تاریخ انتشار : ۰۸ بهمن ۱۳۸۸ - ۰۹:۰۳  ، 
شناسه خبر : ۱۳۶۴۱۱
خلاصه: شرایط پاکستان و افغانستان به گونه‌ای روزافزون رو به وخامت می‌رود. در پاکستان دولت ضعیف، نخبگان متفرق، اقتصاد رو به زوال و اوج‌گیری طالبان، این کشور را به سوی ناامنی فزاینده‌ای سوق می‌دهد، ناامنی‌ای که اثرات مهمی بر جنوب آسیا بویژه افغانستان بر جای می‌گذارد. از دیگر سو، افغانستان نیز به رغم گذشت سال‌ها از حضور نیروهای خارجی، به سوی ناامنی بیشتر در حرکت است. در این مدت نه تنها طالبان نابود نشده است، بلکه اکنون در بخش اعظم این کشور حضور و نفوذ دارد. ناامنی فزاینده در دو همسایه شرقی ایران، می‌تواند بر محیط امنیتی این کشور تاثیرات منفی جدی بر جای بگذارد. تلاش برای توسعه افغانستان و پاکستان، بویژه در مناطق همجوار ایران، راه حل مناسب کاهش تبعات سوء تحولات در این دو کشور است.

نتایج:
الف) روند تحولات در پاکستان
در ابتدا باید به عملکرد 9 ساله پرویز مشرف نگاهی بیندازیم. کارکرد مشرف را می‌توان در دو حوزه داخلی و بین‌المللی ارزیابی کرد.
کارکرد داخلی: مشرف از معدود کسانی بود که دولت غیرحزبی را به روی کار آورد و کارکرد این دولت غیرحزبی منجر به ارتقای ذخایر ارزی پاکستان در یک مقطع تا سقف 12 میلیارد دلار شد. علاوه بر این، سیاست‌های وی باعث خودکفایی در عرصه مواد اولیه غذایی و ارتقای ارتباطات و در کل، رشد اقتصادی چشمگیری شد. وی در اوج موفقیت‌ها یک دکترینی را مطرح کرد که رویکردی میانه‌رو داشته باشد و این ایده تا آنجا پیش رفت که در حقیقت محور حمایت غرب از حرکت ژنرال مشرف و تیم وی در کشورهای اسلامی شد. در همین راستا، او یکسری تحرکاتی را انجام داد و چند سفر به کشورهای عضو کنفرانس اسلامی داشت. به این معنا که درک وی از شرایط این گونه بود که پاکستان به یک مرحله از ثبات رسیده است و با توجه به جمعیت بالای این کشور، آنها قادر خواهند بود تا محور و پرچم‌دار حرکتی در کشورهای اسلامی باشند.
در رابطه با بحث‌ کارکرد خارجی، ژنرال مشرف توانست با تلاش فراوان، بعد از بروز مشکلاتی که در روابط میان هند و پاکستان به‌وجود آمده‌ بود، بن‌بست موجود در این رابطه را بشکند.
در حوزه کارکرد بیرونی، مشرف علی‌رغم گفت‌وگوهایی که با جمهوری‌خواهان و شخص بوش داشت، اما در سیاست خود در قبال افغانستان هیچ تغییری صورت نداد؛ به این معنا که استراتژی پاکستان، انگلیس و عربستان در قبال افغانستان، انتقال جغرافیایی افراط از مناطق تحت نفوذ خود به یکسری مناطق ارزان و در دسترس بود، زیرا کم‌هزینه‌ترین مسیر کنترل آنها به نظر می‌رسید. در حقیقت آنها با کارت افراط در حوزه بیرونی شروع به بازی می‌کردند. برای اینکه هزینه‌های این بازی و رفتار تقسیم شود، مؤتلفینی از جمله عربستان و انگلیس نیز با مشرف همسو شدند. همین امر سبب شد تا در کمتر از 2 سال، پاکستان به مرحله‌ای رسید که از یک بازیگر تقریباً در حد هیچ در مذاکرات بن، به یک بازیگر اصلی در افغانستان مبدل شود؛ به این معنا که تمام ظرفیت‌های سلبی خود در افغانستان را فعال کرد. اشتباهی که مشرف انجام داد، در مورد سرمایه‌گذاری بر روی جریان افراط بود؛ زیرا این امر، به مثابه یک شمشیر دولبه می‌باشد؛ یعنی بازی کردن با کارت افراط، هزینه‌های فراوانی را به بارخواهد آورد. البته آقای مشرف دیر متوجه این اشتباه شد. او پس از وقایع لال مسجد متوجه این اشتباه شد و این در حالی بود که پایتخت پاکستان به مدت چند روز از کنترل ارتش خارج و شرایط برای وی به حدی سخت و دشوار شد که مؤتلفین وی، اعم از داخلی که ارتش بود و خارجی‌ها، بعد از جریان لال مسجد، از مشرف فاصله گرفتند. آمریکایی‌ها تصور می‌کردند با یک جراحی می‌توانند موضوع را حل کنند و برای اینکه برای مشرف اعتبار بخرند، وی را وادار به مذاکره با رهبر حزب مردم، خانم بوتو کردند که نتیجه آن، توافق بر سر بازگشت خانم بوتو به صحنه پاکستان بود. پس از آن، مشرف اشتباه دوم خود را مرتکب شد و آگاهانه یا ناآگاهانه، متهم ردیف اول ترور خانم بوتو به شمار آمد. به این معنا که مشارکت مستقیم و یا کوتاهی در حفاظت و در حقیقت هزینه ترور خانم بوتو، به فهرست ناکارآمدی مشرف افزوده شد.
معضل بعدی، مسأله برخورد اشتباه مشرف با قضات بود. همین امر، ادامه کار برای او را دچار مشکل جدی کرد.
مجموع این روندها آقای مشرف را مجبور کرد که کناره‌گیری کند، یعنی در حقیقت هرجا که باد کاشت طوفان درو کرد. او نشان داد که امکان تعامل و معامله و کاربرد جریان افراط چه در داخل و چه در خارج به ضررش تمام شد. یعنی در حقیقت با یک ارزیابی غلط و سرمایه‌گذاری در روی جریان افراط، در حالیکه فکر می‌کرد موقعیت قوی‌تر را در افغانستان کسب کرده است، باعث شد که مجموع این روندها منجر به سرنگونی او شود. مشرف در حقیقت قربانی سیاست‌های خود در ارزیابی‌های غلط از جریان افراط شد.
روندهای محتمل آینده
امروز وضعیت اقتصادی پاکستانی به شدت متزلزل است. کشوری که با بیش از 164 میلیون نفر جمعیت، منابع ذخایر ارزی تمام شده، برای مواد غذایی اولیه احتیاج شدید به واردات دارد، همچنین به لحاظ بیکاری و نیز مشکلات در حوزه امنیت، در شرایط وخیمی به سر می‌برد. طبق آنچه در گذشته اتفاق افتاده، ارتش قاعدتاً به‌عنوان قوی‌ترین حزب با سرعت نمی‌تواند وارد کار شود و این امر نیازمند زمان است. به این معنا که زمانی که مردم از وضعیت موجود به تنگ آیند، احتمال روی کار آمدن مجدد ارتش وجود خوهد داشت. مقامات فعلی، از جمله رئیس فعلی ارتش فردی نیست که بتواند از عهده این کار بربیاید. به‌دلیل اینکه مشرف تقریباً تمام مقامات ارشد را بازنشسته کرده و همچنین افکار عمومی و شرایط بین‌المللی، فعلاً‌ این اجازه را به آنها نمی‌دهد. به نظر می‌‌رسد تا مقطعی حدود دو سال، این روند ادامه داشته باشد؛ تا زمانی که مردم به تنگ بیایند و جامعه بین‌المللی هم آمادگی چنین کاری را داشته باشد که ارتشی‌ها به نحوی وارد قضیه شوند؛ لذا امیدی به این وضع موجود برای سامان دادن پاکستان چه در حوزه اقتصاد و چه در حوزه سیاست و امنیت وجود ندارد.
تأثیر تحولات پاکستان بر منطقه
به نظر می‌رسد مسائل پاکستان و افغانستان مثل ظروف مرتبط می‌باشد، آن چیزی که در پاکستان اتفاق می‌افتد به سرعت در افغانستان تأثیر خواهد گذاشت. جریان افراط، کنار رفتن مشرف را به نام خود گذاشت و این باعث ارتقای جریان افراط خواهد شد. جریان افراط افغان‌ها که غربی‌ها به آن القاعده می‌گویند، به‌عنوان مغز و طالبان پاکستانی و افغانستانی به عنوان بازو عمل می‌کنند. لذا این امر، تأثیر منفی مستقیمی بر وضعیت افغانستان برجا خواهد گذارد.
علاوه بر این، این ناامنی‌ها در پاکستان و افغانستان بر ایران نیز تأثیر خواهد گذارد. اما انتقال ناامنی‌های پاکستان از طریق مرزهای پاکستان به ایران خیلی بعید خواهد بود، چرا که اول بر بلوچستان و پس از آن، بر ایران تأثیر می‌گذارد. اما بر هند تأثیر سریعی خواهد گذارد. به این معنا که در حقیقت نوع تحولاتی که در کشمیر به‌وجود‌ آمده بود، ممکن است بر چین هم تأثیر سریع داشته باشد.
نقش آمریکا در تحولات پاکستان
با دقت در عرصه سیاست داخلی پاکستان، به این امر می‌رسیم که در واقع تحول سیاسی در پاکستان در قالب الگوی تعامل 4 الف با هم صورت می‌گیرد و تعامل این مؤلفه‌ها با هم، عرصه سیاسی پاکستان را شکل می‌دهند. اولین الف اسلام می‌باشد. دومین الف احزاب است. سومین الف ارتش و چهارمین الف آمریکا می‌باشد.
آمریکا از هنگام بنیان‌گذاری پاکستان، همواره نقش پراهمیتی در تحولات ‌آن ایفا کرده است. اگر تاریخچه روابط آمریکا و پاکستان را بررسی کنیم، شاهد یک منحنی سینوسی هستیم که هر زمانی که آمریکا منافع خود را در خطر ببیند، چه از طرف کمونیست در زمان شوروی و چه از طرف تروریست‌ها بعد از حوادث یازده سپتامبر، خواهان ایجاد یک دولت قوی در پاکستان بوده و به شدت سعی کرده دولت پاکستان را تقویت کند و آن را از طرق مختلفی صورت داده است. در واقع می‌توان گفت بعد از حمله شوروی در 1979 به افغانستان، شاهد تحولات عمیقی در روابط پاکستان و آمریکا هستیم؛ به‌صورتی که یکباره کمک‌های نظامی و تسلیحاتی آمریکا به پاکستان افزایش پیدا کرد، حتی موافقتنامه نظامی با یکدیگر امضا کردند، اما بعد از خروج شوروی از افغانستان، این روابط به سطح عادی برگشت. بعد از حملات 11 سپتامبر، در واقع بسیاری از کارشناسان معتقدند همکاری نظامی پاکستان و ایالات متحده دستخوش یک رنسانس شد. در واقع در حال حاضر، پاکستان به شکل بزرگ‌ترین دریافت‌کننده کمک‌های آمریکا درآمده است.
در این دوران علاوه بر کمک‌های ایالات متحده به پاکستان برای مبارزه با تروریسم، صندوق حمایت کننده ائتلاف هم کمک‌های زیادی را به پاکستان ارسال کرده است که حدود 3 میلیارد دلار بود. این رقم 10 برابر کمکی است که به لهستان به عنوان دومین دریافت‌کننده منابع مالی از این صندوق شده است. اما پاکستان این مبلغ را صرف خرید چرخبال، هواپیمای F16 و سیستم‌های ضدموشکی و ضدکشتی کرده است. البته بخشی از آن را نیز در قسمت اقتصادی هزینه کرده است.
چند مؤلفه را در باب دلایل اهمیت استراتژیک پاکستان برای ایالات متحده می‌توان نام برد: یکی از آنها این است که پاکستان دومین کشور بزرگ مسلمان و ششمین کشور پرجمعیت جهان است که از لحاظ ژئوپولیتیکی در نقطه اتصال آسیای مرکزی و جنوب آسیا می‌باشد و جنوب آسیا یکی از مناطق مهم برای آمریکا است که روز به روز بر اهمیت آن نیز افزوده می‌شود. دومین مؤلفه، دارا بودن سلاح‌های هسته‌ای است و در واقع پاکستان تنها کشور اسلامی است که دارای سلاح هسته‌ای می‌باشد و سابقه 3 جنگ با همسایه هسته‌ای خود یعنی هند، داشته است. جنگ هسته‌ای بین این دو کشور می‌تواند برای منطقه بسیار فاجعه‌آمیز باشد. سومین مؤلفه، برخورداری از طبقه متوسط رو به رشد میانه‌رو و خواهان دموکراسی در پاکستان است. علاوه بر این، بسیاری از تحصیل‌کرده‌های پاکستانی به زبان انگلیسی مسلط می‌باشند و خواهان افزایش دموکراسی در این کشور هستند. چهارمین مؤلفه، فعالیت عناصر افراطی و تروریست‌ها در پاکستان است که منافع آمریکا را به خطر می‌اندازد. پنجمین مؤلفه نقش مهم پاکستان در دستیابی به موفقیت‌ آمریکا در مبارزه علیه تروریسم است و از همه مهم‌تر، نقش پاکستان در ثبات و امنیت داخلی‌ آمریکا است. عناصر افراطی که در داخل پاکستان آموزش می‌بینند و تربیت می‌شوند، نهایتاً امکان انتقال آنها به آمریکا و به خطر انداختن امنیت داخلی این کشور وجود دارد. ششمین مؤلفه اهمیت پاکستان برای آمریکا این است که در واقع پاکستان به‌عنوان یک عقبه لجستیکی برای آمریکا نقش ایفا می‌کند.
یکی از اصلی‌ترین و مهم‌ترین اهداف آمریکا در قبال پاکستان، کسب پیروزی در جنگ افغانستان می‌باشد. در واقع دغدغه فوری آمریکا پیروزی در جنگ افغانستان و توفیق در حفظ امنیت داخلی خود می‌باشد. وزارت دفاع ایالات متحده بر ضرورت وجود توافقات درازمدت با پاکستان و نیز همکاری بین ارگان‌های حکومتی دو کشور برای اتخاذ یک استراتژی حقیقتاً جامع در جهت حفظ روابط سازنده با پاکستان تأکید می‌کند و عقیده دارد که یک الگوی دیالوگ استراتژیک برای افزایش اعتماد و تعهد میان دو کشور، باید ایجاد شود.
دومین هدف آمریکا این است که مانع آن شود که پاکستان نقش پناهگاه را برای تروریست‌ها، در جهت حمله به نیروهای ائتلاف و آمریکا در افغانستان، ایفا کند.
سومین هدف آمریکا، حفظ ثبات در منطقه و به‌خصوص جنوب آسیا است. خطر حمله و درگیری‌ هسته‌ای بین این دو قدرت هسته‌ای که حتی می‌تواند به جنگ هسته‌ای نیز کشیده شود و امنیت جنوب آسیا را به خطر اندازد، دغدغه بزرگی برای آمریکا ایجاد کرده و درپی آن است که با میانجی‌گری، مانع از این درگیری شود.
چهارمین هدف، پیشبرد دموکراسی در پاکستان می‌باشد. مردم پاکستان هیچ نگاه مثبتی به نیروهای آمریکایی ندارند و حتی حضور نیروهای نظامی آ‌مریکا مورد پذیرش دولت پاکستان نیست و به شدت با حملات یکجانبه آمریکا به مناطق مرزی و حضور نظامی آمریکا در خاک پاکستان مخالفت می‌‌کند؛ در واقع آمریکا خواهان این است که با پیشبرد دموکراسی و تغییر دیدگاه مردم نسبت به آمریکا و حضور آن در پاکستان، منافع خود را تأمین کند. زیرا آمریکا به این نتیجه رسیده که بدون حمایت مردم و نگاه مثبت آنها نسبت به رویکرد آمریکا در مقابله با تروریسم، نمی‌تواند با تروریسم مقابله کند. بسیاری از مردم پاکستان ملاعمر را محترم می‌شمارند و معتقدند مشرف یک عامل مزدور آمریکا در منطقه بود، از همین‌رو آمریکا خواهان این است که با ایجاد دموکراسی و تقویت آن در پاکستان، نگاه مردم این کشور را نسبت به نیروهای ائتلافی و آمریکا تغییر دهد.
با توجه به اهمیت پاکستان برای آمریکا و اهداف ایالات متحده، می‌توان گفت راهبرد آمریکا در مقابل پاکستان، یک تعامل چندوجهی می‌باشد که همکاری و کمک امنیتی ـ نظامی، حمایت‌های سیاسی و کمک‌های توسعه‌ای را در بر می‌گیرد. هر سه این کمک‌ها بسیار مشهود بوده و از 11 سپتامبر 2001، حدود 11 میلیارد دلار به پاکستان کمک شده است و پیوسته آمریکا و شخص بوش از دولت نظامی مشرف به‌عنوان هم‌پیمان غیرناتویی آمریکا حمایت سیاسی به عمل آورده است؛ به جز این اواخر که حمایت‌های خود را از مشرف به طور تلویحی برداشت. علاوه بر این، وجه و مؤلفه سوم این راهبرد، ارائه کمک‌های توسعه‌ای به پاکستان می‌باشد. در همین راستا، آمریکا دست به ابتکاراتی زده است. ابتکارات‌ آمریکا برای مقابله با تروریست‌ها در مناطق مرزی در دو دسته نظامی و غیرنظامی قابل تقسیم‌بندی می‌باشد. در واقع آمریکا به این جمع‌بندی رسیده است که بدون حمایت و کمک مردم محلی مناطق قبیله‌ای و مرزی، امکان مقابله با اشرار و تروریست‌ها در این مناطق وجود ندارد. در همین راستا آمریکا معتقد است که باید قابلیت‌های نیروهای امنیتی محلی افزایش پیدا کند تا آنها بتوانند در کنار همراهی با آمریکا، در مقابل تروریسم مقابله کنند و مانع ورود این تروریست‌ها به خاک افغانستان و ضربه زدن به آمریکایی‌ها و نیروهای ائتلاف شوند.
کمک دیگر، کمک به تقویت نیروی ویژه نظامی و ارتش پاکستان می‌باشد. همان‌طور که مشخص است، نیروی نظامی پاکستان یک نیروی فرسوده و از کار افتاده می‌باشد و به عقیده کارشناسان، امکان مقابله جدی با خطرهای بزرگ نظامی و امنیتی را ندارد، به همین لحاظ کمک به تقویت نیروی نظامی پاکستان در دستور کار مقامات آمریکایی قرار دارد و آنها معتقدند که ارائه کمک‌های نظامی، امنیتی، اطلاعاتی و نظارتی به نیروهای امنیتی و نظامی پاکستان، در کنار کمک مالی در ایجاد زیرساخت‌های اقتصادی، اجتماعی و فرهنگی، می‌تواند به مقابله با تروریسم کمک کند و فعالیت تروریست‌ها را در منطقه محدود کند. کمک‌های غیرنظامی هم شامل کمک به توسعه مناطق مرزی می‌باشد. چون دولت پاکستان از این مناطق به شدت غافل شده بود، آموزش به شدت در این مناطق محدود است، سطح بی‌سوادی در آنجا به‌شدت بالا می‌باشد و بسیاری از کارشناسان معتقدند که یکی از علل گرایش مردم پاکستان به نیروهای افراطی، بی‌سوادی و عدم آموزش‌ آنهاست. به همین لحاظ بسیاری از استراتژیست‌های آمریکا معتقدند که شاید مهم‌ترین و یا حداقل اولیه‌ترین اقدامی که آمریکا در این مناطق باید برای مقابله با تروریسم انجام دهد، ایجاد زیرساخت‌های آموزشی، بهداشتی و اقتصادی است تا بهبود شرایط اقتصادی مردم که در وضعیت بسیار بدی در این مناطق به‌سر می‌برند و افزایش آموزش و تحصیلات، گرایش آنها را به افراط‌گرایی کاهش دهد و آنها نگاه مثبت‌تری نسبت به آمریکا داشته باشند و در راه مقابله با تروریسم تلاش کنند.
ظهور نیروهای اسلامی؛ چالش جدید منطقه‌ای
بحث چالش‌های جدید منطقه‌ای، ظهور نیروهای اسلامی است. چالش جدید منطقه‌ای که بنیان دولت ملی را دچار چالش می‌کند، نیروهای اسلامی هستند.
بحران فعلی در پاکستان، هیچ سنخیتی با بحران‌های گذشته این کشور ندارد و باید یک شناسایی جدی از بحران جدید به عمل آید. ویژگی این بحران جدید، آن است که برای اولین بار نیروی جدیدی، هویت نوینی را در پاکستان ایجاد کرده که آن هویت دیگر مقابله با هند نیست. بنابراین نقطه آغاز بحث، ظهور روایت جدید و یا هویت جدید در پاکستان است که قصد شکل‌دهی جدیدی به سامان سیاست در این کشور را دارد. بر این اساس، دو مسأله وجود دارد: یکی تأثیراتی که این چالش در درون پاکستان برجا می‌گذارد و دیگری، تأثیراتی که این قضیه بر کل منطقه به همراه داشته است. مسائلی که در درون پاکستان اتفاق افتاد، این است که به همان اندازه که جامعه پاکستان دچار چالش است، ارتش هم دچار چالش شده است و یک چالش هویتی را در درون خود تجربه می‌کند، که این چالش در سه لایه در ارتش به وجود آمده است. لایه اول آن است که برای اولین بار یک رهبری منسجم با یک فرد قدرتمند در رأس ارتش وجود ندارد. ارتش با یک نوع از هم گسیختگی رهبری در این مقطع زمانی مواجه است. لایه دوم که در مورد ارتش مطرح می‌کنند آن است که برای زمان فعلی هیچ پیوندی بین بدنه ارتش و رهبری ارتش، در مورد مبارزه با هند، وجود ندارد و این بزرگ‌ترین چالشی است که می‌تواند بدنه ارتش را از رهبری جدا کند. لایه سوم این است که مسئولیت ارتش نسبت به گذشته دستخوش تحول شده است و این ارتش نمی‌تواند کاری از پیش ببرد. مسئولیت ارتش که مقابله با هند بوده دچار یک تعارض جدی شده است.
دولت در زندگی روزمره مردم و بازتولید زندگی روزمره مردم کمترین نقش را دارد. در کل بحث پاکستان و جامعه این کشور بحران‌های بسیار جدی وجود دارد و هیچ نوآوری در این میان وجود ندارد که با این بحران‌ها بتواند مقابله کند. این بحران‌‌ها هم اجتماعی، هم اقتصادی و هم سیاسی هستند و نخبگان قدیمی از نوآوری در این حوزه‌ها ناتوانند. مسئله‌ای که امروزه بسیار اهمیت دارد، مرز پاکستان و افغانستان است که نمی‌توان هیچ نقطه‌ای را به عنوان مرز میان این دو کشور مطرح کرد. اولین چالش این جریان یک چالش سرزمینی است که می‌تواند هم تجزیه را در پاکستان و هم ایجاد سرزمین‌های جدیدی بین پاکستان و افغانستان و پاکستان و ایران را به همراه داشته باشد.
دو رویکرد به تغییر در پاکستان
رویکردهایی که به تغییر در پاکستان وجود دارد دوگونه می‌باشند؛ یکی اینکه این تغییری که صورت گرفته در تداوم گذشته است، یعنی همان دموکراسی چرخشی نظامیان- غیرنظامیان و خیلی با گذشته فرق نمی‌کند. دیدگاه دیگری در مورد این تغییر هست که معتقد است این تغییر در گسست از الگوی گذشته پاکستان روی داده، یعنی دیگر آن الگوی گذشته که دموکراسی چرخشی وجود داشته باشد، امکان‌پذیر نیست.
در حال حاضر در پاکستان اجماعی ملی در مورد غیرقابل تداوم بودن وضعیت موجود و اینکه دموکراسی بهترین روش حکومتی است، صورت گرفته و از سوی دیگر، ارتش نیز تمایل ندارد که پاکستان به میانمار دیگری تبدیل شود. به همین دلیل است که در واقع واکنش‌های ارتش در تحولات اخیر، نسبت به گذشته بسیار نرم‌تر بود. بنابراین رویکرد، تکرار الگوی گذشته در پاکستان امکان‌پذیر نیست و این رویکرد معتقد است که ازطریق چانه‌زنی بین نیروهای مختلف، الیت مشکلات قابل حل شدن هستند.
نکته دیگری که می‌توان مطرح کرد، این است که یک اجماع نانوشته میان قدرت‌های منطقه‌ای و فرامنطقه‌ای وجود دارد که ضرورتاً پاکستان به دلیل نیروی تخریبی فوق‌العاده‌ای که دارد، باید با ثبات باشد و نخبگان می‌توانند از این اجماع به نحو احسن استفاده کنند.
به‌طور مشخص می‌توان گفت منشأ فکری و منابع مالی جریان افراط در شرق ایران، ناشی از عربستان و برخی کشورهای دیگر حوزه خلیج‌فارس است. عربستان تنها کشوری است که همزمان با سرمایه‌گذاری بر جریان افراط، از آن آسیب جدی ندیده است و چه بسا استفاده‌های بسیار وسیعی نیز از آن گرفته است.
در واقع عربستان و آل سعود در 80 سال پیش، با سرمایه‌گذاری بر روی جریان افراط حیات پیدا کردند. در طول این 80 سال، یعنی از سال 1931 تا 11 سپتامبر سال 2001، عربستان سعودی برای تعریف هویت خود، به جریان افراط و جریان سلفی متکی بود.
سعودی‌ها در عین حالی که کمترین تمایل ظاهری را به تقویت جریان افراط نشان می‌دهند، اما در همان حال، برگ برنده ‌آنها در جریان‌های منطقه‌ای، همین جریان افراط می‌باشد. عراق، لبنان، فلسطین و شمال آفریقا در دست سازمان امنیت سعودی می‌باشد. سعودی‌ها به دلیل همزادی با جریان افراط در 80 سال پیش، شاید تنها کشوری باشد که می‌تواند جریان افراط را به خوبی کنترل کند. یعنی تمام سران فکری جریان افراط فعلی در اختیار حاکمیت سعودی است و این نیاز متقابل می‌باشد؛ یعنی جریان افراط برای ادامه حیات خود به مدارس، دانشگاه‌ها و تأسیسات علمی و فکری عربستان نیازمند است. بدین معنا که اگر حادثه 11 سپتامبر رخ نمی‌داد، عربستان سعودی تفکر مذهبی خود را بر تمام جهان اهل سنت تسری می‌داد.
نتیجه‌گیری:
با عنایت به مباحث فوق، می‌توان گفت که دولت‌های ضعیف در افغانستان و پاکستان، اکنون با چالش‌های درونی و بیرونی بسیار گسترده‌ای مواجهند. این چالش‌ها در ترکیب با اقتصاد فروپاشیده این دو کشور، آینده آنها را با ابهامات فراوانی مواجه می‌سازد.
از زاویه منافع ایران، به عنوان همسایه جغرافیایی و فرهنگی این دو کشور، کاهش آسیب‌های ناشی از ناامنی فزاینده این دو کشور بر امنیت ایران، اولویت اول به شمار می‌آید. در این راستا کمک به توسعه این دو کشور، به‌ویژه در مناطق همجوار ایران و پیشبرد سریع توسعه در شرق کشور، اهمیت می‌یابد. توفیق در این مسیر می‌تواند به حائلی طبیعی بین ایران و این کشورها شکل داده و آسیب‌پذیری کشور را کاهش دهد.
افزون بر این، همکاری تنگاتنگ با جامعه جهانی برای ایجاد ثبات در این دو کشور ضرورت دارد.
با پایان یافت انتخابات افغانستان و فارغ از نتیجه آن، آنچه مهم است شرایط بعد از انتخابات است. بدون توجه به اینکه هریک از آقایان کرزای، عبدالله و یا فرد سومی که از طریق لوئی جرگه اضطراری رئیس جمهور شود، آمریکائی‌ها قصد دارند با مدیریت رئیس دولت، دولت، اپوزیسیون و جریان افراط (طالبان)، نقش موثرتر و وسیع‌تری را در افغانستان ایفا نمایند؛ به این معنا که آمریکائی‌ها کماکان به دنبال مدیریت بحران در منطقه هستند.