ما در آن مقطع، پیشگیری از اجرای چنین تصمیمی بود. مذاکرات زیادی انجام شد، با بختیار، قرهباغی، مقدم،... تقریباً برای هر یک از مسئولان کلیدی رژیم، واسطه مناسبی برای مذاکره پیدا کرده بودیم... به هر حال به نتیجه نرسیدیم و سرانجام گفتوگوها به بنبست رسید و روشن شد که نه بختیار آمادگی برای استعفا دارد، نه امام به کمتر از تشکیل حکومت اسلامی رضا میدهد. آنچه این بنبست را بیش از پیش روشن کرد، فرمان تاریخی امام بود که به موجب آن مهندس بازرگان به عنوان نخستوزیر دولت موقت انقلاب معرفی شد.(ص168)
ما به عنوان اعضای شورای انقلاب، پس از بحث و بررسی موضوع، [در جلسه مورخ14 بهمن 1357]، مهندس مهدی بازرگان را پیشنهاد دادیم. امام ملاحظاتی داشتند و از جمله میفرمودند اینها حزبیاند و ایشان نمیخواستند به این وسیله، حزب را تایید کنند. اما سرانجام با این شرط که حکم را به شخص ایشان و بدون در نظر گرفتن سوابق حزبی بدهند، پیشنهاد شورا را پذیرفتند و این مطلب را نیز در متن حکمشان آوردند.(ص170-169)
البته عامل مهم دیگری هم اعضای شورای انقلاب را به انتخاب آقای بازرگان ترغیب کرد که آن رابطه ایشان و بختیار بود که تصور میشد از حاد شدن مسائل و درگیری خونین جلوگیری خواهد کرد و انتقال قدرت را آسان میکند... مرحوم مهندس بازرگان هم آن موقع فداکاری کرد که پیش از اینکه دولت بختیار سقوط کند، این حکم و مسئولیت را پذیرفت. ممکن بود خطر عمدهای برای ایشان هم باشد. آن روزها، واقعاً فضای فداکاری حاکم بود.(ص174)
به هر حال مردم به خواسته امام گردن نهادند و طی چند روز [در روزهای 17، 18، 19 بهمن 1359]، میلیونها نفر در سراسر کشور به راهپیمایی پرداختند و با شعار «درود بر خمینی، سلام بر بازرگان» حمایت و پشتیبانی خود را از دولت انقلاب، اعلام داشتند...(ص176)
ما پیش از تعیین نخستوزیر دولت موقت، در مورد وظایف شورای انقلاب و مسئولیتهای دولت موقت صحبتهایی داشتیم؛ قرار شد شورای انقلاب به عنوان قوه مقننه، مسائل قانونگذاری را برعهده داشته باشد و دولت موقت به عنوان قوه مجریه به امور اجرایی بپردازد.(ص177)
نگرانی عمده ما در این روزها، مسئله ارتش بود. مجموع اطلاعات جمعآوری شده نشان میداد که آمریکاییها و همچنین خود شاه نظرشان این است که ارتش به انقلاب و رهبری آن ضربهای بزند و با کودتای نظامی، کشور را در اختیار بگیرد. نظر امام این بود که جمع کثیری از نیروهای ارتش به انقلاب وفادار و معتقدند و باید با انجام کارهایی، زمینه بروز این وفاداری را برای آنها به وجود آورد... در همین زمینه تلاش فشردهای شد تا اینکه گروهی از پرسنل نیروی هوایی [در تاریخ 19 بهمن 1357]، با آرایش نظامی رسمی به مدرسه علوی، محل اقامت امام آمدند و با ادای احترام نظامی، با امام بیعت و ابراز وفاداری کردند... بلافاصله از سوی بختیار و سران ارتش، واقعیت این حادثه مورد تردید قرار گرفت و حتی عکس چاپ شده در روزنامه کیهان را مونتاژ و غیرواقعی اعلام کردند...(ص178)
... خروج شتابزده حامیان رژیم از کشور، شاپور بختیار را ناامیدانه به روزهای پایانی صدارت کوتاه خود نزدیک میکرد؛ حتی تظاهرات برنامهریزی شده هواداران او [در تاریخ 20 بهمن 1357] که با شعار، «بختیار، بختیار، سنگرتو نگهدار،» به حمایت از او برخواسته (برخاسته) بودند وآخرین مصاحبهاش [در تاریخ 21 بهمن 1357]، که در آن گفته بود «قانون اساسی اجازه هر نوع تغییری را داده است، منجمله اعلام جمهوری»، نتوانست کمکی به او بکند...(ص180)
به گمان من اگر به فرض محال، بتوان از خیانت بختیار در پذیرش پست نخستوزیری شاه گذشت، قطعاً نمیتوان از خیانتی که او در لغو یک جانبه قراردادهای ایران با آمریکا و انگلیس مرتکب شد، گذشت کرد؛ قراردادهایی که مبالغ اغلب آنها قبلاً پرداخت شده بود. این اقدام بختیار- که با هدایت ژنرال هایزر آمریکایی صورت گرفت- ضربات جبران ناپذیری بر توان نیروهای مسلح کشور وارد ساخت که بعدها، اثرات ناگوار آن بیش از پیش روشن شد.(ص181)
شب بیست و یکم بهمن ناگهان شهر حالت عادی خود را از دست داد و اضطراب و نگرانی بر مردم شهر تهران حکمفرما شد. گزارش رسید یک دسته از افراد گارد جاویدان با حمله به پادگان دوشانتپه به طرف سربازان تیراندازی میکنند و سربازان با فریاد «الله اکبر» از مردم تقاضای کمک دارند... آیتالله طالقانی نیز در پیامی از طرفین قضیه میخواهد که به ستیزهجویی و درگیری خاتمه دهند... اما، افشاکنندهترین خبر، اعلامیه فرمانداری نظامی تهران بود که از رادیو پخش شد و ساعات منع عبور و مرور را افزایش داد. به موجب این اعلامیه از ساعات چهار و نیم عصر تا پنج بامداد، رفت و آمد در تهران و حومه ممنوع شد.(ص182)
فکر خشونت در آخرین لحظات پیروز شد زیرا آنها دیدند که رژیم در حال فروپاشی است، بنابراین تصمیم گرفتند با خشونت با مردم برخورد کنند و برنامه خشونت هم به طور طبیعی با اعلام حکومت نظامی و آوردن نیروها به خیابان و ضربه زدن به مراکز قدرت مردم همراه بود؛ قطعاً امام و افراد موثر در انقلاب، نخستین قربانیان این تصمیم بودند.(ص183)
امام با طمأنینه خاصی فرمودند: «باید بگوئیم، مردم فرمان حکومت نظامی را اطاعت نکنند» این سخن امام بر نگرانیهای جمع ما افزود. آیتالله طالقانی و مهندس بازرگان تأکید داشتند که اگر چنین شود، حتماً حمام خون راه میافتد. به همین دلیل تلاش کردند که نظر امام را تغییر دهند، اما موفق نشدند. امام تصمیم خودشان را گرفته بودند. بیانیهای دادند و از ارتشیهایی که به مردم پیوسته بودند، حمایت و تشکر کردند و از بخشی از نیروهای مسلح انتقاد کردند و به مردم هم گفتند: «اعلامیه امروز حکومت نظامی خُدعه و خلاف شرع است و مردم به هیچ وجه به آن اعتنا نکنند...»(ص184)
این فرمان امام یک ودیعه آسمانی بود. در آن لحظه این تصمیم بسیار مهم و سرنوشتساز بود و باید آن را اوج حرکت و تصمیمات مهم امام در راه هدایت انقلاب دانست؛ اگر مردم به خانهها میرفتند، قطعاً نیروهای مسلح خیابانها را اشغال میکردند و بر اوضاع مسلط میشدند... خنثی شدن حکومت نظامی، رژیم را از ادامه حیات مأیوس کرد، چون این آخرین حربه و آخرین تیر در ترکش بود.(ص185)
مطلع شده بودیم که با هدایت و همفکری ژنرال هایزر آمریکایی و با حضور برخی از فرماندهان ارتش، از جمله بدرهای و حبیباللهی، فرماندهان نیروی زمینی و دریایی رژیم، «گروه کودتا» تشکیل شده است. این گروه که با جلب نظر شاه و چراغ سبز آمریکا، خود را برای کودتا آماده میکرد، ستاد کار خود را در پادگان لویزان مستقر کرده بود و به نظر میرسید که عملیات خود را هم از چشم فرماندهان دیگر پنهان کرده باشند. از کارهای برنامهریزی شده این گروه اعلان حکومت نظامی و کاهش ساعت رفت و آمد مردم بود...(ص186)
گزارشی که بعداً دریافت کردیم نشان میداد در صبح همین روز جلسه شورای فرماندهی ارتش با حضور 27 نفر از فرماندهان عالیرتبه نیروهای مسلح شاهنشاهی- که اغلب آنها سپهبد و تعدادی سرلشکر و ارتشبد بودند- تشکیل شد تا آخرین وضعیت موجود، بررسی و درباره نحوه عمل ارتش اتخاذ تصمیم شود... «شورای عالی ارتش در ساعت ده و سی دقیقه روز 22 بهمن 1357 تشکیل و به اتفاق تصمیم گرفته شد که برای جلوگیری از هرج و مرج و خونریزی بیشتر، بیطرفی خود را در مناقشات سیاسی فعلی اعلام و به یگانهای نظامی دستور داده شد که به پادگانهای خود مراجعت نمایند».(ص187)
بنابراین استفاده از یک کانال تلویزیونی خبری خاص که هر چند بُرد کوتاهی داشت، ولی وسیله خوبی برای پخش پیامها و اخبار انقلاب بود، ضروری به نظر میرسید. مرکز پخش این کانال، مدرسه علوی و مهمترین برنامههای آن پخش پیامهای امام و اخبار رویدادهای انقلاب بود. اوج فعالیتهای این کانال تلویزیونی تا قبل از روزهای 21 و 22 بهمن، پخش مستقیم مراسم انتخاب مهندس بازرگان به نخستوزیری و اعلام حمایتهای مردمی از وی بود...(ص188)
آخرین پیام امام را که از این کانال پخش شد و درست بعدازظهر روز 22 بهمن و بعد از اعلام بیطرفی ارتش بود، خود من قرائت کردم. در این پیام، امام از مردم خواسته بودند که در عین هوشیاری و مراقبت و آمادگی برای درهم کوبیدن هر نوع حمله تازه از سوی ارتش، در صورتی که نظامیان واقعاً به پادگانها برگشتهاند، از حمله و درگیری با آنها در پادگانهایشان خودداری شود...(ص189)
امام آن روز در مدرسه بیحفاظ و بیدفاع علوی در خیابان عینالدوله [ایران]، در یک خانه معمولی که یک انفجار کوچک میتوانست سقف آن را پائین بیاورد، زندگی میکردند... خودشان میگفتند: «بیرون رفتن من از اینجا روحیه مردم را تضعیف میکند و ما الان با روحیه مردم سروکار داریم.» هر چه توضیح میدادیم که مردم اولاً مطلع نمیشوند شما کجا هستید، به علاوه آنها هم میخواهند که شما در جای امنتری باشید، ایشان همچنان مقاومت کردند و به هیچ قیمتی حاضر نشدند از همان اتاقی که بودند، بیرون بروند. ما هم مصلحت ندیدیم خیلی فاصله بگیریم، چند ده متر آن طرفتر در مدرسه دختران علوی، ستادمان را مستقر کردیم.(ص192)
در غروب 22 بهمن 57 فجر انقلاب اسلامی طلوع کرد... این گمان که روزی نظام دیگری در ایران مستقر شود، دور از ذهن بود. به هر حال با تصرف رادیو و تلویزیون و پخش سرود «ای ایران» و اعلان اینکه «این صدای انقلاب ملت ایران است»، تهران- که به صورت شهری جنگ زده درآمده بود. کمی آرام گرفت.(صص194-193)
امام انتظار داشتند تعبیرات و ادبیات خاصی را بشنوند مثلاً مایل بودند گویندگان رادیو و تلویزیون، بگویند «انقلاب اسلامی»، ولی آنها این کار را نمیکردند. ایشان، فردای پیروزی انقلاب من و شهید مطهری را خواستند و گفتند: «نباید این جوری باشد؛ شما بروید وضع رادیو وتلویزیون را درست کنید.»... رفتیم و نظرات امام را گفتیم. افرادی که در آنجا بودند به من گفتند شما یک سخنرانی برای مردم ایراد کنید و من داشتم فکر میکردم که چه بگویم که آنها مرا به اتاق پخش مستقیم تلویزیونی بردند و گفتند شروع کن... روز بعد در خیابان دیدم مردم مرا به همدیگر نشان میدهند؛ قبل از آن چهره من کمتر شناخته شده بود.(ص197)
در شورای انقلاب، بعضی از اعضای دولت موقت با کمیتهها- با این ادعا که اینها فاقد انضباط سازمانی هستند- مسأله داشتند. به خاطر همین، تصمیم گرفته شد نسبت به سازماندهی رسمی کمیتهها، سریعتر اقدام شود؛ در همین ارتباط آیتالله مهدویکنی [در تاریخ 10 اسفند 1357] از سوی امام، به سرپرستی کمیتهها منصوب شدند. بعد از آن فعالیت این کمیتهها بهبود یافت و آنها توانستند کارهای مؤثر و خوبی انجام دهند، هر چند که انتقادها و ایراداتی هم به برخی از کارهای آنها، مطرح میشد.(ص200)
به هر حال دادگاههای انقلاب با نظر مستقیم امام تشکیل شد و در نخستین گام، جمعی از سران بدنام و شناخته شده رژیم، که در جنایت علیه مردم، دست داشتند توسط آقای [حاج شیخ صادق] خلخالی، که از طرف امام مأموریت یافته بود در این دادگاهها حاضر و حکم شرعی صادر کند... این در حالی بود که شورای انقلاب و دولت موقت بدون نقش داشتن در کار این دادگاهها، برای محاکمه انقلابی و اعدام 30 تا 40 نفر از سران فاسد رژیم تحت فشار مردم و گروههای سیاسی بود...(ص201)
وقتی آقای مهندس بازرگان، اولین گروه از اعضای کابینه خود را [در تاریخ 24 بهمن 1357]، به شورای انقلاب پیشنهاد کرد، همه نفرات معرفی شده- به استثنای یکی دو نفر- به تأیید شورا رسیدند و برای تصویب نهایی، خدمت امام معرفی شدند.(ص203)
ترکیب دولت مهندس بازرگان که عمدتاً از اعضا و هواداران جبهه ملی و نهضت آزادی و بعضی از گروههای دیگر مثل جاما و حزب ملت بودند، به طور طبیعی مورد موافقت بخشی از نیروهای مذهبی و پرشور انقلابی قرار نگرفت و حتی بعضی از عناصر و گروهها و سازمانهای غیرمذهبی نیز آن را رد کردند.(ص207)
با اعلام اسامی فرماندهان جدید نظامی از سوی دولت موقت- که عموماً از امرای ارتشی و معاونان و دستیاران فرماندهان سابق بودند- موجی از اعتراض در یگانهای مختلف به پا خاست. گروههای مختلف- به خصوص گروههای چپ- تجدید سازمان ارتش را عملی ارتجاعی دانستند و خواستار انحلال ارتش شدند. اینها حتی با خلع سلاح عمومی نیز به شدت به مخالفت برخاستند...(ص208)
بحث انحلال ارتش و تشکیل ارتش خلقی، حتی پس از آنکه بحث «سپاه پاسداران انقلاب اسلامی»، در شورای انقلاب مطرح شد و ایجاد زمینههای تشکیل آن به تصویب رسید و نخستین تصفیههای مهم هم در ارتش و نیروهای انتظامی صورت گرفت، همچنان از سوی گروههای سیاسی- که کمکم مشخص میشد شاخههای نظامی خود را هم با استفاده از سلاحهایی که از پادگانها در روزهای 21و22 بهمن به غارت برده بودند، فعال ساختهاند- بیشتر و بیشتر مطرح شد.(ص209)
«یاسر عرفات» رهبرسازمان آزادیبخش فلسطین، به عنوان اولین رهبر عرب و نیز اولین رهبر سیاسی جهان و نماد نیروهای مبارز و انقلابی آن زمان [در تاریخ 28 بهمن 1357]، به همراه جمع زیادی از نیروهای مبارز فلسطینی، وارد تهران شد و مستقیماً به ملاقات امام رفت.(ص212)
انقلاب پیروز شده بود و وقت کار و تلاش بود؛ اما هنوز در اغلب بخشهای اقتصادی، اجتماعی و فرهنگی کشور، آثار ماهها اعتصاب و کمکاری دوران انقلاب، مشهود بود... دولت و ما معتقد بودیم، کار باید آغاز شود، به همین دلیل نخستین روز شنبهای که بعد از پیروزی انقلاب فرا میرسید، روز کار و پایان اعتصابها تعیین شد.(ص213)
با شروع کار و تلاش در بخشهای مختلف و گشوده شدن مدرسهها و مراکز آموزشی [در تاریخ اول اسفند 1357]، و شروع صادرات نفت ایران پس از 70 روز توقف و اعتصاب [در تاریخ 14 اسفند 1357]، امیدها برای رسیدن به آرمانهای انقلابی و اسلامی، بیشتر شد.(ص214)
وقتی که فضای سیاسی ایران در اثر اوجگیری نهضت اسلامی مردم، یک مقدار باز شد... توسط آقای [سیدحسن] طاهری خرمآبادی- که آن موقع در نجف بودند- برای امام پیغام دادیم و از ایشان برای شروع این کار (تشکیل حزب) اجازه خواستیم؛ آن موقع ایشان موافقت نکردند... موافقت امام با تشکیل حزب هم به این صورت بود که وقتی ایشان از پاریس برگشتند و وقتی که دولت بختیار سقوط کرد و قرار شد دولت اسلامی تشکیل بشود، مسأله حزب ضرورت خود را نشان داد. عدم وجود یک حزب متعلق به جریان همراه روحانیت، ضعف کار را خیلی مشخص کرد؛ ما مجبور شدیم که افراد نهضت آزادی را به عنوان دولت بپذیریم.(ص215)
من همین بحث را چند روز پس از پیروزی انقلاب و بعد از تشکیل دولت، خدمت امام بردم. گفتوگوی صریحی با امام کردم و گفتم: «بالاخره تا به حال ما مبارزه میکردیم. اما از این به بعد مسئول اداره کشور هستیم... حزب در شرایط پذیرش مسئولیت اداره کشور، یک ضرورت است. اگر ما هم حزب نداشته باشیم، دیگران که حزب دارند، این کار را میکنند. شما که نمیخواهید جلوی دیگران را بگیرید- ایشان نمیخواستند جلوی دیگران را بگیرند و مانع تحزب دیگران بشوند- فقط پیروان صمیمی شما تشکیلات ندارند.» در ذهن ایشان این بود که روحانیت یک تشکل طبیعی هست... در هر حال گفتم: «روحانیت الان انسجامی که شما فکر میکنید، حتی در این شرایط ندارد. گرچه بعضی از خاصیتهای احزاب را به دور از آثار منفی آنها دارد، ولی آمادگی لازم برای اداره یک جامعه بزرگ و پر مسأله را ندارد، هر چه هم پیش برویم بدتر میشود، خلاصه اینکه ما تشکیلات میخواهیم.»(ص216)
استدلال دیگرشان این بود که شماها که میخواهید حزبی بشوید باید به عنوان پدر جامعه و متعلق به همه باشید و درست نیست نیروهائی که مقبولیت عام دارند در یک حزب که بخشی از جامعه است، محدود شوند. جواب من این بود که: «بناست حزب مجموعهای از افکار مختلف نیروهای اسلامی طرفدار انقلاب اسلامی باشد و نه جناح فکری محدود، که در این صورت حزب میتواند حالت پدری خودش را در جامعه حفظ نماید»، به هر حال ایشان پذیرفتند و موافقت کردند که ما حزب تشکیل دهیم... یک هفته بعد از پیروزی انقلاب، با انتشار متن اساسنامه، تاسیس «حزب جمهوری اسلامی» را رسماً [در تاریخ 28 بهمن 1357]، اعلام کردیم.(ص218)
نخستین گفتوگوی حزبی ما با مطبوعات در غیاب آیتالله بهشتی و با حضور آیتالله خامنهای، آیتالله موسویاردبیلی، من و دکتر [حسن] آیت، با روزنامه کیهان [در تاریخ 3 اسفند 1357]، انجام گرفت. در این مصاحبه آقای خامنهای ضمن اشاره به حدود ده هزار داوطلب عضویت در حزب جمهوری اسلامی گفتند، هجوم و استقبال مردم نشان میدهد که تاسیس این حزب ضرورت و نیازی اصیل بود.(ص220)
تأسیس «حزب جمهوری اسلامی» خیلی صدا کرد؛ دیگران به فکر افتادند که در مقابل آن تشکلهایی به وجود آورند، از جمله «حزب خلق مسلمان» را درست کردند. این حزب که به اتکاء اعتبار و پشتیبانی آیتالله [سیدکاظم] شریعتمداری راهاندازی شده بود، با تاسیس دفتر مرکزی خود در تهران و تبریز، فعالیت خود را [در تاریخ 22 اسفند 1357]، آغاز کرد... در این ایام به جز این دو حزب، تقریباً بیش از چهل حزب و جمعیت تازه، اعلام موجودیت کردند و برخی از احزاب نیز که در رژیم شاه مخفی بودند و یا سرکوب شده بودند، فعالیتهای خود را علنی ساختند.(صص223-222)
اوایل اسفند 57، مقارن است با تصمیم امام برای رفتن به قم... به همین خاطر خیلی سریع اقدام کردند که نهادهای اصلی نظام شکل قانونی بگیرد... اعضای دولت موقت، خیلی خوششان نمیآمد که ایشان در تهران باشند و از تصمیم ایشان خوشحال شدند. ما هم قبول داشتیم که ایشان به قم بروند... امام در هنگام ترک تهران به مقصد شهر قم، بیانیهای صادر کردند. در بخشی از این بیانیه که در چهارده بند بود و من در تهیه و تنظیم محتوای آن نقش داشتم...(ص224)
ورود امام به شهر قم [در تاریخ 10 اسفند 1357]، همانند ورودشان به ایران، شکوهمند و به یاد ماندنی بود. نزدیک به یک میلیون زن و مرد، که از همه جا در آنجا جمع شده بودند، کیلومترها در مسیر حرکت امام و به شوق دیدار ایشان تجمع کرده بودند... حتی مراجع معظم تقلید نیز که عموماً در چنین برنامههایی حضور ندارند، برای استقبال آمده بودند.(صص226-225)
در همین روز و فردای آن، امام به دیدار جمعی از مراجع رفتند و با آنها به مذاکره و گفتوگو نشستند و این البته در حالی بود که از وقتی ایشان از پاریس آمدند تا آن روز به جز آقای آیتالله خوانساری که در تهران بودند، کس دیگری از آقایان، برای ملاقات و دیدار ایشان به تهران نیامد.(ص226)
در یکی از برنامههایی که به مناسبت بازگشت امام به قم و طی چندین شب برگزار شد، جمع دوستان ما- آیتالله بهشتی، آیتالله خامنهای، آقای دکتر باهنر و چند نفر دیگر، در صحن مطهر حضرت معصومه (ع)، برنامه سخنرانی داشتند، که یک شب آن را [در 15 اسفند 1357]، به من اختصاص دادند.(ص227)
یکی از این فعالیتها، راهپیمایی صدها کارمند ساواک [در تاریخ 6 اسفند 1357] و تجمع چندین باره آنها در مقابل ساختمان نخستوزیری- به بهانه تعیین تکلیف و دریافت حقوقهای معوقه - بود... همچنین تظاهرات گروههایی از زنان بیحجاب در خیابانهای تهران [در تاریخ 17 اسفند 1357] و برگزاری میتینگهای مختلف توسط آنها در سراسر کشور که بر علیه حجاب اسلامی، شعار میدادند و قطعنامههائی در ضدیت با این فریضه واجب اسلامی صادر میکردند، خشم مردم، به ویژه زنان محجبه را به شدت برانگیخت...(ص228)
سازمان چریکهای فدایی خلق، در اقدامی فریبکارانه با صدور اعلامیهای از هواداران خود دعوت کرد، یک راهپیمایی به مقصد اقامتگاه امام در مدرسه علوی [در تاریخ 2 اسفند 1357]، شرکت کنند، که امام بلافاصله طی پیغامی که از رادیو و تلویزیون پخش شد، اعلام کردند که برپا دارندگان این راهپیمایی در ستیز با مکتب اعتقادی اسلام هستند و ایشان آنها را به منزل خود راه نمیدهند...(صص229-228)
پراکندگیهای قومی و نژادی و مذهبی مختلفی که در سرزمین ما از سالهای بسیار دور وجود داشته و در حال حاضر نیز وجود دارد، همیشه بهانه مناسبی برای سوءاستفاده دشمنان ملت ما بوده و احتمالاً در آینده نیز خواهد بود... ما با اطلاعی که از عشق و علاقه مردم این مناطق به اسلام و امام داشتیم، معتقد بودیم که اگر دشمنان انقلاب در این مناطق فتنهگری نکند، قطعاً اتفاق خاصی روی نخواهد داد، ولی متاسفانه این طور نشد و به محض پیروزی انقلاب و درست در همان هفتههای اول، این مناطق با هجوم عوامل ضدانقلاب و وابستگان به قدرتهای خارجی، روبرو شد...(ص232)
در این ایام فرمان امام به حجتالاسلام [مهدی] کروبی برای تشکیل «کمیته امداد» به اتفاق آقای [حبیبالله] عسگراولادی و آقای [حبیبالله] شفیق، [در تاریخ 19 اسفند 1357]، که یکی از معدود نهادهای انقلابی بود که تأسیس آن مورد تأیید و موافقت دولت قرار گرفت و حتی آقای بازرگان بارها از نحوه عملکرد آنها اظهار رضایت نمود و نیز انتصاب من و آقای بنیصدر به عنوان نمایندگان شورای انقلاب در «شورای نظارت بر چاپ اسکناس» [در تاریخ 24 اسفند 1357] و تلاش برای حل و فصل استعفای آقای سنجابی، وزیر امور خارجه دولت موقت، که به خاطر پارهای از مسائل و اختلافات مطرح شده بود...(ص233)
--------------------------------------------------
فصل سوم
تثبیت انقلاب (سال 1358)
در هیاهوی تب و تاب انقلابیگری و شور و حال دور ریختن هر چیزی که به نوعی از گذشته و منتسب به شاه و شاهان بود، کم نبودند افرادی که به شدت با جشن نوروز مخالفت میکردند، بخشی از این مخالفتها، صادقانه هم بود؛ اما اقدام جمعی از روحانیون در مناطق مختلف کشور، برای تشویق مردم به پاکسازی شهرها و خانهها و حرکت دولت در این مسیر و نیز موافقت امام با دادن پیام نوروزی، ضرورت حفظ سنتهای اصیل ایرانی و راه صحیح آن را برای مردم روشنتر کرد.(ص237)
گسترش ناآرامیها و بروز تشنجات بیشتر در کردستان، همه فکر و ذکر مسئولان کشور و یقیناً بیش از همه، فکر رهبری انقلاب را به خود جلب کرد. خوشبختانه امام این بار نیز مانند دفعات گذشته به موقع و بجا و درست در لحظه مناسب، تصمیم لازم را گرفتند و دستور اعزام هیئتی به کردستان را صادر کردند... قرار شد هیأتی در معیت آیتالله طالقانی و با عضویت آقای دکتر بهشتی، من و آقای بنیصدر از طرف شورای انقلاب و آقای صدر حاج سیدجوادی و جمعی دیگر از طرف دولت... به آنجا برویم.(ص238)
مجموعه مطالعهها و مذاکرات، ما را به این نتیجه رساند که در کردستان زمینه و شرایط برای دخالت معترضان و آشوبطلبان و عوامل رژیم بیشتر از جاهای دیگر وجود داشته است... با اطلاعاتی که بدست آوردیم، مشخص شد که آن حوادث آغاز یک سلسله بهانهجوییها و فعالیتهای ممتد است که به سادگی، آتش آن خاموش نمیشود.(ص239)
سیاست امام در اعزام هیئتهایی به مناطق مسألهدار برای حل و فصل مسالمتآمیز مشکلات، با رفتن آقای مهندس بازرگان به تبریز و خوزستان [در تاریخهای 3و4 فروردین 1358] و نیز مسافرت آیتالله خامنهای به سیستان و بلوچستان [در تاریخ 9 فروردین 1358] پیگیری شد...(ص240)
رژیم سابق طبق رویه معمول خود در سراسر کشور، میخواست مسائل کردستان را از راه فشار و اختناق و آزار و اذیت حل کند و به جای اینکه به خواستهای معقول و منطقی مردم جواب منطقی و مثبت دهد، تصمیم میگیرد صدای مردم را در گِلو خفه کند، به طوری که ساواک را در آنجا به شدت تقویت میکنند و به ارتش مسئولیت حفظ منطقه و اجازه سرکوب مردم را میدهند... یکسری خواسته در مردم بوده که همیشه و برای آینده هم ابداً اجرای آنها و جواب مثبت به آنها هیچگونه خطری برای اجتماع ندارد، واقعیت است و عدل است و وظیفه است که باید به آنها داد. مثلاً خیلی طبیعی است که مردم کردستان بخواهند زبانشان و فرهنگ اصیلشان و سنتهای مخصوص خودشان در میان خودشان رایج باشد، یا لباسشان را طبق سنتهای کُردی انتخاب کنند.(ص244)
در آستانه فرا رسیدن دوم فروردین که مصادف با سالگرد حادثه حمله عوامل رژیم پهلوی به مدرسه فیضیه قم در سال 42 بود و با چهلم شهدای 22 بهمن سال گذشته، همزمان شده بود، مسئولان دفتر سیاسی حزب [جمهوری اسلامی] با هماهنگی و اطلاع دکتر بهشتی و من، که در کردستان بودیم، طرح برگزاری نخستین گردهمایی حزبی را در گرامیداشت این روز- ابتدا در تهران و سپس در سراسر کشور- مطرح و به اجرا گذاردند... در گردهمایی تهران که در میدان آزادی و با حضور صدها هزار نفر از طبقات مختلف مردم، شکل گرفته بود، آیتالله خامنهای درباره عدل اسلامی و دفاع از مستضعفین، سخنانی ایراد کردند و در پایان نیز قطعنامهای در چند ماده قرائت شد که مورد تأیید شرکت کنندگان قرار گرفت.(صص247-246)
... با شناختی که از انحراف سازمان مجاهدین خلق، وجود داشت، مسأله حضور گروههای اسلامی فعال و متشکل در صحنه سیاسی کشور، بحث مهمی برای نیروهای انقلابی شد؛ البته حضور و فعالیت حزب جمهوری [اسلامی] تا حدودی خلأ حضور نیروهای اسلامی را پر کرده بود، ولی این کافی نبود. واضح بود که در میان آن همه هیاهوی سیاسی گروههای کمونیست و التقاطی، وجود نیروهای متشکل مبارز اسلامی، بیشتر یک ضرورت و نیاز مبرم است... گروه جدیدی را با انگیزه تشکیل سازمانی اسلامی و با هدف گسترش و تداوم انقلاب اسلامی به نام «سازمان مجاهدین انقلاب اسلامی» [در تاریخ 7 فروردین 1358]، به وجود آوردند و چند روز بعد با انتشار بیانیهای، آن را اعلام کردند. من در شکلگیری اولیه این سازمان که از به هم پیوستن هفت گروه اسلامی [به نامهای اُمت واحده، توحیدی بدر، توحیدی صف، فلاح، فلق، منصورون و موحدین]، ایجاد شد، نبودم ولی بعداً با توجه به شناختی که از آنها داشتم، با من ارتباط برقرار کردند...(صص248-249)
البته عبارت «جمهوری دمکراتیک اسلامی»، در متنی که به عنوان اساسنامه شورای انقلاب تهیه شده بود، آمده بود اما چون اساسنامه شورای انقلاب برای مشخص کردن نحوه اداره شورا و تفکیک وظایف شورا از وظایف دولت موقت، در همان روزهای نخست پیروزی انقلاب تهیه شده بود و بحث کاملی در جزئیات آن متن نشده بود، کسی از جمع ما، در این ارتباط، مدافع آن متن نبود؛ خصوصاً بعد از آنکه نظر امام با صراحت بیان شد، دیگر تکلیف همه ما روشن بود.(ص249)
نظر قطعی امام، نقطه پایان این اختلافات بود و همگان، چه آنها که رفراندوم را ضروری نمیدانستند و چه آنهایی که عنوان دیگری برای جمهوری، پیشنهاد میکردند، این نظرات را پذیرفتند و تسلیم شدند...(ص250)
اما این تاکیدات امام، موجب نگردید که شک و شبهههای ایجاد شده در این زمینه از بین برود. حتی برخی از گروههای سیاسی و افراد ضدانقلاب تلاش کردند با دستمایه قرار دادن این موضوع، زنان را در آستانه برگزاری همهپرسی تعیین نظام آینده کشور، به مقابله و مخالفت با انقلاب فرا بخوانند، اما از آنجا که در مورد «حق رأی زنان» در میان رهبران انقلاب مخالفی نبود و همه ما آن را امری طبیعی و حتی لازم میدانستیم، تلاش و کوشش مخالفان به جایی نرسید.(ص252)
[احمد] صدر حاج سیدجوادی وزیر کشور دولت موقت - که مجری رفراندوم بود- طی گزارشی مقدماتی از نتیجه انتخابات، اعلام نمود که بیش از 98 درصد از واجدین شرایط [معادل بیست میلیون و دویست و هشتاد و هشت هزار و بیست و یک نفر]، برای دادن رأی و نظر خود در این رفراندوم شرکت کردند و بیش از 97 درصد آنها [معادل بیست میلیون و یکصدوچهل و هفت هزار و پنجاه و پنج]، رأی «آری» دادند. در نتیجه از ساعت 12 شب یکشنبه 12 فروردین ماه 1358 هجری شمسی، رژیم کشور ایران با پیام امام خمینی، رسماً جمهوری اسلامی اعلام گردید.(ص255)
آن روزها، هم مردم آگاه بودند، هم تبلیغات مخالفان جدی بود و حتی ارگان اجرایی انتخابات یعنی استانداریها، فرمانداریها و بخشداران، اکثراً در اختیار طرفداران نهضت آزادی بود که قاعدتاً با آن نظراتی که داشتند، از مخالفان اسم «جمهوری اسلامی» برای نظام جدید تلقی میشدند. آن روزها تعداد نشریاتی هم که علیه این فکر حرف میزدند، خیلی بیشتر از نشریاتی بود که از این فکر حمایت میکردند.(ص256)
پس از مدتی که فعالیت شدید دادگاههای انقلاب، فروکش کرده بود، دوره جدید محاکمات آنها بر مبنای آئیننامهای شروع شد که به موجب آن قرار شده بود فقط کسانی که به قتل، شکنجه و حبس مردم بیگناه اقدام کرده بودند و در تحکیم رژیم پهلوی و نفوذ بیگانگان و غارت و حیف و میل بیتالمال و موارد مشابه دیگر دست داشتند، محاکمه شوند... محاکمه هویدا توسط آقای خلخالی و به دنبال آن اعدام وی [در تاریخ 19 فروردین 1358]، به دور از اطلاع شورای انقلاب و دولت موقت بود؛ البته کسی از ما مخالف این محاکمه نبود، فقط این نظر به ویژه در میان اعضای دولت وجود داشت که اگر محاکمه هویدا به صورت علنی و با رعایت موازین حقوقی مورد نظر مجامع بینالمللی صورت میگرفت، نکات مهمی از جنایات رژیم پهلوی از طریق گزارش جریان دادگاه به اطلاع مردم ایران و جهان میرسید و دولت انقلابی ما اعتبار بیشتری پیدا میکرد و معتقد بودند که با اعدام هویدا، بسیاری از اسرار ناگفته رژیم پهلوی نیز از بین رفته است. همچنین یکی دیگر از مسائل مربوط به هویدا که علاوه بر محاکمه و اعدام او، بر جمع ما پوشیده ماند و حتی بعدها هم حقیقت آن را نیافتیم، شایعه انتقال جسد وی به اسرائیل بود که تعجب بسیار ما را برانگیخت... امام چندی بعد [در تاریخ 23 اردیبهشت 1358]، طبق فرمانی خطاب به آقای [مهدی] هادوی دادستان دادگاه انقلاب اسلامی، مقرر نمودند که: «دادگاههای انقلاب، جز در دو مورد حق صدور احکام اعدام را ندارند، یکی در مورد کسی که ثابت شود آدم کشته و دیگر کسی که فرمان کشتار عمومی داده یا مرتکب شکنجه منتهی به مرگ شده است.»(ص258)
اقدام خودسرانه گروهی از افراد کمیته در دستگیری فرزندان آیتالله طالقانی [به نامهای ابوالحسن و مجتبی، در تاریخ 23 فروردین 1358]، به بهانه ارتباط ایشان با گروههای سیاسی چپ، موجی از نگرانی و نارضایتی را به همراه آورد. هرچند که اصل مسأله دستگیری این افراد با حضور و تلاش آقای مهدویکنی [سرپرست کمیتههای انقلاب] و آقای دکتر یزدی [معاون نخستوزیر در امور انقلاب]، در همان روز، حل و فصل گردید... امام بلافاصله دستور بررسی مسأله را دادند، و حاج احمدآقا برای دلجویی از آقای طالقانی از قم عازم تهران شد و با کشف محل انزوای آیتالله طالقانی خود را به ایشان رساند. خود من به حاجاحمدآقا، تأکید کردم، در این روزها به صورت مرتب در کنار آقای طالقانی باشد و ایشان را ترک نکند. زیرا بیم آن داشتیم که منافقین دور ایشان جمع شوند و با ایجاد مسائل تازه، هیاهو و جنجال دیگری به پا شود.(ص259)
شورای انقلاب ساماندهی مسأله سپاه را به خاطر ارتباط خوبی که من از قبل از انقلاب و در جریان مبارزه با آنها داشتم، به من محول کرد و اولین بار من با اینها، در جمشیدآباد تهران جلسه گذاشتم... البته برخی از اعضای دولت موقت و دوستانشان که معتقد بودند ما از اینگونه مسائل، آگاهی نداریم، در یک مقطع پیش از این، خواستند به نیروهای اصیل انقلاب رو دست بزنند، بنابراین سپاهی را تشکیل دادند و اداره آن را به دست نیروهای مورد نظرشان سپردند؛ ما جلوی آن را به سرعت گرفتیم و با جمع کردن گروههای متفرق، سپاه اصلی را تشکیل دادیم؛ این کار با اشاره امام آغاز شد. بعد امام (ره) مرا مأمور کردند که آنها را سازماندهی کنم. بعد از من، آیتالله خامنهای رفتند و به سازماندهی و اداره سپاه پرداختند.(ص261)
من (اساسنامه سپاه را) تهیه کردم و [در تاریخ 26 فروردین 1358] به شورای انقلاب ارائه دادم و در گزارشی به این شورا اعلام کردم که چهار گروه جداگانه از پاسداران وجود داشتند که هم اینک تحت امر واحدی درآمدهاند و اینها دوازده نفر را برای شورای فرماندهی سپاه به شرط تصویب شورای انقلاب، انتخاب کردهاند. این بحثها در چندین جلسه پیدرپی شورای انقلاب [در فروردین و اردیبهشت 1358]، ادامه یافت تا سرانجام تشکیل سپاه و تصویب اساسنامه آن، به نتیجه قطعی رسید.(ص262)
ملاقات اعضای مرکزیت حزب جمهوری اسلامی با آقای [یاسر] عرفات [رهبر سازمان آزادیبخش فلسطین] و گفتوگوهای مفصل با ایشان نشان داد که ما در حزب، به تبعیت از امام، برای مسأله فلسطین اهمیت خاصی قائل هستیم... همین علاقه و حساسیت باعث شده بود که هر سخن و حرکتی در این ارتباط مورد توجه ما باشد، از جمله وقتی سخنگوی دولت موقت [آقای عباس امیرانتظام] در یکی از مصاحبههای هفتگی خود [در تاریخ 25 فروردین1358] در پاسخ به پرسشی در ارتباط با مسئله فلسطین به نحوی سخن گفت که دوری انقلاب اسلامی را از آنها نشان میداد، حزب [جمهوری اسلامی] در تلاش برآمد که با صدور اطلاعیهای [در تاریخ 27 فروردین 1358] این رویه را تصحیح و مواضع خود را برای مردم ایران و جهان مشخص سازد.(ص265)
وقتی برای اولین بار مسأله استعفای آقای سنجابی از وزارت امور خارجه [در تاریخ 20 اسفند 1357] پیش آمد، ایشان (امام) از من خواستند که با آقای سنجابی صحبت کنم و از این کار منصرفشان سازم و بخواهم که همچنان در جمع دولت بماند. که من هم شب همان روز به منزل ایشان در منطقه نیاوران رفتم؛ آقای [احمد] سلامتیان هم که دستیار آقای سنجابی بود، حضور داشت. پیام امام را با توضیحاتی از خودم که ضروری میدانستم، با ایشان در میان گذاشتم. آقای سنجابی هم با پذیرش نظر امام در آن مقطع، بر بروز علنی این اختلافات سرپوش گذاشت اما این کار او چندان دوام نیاورد و سرانجام با مطرح کردن دلایلی تقریباً غیر واقعی - که حتی مورد قبول دولت و دوستانش هم نبود - و بدون توجه به مخالفتهای ما و برخی از اعضای جبهه ملی از وزارت خارجه [در تاریخ 26 فروردین 1358] استعفا داد...(ص267)
سیاست دولت موقت در مقابله با آشوبها و درگیریهای قومی، حل و فصل مسأله از طریق گفتوگو و مذاکره بود؛ اما اکثر نظامیها و از جمله سرلشکر [محمدولی] قرهنی که ریاست ستاد ارتش را برعهده داشت... به آن معتقد نبودند... در اثر ابراز همین مخالفتها همراه با فشارهایی که احزاب و گروههای عمدتاً چپگرا به دولت موقت وارد میکردند، مهندس بازرگان، سرلشکر قرهنی را [در تاریخ 6 فروردین 1358]، از کار برکنار و به جای وی سرلشکر ناصر فربد را برگزید.(ص268)
سبب این جنجال (در تبریز) مقالهای بود [به نام: بهانهها را از دست خائنان باید گرفت]، منتسب به آقای خلخالی که در روزنامه اطلاعات [در تاریخ 2 اردیبهشت 1358]، چاپ شده بود. در این مقاله نویسنده با اشاره به حمایت آیتالله [سیدکاظم] شریعتمداری از تشکیل حزب جمهوری خلق مسلمان، به ضرورت دوری جستن از طرح اختلافنظر در میان رهبران روحانی پرداخته و آورده بود... حالیه در بعضی از نواحی دیده شده، طرفداران حزب منحله رستاخیز و جاوید شاهگویان و یا ساواکیهای شناخته شده، با گرایش به طرف [حزب] جمهوری خلق مسلمان ایران در واقع با اصل جمهوری اسلامی، میخواهند مخالفت کنند...». این مقاله وسیلهای شد در دست خلق مسلمانیها، تا مردم تبریز را در اعتراض به آن و در اظهار پشتیبانی از آیتالله شریعتمداری به راهپیمایی و تظاهرات فرا بخوانند...(ص269)
روحیه استبداد ستیزی مردم و بیم از تکرار فجایع گذشته، باعث روی آوردن نظام نوپای جمهوری اسلامی به مدیریتهای شورایی شد... مرحوم آیتالله طالقانی در این زمینه، جدیت و تلاش بیشتری داشت و تقریباً در هر محفل و مجلسی که سخنرانی میکرد، اشارهای هم به این بحث داشت...(ص273)
شورای انقلاب هم در اجرای فرمان امام، «آئیننامه تشکیل شوراهای محلی» را [در تاریخ 7 تیر 1358]، تهیه و برای اجرا به دولت ابلاغ کرد. اما تقریباً روشن بود که دولت موقت با توجه به جمیع شرایط، توانائی اجرای این آئیننامه را در سطح کلان کشور ندارد...(ص274)
در بازگشت از آبادان، وقتی در فرودگاه مهرآباد از هواپیما، پیاده شدم، دیدم شخصی به استقبال من آمده، خودش را معرفی کرد و گفت کمیته سعدآباد، او را به عنوان پاسدار من معین کرده است. وی آقای «آقاجلال» بود که هنوز هم همان مسئولیت را دارد؛ تا آن روز شخصیتهای کشور محافظ و راننده نداشتند، من هم محافظ و راننده نداشتم و خودم رانندگی میکردم و حتی در آن شرایط پرخطر، در سفر به خوزستان تنها بودم.(ص276)
حدود ساعت 10 شب [11 اردیبهشت 1358]، در پایان جلسه شورا- که در منزل آقای دکتر [یدالله] سحابی در خیابان فخرآباد تشکیل شده بود، وقتی آیتالله مطهری در حال سوار شدن به ماشین بودند، شخصی نزدیک میشود و گلولهای به سر ایشان شلیک میکند و میگریزد.(ص277)
بحث فرماندهی سپاه و عدم تبعیت برخی از نیروها از دستورات نمایندگان دولت و تلاشهایی که برخی از اشخاص برای تشکیل سپاههای متفاوت داشتند، تعیین تکلیف قطعی سپاه را ضروری ساخته بود. به همین دلیل امام دستوری در این زمینه صادر کردند که بر مبنای آن شورای انقلاب مسئولیت اداره و هدایت سپاه پاسداران انقلاب را برعهده گرفت.(ص283)
از جمله دستاوردهای ارزشمند کلاسهای آموزش ایدئولوژی و عقیدتی حزب، تهیه مجموعه «مواضع حزب» است. مواضع حزب، کتابی است که ما پنج نفر، آیتالله بهشتی، آیتالله خامنهای، آیتالله موسویاردبیلی، دکتر باهنر و من آن را تهیه کردیم. شیوه کار این گونه بود که ابتدا به صورت مجزا هرکدام از ما، بخشی از مباحث عقیدتی اسلامی را تعیین و روی آن مطالعه و تحقیق میکردیم. سپس نتیجه کار را به جلسه رسمی دستهجمعی میآوردیم. در آن جلسهها، هرکس نتیجه کار خود را عرضه مینمود، تا اگر احتمالاً کم و کاستی دارد، برطرف شود. در نهایت هم متن نهایی را تصویب میکردیم و به عنوان منبع آموزش به واحد مربوط حزب میدادیم.(صص287-286)
سرانجام سر و سامان دادن به وضع مطبوعات به شورای انقلاب کشیده شد و در این شورا، چندین جلسه درباره این مسأله از زوایای مختلف بحث و گفتوگو کردیم. تقریباً نظر همه این بود که باید چارهای اندیشیده شود؛ به نحوی که هم آزادیها حفظ شود و هم حرمتها و حریمها رعایت گردد. لایحهای نیز برای نظارت بر مطبوعات مطرح شد، که بعدها با اصلاحاتی [در تاریخ 20 مرداد 1358] به تصویب رسید.(ص289)
پس از انتصاب مهندس بازرگان به نخستوزیری... آقایان حبیبی، مهندس سحابی، شیبانی، بنیصدر و قطبزاده به عضویت شورای انقلاب درآمدند و این ترکیب تا زمان شهادت آقای مطهری ثابت ماند... در چندین جلسه پیدرپی شورای انقلاب، [جلسههای 27و29 اردیبهشت 1358]، افراد مختلفی مانند میرحسین موسوی، حبیبالله پیمان، جلالالدین فارسی، زهرا رهنورد، مسعود رجوی، حاج صادق امانی، [احمد] جلالی و چند نفر دیگر مطرح شدند که پس از بحث و گفتوگوی زیاد، سرانجام فقط با عضویت مهندس موسوی، دکتر پیمان و مهندس جلالی موافقت شد و مابقی رد شدند. در همین جلسه برخی از اعضای شورای انقلاب از جمله آیتالله طالقانی و مهندس سحابی، حضور مجاهدین خلق را در جمع اعضای شورا، پیشنهاد و مطرح کردند... اکثریت با این پیشنهاد مخالف بودند، زیرا تجربه نشان داده بود که مجاهدین خلق نه از نظر ایدئولوژی و نه از نظر سیاسی، قابل اطمینان نیستند (اند)...(صص290-289)
ما بعد از پیروزی انقلاب، بنا داشتیم با تمامی کشورها- حتی آمریکا و برخی از کشورها که حامی جدی رژیم شاه بودند- روابط حسنه و دوستانه داشته باشیم... گذشت زمان نشان داد که دولت آمریکا، ماهیت انقلاب اسلامی و روحیه استقلالطلبی و آزادیخواهی ملت ما را به درستی درک نکرده است؛ زیرا برخلاف انتظار به حمایت علنی از شاه، ادامه داد و عملاً با حضور عوامل وابسته خود در مناطق و نقاط آشوب زده کشور، به مقابله با انقلاب پرداخت. ما نشانههای توطئه آنها را در درگیریهای قومی کردستان و برخی از مناطق دیگر به خوبی میدیدیم و این دخالتها، حتی به محاکم دادگاههای انقلاب نیز رسید، به طوری که وقتی این دادگاهها، احکام انقلابی بر علیه عوامل مؤثر رژیم شاه صادر میکردند، آنها با اظهار تأسف، خواستار جلوگیری از آن شدند؛ حتی در این زمینه نمایندگان مجلس سنای آمریکا [در تاریخ 17 اردیبهشت 1358]، قطعنامهای مداخله جویانه در مورد ایران صادر کردند.(ص293)
گروهی از جمله آیتالله خامنهای، آیتالله بهشتی، من و چند نفر دیگر، معتقد بودیم که پیشنویس قانون اساسی مصوب شورای انقلاب و دولت موقت، بهتر است مستقیماً به همهپرسی گذاشته شود تا به این وسیله در عبور کشور از دوره انتقال و رسیدن به دوره ثبات، تسریع لازم به عمل آید؛ اما گروه دیگر که آقایان آیتالله طالقانی، مهندس بازرگان، دکتر سحابی و چند نفر دیگر جزو آنها بودند، این نظر را نمیپسندیدند و میگفتند که بهتر است طبق وعده داده شده به مردم، مجلسی برای تدوین نهایی قانون اساسی تشکیل شود... امام، ابتدا نظر گروه ما را به ویژه وقتی اشکالات ناشی از تعداد زیاد اعضای مجلس مؤسسان و طولانی شدن مباحث این مجلس، به خاطر تفاوت نظرات و افکار اعضای این مجلس را مطرح کردیم - بیشتر پسندیدند، اما پس از آنکه پیشنهاد آیتالله طالقانی برای تشکیل مجلسی محدودتر و کوچکتر برای بررسی و تدوین نهایی قانون اساسی مطرح شد و مورد بحث و بررسی قرار گرفت، امام این پیشنهاد را پذیرفتند و بر برگزاری انتخابات و تشکیل چنین مجلسی که متکی به آرای عمومی باشد، تأکید کردند.(صص295-294)
شامگاه جمعه چهارم خرداد 58 بود. یکی از پاسداران، نزدیکیهای ساعت 9 شب به وسیله زنگ در خانه، اطلاع داد که دو نفر از سوی آقای [علیاکبر] ناطقنوری برای من نامهای آوردهاند و میخواهند مرا ببینند... در حال صحبت کردن با وی، او دستش را به زیر پیراهن برد؛ برای من روشن شد که او قصد سوئی دارد. در همین لحظه او بلافاصله اسلحهای را از زیر پیراهنش بیرون آورد و به سوی من نشانه گرفت. من با توجه به اینکه فاصلهای نیز با وی نداشتم، مچ همان دستی را که اسلحهاش در آن بود، گرفتم و با وی گلاویز شدم... رفیق وی نیز در حیاط منزل، جلوی پاسدار دیگر را گرفته و نمیگذارد که او به کمک من بیاید. اما سرانجام وقتی او دید که دوستش نمیتواند در اتاق پذیرایی، کاری از پیش ببرد و گیر افتاده، وارد اتاق شد و از همان کنار در ورودی، شروع به تیراندازی کرد. در این لحظه بود که عفت و سایر اعضای خانواده به کمک آمدند؛ این در حالی بود که من احساس میکردم یک تیر به من اصابت کرده و از شکمم خارج شده است... عفت، همسرم، مانع او شد که وی بتواند به سر من و یا جای حساس دیگر تیراندازی کند. آنها هم که دیدند نمیتوانند کاری بکنند، پس از این درگیری از صحنه حادثه گریختند.(ص301)
چون این واقعه یکی دو روز بعد از راهپیمایی ضدآمریکایی مردم و سخنرانی من بر علیه مداخلات آمریکاییها روی داد، نگاه اتهام به سوی خارجیها- خصوصاً آمریکاییها- رفت. در این ایام تقریباً اکثر افراد و احزاب فعال سیاسی با صدور اعلامیه و یا سخنرانی و بسیاری از مردم در شهرهای اصفهان، شیراز، ساری، یزد، کرمان، رفسنجان، مشهد و... با برگزاری راهپیمائی گسترده، این ترور را محکوم کردند و خواستار مقابله با عوامل آن شدند. اما مهمتر از همه خبر نذر امام برای سلامتی من بود و سخنرانی ایشان که جانی تازه به من بخشید...(ص304)
آن روزها پسرم محسن در دانشگاه شیراز در رشته برق و الکترونیک قبول شده بود و تقریباً هفتهای دو بار در حال رفت و آمد به آنجا بود. البته وقتی به شیراز میرفت، در بیت آیتالله حائری زندگی میکرد و در حفاظت و حمایت آنها بود... این رفت و آمدها، نگرانیهای مادرش را، بیش از پیش تقویت کرد. به ویژه آنکه پیشنهاد همراه داشتن محافظ هم قابل قبول برای خود او و شرایط تحصیل در دانشگاه نبود. بهتر دیدیم فکر دیگری برای محسن بکنیم تا هم خیال همسرم آسوده شود و هم محسن به درس خود برسد. سرانجام پس از چند ماه بحث و گفتوگو، قرار شد محسن را به صورت ناشناس برای تحصیل به خارج بفرستیم. خواهر عفت، مقیم بلژیک بود؛ هم او پیشنهاد کرد که محسن برای تحصیل به آنجا برود...(ص326)
با توجه به مسائل و مشکلاتی که روزنامههای چپگرا و مخالف برای انقلاب به وجود آورده بودند، انتظار این بود که حزب جمهوری [اسلامی] نیز روزنامهای منتشر نماید. فکر این کار همزمان با تاسیس حزب با ما بود، اما به علت نبود شرایط و امکانات لازم چنین کاری با تاخیر همراه شد. سرانجام نخستین شماره روزنامه حزب به نام روزنامه «جمهوری اسلامی»، [در تاریخ 9 خرداد 1358]، به دست مردم رسید.(ص327)
از روزهای پیش از وقوع حادثه ترور، بحث ملی کردن بانکها، به صورتی غیررسمی و تقریباً محرمانه در جلسههای شورای انقلاب، مطرح بود. اصل بحث را هم دولت و به ویژه آقای [علیاکبر] معینفر [رئیس سازمان برنامه و بودجه] پیگیری میکرد... این کار با انتشار مصوبه شورای انقلاب و سخنان نخستوزیر [در تاریخ 17 خرداد 1358]، قطعی شد.(ص329)
در اولین اقدام به شکرانه کسب سلامتی به همراه اعضای خانواده [در تاریخ 19 تیر 1358]، عازم زیارت امام رضا (ع) در مشهد مقدس شدم و چند روزی در آنجا اقامت کردم؛ البته در آن ایام از حضور در مجالس مردمی و پیگیری امور جاری کشور نیز غافل نبودم. از جمله به دیدار آیتالله شیرازی و آیتالله قمی رفتم...(ص330)
تا پیش از انتشار روزنامه «جمهوری اسلامی» و گسترش همزمان فعالیتهای تشکیلاتی در شهرستانها، هزینههای حزب که جزئی و در حد امکانات اولیه کاری بود، با استفاده از کمکهای مردمی تامین میشد، اما شروع انتشار روزنامه و به کارگیری نیروهای بیشتر در بخشهای دانشجویی، دانشآموزی و کارگری، باعث بالا رفتن هزینهها شد و مشکلات بسیاری را به همراه آورد... قرار شد موضوع را با امام مطرح کنیم و از ایشان کمک بگیریم. دوستان طبق معمول صحبت با امام را به عهده من گذاشتند و مرا با پیام درخواست کمک مالی، راهی قم کردند... ایشان با اظهار رضایت از کارهای حزب، چمدان پولی را که به عنوان وجوه شرعی و سهم امام برای ایشان آورده بودند، به من دادند و گفتند همین را ببرید. وقتی به تهران آمدم یکسره به دفتر حزب در سرچشمه رفتم و خودم را به جلسه شورای مرکزی رساندم و در آنجا آن پولها را شمارش کردیم، دیدیم که ایشان بیش از پنج میلیون تومان، به حزب کمک کردهاند.(صص333-332)
در اجرای این طرح [که در جلسههای 17،20،21 تیرماه 1358 شورای انقلاب مطرح شد]، از جمع اعضای شورا، آیتالله خامنهای، به معاونت وزارت دفاع منصوب شدند و آیتالله مهدویکنی و من، به خاطر آشنایی و ارتباطی که با کمیتههای انقلاب و سپاه پاسداران داشتیم، در وزارت کشور معاونت این دو بخش را برعهده گرفتیم و آقایان [محمدجواد] باهنر و [ابوالحسن] بنیصدر هم با توجه به ارتباط کاری و شناختی که وجود داشت، در معاونت وزارتخانههای آموزش و پرورش و امور اقتصادی و دارائی، قرار گرفتند و از جمع اعضای دولت نیز آقایان فروهر، کتیرایی، میناچی، صباغیان و صادق طباطبایی، وارد شورای انقلاب شدند.(ص334)
با انتشار متن «لایحه قانون انتخابات مجلس خبرگان»، برای تشکیل مجلس بررسی نهایی قانون اساسی [در تاریخ 29 تیر 1358]، و با اعلام زمان برگزاری انتخابات این مجلس، تقریباً اغلب احزاب و گروههای سیاسی از حضور در این انتخابات استقبال کردند... در این مبارزات انتخاباتی که با انتشار لیستهای ائتلافی و یا انفرادی متعددی [در تاریخ 8 مرداد 1358] آغاز شد، حزب جمهوری [اسلامی] نیز با ائتلاف با چند گروه انقلابی و اسلامی، یک لیست مشترک... منتشر ساخت. رقابت اصلی در این انتخابات میان نیروهای مذهبی و انقلابی معرفی شده به وسیله روحانیت مبارز و حزب جمهوری [اسلامی] از یک طرف و مجاهدین خلق و ملیگراها از سوی دیگر بود... البته جمع چند نفره ما، یعنی آیتالله خامنهای، آیتالله مهدویکنی، دکتر باهنر و خود من، که چندی پیش بر اساس طرح ادغام دولت و شورای انقلاب به معاونت وزارتخانهها آمده بودیم، بر اساس درخواست خودمان در هیچ لیستی نبودیم، اما آقای بنیصدر- که بر مبنای همان طرح به معاونت وزارت امور اقتصادی دارائی رفته بود- از این سمت انصراف داد و در انتخابات شرکت کرد.(صص337-336)
پس از یک هفته مبارزات انتخاباتی، سرانجام روز رایگیری برای انتخابات 73 عضو مجلس خبرگان، [در تاریخ 12 مرداد 1358]، فرا رسید... احزاب چپ در این انتخابات تقریباً موفقیتی نداشتند و در مجموع کمتر از شش درصد کل آرا را نصیب خود کردند... تنها منتخب زن این مجلس هم خانم [منیره] گرجی از حزب جمهوری اسلامی بود. پیروزی گسترده حزب جمهوری اسلامی در این انتخابات، سیل تهمتها را از طرف گروههای سیاسی مخالف و ناکام انتخابات، متوجه آن کرد...(ص338)
از جمله مسائل قابل توجه در این روزها نامه امام به وزیر کشور [آقای هاشم صباغیان] برای تعدیل بودجه ده میلیون تومانی مجلس خبرگان بود. امام در این نامه فرموده بودند: «مجلس خبرگان در جمهوری اسلامی، بودجه ده میلیون تومانی و هتل مجلل اشرافی لازم ندارد. آقای وکلای محترم، که عمده آنان از علمای اعلام هستند، از این نحو تشریفات نگران هستند. آنان بحمدالله با زندگی نزدیک به طبقات محروم عادت نمودهاند. بودجه مذکور را تعدیل نمایید و عذر برگشت مازاد صحیح نیست، زیرا اعتبار مذکور ممکن است سنتی بشود در آتیه.»(ص340)
مراسم میلیونی روز قدس در تهران، شور و حال خاصی داشت و سخنان مهندس بازرگان که طی آن آمریکا و اسرائیل را به شدت مورد حمله قرار داد و آنها را دشمن مشترک ایران و فلسطین خواند و نیز سخنان هشدار گونه آیتالله خامنهای که در آن از مردم خواستند «حالت تهاجمی انقلاب را از دست ندهند و انقلاب را پایان یافته تلفی نکنند»، مورد توجه قرار گرفت.(ص341)
درست در ایامی که راهپیمایی روز قدس در سراسر کشور برپا شده بود، عوامل حزب دموکرات کردستان با هماهنگی گروهی از عناصر ضدانقلاب، تمام نیروهای خود را تجهیز کردند و به شهر پاوه حملهور شدند و با یورش به بیمارستان و با به محاصره درآوردن پادگان شهر، تعداد زیادی از پاسداران انقلاب را کشتند و مردم بیپناه شهر را بیرحمانه قتل عام کردند و شهر را تا آستانه سقوط پیش بردند. این در حالی بود که علاوه بر گروههای ارتشی و سپاهی، دکتر [مصطفی] چمران معاون نخستوزیر نیز که خود را در اوج درگیریها به شهر پاوه رسانده بود، در پادگان و در جمع محاصره شدگان بود.(ص342)
(امام) به عنوان فرماندهی کل قوا، پیامی صادر کردند و «به دولت و ارتش و ژاندارمری» اخطار کردند که «اگر با توپها و تانکها و قوای مجهز تا 24 ساعت دیگر حرکت به سوی پاوه نشود، من همه را مسئول میدانم»... به دنبال این پیام، علاوه بر نیروهای مسلح و پاسداران انقلاب، انبوه بیشمار مردم از گوشه و کنار کشور برای سرکوب ضدانقلاب بپا خاستند و عازم پاوه شدند؛ به طوری که با حضور نیروهای مردمی و ارتشی در کمتر از چند ساعت آتش فتنه فرو نشست...(ص343)
سرانجام شورای انقلاب و دولت موقت با صدور اطلاعیهای [به تاریخ 28 مرداد 1358]، حزب دموکرات کردستان را به خاطر آنکه «فعالیت خود را با حمایت خارجی و عوامل ضدانقلاب علیه حکومت جمهوری اسلامی آغاز کرد» و با هدف «جدا کردن قسمتی از قلمرو و حاکمیت ملی و اسلامی ایران و لطمه وارد آوردن به تمامیت استقلال کشور، مسبب بروز حوادث خونین در سنندج، نقده، مریوان و پاوه» بوده است، غیر قانونی اعلام کرد... در پی این حوادث و با فرمان عفو عمومی حضرت امام که چندی بعد و بنا بر درخواست مسئولان [در تاریخ 18 شهریور 1358]، صادر شد آرامش کلی به منطقه بازگشت...(ص344)
ما از جریان طرح انحلال، در جلسه دولت مطلع شدیم. گویا آقای [عباس] امیرانتظام و چند نفر از وزیران و جمعی از دوستان ملیگرای ایشان، پیگیر جدی این مسأله بودند. که البته در اثر مخالفت جدی ما و هشدارهایی که در همان جلسه دادیم و نیز برخورد قاطع امام با طراحان انحلال، آنها به سرعت عقبنشینی کردند به طوری که طرح مسأله، در آن مقطع زمانی منتفی شد، هرچند که مخالفتها با مجلس خبرگان و مصوبات آن پایان نیافت.(ص345)
در حالی که هنوز چند روز از شروع فعالیت مجلس خبرگان قانون اساسی نگذشته بود، خبر رحلت آیتالله طالقانی [در تاریخ 19 شهریور 1358]، واقعه تلخ این ایام برای ما بود... وجود ایشان در کنار امام، همیشه نقطه اتکا و امیدی بود. امام هم همواره نسبت به این مبارز بزرگ، حساسیت و توجهی ویژه نشان میدادند... ایشان هم در واقع مثل ما جزو جبهه پرخاش و در صف مقدم مبارزه بودند؛ یعنی میدانداری و سخنرانی و حضور در میادین خطر بر عهده ایشان، آیتالله خامنهای و من و جمعی دیگر از برادران بود و فعالیتهای فرهنگی برعهده آقای مطهری، آقای بهشتی و آقای باهنر و جمع دیگری از دوستان. این یک تقسیم کار در بین ما در سالهای آخر مبارزه بود...(صص352-351)
در همین روز من به همراه آیتالله موسویاردبیلی، برای دیدار با امام و عرض تسلیت، عازم قم شدیم. در این دیدار ابتدا امام متقابلاً تسلیت گفتند و سپس مذاکرات مهمی در مورد فقدان آیتالله طالقانی و اثر آن در شورای انقلاب و سایر کارهای عمومی کشور صورت گرفت... با درگذشت آیتالله طالقانی، مسئولیت اقامه نماز جمعه تهران طبق فرمان امام، به آیتالله منتظری محول شد- که البته چند ماه بعد و با توجه به اظهار علاقه آقای منتظری نسبت به اقامت در قم و انجام بحثها و مذاکرات علمی در حوزه- حضرت امام مسئولیت اقامه این نماز را [در تاریخ 25 دی 1358]، به آیتالله خامنهای سپردند.(صص364-353)
در پیشنویس قانون اساسی- که جمعی از کارشناسان و حقوقدانان با دیدن قوانین اساسی دنیا، آن را تهیه کرده بودند- بحثی از ولایت فقیه نیامده بود. آن پیشنویس در شورای انقلاب که آمد، آنجا هم این بحث، به ذهنمان نرسید که بگنجانیم و وقتی هم این پیشنویس را پس از تصویب شورای انقلاب، خدمت امام دادیم و حضرات آیات گلپایگانی، شریعتمداری، نجفی مرعشی و دیگر علمایی که آن موقع بودند، آن را دیدند؛ آنها هم گنجاندن این بحث در متن قانون به ذهنشان نرسید.(ص356)
آقای منتظری، در آستانه انتخابات مجلس خبرگان، مصاحبهای کرد و خواستار گنجاندن ولایت فقیه در قانون اساسی شد (روزنامه جمهوری اسلامی- پنجشنبه 11 مرداد ماه 1358- شماره 54- سال اول)... امام (ره) هم وقتی این بحث به طور جدی مطرح شد و متوجه شدند این نقص در پیشنویس قانون اساسی بوده است، خیلی محکم ایستادند و از آوردن مسأله ولایت فقیه در قانون اساسی دفاع کردند.(ص357)
در روزهایی که بحث بر سر برخی از مصوبات مجلس خبرگان داغ شده بود و درخواستها برای برکناری [حسن] نزیه، مدیرعامل شرکت ملی نفت- به خاطر مخالفتهای علنی او با احکام اسلام و روحانیون- بالا گرفته بود، آقای بازرگان بدون هماهنگی قبلی با شورای انقلاب، ترمیم کابینه را [در تاریخ 7 مهر 1358]، طی سخنانی از تلویزیون، اعلام کرد. طبق اعلام ایشان آقایان [دکتر مصطفی] چمران، [مهندس علیاکبر] معینفر و [عزتالله] سحابی به ترتیب به عنوان وزیر دفاع ملی، وزیر نفت و وزیر مشاور و سرپرست سازمان برنامه و بودجه تعیین شدند و آقایان [دکتر حسن ابراهیم] حبیبی، [محمدعلی] رجایی و [عبدالعلی] اسپهبدی به ترتیب به عنوان کفیل وزارتخانههای فرهنگ و آموزش عالی، آموزش و پرورش و کار و امور اجتماعی معرفی شدند.(ص359)
سیاست خارجی ما، در شورای انقلاب، به صورت سیاست غیرمتعهد- غیروابسته- تصویب شده بود... به همین دلیل بود که موافقت شد آقای مهندس بازرگان، نخستوزیر دولت موقت، در اجلاس سران غیر متعهد در کوبا (هاوانا) شرکت کند، هر چند که به دلیل گرفتاریهای دولت، ایشان موفق به انجام این سفر نشد و آقای دکتر یزدی [وزیر امور خارجه، در تاریخ 4 شهریور 1358]، به این اجلاس رفت.(ص361)
به دنبال آرامش نسبی که در مناطق مختلف کردستان ایجاد شد، دولت موقت اقدام به تشکیل هیأت ویژه مسائل کردستان نمود... آقایان هاشم صباغیان [وزیر کشور]، داریوش فروهر [وزیر مشاور]، مصطفی چمران [وزیر دفاع ملی] و عزتالله سحابی [سرپرست سازمان برنامه و بودجه]... [این هیأت] از دولت برای انجام کارهای خود، اختیار تام گرفته بود و با این کار امیدواری به ایجاد آرامش قطعی، در منطقه افزایش یافت. برنامهها و طرحهای این هیأت در جلسهای [به تاریخ 5 آبان 1358]، با حضور حضرت امام، که توجه و تاکید خاصی بر حل هر چه سریعتر مسائل کردستان داشتند، مورد بحث و بررسی قرار گرفت...(ص365)
جمعی از گروهکهای معاند- که میکوشیدند از هر وسیلهای، عاملی برای ایجاد آشوب و جنجال درست کنند- با انتشار بیانیه، [در تاریخ 6 آبان 1358]، مجلس خبرگان را متهم کردند که درباره مسائل مربوط به طلاق و ازدواج و حقوق زن و مرد، قوانینی به ضرر زنان تصویب کرده است. همین مسأله موجب تظاهرات و راهپیمایی گسترده برخی از زنان جوان و دختران دانشآموز در چند شهر بزرگ از جمله در تهران شد... این مسئله باعث شد که امام (ره)، در این زمینه [در تاریخ 7 آبان 1358]، در پاسخ به استفتاء جمعی از بانوان، فتوایی صادر کنند که برخی از نگرانیها را- حتی از میان زنان مومنی که دل نگران زندگی خود بودند- دور سازد. دراین فتوا، امام تاکید فرموده بودند: «برای زنان، شارع مقدس راه سهلی معین فرموده که خودشان زمام طلاق را به دست بگیرند به این معنا که در ضمن عقد نکاح اگر شرط کنند که وکیل باشند در طلاق، یا به طور مطلق یا به طور مشروط، یعنی اگر مرد بدرفتاری کرد یا مثلاً زن [دیگری] گرفت، زن وکیل باشد که خود را طلاق دهد...»(صص367-366) ادامه دارد...