مسعود بهنود
اصرار دکتر محمدرضا خاتمی بر کنار رفتن از دبیر کلی جبهه مشارکت و انتخاب محسن میردامادی، فارغ از این که آیا آقای میردامادی بهترین بود و جدا از این که سرنوشت جبهه مشارکت چه میشود به باورم جز تغییر مسئول یک حزب، در کهکشان سیاسی ایران معنای بزرگتر و جدیتری هم دارد که نمیتوان آن را فالی مبارک ندانست. اول به دلیل این که اصلاحات را در جامعه میدان میدهد تا در شرایطی که جز به مردم به عامل دیگری تکیه ندارد، بخت خود بیازماید. اصلاحطلبان واقعی و نه موسمی را امکان میدهد که خود را در فضائی کاملا طبیعی بیازمایند.
دیگر دلیل مثبت بودن این عمل، نفس دور شدن از عادت به ماندگاری روی صندلیهاست که از آن مفسده میزاید. این ایجاد فرصت و گردشی دیدن موقعیتها، از جمله دستاوردهای جنبشی است که خود مخلوق آن است. گردش مسئولان، خود به خود از جمله اخلاق حسنه مدرن است که تا در سطوح سیاسی و اجتماعی تمرین نشود نمیتوان آن را بخشهای بالاتر جامعه آرزو کرد و در نظر داشت. بشر وقتی در قرن نوزدهم به جمهوری و گردشی شدن مدیریت جامعه رسید، حاصل تجربیات هزاران سالهاش بود.
عادات قبیلهای موروثی پایدار که گرفته شد، طبقات به نوعی دگرگون شدند. کجا تصور میرفت که بچه نانوائی به بالاترین مقام قدرت بشری ـ یعنی رییسجمهوری آمریکا ـ برسد، که ریچارد نیکسون رسید. جوامع سنتی هنوز در مقابل این تغییر مقاومت میکنند. هم آنها که به منصبی میرسند در جوامع پیرامونی سخت است جدا کردنشان از قدرت و هم مردم عادی برایشان آسان نیست پذیرش نامها و چهرههای جدید، آسانتر همانست که در اعصار و قرون بوده است. انقلاب یکی از اهداف بزرگش همین بود که عادت قدرت ثابت را از جامعه ایرانی بگیرد، گرچه در بعضی جاها نگرفت، اما بدان میدان داد.
سال 1376 بعد از دوم خرداد، در مقالهای آقای هاشمی را اولین فرد تاریخ ایران خواندم که قدرت را به زبان خوش و به آرامی ترک گفت. آقای هاشمی اولین کس بود که با پایان دورهاش و بی آن که تغییر قانون و تداوم ریاست جمهوری وی امکان یابد، از کاخ ریاست جمهوری دور شد. اما حوادث بعدی و از جمله کوشش دوباره ایشان برای همان مقام، رکورد و مقامی را گفته بودم به آقای محمد خاتمی داد. همان حکایت ترک به موقع میزست که زمانی نوشتم.
تا دانسته باشیم که چرا گردشی شدن از جمله دستاوردهای زندگی مردم است کافی است به سرنوشت قدرتهای مادامالعمر نگاه کنیم. به پایان کار لنین و استالین و هیتلر، به شوروی بعد از برژنف که رهبران خود را از سی سی یو انتخاب میکرد. به کاسترو که هفته گذشته سرانجام بعد از چهل و هفت سال، بیماری او را برد آن هم با اعلامیهای که در آن تاکید شده بود که کنارهگیری "موقت" است. این یعنی جامعه عقبمانده که از به هم ریختن اوضاع و نظم میترسد. از شاه میری و شاه کشی وحشت دارد.
دکتر مظفر بقائی که خود اصرار داشت به او بگویند مرد سیاست عملی، در آخرین دادگاهش به سالهای بعد از بیست و هشت مرداد تاکید بسیار بر لزوم قدرت شاه کرد، وقتی که آزاد شد موثقی مرا گفت که یکی از دکتر بقائی پرسید شاه مطابق قانون مشروطه مقامی بیمسئولیت است و حق دخالت در امور ندارد، پس تو که حقوقدانی چرا این همه اصرار به قدرت او داری. بقائی پاسخ داده بود من گر چه حقوق خواندهام در فرانسه اما میدانم چه چیزها مال فرانسه است و چه رسمهائی نه. ایران هنوز در دوران قبیلهای سر میکند نگاه نکنید که من کراوات میزنم و فرانسه صحبت میکنم، حزب زحمتکشان بدون من معنا ندارد.
جبهه ملی بدون مصدق مرد، حزب دموکرات هم بدون قوامالسلطنه دوام نیاورد. بقائی به طعنه گفته بود چلوکبابی نایب هم وقتی حاج نایب چلویی مرد، کبابهایش بدمزه بود تا تعطیل شد. چنین بود که ماندن و همواره ماندن بر صندلیها شده است مشخص جامعه قبیلگی مانند شیوخ و سلطنتنشینها، که هر چه هم ظاهرا بیارایند باز از فرهنگ هارون الرشیدی تکان نخوردهاند در مقابل فرهنگ در گردش انداختن موقعیتها و فرصتها از جمله خواستهای نوگرایان و هواداران ارزشهای نو در جامعه بشری است. که گفتهاند آب ساکن زود میگندد، مرد ساکن زودتر.