تاریخ انتشار : ۰۲ ارديبهشت ۱۳۸۹ - ۰۹:۰۲  ، 
شناسه خبر : ۱۳۶۳۸۵

سیدحسین امامی
هانا آرنت با بررسی رابطه میان هدف و وسیله بر این ناروشنی پرتو می افکند: "قهر دارای سرشتی ابزارمند است و مانند همه وسایل و ادوات، همیشه نیازمند هدفی است که آن را هدایت و استفاده از آن را توجیه کند و آنچه که برای توجیه خود نیازمند چیز دیگری است، خصلت کاربردی دارد، اما هرگز تعیین کننده نیست."
از این سخن آرنت می توان نتیجه گرفت که ماهیت قدرت را نمی توان با پدیده قهر توصیف کرد. قهر به خلاف قدرت، دارای سرشتی ویرانگر است و نه سازنده. هدفی که با قهر قابل دسترسی است، نیازمند ابزاری است که خصلت ویرانگر، رعب آور و زورگویانه دارد، اما این امر برای قدرت صدق نمی کند. قدرت، ویژگی فردی نیست و تنها هنگامی پدید می آید که انسانها متحد شوند. قدرت همواره نیازمند فضای صلح آمیز و اعتماد متقابل است، در حالی که جوی که با وسایل قهرآمیز ایجاد می شود، انباشته از ترس و اضطراب و بی اعتمادی است. هانا آرنت این تفاوت را بدین سان جمع بندی می کند: "در قاموس سیاسی کافی نیست بگوییم که قدرت و قهر یکی نیستند، بلکه باید گفت قدرت و قهر نقطه مقابل یکدیگرند.
در جایی که یکی از این دو به طور مطلق حاکم باشد، آن دیگری حضور ندارد. قهر هنگامی در دستور کار قرار میگیرد که قدرت در خطر باشد; اگر سرنوشت قدرت را در گرو قهر بگذاریم، هدف نهایی به طور هم زمان پایان کار قدرت و نابودی آن است. بنابراین حتی نمی توان ادعا کرد که نقطه مقابل قهر، عدم خشونت است و طبعا سخن از قدرت "بدون قهر" نمی تواند معنا داشته باشد. قهر می تواند قدرت را نابود سازد، ولی هیچ گاه قادر به ایجاد آن نخواهد بود. چیزی که از لوله تفنگ بیرون می آید، می تواند فرمانی موثر باشد که اطاعت فوری و بی چون و چرا می طلبد، اما از لوله تفنگ هرگز قدرت بیرون نخواهد آمد."
این سرشت، ماهیت یا ویژگی خاص تفسیر آرنت از مفهوم اقتدار را باید در ارتباط با کاربرد عملی و واقعی زبان اقتدار یا گفتمان اقتدار در بستر مناسبات روزمره اجتماعی، سیاسی، اقتصادی وفرهنگی انسان ها مورد بررسی و تجزیه و تحلیل قرار داد. به عبارت دیگر رویکرد آرنت به مفهوم اقتدار از ماهیت یا سرشت تفسیری ویژه ای برخوردار است که آنرا باید با عنایت به کاربرد عملی زبان اقتدار در مسایل و امور انسانی مورد لحاظ و بررسی قرار داد.
حکومت تمامیت خواه به عقیده هانا آرنت، که نخستین نظریه منتظم را در این باره ارائه داد، پدیده سیاسی مطلقا بی سابقه ای است، همسان با استبداد به آن شکلی که منتسکیو تعریف کرده بود، نیست. طرح تبعیت کامل جامعه از نگرشی معین درباره سرنوشت انسان و ظرفیت انکار بنیادین آزادی، مشخصه آن و از این حیث خطر بزرگی برای تمدن است. ویژگی حکومت تمام خواه درمقاصد یا نهادهای آن نیست; زیرا روسیه استالینی و آلمان هیتلری که دو شکل تمام عیار آن بودند، از این حیث صد در صد با یکدیگر متضادند، اما از لحاظ سر و کار تزلزل ناپذیر ایدئولوژی، همیشه در پشت اختلاف های ظاهری همانند هستند. قدرت های کمونیستی یا نازی که هر دو می خواهند نمایندگی از همگان را بدون هیچ ارتباطی با توجه به پچیدگی سرنوشت واقعی انسان ها به شکلی موثر در آورند، اصولا همچون ماشین هایی برای خرد کردن افراد به کار هستند و سرانجام تمامی جامعه را به تبعیت از فرایند گسترده ویران گری مادی و معنوی وا می دارند.
به عقیده آرنت اصل در نظام تمامیت خواه که ایدئولوژی است دقیقا نامش (ایده + منطق) نمودار آن است. منطق یک اندیشه است و موضوع آن تاریخ است که اندیشه بر آن منطبق می شود. نتیجه این انطباق مجموعه گزاره هایی درباره چیزی نیست که وجود دارد، بلکه گستراندن فرایندی پیوسته در حال تغییر است. ایدئولوژی این را اصل موضوعه ای می داند که برای تبیین همه چیز بر پایه مقدمه ای منطقی، تنها یک اندیشه کافی است و هیچ تجربه ای نمی تواند چیزی افزون بر آن به ما بیاموزد; زیرا این گستردگی منسجم قیاس منطقی همه چیز را فرا می گیرد و اما دست کشیدن از آزادی اندیشه برای کوتاهی آستین منطق عملا با از بین بردن آزادی عمل نمایان می شود و تنها افرادی که آمادگی به عهده گرفتن نقش قربانی یا دژخیم را پیدا کرده باشند می توانند جامعه را با نماینده اش; یعنی نظام همساز کنند.
چون ایدئولوژی منطق اندیشه ای است که پیشرفت زندگی انسان باید با آن سازگار باشد، بنابراین خود را بیانگر قوانین تاریخ یا طبیعت می داند و آن قوانین را همچون قوانین حرکت معرفی می کند. این مفهوم بی سابقه قانون که ریشه در علم گرایی و تاریخ گرایی دارد قربانی شدن افراد را توجیه می کند و ترور را جزو طبیعت یا ماهیت حکومت می داند. ترور در واقع تحقق قانون حرکت است و هدف اصلی اش انجام دادن کاری است که نیروی طبیعت یا تاریخ بتواند نوع بشر را شریک غلیان خود کند، بی آنکه هیچ عمل انسانی خودانگیخته ای مانع آن شود.
سازمان های نظام تمامیت خواه تا زمانی در مسند قدرت باقی می مانند که خود در جنب و جوش باشند و همه اطرافیان خود را در جنب و جوش نگهدارند و از این حیث سهیم در خصیصه قوانین پایه گذار مشروعیت خویش اند. این سازمان ها به یاری ترکیب ایدئولوژی و ترور به این هدف دست می یابند، از یک سو اجبار ناشی از ترور کامل که در دایره آهنین آن انبوه انسان های منزوی در هم انباشته اند و در جهانی نگهداری می شوند که برای آنها به بیابان برهوتی تبدیل شده است و از سوی دیگر نیروی خوداجباری قیاس منطقی که افراد یک تنهایی رقت انگیز علیه دیگران برای خویش فراهم می آورند با یکدیگر هم ساز می شوند و هر یک نیازمند دیگران هستند تا حرکت زیر سلطه ترور را به راه اندازند و کاری کنند که متوقف نشود.
تمامیت خواهی نیز در اشکال گوناگونش از نازیسم و فاشیسم گرفته تا استالینیسم که پهنه وسیعی از عرصه سیاست جهان از ایتالیا و اسپانیا گرفته تا روسیه، چین و ژاپن را به خود مبتلا کرده بود، یکی از مسایل مهم در دهه های میانی قرن بیستم بود. همان طور که گفته شد اندیشمندان ودانش پژوهان زیادی درباره تمامیت خواهی و اشکال خاص آن مانند فاشیسم به بررسی و ریشه یابی پرداختند. در این زمینه ژرف کاوی و تامل هانا آرنت جایگاه خاصی در فلسفه سیاسی قرن بیستم دارد. در واقع تمامیت خواهی پس زمینه کل نظام فکری هانا آرنت است.
تحلیل پدیده تمامیت خواهی در عین حال با کل تامل فلسفی هانا آرنت پدیده اندام وار بود. آرنت بر این نکته تاکید کرد که برای اینکه تمامیت خواهی محل بروز یابد، باید تجارب بشر و وضع بشری در قرن بیستم از پایه دست خوش دگرگونی عمیقی شده باشد. او بر آن بود که نباید به این پدیده به عنوان یک پدیده مهم تاریخی برخورد شود که ریشه عمیقی در هستی بشر با وضعیت بشری در یک عصر تاریخی دارد. با چنین نگاهی بود که آرنت به درونی ترین نیروهای پیدایش و پویایی تمامیت خواهی رسید.
هانا آرنت ریشه های تمامیت خواهی را در دو تحول مهم در هستی بشر معاصر می دید: یکی توده ای یا توده وار شدن جامعه و دیگری گسترش جایگاه ایدئولوژی در جامعه مزبور(جامعه توده وار). در یک بیان ساده پیدایش و گسترش تمامیت خواهی از یک سو با کنده شدن انسان ها از ریشه های جماعتی و سنتی و تبدیل شدن آن ها به انبوه های بی شکل و از سوی دیگر با بریدن آن ها از دین و اعتقادات معادگرا و قرار گرفتن آن ها در معرض ایدئولوژی مروج برابری اجتماعی (خواه راستین یا دروغین) در پیوند است.