به علت حجم زیاد بولتن و لزوم مناسب نمودن آن برای مطالعه در فضای مجازی، این متن در پایگاه بصیرت در سه بخش منتشر میشود. (بخش سوم)
نقد و نظر دفتر مطالعات و تدوین تاریخ ایران
«بزرگ علوی» در تاریخ کشور ما، بیش از آن که یک فعال سیاسی به شمار آید، به عنوان یک شخصیت فرهنگی شناخته میشود، اما علیرغم این شهرت، زندگی سیاسی این نویسنده نیز درخور توجه و حاوی تجربیات و عبرتهای فراوانی است که میتوان از لابلای خاطرات وی به آنها دست یافت. آنچه در این خاطرات بیش از همه جلب توجه میکند، ترسیم فضا و شرایطی است که در آن فعل و انفعالات فکری و سیاسی نخستین دهههای قرن حاضر صورت میپذیرفت و به همین لحاظ تصویر ارائه شده از تحولات مزبور برای خوانندگان کاملاً قابل درک و بسیار جذاب است.
آنچه نخست در خاطرات بزرگ علوی جلب توجه میکند، تحولات فکری وی است. او در خانوادهای کاملاً مذهبی متولد شد و نشو و نما یافت. در نوجوانی به همراه پدرش به آلمان رفت و تحت تأثیر فضای فرهنگی و همچنین پیشرفتهای اقتصادی و تکنولوژیک آنجا، بسرعت اعتقاد مذهبی خود را از دست داد. سپس با دکتر تقی ارانی و جمعی از ایرانیهای معتقد به سوسیالیسم آشنا شد و به این مکتب گرایید. در نهایت نیز پس از سالها زندگی در آلمان شرقی و به دنبال دلزدگی از حزب توده و اتحاد جماهیر شوروی، براین اعتقاد شد که دمکراسی غربی، بهترین شیوه حکومت است. این در واقع خط سیری است که طیف وسیعی از روشنفکران ایرانی، طی دهههای گذشته تحت تأثیر اوضاع و شرایط زمانه پیمودهاند.
«احساس میکردم این مذهبی که به ما تحمیل شده و این مذهب است که ما را از هرگونه پیشرفتی باز میدارد. ما به این چیز (فکر) افتاده بودیم که این خدا میخواهد و خدا همه کارها را درست میکند و این چیز داشت در من پایان میگرفت... احمدی (مصاحبه کننده): چند سال طول کشید تا از تفکر مذهبی جدا شدید در آلمان؟ علوی: شاید مثلاً در همان سالهای اول.» (ص73) بیتردید آنچه در مورد بزرگ علوی روی داده است، چه پیش از وی و چه بعد از وی در مورد بسیاری از ایرانیان جوانی که به قصد تحصیل علم به اروپا سفر میکردند نیز با شدت بیشتر و حواشی گستردهتری روی داده است. خوشبختانه نام «بزرگ علوی» در زمره ایادی شبکه جهانی فراماسونری وجود ندارد، اما میدانیم که جمع زیادی از دانشجویان اعزامی ایرانی به فرنگ در دوره قاجاریه و پهلوی، به محض ورود به مغرب زمین جذب این شبکهها شده و در خدمت منافع استعماری دول غربی قرار گرفتهاند. یکی از عوامل مهمی که موجب بروز چنین پدیده ناهنجاری میگردید، مشاهده پیشرفتهای صنعتی و اقتصادی کشورهای غربی و مقایسه آن با وضعیت ایران و عدم توانایی تجزیه و تحلیل صحیح علل و عوامل عقب ماندگی سرزمین مادری بود.
به همین دلیل، بلافاصله مذهب به عنوان عامل اصلی این عقب ماندگی مطرح میشد که طبعاً این نظر با تئوریهای غربی نیز همساز بود. بنابراین انگارهها و تقیدات مذهبی بسرعت در این افراد رنگ میباخت و آنها تبدیل به انسانهایی لائیک و بعضاً بشدت مذهب ستیز میشدند. البته بدیهی است رشد احساسات دنیاطلبانه و لذتجویانه در برخی از افراد مزبور نیز زمینههای بسیار مناسبی را در آنها برای تبدیل شدن به آلت دست غربیها فراهم میآورد، اما آنچه در اینجا باید به آن اشاره کرد تغییر و تحولی است که چند دهه بعد، در میان دانشجویان اعزامی به غرب صورت گرفت، به طوری که آنها نه تنها با قرار گرفتن در کشورهای غربی، دچار مرعوبیت و خودباختگی نشدند، بلکه با نگاهی عمیق به فرهنگ و تمدن غربی در پی شناخت و ارائه نقاط ضعف عدیده آن برآمدند و بعلاوه نقش سیاستها و تحرکات استعماری غرب را در تاراج سرزمینهای شرقی و عقب نگه داشتن این مناطق بخوبی تشریح و تبیین کردند. از سوی دیگر، این طیف از دانشجویان نه تنها دین اسلام را عامل عقبماندگی کشور ندانستند بلکه آن را به عنوان مهمترین عامل افزایش توان و مقاومت ملی در برابر استعمارگران به شمار آوردند و با تحقیق و تعمق در انگارههای مذهبی، برای احیای دین در عصر دینزدایی پهلوی تلاش وافری کردند. بنابراین از لابلای خاطرات بزرگ علوی میتوان به تفاوت بینش و عملکرد این دو طیف دانشجویی و تأثیرات هر یک از آنها در سرنوشت کشور پی برد.
در همین راستا، توجه به نقش سیدحسن تقیزاده در جهتدهی به افکار دانشجویان ایرانی در آلمان بسیار حائز اهمیت است: «تقیزاده را در آلمان دیدم. چند نفر دانشجو که آنجا بودیم، روزی ما را دعوت کرد. شما میدانید که او با پدرم دوست بود و همکار بودند و با پدربزرگم وکیل مجلس بودند. تقیزاده در این زمان مرکزی به نام «بایرات» درست کرده بود... این برای این بود که بچههای ایرانی هستند تدریجاً میآمدند به اروپا و در سالهای 1927 به بعد، در این جا کسی مواظب آنها باشد... موقعی است که تقیزاده آن نظریه خودش را در نشریه «کاوه» نوشته بود: ایران باید روحاً، جسماً و معناً فرنگی مآب بشود. البته بعدها از این نظر عدول کرد.» (ص74) البته همانگونه که میدانیم تقیزاده با پیوستن به فراماسونری و طی مدارج عالی آن، به یکی از بزرگترین فراماسونهای ایرانی تبدیل شد و این مسئله جز از طریق وابستگی صددرصد فکری، روحی و سیاسی به غرب و سپردن تعهد برای دفاع همهجانبه از منافع آن، امکانپذیر نبود.
بنابراین در این که وی از آن نظریه خود، به طور واقعی عدول کرده باشد، جای تردید جدی وجود دارد، اما به هر حال، در همان زمان که تقیزاده علناً غربی شدن به تمام معنا را تبلیغ و ترویج میکرد، از طریق «بایرات»، سرپرستی دانشجویان ایرانی در آلمان را برعهده داشت. بزرگ علوی در مورد اصل تأسیس بایرات تنها به ذکراین نکته بسنده میکند که این مرکز توسط تقیزاده تأسیس شده بود و لذا از این جمله میتوان چنین نتیجه گرفت که دولت ایران در ایجاد آن نقشی نداشته است. اما آیا براستی این یک ابتکار کاملاً شخصی از سوی تقیزاده بوده است و یا محافل خاص دیگری در پشت این اقدام قرار داشتهاند؟ متأسفانه بزرگ علوی در این باره توضیحی ارائه نداده و مصاحبهگر نیز پیگیر این مسئله نشده است، اما در عین حال ایشان به ماجرایی اشاره دارد که حاکی از تلاش جدی بایرات برای تحت نظر داشتن دانشجویان ایرانی و فراهم آوردن همهگونه امکانات و زمینههای لازم برای تأثیرگذاری برآنان است: «من در پیش یک معلمی بودم که در خانه او پانسیون بودم و میخواستم یک موزیک یاد بگیرم و دلم میخواست که یک ویلن داشته باشم. وقتی از برلین به منستر برگشتم دیدم که روی تخت من یک ویلن است و گفتند که این را «بایرات» فرستاده است و من یک نامه تشکرآمیز نوشتم. وقتی دفعه دیگر که به برلین آمدم، یک نامه هم به جناب آقای تقیزاده نوشتم و تشکر کردم.» (ص76) این که واقعاً بایرات چگونه از تمایل یک دانشجوی ایرانی اطلاع حاصل کرده و بلافاصله در صدد تأمین آن برآمده، نکتهای جالب توجه و قابل تأمل است.
نکته دیگری که در خاطرات بزرگ علوی جلب توجه میکند، اشارات وی به پارهای مسائل در دوران رضاخان است که میتواند موجب آشنایی بیشتر با عمق مسائل در این دوران شود. از جمله مسائلی که به دنبال روی کارآمدن رضاخان با تبلیغات فراوان دنبال میشد و رگههای آن تا زمان حاضر نیز ادامه دارد، بهبود وضعیت عمرانی شهرها بود. بزرگ علوی با اشاره به این مسئله، بیپایه بودن تبلیغات مزبور را براساس مشاهدات خود بیان میکند: «هرکس از ایران به اروپا میآمد، به رخ آدم میکشید که از وقتی رضاخان سردار سپه، وزیر جنگ و نخستوزیر و شاه شده و به تخت سلطنت نشسته، ایران داره آباد میشه... من در رشت چند روزی خانه داییام «معینی» پدر «سرلشگر معینی» که بعدها وکیل شد، مهمان بودم، متوجه چراغ برق شدم که کورسو میزد و گفتم: آواز دهل شنیدن از دور خوش است. این حرفهایی که ما در آنجا شنیدیم، اینها قدری اغراق است... منظره تهران برای من وحشتناک بود. کوچهها به نظرم تنگتر آمد. تیرهای چراغبرق که در اروپا سر راست و شق به هوا میرفتند، اینجا اغلب کج و شکسته به نظرم آمدند.» (ص118)
تأمین امنیت در سراسر کشور از طریق سرکوب «راهزنان» و «هرج و مرجطلبان» و غیره نیز از جمله اقداماتی است که در کارنامه رضاخان به ثبت رسیده است. البته امروز این نکته کاملاً آشکار گردیده که آنچه در این قالب صورت گرفت جز اجرای سیاستهای مطلوب انگلیس نبوده است. در واقع انگلیس که تا پیش از آن بسیاری از حکام و خوانین همچون شیخ خزعل را تحتالحمایه خویش قرار میداد و از آنها برای اعمال فشار بر دولت مرکزی استفاه میکرد، اینک با روی کارآوردن رضاخان برآن شد تا از طریق حذف قدرتهای محلی و استقرار یک دولت مقتدر مرکزی کاملاً وابسته و دراختیار، چپاول منابع نفتی و معدنی ایران را با سرعت و سهولت بیشتری دنبال کند. بنابراین با حذف حمایت خود از وابستگان محلی و تقویت دولت رضاخان به این سیاست جامه عمل پوشانید. به این ترتیب اگرچه طبعاً نوعی یکپارچگی بر کشور مستولی گشت، اما این مسئله بیش از آن که در جهت تأمین منافع ملی ایرانیان باشد، زمینهساز کسب منافع سرشار توسط دولت استعمارگر بریتانیا شد. در این میان اشاره بزرگ علوی به «نایب حسین کاشی» حاکی از آن است که تحت عنوان استقرار امنیت، چه اقداماتی صورت گرفته است: «... میدانستند که رضاشاه جادهها را امن کرده و دیگر امثال «نایب حسین کاشی» سردمدار شهرها و ایالات نیستند، اگرچه آن روز به نظر من و به تبلیغ دولتیها، نایب حسین کاشی، یک دزد و غارتگر بود. پدر همین آریانپورها. احمدی- امیرحسین آریانپور؟ علوی: بله، بله، اما سالها بعد که دو سه تا کتاب درباره «نایبیها» نوشتند، معلوم بوده که اینها مردان انقلابی بودند و مخالف انگلیسیها بودند و میخواستند که دولت ایران را سرنگون کنند.» (ص122)
تصویر دیگری که بزرگ علوی از دوران رضاخان میدهد مربوط به وضعیت امرای ارتش ایران در آن هنگام است. به طور کلی در مورد پایهگذاری ارتش نوین ایران توسط رضاخان تبلیغات بسیار گستردهای صورت گرفته، اما هنگامی که در خاطرات شخصیتهای مختلف اشاراتی به وضعیت درونی این ارتش و میزان مهارت و شجاعت پرسنل آن - بویژه ژنرالها و امرای ارتش رضاخانی - در مواجهه با دشمن خارجی مییابیم، بخوبی متوجه این واقعیت میشویم که کارکرد این ارتش صرفاً در جهت سرکوب داخلی و تحکیم پایههای دیکتاتوری رضاخان- به عنوان عنصر مجری سیاستهای انگلیس- بوده است و در صورتی که کار به مقابله با نیروهای خارجی کشیده میشد، حتی انتظار کوچکترین توانمندی را از آن نمیتوان داشت، کما این که بلافاصله پس از ورود نیروهای متفقین به خاک ایران، قبل از هرکس دیگری، رضاخان به عنوان فرمانده کل ارتش، فرار را برقرار ترجیح داد. اما اشاره بزرگ علوی به فرار یکی دیگر از امرای ارتش از شمال تا جنوب کشور نیز میتواند تصویر واضحتری را از این واقعیت پیش روی خوانندگان این کتاب قرار دهد: «در سوم شهریور 1320، روسها و انگلیسیها از شمال و جنوب به ایران تاختند و در روز 25 شهریور 1320، رضاخان استعفا داد... وکلا گریختند، وزراء پیداشون نیست، نخستوزیر جدید «فروغی» آمد پشت تریبون مجلس. رضاشاه که با فروغی روابط خصمانه داشت خودش به منزل فروغی رفت و از او دعوت کرد که حکومت را به دست بگیرد. عدهای از مردم از تهران و از شهرهای دیگر فرار میکردند. یکی از خویشان نزدیک من سرلشگر از آذربایجان تا جنوب فرار کرد. احمدی: همان سرلشگر «معینی»؟ علوی: (خنده) بله، نخواستم بگم.» (صص 7-236)
در مورد درباریان پهلوی نیز بزرگ علوی نمونهای را ذکر میکند که شنیدنی و تأمل برانگیز است.: «یک آدم دیگر هم در این مدرسه معلم بود به نام «بسیجی» که با برادر او و قبلاً اسمش را گفتم که «هومن» شده بود و در شیراز هممنزل بودیم، از آن شیادها یعنی جرثومه اصنع فصح یعنی معجون شنیعترین فسادها بود مثل بچهبازی و نمیدانم کثافت و بعد همین آدم رفت تا معاون وزیر دربار شد.» (ص144) البته اگر اسامی انبوهی از سرسپردگان قدرتهای بیگانه و وابستگان به شبکه فراماسونری را نیز در نظر داشته باشیم بهتر میتوان راجع به ماهیت دستگاه حکومتی پهلوی قضاوت کنیم.
موضوع دیگری که در خاطرات بزرگ علوی جای دقت و تأمل دارد، نقش «مصطفی فاتح» و تلاش او برای جذب طیف روشنفکر به سوی سیاستهای انگلیس است. فاتح به عنوان یک کارمند عالیرتبه ایرانی شرکت نفت انگلیس و ایران، قطعاً به دلیل وابستگیهای فرهنگی و سیاسی به انگلیس در چارچوب برنامههای این کشور در پی صید نیروهای تحصیلکرده و به خدمت گرفتن آنان در جهت منافع بریتانیا عمل میکرده است و در این اقدام خود، از پشتکار و دقت نظر لازم نیز برخوردار بوده است: «ما تازه با صادق هدایت، مجتبی مینوی، مسعود فرزاد، رضوی، مینباشیان و نوشین گاهی بعدازظهرها توی کافهای در لالهزار در باغی مینشستیم... فکرش را بکنید که مصطفی فاتح بزرگترین کارمند ایرانی شرکت نفت که 20-10 نفر انگلیسی زیر دستش کار میکردند، میآمد پهلوی ما چلغوزها مینشست... فاتح روزهای جمعه ما را در خانهاش دعوت میکرد، به ما مشروب میداد و موسیقی و صفحات خیلی عالی داشت و میگذاشت. کتابخانه خیلی عالی داشت. یک عکس بزرگ زرتشت را در کتابخانهاش زده بود و اینها را جمع میکرد. ما هم که خودمان را طرفدار ایران باستان میدانستیم، من او را دوست داشتم.» (ص135)
اگر این نکته را در نظر داشته باشیم که اساساً دمیدن در شیپور باستانگرایی به قصد زدودن دین اسلام از جامعه، یکی از مهمترین سیاستهای انگلیس در پی روی کارآوردن رضاخان بود، آنگاه نقش افرادی مانند فاتح را در چارچوب این سیاست، میتوان از خلال توضیحات بزرگ علوی به نحو بهتری دریافت. اگرچه بزرگ علوی در سال 1316 در قالب گروه 53 نفر به زندان افتاد و به هر تقدیر برچسب تفکرات و فعالیتهای مارکسیستی بر پیشانی وی چسبید، اما حتی این مسئله نیز باعث نشد فاتح دست از تلاش برای جذب وی بردارد و لذا بلافاصله پس از سرنگونی رضاخان و فرار وی، اقدامات خود را در این زمینه آغاز کرد: «وقتی که اوضاع رضاخان بهم خورد و داشت میرفت، یکی از اولین کسانی که به دیدن من به زندان آمد «نوشین» بود. نفر اول «مصطفی فاتح» بود. وقتی «رضا سمیعی» رئیس شهربانی شده بود، فاتح آمد به من گفت، تو هم مرخص میشوی.» (ص 178). پس از آزادی از زندان نیز فاتح همچنان ارتباط خود را با او حفظ میکند: «مثلاً وقتی میدیدم که مصطفی فاتح با اتومبیلش میآمد به خانه ما و به دیدنم و چند ساعت مینشست و با هم صحبت میکردیم، خوشحال میشدم.» (ص240)
اما نقش اصلی فاتح زمانی بیشتر نمایان میگردد که وی با گردآوردی نیروهای جوان تحصیلکرده و متمایل به چپ، تلاش میکند آنها را به مراکز انگلیسی وصل کردند و مسیر زندگی آنها را به سمت و سویی دیگر بکشاند: «مسئله عمده پیدا کردن کار بود. به چند جا سر زدم... در همین ضمن، سروکله مصطفی فاتح پیدا شد. مصطفی فاتح یک شب ما را به خانهاش دعوت کرد. در این شب ایرج اسکندری، رادمنش، دکتر بهرامی و برادر دکتر بهرامی و میس لمبتون هم بود.» (ص241) اشخاصی که در اینجا نام برده شدند از جمله مهمترین اعضای بعدی جزب توده به شمار میآیند. ازجمله رادمنش که نزدیک به ربع قرن، دبیرکلی این حزب را برعهده داشت. بنابراین میتوان پنداشت که انگلیس در آن برهه به دقت نیروهای سیاسی و تحصیلکرده را زیر نظر داشته است، بویژه آن که در جلسه مزبور خانم لمبتون نیز حاضر بوده است. در همین جلسه، بزرگ علوی به پیشنهاد خانم لمبتون، به عنوان مسئول بررسی اخبار جنگی رادیو متفقین، به کار در «ویکتوری هاوس» مشغول میشود و این مسئله البته از نگاه دوستان و همراهان سیاسی وی نیز با اهداف خاصی مورد تأیید قرار میگیرد: «من برای قبول چنین کاری با دوستانم صحبت کردم و آنها هم تأیید کردند. بنابراین این خاصیت من است که از اول و بعدها شما خواهید دید، توی «ویکتوریهاوس» کار میکردم و عضو حزب توده هم بودم.» (ص244)
به طور کلی در خاطرات بزرگ علوی بخوبی میتوان تلاش مستمر عوامل انگلیس را برای جلوگیری از شکلگیری مراکز سیاسی و فرهنگی متمایل به شوروی ملاحظه کرد و در واقع نوعی رقابت شدید، اما پنهان در این برهه از زمان میان آنها در جریان است. این مسئله در قضیه شکلگیری روزنامه مردم کاملاً خود را نشان میدهد: «ما میخواستیم که به هر وسیلهای شده، یک روزنامه داشته باشیم... بالاخره به فاتح متوسل شدیم... البته با انتشار روزنامه «مردم» ضدفاشیستی، هم روسها و هم انگلیسیها علاقهمند بودند... خب، ما مجبور شدیم برای این روزنامه یک شرکتی تأسیس بکنیم، شرکتی که قسمت عمده سهام آن را «فاتح» میتوانست بدهد و ما که پولی نداشتیم.» (ص244)
این مسائل در زمانی میگذرد که انگلیس و شوروی دارای یک دشمن مشترک به نام آلمان نازی تحت رهبری هیتلر بودند و همچنان در حال جنگ با آن در جبهههای مختلف به سر میبردند؛ بنابراین، اتفاق نیروهای ضدفاشیست در ایران نیز امری طبیعی و مطابق با شرایط زمانه به نظر میرسد. اما در همین حال نیز، انگلیسیها از آن که روال امور در ایران به دست رقیب بعدیشان بیفتد، نگران بودند و از طریق عوامل داخلی خود سعی در کنترل مسائل داشتند: «مردم طرفدار آلمانها بودند و میخواستند آلمانها در جنگ پیروز شوند. در چنین شرایط و جو، روسها و انگلیسها و دولت علاقهمند بودندکه یک چنین روزنامهای به وجود بیاد. اما، میخواستند که این روزنامه در دست خودشان باشد نه در دست چپها. فاتح در این شرکت تجاری شریک بود و بنابراین حق داشت که عضو هیئت تحریریه این روزنامه باشد.» (ص245) به هر حال جای شکی نیست که فاتح به نمایندگی از انگلیس هرآنچه را که در توان داشت برای جذب نیروهای چپ و تحت کنترل داشتن آنها به کار گرفت، ولی در رسیدن به هدف خود موفق نشد و سرانجام با تشکیل حزب «همرهان» در صدد برآمد تا یک قطب و مرکز قوی را در مقابل نیروهای چپ به وجود آورد.
حال در همین جا بد نیست اشارهای نیز به اظهارنظر بزرگ علوی در مورد خانم لمبتون داشته باشیم. وی با انتقاد از نگاه بدبینانه مردم ایران به انگلیس میگوید: «این ایرانیها گویا هرکس انگلیسی بود، میگفتند که جاسوس انگلیس است. «میسلمبتون» استاد دانشگاه بود، جاسوس یعنی چه؟» (ص241) وی سپس در جای دیگر، نظر خود را اینگونه راجع به خانم لمبتون بیان میدارد: «خانم لمبتون یک دانشمند بود. ایرانشناس بود و اگر در آن زمان هنوز استاد دانشگاه نبود، اما بعدها استاد شد... او تنها کسی بود که در آن زمان تمام گزارشهای کنسولگریهای انگلیس در ایران را در اختیار داشت و انگلیسیها که همیشه با مالکین محلی سر و کار داشتند، از روی این اسناد توانست یک کتاب علمی جالبی بوجود بیاره.» (ص259)
طبیعتاً با توجه به اسناد و اطلاعاتی که راجع به خانم لمبتون موجود است، این نحوه قضاوت بزرگ علوی راجع به ایشان را باید به دور از واقعیت دانست. البته شاید بتوان از یک لحاظ با بزرگ علوی در عدم اطلاق لفظ «جاسوس» بر خانم لمبتون همراهی کرد، چرا که جاسوس در واقع به نیرویی خودی گفته میشود که برای بیگانگان خدمت میکند و در ازای آن از امتیازاتی برخوردار میگردد. لذا از آنجا که خانم لمبتون یک ایرانی نبود که در خدمت سرویسهای اطلاعاتی بریتانیا قرار گرفته باشد، به این معنا نمیتوان وی را جاسوس دانست، اما آنچه بزرگ علوی اظهار میدارد، فراتر از این مسئله است؛ چرا که ایشان خانم لمبتون را صرفاً در قالب یک نیروی دانشگاهی و علمی مورد لحاظ قرار میدهد. البته در این که خانم لمبتون در آن دوران با جدیت مشغول بررسی و شناخت جامعه ایران از جنبههای اعتقادی، سیاسی، فرهنگی و اقتصادی بوده است شکی نیست، اما در این نیز تردیدی وجود ندارد که تمامی یافتههای اطلاعاتی وی، به صورتی کاملاً مؤثر و سازمان یافته در خدمت اهداف و مقاصد استعمارگرانه و سلطهطلبانه دولت انگلیس قرار داشته است. این مسئله را حتی بخوبی از اظهارات خود بزرگ علوی مبنی بر این که کلیه کنسولگریهای انگلیس تمامی یافتهها و مدارک خود را از سراسر ایران در اختیار وی قرار میدادهاند میتوان فهمید. از همین جا، رتبه و جایگاه خانم لمبتون در دستگاه دیپلماتیک انگلیس – با توجه به نوع کارکرد و نقش و تأثیری که این دستگاه در آن زمان در کشور ما داشت – معلوم میشود.
نگاهی به خاطرات آقای ابوالحسن ابتهاج نیز میتواند به شناخت نقش و جایگاه خانم لمبتون و تصحیح برخی قضاوتها راجع به وی کمک کند: «خانم لمبتون که در زمان بولارد یکی از اعضای بانفوذ سفارت انگلیس در تهران بود و بیش از حد در امور داخلی ایران دخالت میکرد، از هژیر پشتیبانی مینمود. خانم لمبتون همه کاره بولارد بود و همه برای آشنایی با او تلاش میکردند. لمبتون زبان فارسی و تاریخ ایران را خوب میدانست و به بسیاری از نقاط ایران سفر کرده بود. من با دخالتهایی که او در امور داخلی ایران میکرد مخالف بودم و به همین جهت به او اعتنایی نمیکردم در حالی که اشخاصی مثل هژیر به جای این که دست این گونه افراد را از دخالتهای بیجا در امور ایران کوتاه کنند، میکوشیدند به آنها نزدیک شوند و آنها را راضی نگهدارند.»(خاطرات ابوالحسن ابتهاج، پاکا پرینت لندن، ص206) بیتردید با توصیفی که آقای ابتهاج از موقعیت خانم لمبتون ارائه میدهد، به هیچ رو نمیتوان وی را در حد یک نیروی ساده سفارت یا یک عنصر محقق دانست. تصریح بزرگ علوی بر ناراحتی خانم لمبتون از مراجعه مکرر شخصیتهای ایرانی به وی برای معرفی آنها به منظور تصدی پست نخستوزیری یا وزارت (ص 260 ) و همچنین بیان این که «اگر گاهی وزیران انگلیس به ایران میآمدند، وردست آنها بود» و یا «البته در زمان جنگ تمام کسانی که در خارج کار میکردند، میبایستی اطلاعات خودشان را به دولت خودشان بدهند» جملگی حاکی از آن است که خانم لمبتون از موقعیت بسیار برجستهای برخوردار بوده است و چنین موقعیتی جز در سایه ارتباط وی با دستگاههای اطلاعاتی و استعماری انگلیس، و تلاش بیوقفه او برای کسب اطلاعات متنوع از سراسر ایران به منظور بسط نفوذ و تسلط انگلیس بر آن، برای ایشان فراهم نیامده بود.
موضوع دیگری که در خاطرات بزرگ علوی جلب توجه میکند آشنایی وی با صادق هدایت و شکلگیری یک حلقه ادبی با محوریت اندیشههای باستانگرایی و البته بشدت ضددینی است: «من کتاب «پروین دختر ساسان» را برداشتم و خواندم... کتاب [پروین دختر ساسان] چیز دیگری بود و مسئله دیگری را مطرح کرده بود و این که چقدر عربها و اسلام به ایران ضرر رساندند... گفتم: آقای هدایت من به شما ارادت دارم و «پروین دختر ساسان» را خواندهام و با موضوع آن موافقم و خوشم آمد... گمان میکنم این برخورد با «صادق هدایت» در سال 1309 بود که تازه به ایران برگشته بود. از آن زمان تا سال 1316 که من به زندان افتادم، هر روز و یا گاهی هرجمعه با او هم صحبت بودم.» (صص165-164). بنابراین به نظر میرسد همانگونه که بزرگ علوی در غرب تحت تأثیر عوامل محیطی و به دلیل تجزیه و تحلیل نکردن درست مسائل، نگاهی منفی به اسلام پیدا کرده بود، همین نوع نگاه البته با شدتی بسیار بیشتر در صادق هدایت نیز بروز یافته بود به طوری که به گفته بزرگ علوی، هدایت «تحمل تملق و مجیزگویی از اسلام را نداشت، میلرزید و نمیتوانست خودش را [کنترل] کند و گفتم در حضور زنها فحشهای رکیک میداد.» (ص166)
اما نکتهای که در چارچوب فعالیتهای ادبی و فرهنگی حلقه «هدایت» باید به آن توجه شود، حمایت مالی تقیزاده، عنصر شناخته شده فراماسونری از این فعالیتهاست. به این ترتیب میتوان به چرخه و مکانیسمی دست یافت که عوامل مختلف در کنار یکدیگر قرار گرفته بودند و حرکتی جدی و پرشتاب را علیه فرهنگ اسلامی جامعه دنبال میکردند: «همان طور که گفتم مرکز توجه ما گذشته ایران و دوران باستان بود. آثاری که در زبان خارجی با وضع ایران جور درمیآمد، اینها را صادق هدایت تشویق میکرد که بروید و بخوانید، ترجمه کنید، بنویسید، یک کاری انجام بدهید... صادق هدایت من را وادار کرد تا «حماسه ملی ایران» یعنی Das Iranische Nationalepose نوشته «نولدکه» را از آلمانی به فارسی ترجمه کنم... کتاب حماسه ملی ایران به خرج «تقیزاده» که در آن زمان وزیر دارایی بود به چاپ رسید. یعنی ایشان با یک بازرگان ایرانی سرمعامله تریاک قرار گذاشته بود که دو هزار پوند در اختیار تقیزاده بگذارد و او این پول را برای کارهای فرهنگی خرج بکند. از این دو هزار پوند، مبلغ 300 تومان آن به من رسید، خیلی پول بود.» (صص175-174) مسلماً با توجه به موقعیت و ارتباطات تقیزاده با محافل مختلف داخلی و خارجی، این مبلغ تنها بخشی از سرمایه در اختیار او برای «کارهای فرهنگی» به شمار میآمده است و با استناد به این سخن بزرگ علوی میتوان تصور کرد که امثال تقیزاده چه نقش بزرگی در آن دوران برای ترویج باستانگرایی و زدودن روح مذهبی از جامعه ایفا کردهاند.
اما مهمترین بخش خاطرات بزرگ علوی را که در واقع بخش اعظم زندگی وی را نیز در برمیگیرد، باید پیوستن وی به حوزه تفکری سوسیالیسم و سپس عضویت در حزب توده و گرفتار آمدن در تبعات سیاسی این عضویت، دانست. بزرگ علوی، سرآغاز این فصل از زندگی خود را چنین توصیف میکند: «فرخی یزدی که در آن زمان وکیل مجلس [شورای ملی] بود، نطق آتشینی در مجلس ایراد کرد و میخواست ثابت کند که این قانون یعنی تأسیس بانک زراعتی تنها به سود مالکین بزرگ تمام میشود... وقتی هیاهوی نمایندگان مجلس درگرفت، یکی از آنها یعنی یکی از دست نشاندگان شاه به پشت تریبون رفت و با پسگردنی او را بیرون انداخت... من از این حادثه به اندازهای وحشت کردم و تحریک شدم که وقتی از مجلس به منزل برمیگشتم، در مسیر راه با دکتر «ارانی» روبرو شدم- او را در آلمان دیده بودم و میدانستم که از دوستان برادرم است- تمام آنچه را که دیده بودم جزء به جزء برای دکتر ارانی شرح دادم... آن روز گفت: گاهی پیش من بیایید تا با هم در این زمینهها صحبت کنیم. از همین رفتن به خانه دکتر «ارانی» زندگی سیاسی من بدون این که خود بخواهم آغاز شد و من را به زندان، تبعید، دربدری، بیخانمانی، عزیمت، یأس و سرخوردگی کشاند.» (صص152-150)
بیتردید اینگونه سخن گفتن و اظهار نظر درباره یک عمر فعالیت سیاسی، حاکی از پشیمانی شدید از راه پیموده شده طی این دوران طولانی است. در واقع بزرگ علوی را نه تنها باید فردی دانست که ناخواسته به یک حوزه فکری خاص در امور سیاسی پیوست، بلکه به نظر میرسد اگر شخصیتی چون دکتر ارانی برسر راه وی قرار نمیگرفت و آن شیفتگی نسبت به این شخصیت که خود در خاطراتش از آن یاد میکند (ص 147) در وی به وجود نمیآمد، اساساً هیچگاه قدم به حوزه سیاست نمیگذارد و تمام وقت و انرژی خود را در زمینههای فرهنگی و ادبی مصروف میداشت و چه بسا هرگز ناچار از تحمل سالها زندان و تبعید و دربدری و در نهایت سرخوردگی نمیشد.
اما پیش از آن که به مسئله عضویت بزرگ علوی در حزب توده بپردازیم، جا دارد به چگونگی شکلگیری گروه معروف به 53 نفر که از جمله نکات ارزنده در این خاطرات به شمار میآید، به عنوان مقدمهای بر آن بحث نگاهی بیندازیم. بزرگ علوی به صراحت بر این نکته اصرار میورزد که این گروه اساساً تا قبل از دستگیری، وجود خارجی نداشته و در واقع ساخته و پرداخته «سرپاس مختاری» بوده است: «مختاری میخواست به رضاخان بفهماند که اگر من نبودم، اینها تیشه به دستگاه سلطنت تو میزدند، من یک حزب کمونیستی آراسته و با تشکیلات منظم را توقیف کردم و اینها بایستی مجازات شوند.» (ص218). البته در این که برخی از اعضای این گروه قبل از دستگیری با یکدیگر ارتباطاتی داشته و فعالیتهایی میکردهاند، شکی نیست اما همان گونه که بزرگ علوی خاطرنشان میسازد، این جمع پنجاه و سه نفری، به هیچ وجه در ارتباط ارگانیک و تشکیلاتی با یکدیگر قرار نداشتند و نقش سرپاس مختاری در شکلدهی به آن، کاملاً محرز است. برای روشنتر شدن این مسئله بد نیست نگاهی به خاطرات نورالدین کیانوری نیز داشته باشیم. همانگونه که میدانیم، دکتر مرتضی یزدی از جمله افراد گروه 53 نفر بود که البته بعدها به واسطه همین سابقه، به عضویت شورای مرکزی حزب توده نیز درمیآید. اما صحبتهای کیانوری حاکی از آن است که وی به هنگام دستگیری به عنوان یکی از اعضای گروه 53 نفر اساساً اطلاع و آگاهی چندانی از کمونیسم و سوسیالیسم نداشته است: «هنگام آمدن او به ایران، مرتضی علوی- برادر بزرگ علوی که در شوروی از بین رفت- به وسیله یزدی نامهای برای دکتر ارانی میفرستد و این نامه هنگام بازداشت ارانی به دست شهربانی میافتد و دکتر یزدی، که کوچکترین شرکتی در فعالیت سیاسی گروه نداشته دستگیر میشود. او در زندان نیز کمترین علاقهای به بحث سیاسی نداشته و از قول او حکایت میکنند که پیش از محاکمه میگفته: من حتماً آزاد خواهم شد؛ اگر آزاد شدم که خداحافظ، اگر محکوم شدم به من بگویید کمونیسم چیست!» (خاطرات نورالدین کیانوری، انتشارات اطلاعات، ص 392)
بنابراین باید گفت این اقدام حکومت رضاخان که در واقع برای مبارزه با «عقاید و فعالیتهای اشتراکی» صورت گرفت از آنجا که مبنای غلط و نادرستی داشت، نه تنها به هدف خود نرسید بلکه با شکلدهی به سابقه مبارزاتی و تشکیلاتی افرادی که اساساً قصد و انگیزهای برای گام نهادن در این مسیر نداشتند، مبنا و پایهای برای شکلگیری فعالیتهای گستردهتر در این زمینه بنا نهاد.
نکته دیگری که بزرگ علوی برآن تأکید میورزد، نقش عبدالصمد کامبخش در لو دادن افرادی به عنوان اعضای گروه 53 نفر و همچنین اقدامات بعدی وی در قالب یکی از اعضای کمیته مرکزی حزب توده است. به طور کلی کامبخش از جمله افرادی به شمار میآید که بحثهای بسیاری حول شخصیت سیاسی وی به لحاظ وابستگی عمیق به شوروی وجود داشته و دارد. از نظر بزرگ علوی هیچ شک و شبههای در این که کامبخش عامل لو رفتن اعضای گروه 53 نفر بوده است وجود ندارد و بویژه توصیف وی از حالت کامبخش در دادگاه که آن را به «سوسک» تشبیه کرده و در مقابل، سینه سپر کردن دکتر ارانی در هنگام قرائت دادخواست توسط دادستان (ص 221)، حکایت از نقش قطعی کامبخش در این زمینه دارد. اما گذشته از این مسئله، آنچه در خاطرات بزرگ علوی میتواند عبرتانگیز باشد، نحوه برخوردی است که به هنگام تأسیس حزب توده و ورود کامبخش به کادر کمیته مرکزی آن با فشار روسها، از سوی دیگر اعضای این حزب صورت گرفت.
بنا به گفته بزرگ علوی - و همچنین غالب اعضای حزب توده- در همان زمان تقریباً تمامی سران حزب توده نگاهی کاملاً منفی به کامبخش داشتند و حتی ابتدا از پذیرش وی به کمیته مرکزی خودداری کردند، اما هنگامی که فشار و بلکه دستور حزب کمونیست شوروی و در واقع یک اراده خارجی بر ورود این فرد به حزب توده قرار گرفت، همگی به دلایل مختلف و به عبارت بهتر با توجیهات گوناگون، این مسئله را پذیرفتند و از خود واکنش متناسب ارائه ندادند. حتی بزرگ علوی که مدعی است در ابتدا به هیچ وجه حاضر به پذیرش این مسئله نبوده و تهدید به استعفا نیز کرده است به محض برخورد با توجیهات دوستانش، از موضع خود عقبنشینی و به وضعیت موجود تمکین میکند: «بعد از دو ماه آمد و دیدیم که کامبخش پیدایش شده و نه به عنوان یک تودهای عادی... بعد شنیدم که در کمیته مرکزی هم هست. به رادمنش گفتم: رادمنش این چیه؟ او گفت از من کاری برنیامد. گفتم: یعنی چه از تو کاری برنیامد؟ گفت: کار دست آنهایی است که باید باشد. گفتم: یعنی روسها. گفت: بله، صبر کن و درز بگیر این را. صبر کن تا موقعش برسه. گفتم من استعفا میدهم... رادمنش گفت: این کار را نکن. اگر تو این کار را بکنی به تو میچسبانند که انگلیسیها گفتند. این صلاح تو نیست و من در حزب ماندم... ایرج اسکندری گفت: آقا، باشه از او کاری برنمیاد، ما که آنجا هستیم و ما نمیگذاریم که دست او باشه.
این بزرگترین نظر اسکندری، واقعیات تاریخی حاکی از آن است که نه تنها کامبخش توانست خط خود را در حزب توقیت کند بلکه موفق به گسترش و تعمیق آن نیز شد و دیگر اعضای حزب را که چه بسا به اندازه او در آن زمان دارای وابستگیهای سیاسی به بیگانه نبودند، به این مسیر کشانید و در عمق آلودگی تبعیت از بیگانگان و تبدیل شدن به مجری فرامین آنها و زیر پا نهادن منافع ملی به بهای حفظ منافع دیگران، فرو برد. بزرگ علوی اگرچه پس از دهها سال از این واقعه، اظهار تأسف شدید و حسرتباری از عدم اجرای تصمیم آن زمان مبنی بر ترک حزب توده میکند، اما اینک این تأسف و حسرت چه سودی در بر دارد؟ به هر حال تجربه تلخ بزرگ علوی برای تمامی دستاندرکاران امور سیاسی این درس و عبرت بزرگ را به همراه دارد که وابستگی به بیگانه و نگاه به بیرون، هرچند در ابتدا اندک و ضعیف باشد، اما بتدریج میتواند به شرایطی بینجامد که چارهای جز در خدمت بیگانه بودن در پیش روی آنان قرار ندهد.
تهی شدن چنین نیروهایی از انگیزههای مبارزاتی و قرار گرفتن آنها در جهت تأمین منافع شخصی در چارچوب فعالیتهای حزبی، از جمله عوارضی است که وابستگی به بیگانه در پی دارد. نه تنها در خاطرات بزرگ علوی، بروز اینگونه حالات و روحیات در اعضای کمیته مرکزی حزب توده مورد توجه قرار گرفته، بلکه در اکثر خاطرات اعضای این حزب، میتوان بوضوح نبرد برسر قدرت یا کسب امتیازات ویژه و رفتارهای مشابه را بویژه به هنگام حضور رهبریت حزب در خارج کشور مشاهده کرد. در این زمینه آنچه در خاطرات بزرگ علوی جلب توجه میکند، تفاوت میان رفتار دکتر بهرامی هنگامی که هنوز یک نیروی ملی- اگرچه با تفکرات سوسیالیستی- به شمار میآمد با زمانی است که حزب توده در منجلاب وابستگی به شوروی غرق شده بود: «دکتر بهرامی را خیلی شکنجه دادند. شب تا صبح شکنجه و سه روز به او گرسنگی دادند و آثار [نامفهوم] او چیزی نداشت که بگه. تنها میتوانست بگوید که با دکتر ارانی دوست بود. از او چیزی در نیاوردند. من این موضوع را از این جهت میگویم که همین دکتر بهرامی وقتی بعدها حزب توده لو رفت ... آمد پشت رادیو و به طور مفتضحی تمام تقصیرها را به عهده خودش گرفت و توصیه کرد [به اعضای حزب] که هر چه دارید بگویید و نفرتنامه بنویسید و مرخصتان کنند. این نشان داد که این مرد آهنین، در این دوره از موم هم نرمتر شده بود یعنی وقتی ایمانش را در بیست سال بعد از دست داده بود، دیگر تحمل هیچگونه زجر و مصیبت و دردی را نداشت.» (ص211-212)
این ماجرا مربوط به زمانی میشود که دکتر بهرامی سمت دبیر کلی حزب را در ایران برعهده داشت و بدین لحاظ از اطلاعات درون سازمانی گستردهای برخوردار بود که همگی را در اختیار رژیم شاه قرار داد. به گفته کیانوری نیز دکتر بهرامی بلافاصله پس از دستگیری اقدام به لو دادن محل اعضای حزب کرد: «دکتر بهرامی منزل دو نفر را میدانست و بلافاصله بعد از دستگیری این دو محل را نشان داد. یکی منزل امانالله قریشی – که در آن زمان مسئول کمیته ایالتی تهران بود- و دیگری منزل مهندس علوی. خلاصه بهرامی- که دبیر کل حزب در ایران بود- هر اطلاعی که از گذشته و حال خود داشت، داد.» (ص346) علاوه بر وی دکتر مرتضی یزدی و همچنین نادر شرمینی از اعضای بلندپایه حزب نیز نه تنها پس از دستگیری اطلاعات خود را در اختیار رژیم قرار دادند، بلکه اقدام به همکاریهای گسترده نیز با آن کردند که در خاطرات اعضای حزب مضبوط است.
به هرحال آنچه از حزب توده پس از دستگیری گسترده اعضای آن در ایران در فاصله سالهای 32 الی 34 باقی ماند، جز یک هسته وابسته مسلوبالاراده در خارج کشور و تحت نظارت و اختیار حزب کمونیست شوروی نبود و همین مسائل دلزدگی شدید بزرگ علوی را از این حزب به وجود آورد. توصیف وی از وضعیت حزب و اعضای آن در خارج کشور، روشنگر بسیاری از مسائل است: «اول آنکه شور و هیجانی که من در ابتدا داشتم، تدریجاً در اثر سیر حوادث آلمان و اروپا و شوروی، اینها در من نشست کرده بود. این دوره اول بود که من همه چیز را به حساب رنگین و خوب و خوشور دیدم. بعد، وضع داخلی حزب توده که در دو پلنومشان به اصطلاح شرکت کردم و چطور اینها به جون همدیگر افتاده بودند و فقط راجع به کار و زندگی و منزل و کی بهتر داره یا بدتر داره، بحث میشد و گاهی هم خط روی کارهای ناشایسته یکدیگر میکشیدند. مثلاً در این کنفرانسها هیچوقت معلوم نشد که این کامبخش تا چه اندازه در این دسته 53 نفر دخالت داشته، این مسائل اساسی گاهی پردهپوشی میشد. سوم این که پس از چندین سال توقف در آلمان در محیط دانشگاه و دیدن کسانی که اصلاً مدرسه متوسطه ندیده بودند و کسانی که یک وکیلباشی در ایران بودند، در اثر همکاری با پلیس این کشور، درجه دکترا گرفتند، آن هاله تقدس شکست و من به حدی از این وضع بیزار شده بودم که میکوشیدم خودم را از این هچل نجات بدهم.» (صص318-317)
رقابتها و تضادهای درونی حزب توده تا پس از انقلاب نیز ادامه یافت و از طرف دیگر وقوع انقلابی با شکوه توسط مردم مسلمان ایران که فریاد استقلال و آزادی را سرمیدادند و موفق به سرنگونی رژیم وابسته پهلوی شده بودند نیز نتوانست قید و بندهای وابستگی سیاسی و حزبی و عقیدتی را از پای این حزب باز کند و اعضای آن همچنان در روند وابستگی، به مسیر خود ادامه دادند. در چنین شرایطی، کنار زده شدن ایرج اسکندری از دبیر اولی حزب و جانشینی کیانوری به جای وی به دستور حزب کمونیست شوروی، تضاد در کادر رهبری این حزب را تشدید کرد. بزرگ علوی ماجرای کنار گذارده شدن اسکندری را به نقل از خود وی اینگونه بیان میکند: «از او پرسیدم که برکناری تو از رهبری [دبیر اولی حزب] چگونه بوده است؟ گفت: به مناسبت تشکیل کنفرانسی از سران احزاب کمونیست در بلغارستان، در آنجا بودم و با «پاناماریف» نشستی داشتم... در این گفتگو با «پاناماریف» هیچ صحبت از بیوفایی و بیلطفی نبود. در جلسه هیئت اجرائیه [حزب توده] غلام یحیی دانشیان، مخالف جدی کیانوری، ناگهان کاغذی از جیب درآورد که ایرج برکنار شود و کیا سرکار بیاید...» (ص366-365)
البته اسکندری برای این برکناری، اقدام به دلیل تراشی میکند که قابل قبول نیست: «اینها حرفهای ایرج است که میگوید: نیروهای شوروی در مرز آماده هجوم به ایران بودند. پس ضرورت ایجاب میکرد که کسی نقشه آنها را اجرا کند و زمام امور حزب توده را در دست گیرد و در صورت لزوم اداره قسمت اشغال ایران توسط شوروی را در دست داشته باشد. ایرج اسکندری اقرار کرد که او برای اینگونه مأموریتها آمادگی ندارد.» (ص366)
همانگونه که میدانیم اگرچه در آن هنگام بویژه از سوی دستگاههای تبلیغاتی غربی، بر خطر نفوذ و تسلط کمونیسم برایران تأکید بسیاری میکردند، اما انقلاب اسلامی با برخورداری از پشتوانه عظیم معنوی و مردمی، از چنان قدرت و صلابتی برخوردار بود که به هیچ رو اجازه مداخله بیگانگان در امور کشور را نمیداد. بعلاوه، وضعیت ژئوپلتیک منطقه نیز از چنان حساسیتی برخوردار بود که مداخله نظامی روسها و اشغال بخشی از خاک ایران را بکلی منتفی میساخت. بنابراین به نظر میرسد آنچه اسکندری دراین زمینه بیان داشته، جز تلاش برای پرده کشیدن بر چهار دهه وابستگی خود به بیگانگان نبوده است. حتی اقدام نافرجام او برای تشکیل «حزب دمکراتیک مردم ایران» نیز اگرچه با ادعای استقلالطلبی از روسها صورت گرفت (ص 378) اما جز یک رقابت با کیانوری به شمار نمیآمد و عری از جوهره واقعی استقلالطلبی بود.
به طور کلی خاطرات بزرگ علوی را باید تجربهها و آموزههای زندگی شخصی دانست که در پایان مسیر حرکت سیاسی خود، جز پشیمانی و حسرت در کولهبار ندارد.
خاطرات وی که حیات سیاسی خود را برمبنای شور و شوق اولیه و فضای فریبنده سالهای نخست دهه 20 با حزب وابسته توده گره زد، هشداری است برای تمامی آنها که در مسیر سیاست قدم برمیدارند. براستی که در دنیای ما عبرتها فراوانند، اما آیا عبرت گیرندگان نیز فراوانند؟
باتشکر
دفتر مطالعات و تدوین تاریخ ایران
(آذر 83)
نکات ویژه
جدا شدن از تفکر مذهبی برمبنای ناصحیحی صورت گرفته است. ضمن آن تأثیر سریعالسیر حضور در غرب را بر روی نسلهای اول دانشجویی ایران نشان میدهد. در مراحل بعد، به هیچ وجه این تأثیر چنین سریع و فوری نبود و چه بسا دانشجویانی که در غرب حضور مییافتند و نه تنها تفکر مذهبی را از دست نمیدادند، بلکه با روی آوردن به مطالعات و تحقیقات و همچنین با توجه به کاستیها و نواقص فرهنگ غربی، در اندیشه و تفکر اسلامی عمیقتر و راسختر نیز میشدند. جالب اینجاست که بخش مهمی از کادرهای بعد از انقلاب را دانشجویانی تشکیل میدادند که سالها در کشورهای غربی به تحصیل مشغول بودهاند.(ص73)
جالب است کسی مثل تقیزاده که معتقد بود ایران باید روحاً و جسماً غربی شود، با ایجاد مرکزی به نام «بایرات» سرپرستی دانشجویان ایرانی در آلمان را عهدهدار میشود. آیا این واقعاً یک کار برنامهریزی شده برای تأثیرگذاری سریع بر فکر و اندیشه دانشجویان نبود؟ البته متاسفانه علوی توضیح چندانی درباره بایرات نمیدهد و معلوم نمیشود که این مرکز تا چه حد دو لتی و تا چه حد وابسته به شخص تقیزاده است. شاید هم این، مرکزی وابسته به فراماسونری بوده است. (ص74)
ماجرای فرستادن یک ویلن برای بزرگعلوی توسط بایرات بخوبی نشان میدهد که تا چه حد برای جذب دانشجویان به سوی خود حساس و فعال بودهاند.(ص76)
فضای آلمان در این زمان بسیار جالب است به لحاظ این که مرکز فعالیتهای سیاسی به شمار میآید و افرادی مانند مرتضی علوی، خلیل ملکی، تقی ارانی و دیگرانی در آن حضور دارند و بحث جمهوریخواهی را دنبال میکنند و ایرج اسکندری در پاریس نیز با آنها مرتبط است.(ص82)
مرتضی علوی، با انتشار روزنامه پیکار بشدت علیه رضاخان فعال بوده است. حال آن که تقیزاده به یکی از اعوان و انصار رضاخان تبدیل میشود. در واقع پیکار در 1932 توقیف و علوی از آلمان اخراج میشود و تقیزاده در سال 1933 به عنوان وزیر دارایی رضاخان، به تمدید قرارداد دارسی با شرایطی به مراتب بدتر از قبل مبادرت میورزد.(ص86)
فعالیت فرخی نیز در آلمان ممنوع و از این کشور اخراج میشود. این مسائل حاکی از روابط حسنهای است که در این زمان میان رژیم رضاخان و دولت آلمان وجود دارد.(ص88)
براستی که توسعه صنعتی شتابان در غرب و مظاهر آن، باعث مرعوب شدن ایرانیهای حاضر در مغرب زمین میشد.(ص91)
علیرغم تبلیغات وسیع در مورد کارهای عمرانی رضاخان، وضعیت شهرها چندان تفاوتی با گذشته نداشت.(ص118)
نمونه نایبحسین کاشی جالب است. در واقع رضاخان بسیاری از نیروهای آزادیخواه را نیز به اسم مبارزه با هرج ومرج سرکوب میکرد و برهمین اساس توانست اساس سلطنت استبدادی خود را به مدت 16 سال بنیان نهد.(ص122)
اقرار رضاخان مبنی بر این که انگلیسیها او را روی کار آوردهاند.(ص124)
نقش مصطفی فاتح باید مورد توجه قرار گیرد. او در حالی که یک کارمند عالیرتبه شرکت نفت است، با یک هسته نویسنده ارتباط برقرار میکند و تلاش دارد تا به انحای مختلف آنها را جذب نماید. بویژه تحریک بیش از پیش احساسات مربوط به ایران باستان که این جمع، خودش دارای چنین احساساتی است. بنابراین به نظر میرسد شناسایی و جذب این گروه بیش از آن که کار فاتح باشد، طبق برنامهریزی انگلیسیها صورت میگیرد تا بتوانند حرکت فرهنگی ضداسلامی را تقویت کنند.(ص135)
این که فردی مانند هومن با توجه به خباثت و دنائت ذاتی که دارد به مقامات عالیه و معاونت وزارت در دستگاه پهلوی میرسد، میتواند ساختار نیروی انسانی دربار پهلوی را نشان دهد.(ص144)
شخصیت سیاسی – ادبی بزرگعلوی تحت تاثیر دکتر ارانی و صادق هدایت شکل میگیرد.(ص147)
راهاندازی مجله دنیا در اول بهمن 1312 توسط ارانی، اسکندری، بزرگعلوی.(ص153)
نقش کامبخش در تأسیس حزب کمونیست توسط ارانی و ایرج اسکندری و متمایل شدن آن به سمت شوروی نیز مطرح میشود کما این که در تأسیس و ادامه کار حزب توده نیز همین نقش را ایفا میکند. البته بزرگعلوی اظهار میدارد تصور نمیکنم مایل به ورود به این حزب بودم ولی گویا خودش نیز از این بابت اطمینان ندارد چون بشدت تحت تأثیر شخصیت ارانی قرار داشته است. (ص156)
ماجرای 53 نفر و نقش سرپاس مختاری در شکلدهی به این پرونده. (ص157)
منظور از این که تا آنجا که میتوانیم ما کنار میمانیم چیست؟ آیا این خود حاکی از نوعی تمایل شدید به شوروی نیست؟(ص160)
ماجرای لو رفتن گروه 53 نفر و اتهامات کامبخش به ارانی در این زمینه.(ص161)
عضویت بزرگ علوی، در انجمن، دوستی ایران و شوروی، یک امر ساده و طبیعی جلوه نمیکند و باید بیشتر در این زمینه تحقیق شود. (ص163)
اساساً زمینه اصلی آشنایی بزرگ علوی با صادق هدایت در سال 1309 را وجه مشترک آن دو در ضدیت با اسلام و تمایلات باستانگرایی آنها به وجود میآورد.(ص165)
نفرت صادق هدایت از اسلام به حدی بوده است که به محض این که کسی نزد او از اسلام تعریفی میکرد به حدی عصبانی میشد که کنترل اعصاب خود را از دست میداد و حتی نزد زنها، فحشهای رکیک میداد.(ص166)
هدف اصلی حلقه هدایت، باستانگرایی و اسلامزدایی بود و این کار را با جدیت تمام پیش میبرد. در اینجا باید به نقش انگلیسیها از طریق مصطفی فاتح توجه داشت. حجم آثار تألیفی و ترجمهای این گروه برای پیشبرد هدف خود نیز بسیار جالب است.(ص170)
مبلغ دو هزار پوند در آن هنگام تحت اختیار تقیزاده برای «کارهای فرهنگی» بود و معلوم است که این پولها در چه راهی به مصرف میرسید.(ص175)
مصطفی فاتح نه تنها در هنگام شکلگیری حلقه هدایت، حضور دارد بلکه پس از رفتن رضاخان نیز این نقش را ادامه میدهد و مأموریت دارد تا همچنان نیروهای نویسنده توانمند را برای مقاصد مورد نظر حفظ کند.(ص178)(همچنین ص216)
ماجرای دستگیری بزرگ علوی پس از آن که ارانی هم دستگیر شد. این سؤال مطرح است که مأمورین چگونه و براساس چه اطلاعاتی به سراغ بزرگ علوی آمده بودند؟(ص205)
مقایسه وضعیت دکتر بهرامی در سال 1316 و بعد از لو رفتن حزب توده (احتمالاً 1334) بسیار عبرتانگیز است.(ص212)
آنطور که بزرگ علوی میکند اساساً گروه 53 نفر، وجود خارجی نداشت و پس از دستگیری تعدادی افرد، این گروه شکل گرفت. ضمن آن که ارانی و کامبخش به عنوان دو عنصر اصلی و فعال این گروه برای گردآوری برخی افراد، مطرح میشوند.(ص222)
ترسیم حالت ارانی و کامبخش در دادگاه توسط بزرگ علوی جالب است.(صص 221-225)
عباس نراقی و لاله جزو 53 نفر هستند ولی بعدها به مقامات دولتی و ثروت زیادی میرسند.(ص229)
نقش پیشهوری در ترغیب و تشویق بزرگ علوی به نگارش وقایع داخل زندان، جالب است.(ص232)
فرار سرلشکر معینی از آذربایجان تا جنوب بخوبی میتواند وضعیت ارتش رضاشاهی را به تصویر بکشد.(ص237)
مصطفی فاتح همچنان به دنبال جذب نیروهای تحصیلکرده و روشنفکر است و در این زمان حضور میس لمبتون نیز در کنار وی، شبههای را بر جای نمیگذارد که فاتح کاملاً براساس برنامههای انگلیس اقدامات خود را پیش میبرد و حتی با دریافت امتیاز روزنامه مردم به عنوان یک روزنامه ضدفاشیستی، سعی داشت نیروهای مزبور را در حلقه انگلیس نگه دارد.
اما دراین زمینه نظر بزرگ علوی راجع به لمبتون که یک مأمور زبده انگلیسی بود، جالب است. البته عنوان جاسوس دادن به لمبتون، جای تأمل دارد و باید او را مأمور انگلیس دانست. جاسوس به نیروی خودی گفته میشود که برای بیگانه کار میکند ولی لمبتون یک انگلیسی بود که برای انگلیس کار میکرد.
آیا واقعاً بزرگ علوی درصدد تبرئه کردن خود از کار در ویکتوریهاوس است؟(صص244-240)
سرانجام فاتح پس از مدتها تلاش برای جلب روشنفکران چپ و عدم موفقیت در این کار، اقدام به تشکیل حزب همرهان میکند که البته بعضی از اعضای 53 نفر مثل عباس نراقی به حزب او میپیوندند و بعداً هم مراحل ترقی در مناصب و مقامات دولتی را طی میکنند.(ص249)
گرایش روشنفکران ایرانی به شوروی و انگلیس طبعاً از روی طرز تفکر و اعتقادشان بود اما این باعث نمیشود که این امر را کاملاً طبیعی و بدیهی بدانیم. اگر رضا روستا به شوروی و فاتح به انگلیس اعتقاد داشت، طبعاً این اعتقاد در نحوه عملکرد آنها به نفع این یا آن کاملاً دخیل بود و به مرور زمان اینها به عامل بیگانه تبدیل میشدند کما این که شدند. بنابراین این که بگوییم فاتح جاسوس نبود، چیزی از اصل ماجرا کم نمیکند. مگر یک جاسوس چه کار میکند که فاتح نکرد؟(ص253)
این اظهارات بزرگ علوی کاملاً نقش مسلط روسها را در حزب توده نشان میدهد، برخلاف کیانوری که در خاطرات خود سعی کرده است این مسأله را در ابتدای تشکیل حزب حتیالمقدور کم رنگ نشان دهد. البته بزرگ علوی منکر حضور «علیاف» در جلسه هیئت مؤسس حزب در منزل سلیمان میرزا اسکندری است.(258) ولی به هر حال به این نکته اذعان دارد که ملاک ارتباط و دوستی با شوروی در همان ابتدای کار باعث ایجاد دودستگی در بین حاضران گردید و آنها که متمایل به افکار سوسیالیستی و ارتباط با شوروی نبودند از آن جمع جدا شدند.(ص255)(ص258)
معلوم است که پیشهوری از همان ابتدا دچار کیش شخصیتی بود که نمیتوانست دیگران را بالاتر از خود ببیند یا شاید هم آنها را در این حد نمیدید. بنابراین زمینههای تشکیل فرقه دمکرات آذربایجان و ارتباط مستقیم او با رفقای شوروی از سالها پیش از اقدام به این کار در وی وجود داشته است. (ص259)
بزرگ علوی نگاه بسیار مثبت و خوشبینانهای به خانم لمبتون دارد. این درست که خانم لمبتون یک ایرانشناس بود ولی این علم خود را در خدمت دولت انگلیس برای به کارگیری آنها در عرصه جهانگشایی و تحکیم تسلط خود بر دیگر کشورها و از جمله ایران میگذارد. بلی، شاید به خانم لمبتون نتوان اطلاق جاسوس کرد اما بیشک در خدمت کامل اهداف استعماری دولت متبوع خویش بود و بزرگ علوی هم نه تنها این موضوع را نفی نمیکند بلکه کاملاً آن را میپذیرد. به این ترتیب ایشان به نوعی دچار تناقض میشود. از یکسو قصد دارد یک شخصیت کاملاً علمی و متعالی از خانم لمبتون ارائه دهد و از سوی دیگر نمیتواند منکر این شود که او در ارتباط تنگاتنگ با دولت انگلیس و در خدمت به مقاصد استعماری آن قرار داشت.(ص260)
جالب است که بزرگ علوی از یک مرکز وابسته به انگلیس «ویکتوریهاوس» بیرون میآید و بلافاصله در انجمن فرهنگی ایران و شوروی مشغول به کار میشود، البته آنگونه که میگوید با رضایت رفقای حزبی برای آن که بهتر بتواند در خدمت اهداف حزب باشد.(ص261)
رفتار هدایت هم جالب است چرا که از یکسو مخالف اسلام و طرفدار احیای باستانگرایی بود و از سوی دیگر گویی با رژیم رضاخانی که دقیقاً در همین مسیر گام برمیداشت، اظهار مخالفت میکرد.(ص262)
باز هم شدت خصومت هدایت با اسلام را میتوان از نحوه ارتباطش با اسلام دریافت.(ص268)
کنگره نویسندگان در تیر 1325 در انجمن روابط فرهنگی ایران و شوروی به لحاظ افراد شرکت کننده در آن بسیار جالب توجه است.(ص275)
تشبیهی که بزرگ علوی از مردم و روشنفکران میکند؛ «سنگ» و «قطره آب»، صحیح نیست و برخاسته از تعلقات به جایگاه خود است. اگر روشنفکری در میان مردم ما جایگاه و شأن قابل توجهی نداشته است، این مسئله برمیگردد به مسائل تاریخی و ماهیت این قشر.(ص280)
اختلافات و رودرویی نیروهای شاخص حزب توده از همان ابتدا وجود داشت و عملکرد افرادی مانند کامبخش، آوانسیان و اسکندری کاملاً این موضوع را نشان میدهد. اما چرا این افراد با این میزان از اختلاف نظر و مرام توانستند در کنار هم دوام آورند؟ این را باید در ارتباط مستقیم با نقش شوروی در این حزب تحلیل کرد.(ص281)
به اعتقاد بزرگ علوی، مردم اساساً در صحنه نبودند، رفتارهای اعضای عادی حزب توده هم جالب است.(ص282)(284)
زد و بند کامبخش با روسها، موجب دلخوری و حتی یأس و وازدگی خیلیها از جمله بزرگ علوی شد و حزب توده را بکلی تحت اراده و تسلط روسها نشان داد. البته بزرگ علوی به نکتهای اشاره دارد که باید به آن توجه کرد. وی نمیگوید که به دلیل وابستگی حزب به شوروی از آن ناامید شده است بلکه به خاطر این که کامبخش توانسته مقامات شوروی را که او به آنها اعتماد صددرصد داشته است، فریب دهد لذا دیگر امکان اعتماد به آنها وجود نداشت.(ص283)
ماجرای جداشدن خلیل ملکی از حزب توده و ویژگیهای شخصیتی او از سوی بزرگ علوی تشریح شده است.(ص288)
تشریح وضعیت رهبران حزب توده در شوروی و انتقال آنها به لایپزیک و همچنین توضیح درباره زندگی خود، خواننده را با فضای عمومی حزب توده در آن دوران آشنا میسازد، ضمن این که در سطور بعدی، همچنان به رقابتهای درون حزبی پرداخته میشود و مسأله حسین یزدی و ضربهای که به رادمنش میخورد نیز میان میگردد.(ص298)
به طور کلی بزرگ علوی با نگاه مثبت و خوشبینانه راجع به رادمنش، مسائل مربوط به اختلافات درون حزبی را بیان میکند و این شاید به دوران طولانی هم سلولی با رادمنش برگردد. این درست است که در درون حزب، مبارزه برای قدرت وجود داشت و اسکندری و دیگران در صدد کنار زدن رادمنش بودند اما در این هم شکی نیست که رادمنش مرتکب اشتباهات و غفلتهای بسیار بزرگی شده بود و انصافاً لیاقت و درایت رهبری یک حزب را نداشت.(ص301)
در مورد پلنوم چهارم، سخن بسیار گفته شده است و بزرگ علوی نیز شمهای از اختلافات گسترده درون حزبی را بیان میکند.(ص302)
عملکرد کامبخش در پلنوم یازدهم در مورد انشعابیون، جلوه دیگری است از عمق وابستگی وی به رفقای شوروی.(ص303)
اخراج بزرگ علوی از حزب توده، زمینهای را فراهم میآورد که وی بتواند به ایران بازگردد هرچند که او در این زمان به کشور نمیآید. در واقع وضعیت روحی تمامی اعضای حزب به نوعی به وضعیت روحی او شباهت داشت ولی آنها در موقعیتی بودند که نمیتوانستند آنجا را ترک کنند.(ص308)(315)
بزرگ علوی پس از عمری فعالیت به عنوان یک تودهای، در نهایت دمکراسی غربی را بهترین شیوه حکومت میخواند.(ص312)
علوی بخوبی وضعیت خود و همچنین فضای کلی حزب توده را تشریح کرده و بیان داشته است که چرا حالت بیزاری از حزب و حضور در خارج کشور برای او به وجود آمده بود. همچنین اشاره ایشان به رقابتهایی که بر سر به دست آوردن امکانات و تسهیلات رفاهی بین اعضای حزب برقرار بود، جای تأمل دارد.(ص318)
علوی با بیان این که فاتح خبر از رفتن رژیم شاه داد (334) و یا آمریکاییها مشوق روشنفکران در تهاجم به رژیم شاه بودند، به نوعی انقلاب اسلامی را زیرسئوال میبرد و آن را ساخته و پرداخته آمریکا و انگلیس قلمداد میکند. هرچند در ادامه (384) این نظریه را که رهبر انقلاب وابسته به خارج باشد را نفی میکند و پیروزی انقلاب را به واسطه قدرت و نفوذ روحانیون و امام خمینی برمیشمارد. همچنین ارزیابی کلی وی از رویکرد مردم ایران به نظام جمهوری اسلامی آن است که اکثریت مردم همچنان موافق هستند بویژه در روستاها.(ص343)(ص334)
اشاره سرهنگ زیبایی به این که دربار اجازه دستگیری کیانوری را بعد از کودتای 28 مرداد نداد، حاوی نکات ارزندهای است.(ص349)
اختلافات درونی حزب توده تا بعد از انقلاب نیز ادامه داشت و جالب است که اسکندری تلاش میکند تا حزب تازهای را در برابر حزب توده به ریاست کیانوری شکل دهد.(ص355)(364-365-366-378)
بزرگ علوی میگوید روشنفکران از روند قضایا بعد از انقلاب ناراضی بودند اما توضیح بیشتری نمیدهد که چرا ناراضی بودند و ضمناً دیدگاه خودش نسبت به این قضیه چه بوده است. البته وی در ادامه، مسائلی مانند فقدان آزادی و غیره را مطرح میکند که جای بحث دارد.(ص357)
علت کنار رفتن دکتر سنجابی از وزارت خارجه، بیاعتنایی دولت موقت به وی و بخصوص دخالتهای دکتر یزدی در مسائل خارجی و به دستگیری امور سفارتخانه توسط دامادش- شهریار روحانی (احتمالاً)- بود، لذا آنچه بزرگ علوی در مورد دانشجویان حزباللهی میگوید، منطبق با واقعیت نیست.(ص358)
اظهار نظر علوی درباره توحید و اقتصاد توحیدی و نوع استدلال وی در این زمینه حاکی از کماطلاعی وی است به نوعی که حمید احمدی ناچار میشود گفته او را تصحیح کند.(ص361)
به نظر میرسد ایرج اسکندری برای توجیه برکناری خود، مسائلی مانند آمادگی ارتش شوروی برای اشغال شمال ایران را به هم بافته است چرا که در زمان انقلاب، هرگز چنین وضعیتی، دستکم به صورتی، که آشکار و مایه نگرانی باشد، ملاحظه نشد و اساساً معادلات جهانی نیز به هیچ رو اجازه چنین اقدامی را به شوروی نمیداد.(ص366)
رهبران برکنار شده حزب- اسکندری و رادمنش- اعتقاد دارند که کیانوری دستنشانده و وابسته ک.گ.ب است. حتی به فرض صحیح بودن این نظریه، باز هم چیزی از مسئولیت آنها کم نمیشود چرا که آنها خود اقرار دارند به این که مرتبط با سیاست شوروی بودهاند، و مگر چه تفاوتی میان دولت شوروی و کا.گ.ب در واقعیت امر وجود داشت؟(ص374)